«چیز» را بابا آورده بود خانه. مامان فرستاده بودش برود سیبزمینی بخرد و بیاورد، و بابا خیلی زودتر از آنچه که باید با یک کیسه عجیب برگشته بود خانه. گفته بود قبل از رسیدن به میدان میوه یک پیرمرد ناآشنایی دیده بوده با یک گاری چوبی پر از سیبزمینی. پیرمرده ظاهر ژنده غریبی داشته بود. یک حدقه چشمش انگار خالی بود و پلکش یکطور دلآشوبکنندهای برگشته بود و همآمده بود. اما آن چشم سالمش هم، که درشت و سبز و براق بود، حال آدم را بهتر نمیکرد: مثل یک گوی شیشهای وسط کاسه خون دودو میزد و آدم را میپایید. بابا به هر حال سیبزمینیها را خریده بود ازش. هم نزدیکتر بود، هم ارزانتر، هم به هر حال ثواب داشت کمکی به این بینوا کردن. پیرمرده، سیبزمینیها را عوض کیسه پلاستیکی ریخته بود توی یک کیسه پارچهای فیروزهای، با نقش و نگارهای اسلیمی در هم.
مینا خوشش آمده بود از کیسههه. رفته بود از مامان که داشت غرغرکنان سیبزمینیها را خالی میکرد –«این چه سیبزمینیهای کوچک پلاسیدهای بود؟»—گرفته بودش. کیسه خالی نبود. یک سیبزمینی کوچک جا مانده بود ته کیسه. مینا که دست کرده بود سیبزمینی را دربیاورد بگذارد روی باقی سیبزمینیها یکهو جیغک خفهای زده بود و پرتش کرده بود روی زمین. چیز جامانده سیبزمینی نبود. معلوم نبود چی بود. امیر از زمین برش داشت. با ضیا سه تایی نگاهش کردند و وارسیدندش. چیز غریبی بود. کوچک، اندازه یک گردو. رنگش یکجورهایی صورتی بود، صورتی تند و زنده، مثل صورتی زیر پلک آدم، یا زخم بدجوش خورده و گوشتآورده. کمی هم شفاف بود. انگار تویش میشد چیز دیگری را دید، یک چیز گرد انگار سبزرنگ که دودو میزد و سه تایشان را نگاه میکرد. نه نرم بود نه سفت. فشارش که میدادند میرفت تو و برمیگشت سر جایش. فشارش که میدادند یک اتفاق دیگر هم میافتاد: یک صدایی میداد، انگار صدای ناله خفه و دوری. از دست مینا هم که افتاده بود جیغ نازکش با جیغ مینا قاطی شده بود. روی یک تکه از سطحش که کمی برآمده بود یک چیزهای نرمی بود، انگار یک جور کرک. وقتی دست میکشیدند رویشان چیزه تکان کوچک موزونی میخورد و گوی سبز تویش هلالیشکل میشد.
چه بود؟ هیچ نمیدانستند. شبیه هیچچیزی نبود. جانور بود؟ حیوان نبود انگار. کمتر از حیوان به نظر میرسید. ولی از آن طرف بیجان هم نبود. به نظر میرسید زنده است. انگار میدیدشان و حسشان میکرد. تکان خوردنهایش انگار واکنش بود به اطراف، نه تکان خوردنهای بیهدف یک چیز بیجان. وارسی کردن و نگاه کردن و بازی کردن باهاش شد دلمشغولی اولشان. تا چند روز از خواب که بیدار میشدند، از سر سفره که –لقمهها را جویده و نجویده—بلند میشدند، میدویدند ته باغچه پشتی، زیر داربستهای انگور، و مشغول معاینات و مکاشفاتشان میشدند. حتی پسرهای میرزاده که آمدند قبل سفر خداحافظی کنند یک خداحافظی سرسری سردی کردند باهاشان و برگشتند سر کارشان.
آن همه وقت گذاشتنها اما نتیجه چندانی نداشت. سر در نیاوردند چیست. حتی اسم که میخواستند بگذارند برایش نتوانستند توافق کنند سر هیچ اسمی. آنقدر معلوم نبود چطور چیزی است که نمیدانستند توی کدام دسته باید دنبال اسمش بگردند. همه اسمها نامناسب بودند برایش. اینطور شد که همان «چیز» اسم شد و رویش ماند.
سر یک نکته البته توافق داشتند: جایش توی جعبه گنجینهها بود. همان روز دوم، گذاشتندش توی جعبه فلزی شکلاتهای خارجی. بغل امضای فرشاد پیوس، تیله رنگووارنگ بزرگی که هیچکس لنگهاش را نداشت، چاقوی دستهعاجی قشنگی که توی سرداب آقابزرگ پیدا شده بود، طلسم عجایب که با میرزادهها درست کرده بودند و بنا بود یک سال دست اینها باشد یک سال دست آنها و آن دکمه فلزی که آن دو تای دیگر فکر میکردند آنجاست چون قشنگ است اما این یکی میدانست که آنجاست چون توی یک عیددیدنی از کت پارسا افتاده بود و هنوز بوی عطرش را میداد.
گذاشتن چیز توی جعبه اما انگار اشتباه بود. اقلا بستن در جعبه. چون فردایش که در جعبه را باز کردند به نظرشان رسید چیزی خراب است: چیز، رنگش عوض شده بود، رنگش از صورتی به خاکستری میزد، کمی چروک برداشته بود و داشت تندتند میتپید. بیرونش که آوردند بعد از چند دقیقهای برگشت به حال سابقش. انگار که نفسش گرفته بود باشد آن تو. امیر پیشنهاد داد جعبه را سوراخ کنند. ضیا گفت حیف است. مینا یک چیزی را حایل در جعبه کرد جوری که لایش باز بماند. که البته بعد از چند روز به آن هم نیاز نبود. چیز بزرگ شده بود، دیگر قد یک سیب کوچک شده بود و حجم خودش کافی بود که لای جعبه را باز نگه دارد.
یک نکته دیگر هم بود که سرش توافق داشتند: به پویا و پیمان میشد اعتماد کرد و نشانشان داد. از سفر که برگشتند آوردندشان زیر داربستهای انگور و چیز غریب را نشانشان دادند. بررسیها و معاینهها و فرضیهها این بار با حضور آنها از سر گرفته شد. ولی باز هم به نتیجهای نرسیدند. مسئله این بود که چیز جز همانها که ازش دیده بودند کار چندانی نمیکرد. برش که میداشتند انگار با آن گوی سبزرنگ توی دلش میپاییدشان، اگر فشارش میدادند یا میانداختندش نالهای میکرد، و اگر کرکهایش را نوازش میکردند مرتعش میشد. رشدش هم دیگر کند شده بود. چیزهایی که میدیدند همه با فرضیههای مختلفشان –این که این یک حیوان تازه تکامل پیدا کرده باشد، این که آدمفضاییها کار گذاشته باشندش روی زمین که آدمها را بپاید، این که تخم آخرین دایناسور باقیمانده باشد، که یک بچهای باشد که کسی طلسمش کرده باشد و توی آن غلاف عجیب گیر انداخته باشد …— میخواند و با هیچ کدامشان نمیخواند.
اینطور شد که چیز کمکم جالبیاش را از دست داد. کمکم وقتهای کمتری صرف نگاه کردنش شد. کمتر میرفتند حیاط پشتی سراغش. دیگر حتی آنقدرها هم مواظب نبودند که خوب لای موها مخفیاش کنند مبادا کسی ببیندش. تا آن بعدازظهر گرم وسط مرداد برسد دیگر پاک فراموشش کرده بودند. همان روز که سه تایی غمزده چمباتمه زده بودند زیر درختهای انگور و به صدای اسبابکشی که از کوچه میآمد گوش میکردند.
– خانوم میرزاده میگفت همیشه میخواسته برگردد تهران. حالا که پارسا دانشگاه قبول شده بهترین وقت است که بروند همانجا خانه بگیرند.
– چرا تا آخر تابستان نمیمانند اقلا؟
– میگفت برویم جاگیر شویم قبل شروع مدرسهها.
– پویا میگفت بغل خانه جدیدشان یک مدرسه فوتبال است. آنجا اسم نوشتهاند.
– پیمان میگفت سر میزنیم.
مینا انگشت پایش را کشید روی کرکهای چیز که افتاده بود روی زمین. به خالی بعدازظهر مرداد فکر میکرد که قرار شده بود دیگر تا همیشه کش پیدا کند. پایش را نگه داشت روی چیز و اندکی فشارش داد. چیز نالهای کرد. مینا شوتش کرد سمت امیر. چیز جیغکی زد. امیر خم شد برش داشت. گرفتش توی دستش و بیفکر این دست و آن دستش کرد.
– کشک… بیایند اینجا چی کار کنند؟ یادشان میرود همهچیز…
دستهایش را کاسه کرد دور چیز. شده بود اندازه یک سیبزمینی بزرگ. شست دو تا دستهایش را گذاشت آنجا که از پشتش گوی سبزرنگ کوچک داشت نگاهش میکرد. چی بود؟ همیشه همین بود. همهاش آنجا بود و نگاه میکرد. هیچ کار دیگر نمیکرد. شروع کرد، اول آرام آرام بعد با زور، فشارش دادن. انگار که بخواهد انگشتهایش را از دو طرفش به هم بیاورد و گوی کوچک را بگیرد. چیز نالهاش بلند شد. اول آرام آرام، بعد هی بلندتر و بلندتر… محکمتر و محکمتر… بلندتر و بلندتر… جیغ ممتد حیاط را پر کرده بود.
– زود باش! بیشتر فشار بده! الآن مامان اینها برمیگردند… ناخن… ناخنهایت را فرو کن!
صورت امیر قرمز شده بود. ناخنهایش که فرورفتند توی گوشتِ چیز، مایع زردرنگ لزجی زد بیرون. بوی گندیدگی میآمد. انگشتهایش توی گوشت لزج گشتند دنبال گوی کوچک و سفت گرفتندش.
– آها… فشار بده…
جیغ گوشخراش شده بود… ناخنها که گوی را دریدند، صدای پوکّی آمد، مایع قرمز تیره گرمی پاشید به اطراف و جیغ یکباره قطع شد. امیر نفسنفس میزد. ضیا یک بار دیگر از سر دیوار سرک کشید.
– مامان دارد میآید! بدو برو لباسهایت را عوض کن!
مینا شیلنگ را آورد که رد خون و عفن را از روی انگورها بشوید.

