«علاقه به فرم» دلمشغولی مفرحی است. ممکن است صورت چیزها، قالب رفتارها، شکل انجام کارها -فرم- مستقل از خود آن چیزها و کارها و رفتارها -مستقل از محتوا- برای آدم جالب باشد. برای کسانی که به این موهبت دچارند -بندگان فرم- این صورت‌ها خودشان موضوعات توجه‌اند، اشیای مستقل توجه و مشاهده انگار. برای آن‌ها پیدا کردن و اجرا کردن و تصویر کردن این فرم‌ها یا صحبت از آن‌ها لذتبخش‌اند. من و خیلی از دوستان و دوروبری‌هایم اینطوریم. و حدس می‌زنم که این علاقه یک ربطی هم به هوش زبانی داشته باشد (حداقل از آن جهت که زبان یک مجموعه خاصی از فرم‌های اجتماعی است).
اما این علاقه به فرم می‌تواند هم بد باشد؛ مثل وقتی که آدم فرم و محتوا را با هم عوضی بگیرد، درست نفهمد که دقیقاً از چه خوشش می‌آید، فرم یا محتوا. مثلاً آدم از فرم نوشتن خوشش بیاید، کلی دم‌ودستگاه قشنگ نوشتن فراهم کرده باشد، هروقت توی فیلم‌ها یکی را می‌بیند که دارد با خودنویس روی کاغذ کاهی چیزی می‌نویسد بی قرار شود که خودش هم یک کاری باید بکند، ولی هروقت بخواهد بنویسد ببیند حوصله‌اش را ندارد. یا مثلاً فرم قدم زدن زیر باران؛ آدم هی در خیالش با لذت خودش را تصویر کرده باشد که دارد زیر باران قدم می‌زند، اما موقعی که واقعاً دارد این کار را می‌کند به تنها چیزی که فکر کند این باشد که چقدر خیسی لباس‌هایش اذیتش می‌کنند. یا مثلاً فرم سحرخیزی، فرم مطالعه کردن، فرم خوابیدن توی ننو، فرم باشگاه رفتن، فرم تنها بودن… تمام چیزهایی که آدم وقتی تصویرشان می‌کند خوشایندند و آدم را ترغیب می‌کنند که تصویر را واقعی کند، اما وقتی که آدم وسط قضیه بود ببیند که هیچ خوشش نمی‌آید. قضیه این است که زاویه‌دید کسی که دارد تصویر کلی را تماشا می‌کند با زاویه‌دید کسی که داخل قاب تصویر است یکی نیست، و آن اولی است که آدم دوستش داشته است. این دوست داشتنه باعث می‌شود که آدم یک‌جورهایی هم در رودربایستی تصویره بماند؛ یعنی مثلاً زیر باران که داری قدم می‌زنی هی دلت می‌خواهد باران بند بیاید یا هر جور دیگری از این «وظیفه» معاف شوی، ولی انگار رویت نمی‌شود خودت سروسنگین بی‌خیال شوی و ول کنی بروی تو؛ و بار بعدی هم که باران می‌آید، باز آن‌چیزی که یادت مانده خوشایندی تصویر فرد قدم‌زنان در زیر باران است، نه عذاب ناشی از خیس بودن لباس‌هایش.
بدتر وقتی است که این فرم‌ها آنقدر پیشروی کنند که جای همه‌چیز را بگیرند: آدم یک دفعه چشم باز کند ببیند جز این فرم‌ها چیزی را دوست ندارد (شاید در اثر معتاد شدن به لذت فقط تصویر کردن و فرار دائمی از سختی‌های چیزهای «جامد»). آن‌وقت می‌بینی که یک عالمه کار هست که دوست داری بکنی، و اصلاً وظیفه احساس می‌کنی که باید بکنی، و هر کدامشان را که می‌خواهی انجام دهی ببینی داری عذاب می‌کشی. کلی کار هست که هی تصمیم گرفته‌ای از این به بعد انجام بدهی، با لذت نشسته‌ای جزئیاتشان را تصویر کرده‌ای، حتی هفت دست آفتابه لگن‌های هیجان‌انگیزشان را هم مهیا کرده‌ای، و فوقش بعد از دو روز رهایشان کرده‌ای؛ مانده‌ای با سرخوردگی ناشی از انتظار برآورده‌نشده لذت و عذاب‌وجدان ناشی از رها کردن و احساس حماقت زیر نگاه آن آفتابه‌لگن‌ها که سرزنشت می‌کنند.
من تازگی‌ها به فکر افتاده‌ام، نه که با بندگی فرم مقابله کنم، که هر بار حواسم باشد که الآن از چی خوشم می‌آید -از خود کاره یا فرمی که برایش تصور کرده‌ام- و این که توی رودربایستی فرم نمانم اگر دیدم از آن کاره خوشم نمی‌آید، و این که تصاویر ذهنی‌ام را با داده‌های جدیدی که موقع انجام دادن کار به دست آورده‌ام اصلاح کنم (که تصویر آن کار را با زاویه‌دید داخل قاب ذخیره کنم، نه با زاویه‌دید خارجی). وقتی تصمیم می‌گیرم کاری بکنم، رویه جدیدی را پیش بگیرم، البته که نمی‌توانم جلوی ذهنم را بگیرم که انجام دادن آن را با جزئیات تصویر نکند پیش‌پیش، اما اقلاً وقت (یا پول) نمی‌گذارم برای فراهم کردن دم‌ودستگاه‌های بی‌ربط به اصل قضیه؛ در عوض با خودم قرار می‌گذارم که اگر یک مدت مداومت کردم در انجام دادن آن رویه، آن‌وقت فرمش را به خودم جایزه بدهم. مثلاً اگر تصمیم بگیرم روزی دو ساعت بنشینم مطالعه کنم و تصویرش بیاید توی ذهنم که دم غروب نشسته‌ام جلوی پنجره روی مبل فلان‌جور دارم آرام‌آرام چایی می‌خورم و کتاب می‌خوانم، دیگر اولین کاری که می‌کنم این نیست که بروم دنبال مبل فلان‌جور؛ با خودم قرار می‌گذارم که اگر یک مدت خوبی با همین شرایط فعلی‌ات روزی دو ساعت خواندی بعد می‌رویم دنبال مبل. این البته الزاماً باعث نمی‌شود که در تصمیماتم ثابت‌قدم باشم، ولی اقلاً دیگر مجبور نیستم هر روز که از جلوی نگاه شماتت‌بار مبله رد می‌شوم سرم را بیندازم پایین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *