بابام ممکن است سرطان خون داشته باشد. نه آن نوع سرطان خونی که چندماهه پیشرفت میکند و طرف را میکشد، نوع دیگرش که مزمن است و سالها بدون عوارض و نشانه توی بدن پیش میرود.
قضیه از آنجایی شروع شد که دوست و همکلاسی قدیمی بابا سرطان خون گرفت و بابا را به صرافت انداخت که خودش هم برود آزمایش خون بدهد. نتیجه آزمایشش این بود که درصد گلبولهای سفید بدنش بالاست. بعد بابا رفت آزمایشهای خون سالهای قبلش را هم نگاه کرد دید از ده سال پیش همیشه این درصد بالا بوده (یک همچین آدمی است. یک پوشه ترتمیزی دارد که همه مدارک پزشکیاش از ازل تا حالا تویش است؛ تعجب است که از قبل از ده سال پیشش آزمایش خونی ندارد). من از وقتی آزمایشهایش را دیدم داشتم توی ویکیپدیا و اینور و آنور میگشتم که ببینم جریان چیست. تا هفته پیش من و دکترش مشترکاً منتظر بودیم ببینیم نتیجه آزمایش هپاتیتش چیست که اگر مریضیاش هپاتیت نباشد این نوع سرطان است. و هپاتیت نبود.
هفته پیش که از دکتر برگشت حالش خیلی بد بود. منشی دکتر یک دفعه گذاشته بود توی کاسهاش که باید برود آزمایش مغز استخوان بدهد و ترسانده بودش و دکتر هم که بهش گفته بود که قضیه سرطان نیست خیلی باورش نشده بود و مضطرب برگشته بود خانه. بدجور ترسیده بود. من نشانههای ظاهری ترسش را قشنگ میشناسم: صورت برافروخته و سرخ، چشمهای درشتشده و خیس. یکی دو ساعت بعد از این که دیدم هنوز توی فکر است، یکچیزهایی را که خوانده بودم بهش گفتم که دلداریاش بدهم. گفتم که احتمالاً یک مریضیای باشد که مزمن است، گفتم که تا سالها هیچ عوارضی ندارد؛ گفتم که آنقدر بیعوارض است که تا سالها حتی درمانش هم لازم نیست بکنند؛ گفتم تا ۲۵ سال هیچ نشانهای ندارد (که البته اینطور نیست متوسط امید به زندگیاش ۲۵ سال است انگار) و این که با توجه به اعداد و ارقام آزمایشش او در مراحل خیلی ابتدایی بیماری است. یکسری چیزها را هم عمداً نگفتم دیگر؛ نگفتم که اگر جواب آزمایش فلان پروتئین مثبت باشد آن ۲۵ سال میشود ۸ سال (خیلی کوتاه اشاره کردم البته، اما گفتم که مورد او، چون ده سال را رد کرده، حتماً آن ۲۵ ساله است)؛ نگفتم که وقتی خواستند درمان کنند باید شیمیدرمانی کند و درمانش هم چندان جواب نمیدهد. هی هم تأکید کردم که احتمال سرطان منتفی است (البته خیلی دروغها را میشود اینطوری توجیه کرد، ولی معنی سرطان برای پدر من با معنیاش برای دکترها فرق دارد. برای پدرم آن بیماری وحشیای است که چند ماهه میآید و آدم را به شیمیدرمانی مجبور میکند و معلوم هم نیست چطور میشود و برای دکترها آن است که گلبولهای سفید بالغنشده تکثیر میشوند).
اینها را که برایش میگفتم همان اضطراب برگشته بود توی صورتش: صورتش سرخ شده بود و نفسهایش تند. من تندتند و بااضطراب میگفتم برایش (کلاً نمیتوانم باهاش حرف بزنم؛ با او که حرف میزنم چنان احساس میکنم بیکفایت و غیرقابل اطمینانم که واقعاً هم بیکفایت و نامطمئن هم میشوم). نمیدانم حرفهایم تا چه حد تأثیر گذاشت رویش (کلاً چندان اطمینانی ندارد به من). گفت برو این مقالههه را بیاور من خودم بخوانم. گفتم که انگلیسی است. گفت ترجمهاش کن برایم بیاور، قیافهای آمدم و گفتم خیلی طولانی است، گفت خب باشد نمیخواهد. احتمالاً دلگیر شده باشد که نکردهام این کار کوچک را برایش؛ اما به خاطر طولانی بودن مقاله ویکیپدیا نبود که قبولش نکردم. نمیدانستم با آن اسم سرطان چهکار باید بکنم. میترسیدم حالش بدتر شود اگر آن شرح روند بیماری و عوارض نهاییاش یا درمانهای ممکنش را ببیند. اصلاً نمیدانم تا چه حد خوب است که بداند. مامان و بابام جفتشان از مریضی و مرگ خیلی میترسند. بابام زیادی تلقینپذیر است، اگر بهش بگویی ده سال بعد ممکن است یک دلدرد خفیفی بگیری از فردا با دلدرد شدید میآید سراغت. فعلاً گذاشتهام ببینم تشخیص دقیقتر دکترش چیست و تصمیم او چیست. پسفردا نوبت دکتر دارد و میخواهم خودم هم همراهش بروم تا بتوانم بعداً تنها بروم پیش دکترش ببینم چه میگوید.
این قضیه کلاً حالم را گرفته. من و بابا با هم نمیسازیم. به هم خیلی شبیهیم و با هم نمیسازیم؛ هیچجوره معاملهمان نمیشود. مامان برای من بیگانهتر است اما توانستهام راهی پیدا کنم که یک روابط سطحی خوشایند و آرامی داشته باشیم، اما با بابام اصلاً نمیتوانم. ریزریز رفتارهای بابا در من آن غریزه ابتدایی «تمایل به فرد بودن» را -که هر بچهای از وقتی یاد گرفت دستوپایش را تکان بدهد دارد- زخمی میکند. بین من و او از زمان خیلی بچگی من همیشه یک جنگ قدرتی بوده و من از یکوقتی به بعد از این همه رقابت کردن با یکی خیلی گندهتر از خودم، از این همه هی کم آوردن و اصلاً از این همه تلاش کردن خسته شدهام. اگر بخواهیم روابطمان خوب باشد، من باید تلاش کنم که به خودم آرام و مسلط باشم، قوی باشم و از خودم مطمئن، که به یک چیز محکمی در درون خودم چنگ بزنم در برابر هجمه او. و این دقیقاً در حضور او و به خاطر حضور ممکن نیست برایم. من همیشه برنامهام این بوده که بروم، از او دور شوم، روی پای خودم بایستم تا آنقدری قدرت پیدا کنم که بتوانم رابطه خوبی با او داشته باشم. علت این که میخواستهام بروم، برخلاف بقیه که به خاطر شرایط اجتماعی میخواهند بروند، همین بوده همیشه… و حالا حالم گرفته. احساس میکنم برنامهام دارد تهدید میشود. هی به رویم آورده میشود که ممکن است زمانم محدود باشد برای برنامهام، که اصلاً شاید هیچوقت نشود پی برنامهام را بگیرم… حالم خیلی گرفته…

