خب حالا اینها که توی پست قبل نوشتم یعنی بیخیال فرم شدم دیگر؟ یعنی ننشستهام فکر کنم به این که بهترین راه نوشتن توی کامپیوتر چیست؟ یعنی خودم را تصویر نکردهام که هر شب، در حالی که سکوت دورم عمیق شده و باد خنک پرده را تکان میدهد، دارم یادداشتهای روز را مینویسم؟ یعنی نگشتهام دنبال نرمافزار برای یادداشت روزانه نویسی؟ یعنی ننشستهام شرحهایشان را بخوانم و یکیشان را انتخاب کنم؟ هاو لیتل یو نو می مای فرندز. نزدیک بود که حتی بردارم ده دوازده دلار بدهم یکی از آن نرمافزارها را بخرم، و لولا ان رأیت برهان ربی، به آن اهتمام هم ورزیده بودم. برهان پروردگارم هم همان استراتژی «اول محتوا بعد فرم به عنوان جایزه» بود. این بود که رفتم یک نرمافزار مجانی دمدستی پیدا کردم که برای یادداشتروزانه نوشتن کافی و خوب بود و شروع کردهام آنجا نوشتن. مرحله بعدش این بود که فرم شببهشب نوشتن را بگذارم کنار و هروقت دلم خواست بنویسم.
الآن چندوقتی است که آنجا مینویسم و این خیلی خوب است. برای خودم نوشتن -فقط خودم و نه حتی آن تماشاگر خیالی که آدم را تماشا میکند همیشه- تجربهای است که هیچوقت نداشتهام (یا اقلاً طولانیمدت نداشتهام). چندان تجربه هیجانانگیزی نیست البته. یک شوقی قبلاًها داشتم برای نوشتن، برای این که فلانچیز را چهجور بنویسم، برای این که اول کدام را بگویم و بعد کدام، برای این که الآن کدام کلمه و کدام جمله را انتخاب کنم، که دیگر ندارم (و تصورش هم برایم ناراحتکننده است که برای همیشه از دست رفته باشد). ولی به هر حال اینجور نوشتن هم جالب است برای خودش. نوشتن خالص است. یعنی بهتر بگویم، فکر کردن خالص؛ یکجور فکر کردنی که جسمیت پیدا میکند. و برای منی که از زیر بار فکر کردن هم میخواهم دربروم این روزها، این مکتوب کردن فکرها مفید است. خیلی وقتها که یک فکری به ذهنم رسیده یا چیزی ناراحتم میکند، و این تمایل همیشگی را احساس میکنم که رهایش کنم و ذهنم را منحرف کنم ازش، به خودم میگویم بیایم فقط موضوع را بنویسم برای «بعداً»، که مینشینم درست فکر میکنم به موضوع. بیشتر وقتها این فقط ثبت کردن منجر میشود به چند صفحه نوشتن، یا همان فکر کردن مکتوب. و این چیزها را خیلی بهتر میکند برایم. خیلی ملموستر و واضحتر میکند؛ مه اطرافم را کمی رقیقتر میکند.
از وقتی اینطور شروع کردهام به نوشتن، بعضی تمایزها هم که قبلاً متوجهشان نبودهام برایم معلوم شدهاند، مثل تمایز میان نوشتن برای عرضه و همین کتباً فکر کردن. این نوشتن نوع دوم را قبلاً من تجربه نکرده بودم. نوشتنهایم نوشتن برای عرضه بود. حالا نه این که میخواستم اثر هنری تقدیم جهان کنم یا این که میخواستم چیزی به دیگران بگویم، اما به هرحال میدانستم چه میخواهم بنویسم و ساختار کلی نوشتهام بناست چه باشد. خیلی قبلترها که اینطور بود که چند وقتی با نوشته توی کلهام اینور و آنور میرفتم، نکات مختلفی که حولوحوش یک جرقه اولیه توی ذهنم شکل گرفته بودند، کمکم جای خودشان را توی یک ساختار پیدا میکردند، حلقههای واسطشان را توی ذهنم مروری میکردم و بعد شروع میکردم نوشتن. به تدریج البته اینطور شدم که ساختار کلی که قبل از نوشتن توی ذهنم بود کلیتر و نادقیقتر میشد، به تدریج بیشتر پیش میآمد که وسط نوشتن حس کنم دیگر گم شدهام و نمیدانم کدام طرف میخواهم بروم، اما به هر حال همیشه یک کلیتی از آنچه میخواستم بگویم توی ذهنم بود. هیچوقت اینطور نبود که بنشینم برای نوشتن یک خط و بعد از نوشتن سه صفحه بلند شوم. الآنها اینطور است. گاهی آمدهام یک فکر کلی را ثبت کنم و حین نوشتن و پروردنش کمکم فکره تبدیل میشود به چیزی دیگر؛ گاهی میرسم به خلاف حرفی که اول کار گفته بودم. این همان کاری است که پیشترها، قبل از نظم دادن مطالب، توی ذهنم میکردم و بعد میآمدم نتیجه تروتمیزش را مینوشتم، اما الآنها انگار دیگر نمیتوانم آن کارها را توی ذهنم بکنم. ذهنم آنقدر بند چیزی نمیشود. جرقهها را آنقدر نگه نمیدارد و نمیدمد تویشان که بگیرند، ترجیح میدهد بگذارند خاموش شوند و خودش هم سرد بماند. این بهترین روشی است که پیدا کردهام برای این که نخوابد و یخ نزند. (یکجورهایی این کار مثل کار اینهایی است که موقع درس خواندن باید خلاصه درس را بنویسند تا بفهمند چی به چی است.)
یک خوبی دیگر هم دارد اینجور نوشتن: هرچه دلم میخواهد مینویسم! این آخرها -و هی هم بیشتر- عذابوجدان میگرفتم از این که اینها چیست که مینویسم نشان مردم میدهم. هی موقع نوشتن نگاه سرزنشگر خوانندگان نامرئی را میدیدم که میگفتند به ما چه اینها، این چیزهای پیچیدهای که دست میکنی توی مغزت میکشی بیرون به ما چه ربطی دارد؟ الآنها دیگر راحتتر شدهام. اولویت اول نوشتنم آنجاست. گاهی برای این که جمعبندی کنم فکرهایم را میآیم اینور. گاهی هم وقتی رقصلازم شدم… گاهی هم خب، برای هدایت شما، عزیزانم.

