مثلاً از جمله موارد جدا کردن فرم و محتوا که گفتم، یکی این بود که بین خود نوشتن و فرم نوشتن فرق بگذارم.
نوشتن برای من همیشه بوده. از همان کلاس پنجم ابتدایی که یک‌بار دیدم مهتاب توی باغچه چه قشنگ است و دفتر انشایم را بردم توی حیاط و نوشتم، یا بعدترها که سر کلاس بچه‌ها را می‌خنداندم با نوشته‌هایم یا بعدتر که زمان رقاصی توی وبلاگ بود، هیچ‌وقت نرفته، همیشه بوده. آنقدر که من هیچ‌وقت نفهمیده بودم چیز مهمی است، یا لازم است… تا سال‌های سیاه. تا آن زمان که من چون در میانه هول واقعه گیر کرده بودم توان نوشتن نداشتم، و بعدتر هم که به کرانه رسیدم دیدم که واقعه گذشته است و رفته است و دست ذهنم را از هرآنچه می‌توانستم به چنگ بگیرم خالی گذاشته، و همراهش توان نوشتنم، توان گفتنم، توان فهمیدنم را هم شسته و برده. آن‌وقت‌ها بود که فهمیدم نوشتن مهم است. فهمیدم در ننوشتن مهی است که ذره‌ذره می‌آید و روی همه‌چیز را می‌پوشاند. کم‌کم دیگر اطرافت را نمی‌بینی، نمی‌فهمی، چیزها را تشخیص نمی‌دهی. می‌بینی به چیز سختی خوردی و دردت آمد، می‌بینی دستت در چیز نرمی فرو رفت، پایت به چیزی گیر کرد و ایستاندت، چه بودند و چه‌ها شد و بر تو چه گذشت را نمی‌فهمی… دیدم که باید نوشت دوباره. باید توده‌ها را شیء کرد، باید رنگ‌ها را ثبت کرد، باید به اشیاء اسم داد. و آن‌چیزی که زمانی راحت و روان بود، و زمانی آنقدر بود که نمی‌فهمیدم مهم است، لازم است، خودش «کار»ی شد که باید مجبور می‌کردم خودم را به انجامش.
و این‌جور وقت‌ها که مجبور می‌شوی خودت را ببندی به کاری، فرم‌ها دستاویزهای خوبی می‌شوند برای دررفتن. برای این که مشغول کاری باشی، حول‌وحوش آن کار بپلکی و در عین حال نکنی آن کار را. و نوشتن برای من همیشه با فرم‌های نوشتن گره خورده بوده. هنوز هم اسم نوشتن که می‌آید، یک میز تحریر چوبی می‌آید در نظرم و کاغذهای کاهی و یک نفر که در نور خوشرنگ و ملایم روز، با خودنویس کلمه‌های ریز و خوش‌خط و چشم‌نواز را روان می‌نویسد رویشان. هنوز هم خودنویس‌های قشنگ برق به چشم‌های من می‌آورند. لوازم‌التحریر که می‌بینم هیجان‌زده می‌شوم، دلم همه خودنویس‌ها و مدادها و دفترهای قشنگ را می‌خواهد. کشوی میز تحریرم الآن پر است از دفترهای وسوسه‌انگیزی که خریده‌ام برای این که یک‌وقتی شروع کنم به نوشتن تویشان. دفترهایی که هنوز هم اگر توی مغازه ببینم دلم می‌خواهدشان، و با این حال جز چند صفحه‌ای تویشان ننوشته‌ام -اگر اصلاً نوشته باشم.
مسئله، باز هم، این است که زاویه‌دید توی تصویر با زاویه‌دید بیرونش فرق می‌کند. آن فرم‌ها برای کسی جالب‌ترند که از بیرون دارد نگاهشان می‌کند. آن کاغذهای کاهی و خودنویس و نور ملایم روز، برای همان فیلم‌ها خوب است، همان‌ها که موقع نوشتن شخصیت فیلم صدای نوشته‌هایش هم دارد روی تصاویر پخش می‌شود (و اگر آدم دقت کند می‌بیند که نریشن چقدر سریع‌تر از تصویر دارد پیش می‌رود!). دفترهای قشنگ وسوسه‌انگیز را وقتی می‌خواهی تویشان بنویسی، می‌بینی چه نوشتن سخت است. چه نوشتنت کند است، چه دستت عقب می‌ماند از ذهنت و پایش را می‌گیرد و نمی‌گذارد برود. می‌بینی چه زشت شد دست‌خطت، چه الف‌ها خمیده شدند، چه میم‌ها کج شدند، چه منحنی‌ها از ریخت افتادند (و چقدر قوس‌های «ی» دست‌وپاگیرند). خط‌خوردگی‌ها پیدا می‌شوند (دفتر اخم می‌کند). می‌بینی چه عطف دفتر جای دستت را تنگ می‌کند، گوشه کاغذ دستت درست جا نمی‌شود، پایین کاغذ دستت از دفتر می‌افتد بیرون و نمی‌توانی درست بنویسی. اگر چیزی را یادت آمد که خواستی وسط نوشته اضافه کنی می‌مانی که چه کنی، خط بزنی به قشنگی دفتر توهین کرده‌ای، اضافه نکنی نوشته آنی نمی‌شود که باید… اصلاً می‌بینی که چه حواست به آن تصویر از بیرون هست؛ آن‌قدر ذهنت مشغول این است که الآن توی فرم به سر می‌بری که به نظرت می‌رسد نوشته‌هایت مصنوعی و غیرخودی‌اند… این‌طور می‌شود که یک مدتی که از پسش بربیایی، می‌توانی خودت را مجبور کنی به نوشتن و بعد کم‌کم رهایش می‌کنی و دفترهای قشنگ می‌مانند نیمه‌کاره و رهاشده، با صدای شماتت‌بار برگ‌های سفیدشان، تا دفتر بعدی که توی مغازه‌ چشم آدم را بگیرد به امید این که این‌بار دیگر «می‌نویسم» و نوشتن توی گیومه یعنی نوشتنی که معلوم نیست خودش در نظر است یا فرمش.

من اما خود نوشتن را لازم داشتم. این بود که به خودم گفتم بیایم قبول کنم که فرم‌های نوشتن را باید گذاشت کنار. که هرطور راحت‌تر است باید نوشت نه هرطور که تصویرش قشنگ‌تر است. و نوشتن توی کامپیوتر واقعاً راحت‌تر و بهتر است. البته توی فیلم‌ها صحنه‌های چشم‌نواز از نوشتن با کامپیوتر نشان نمی‌دهند. باد نمی‌وزد روی لپ‌تاپ شخصیت اصلی فیلم. کلمه‌های تایپ‌شده روی تصویر شخصیت اول که دارد توی چمن‌زار قدم می‌زند روایت نمی‌شوند. ولی به هرحال نوشتن ما الآن این است… در میانه اشک و آه همه دفترهای قشنگ و خودنویس‌های متین را آزاد کردم که بروند پی سرنوشتشان. خودم ماندم و این لپ‌تاپ. و ناتوانی این دست‌های سیمانی… هم که خب هست همیشه.

One thought on “نون نوشتن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *