دلم میخواهد توی یک زندانی باشم. انفرادی. یک اتاق داشته باشم، سه در چهار متر. یک تخت داشته باشم، یک میز تحریر کوچک، یک صندلی، یک شیر آب و یک دستشویی. اتاقم یک پنجره داشته باشد آن بالا که نور بیاید. بیرون پیدا نباشد. هیچ آدم نبینم. هر روز یک ساعتی در اتاق باز شود که بروم هواخوری. در حیاط هم هیچکس نباشد. حیاط خیلی هم بزرگ نباشد، دیوارهایش بلند باشد، چند تا گل و گیاه اطرافش داشته باشد و یک شیر آب. ساعت هواخوریام که تمام شد برگردم توی سلولم. غذایم را سر ساعتش از دریچه در بریزند توی ظرفم. روی تختم بنشینم غذا بخورم. موقع جویدن خیره شوم به فضا. هفتهای یک بار بگذارند بروم کتابخانه زندان. میان قفسهها بگردم، یک کتاب را انتخاب کنم بیاورم توی سلولم تا هفته بعد. کتابها رد دست زندانیهای قدیم را داشته باشند. کاغذ و قلم اگر خواستم بهم بدهند. ماهی یک بار وقت ملاقات داشته باشم. هربار فقط یک نفر را بتوانم ببینم. گوشی را برداریم و احوال هم را بپرسیم و از ماجراهای بیرون هرچه دلش خواست برایم تعریف کند و معلوم باشد که خیلی عجیب است اگر از من توقع داشته باشد ماجرایی تعریف کنم برایش. به سلولم که برمیگردم احساس کنم سوار چرخوفلک بودهام؛ سرخوش باشم، و خوشوقت از این که دوباره پایم به زمین رسیده.


I know a relatively easy way to achieve that lifestyle, if you're really interested 😀
:)) اسلحه و جوراب زنونه پیدا کردی؟
:)) :)) :))