چرا با بعضیها که حرف میزنی اصرار دارند حتماً زوایای دیدی را که فکر میکنند لابد تو ندیدهای پیدا کنند و نشانت دهند؟ مینشینی باهاشان حرف بزنی، حرف همینجوری، حرف دورهمی، از جنس غرهای بیآزار سبک یا موضوعی که توجهت را جلب کرده یا هرچه؛ تا حرفت از دهانت میآید بیرون، ذهن روشن و منصف و خلاقشان شروع میکند مثل دوربین چرخیدن دور موضوع: «خب شاید اینجوریه که…»، «خب شاید منظورش این بوده که…»، «اینجوری نمیشه دیدش که…». بعد تو باید بنشینی دانه دانه فرضیاتی را که از لحاظ امکانی قابلتصورند و آنها فکر کردهاند تو به دلیل تنگی نظر ندیدهایشان ولی آنها با وجود بیرون بودن از موضوع توانستهاند به فراست دریابند، رد کنی و توضیح بدهی که چرا آن فرضیه در این مورد درست نیست. نمیدانم چطور است که پیشفرضشان هم این است که تفسیر تو از ماجرا دقیقاً نامحتملترین است، یعنی هر کدام از آن فرضیههای آنها را که تو نتوانی شواهد بر علیهشان را پیدا کنی قطعاً مقدم است بر تفسیر خودت از ماجرا، بیهیچ دلیل معلومی.
حالا الآن اینطور که مینویسم به نظر میآید من خودم به کل مبرایم از این رفتار. در صورتی که من خودم از همه کسانی که دوروبرم دیدهام بدترم از این نظر. و به عنوان یک صاحبنظر دارای عکس با شورت ورزشی میتوانم بگویم همیشه انگیزههای چندان شرافتمندانهای پشت این کار نیست. این را همین امشب دقت کردم. چطور شد که امشب به این فکر افتادم؟ با کسی که چنین رفتاری کند برخوردی داشتهام؟ اصلاً. یعنی حتی تا پنجشش ماه عقبتر را هم که مرور میکنم موردی یادم نمیآید. فقط اینطور است که عصبانی و کلافهام امشب و دلایل عصبانیتم هم چندان خوشایندم نیست و کمی هم اسباب تحقیرم است، بنابراین ترجیح دادهام به جایش از این آدمها عصبانی باشم؛ یعنی یکدفعه دیدهام که نشستهام با خشم جوشان به این رفتار فکر میکنم و بعد هم با خودم فکر کردهام چه میشود یعنی که کسی اینطور میکند و بهتر دیدهام به این فکر کنم که خودم چرا این کار را میکنم آنهمه وقتهایی که میکنم. من وقتهایی شروع میکنم اینجور فرضیه پراندن که وسط ماجرایی که طرف دارد برایم تعریف میکند غافلگیر شده باشم. حالا غافلگیری نه یعنی این که با دهان باز مبهوت بر جا مانده باشم، یعنی این که طرف بعد از نقل کردن واقعهای چیزی بگوید خلاف آنچیزی که من اگر بودم میگفتم. یعنی من وقتی او دارد ماجرا را تعریف میکند ناخودآگاه چیزی در ذهن خودم میسازم و بعد وقتی میبینم تفسیر او با آن چیزی که توی ذهن من است نمیخواند، سعی میکنم زاویهدید درست درباره ماجرایی را که توی ذهن خودم هست به آن طرف ابله که نمیتواند قضیه را درست ببیند تفهیم کنم! البته هر وقت که کسی چیزی را برای کس دیگری تعریف میکند –اگر طرف گوش کند– این بازسازی ذهنی اتفاق میافتد، و خیلی هم طبیعی است که شنونده قسمتهای ناگفته ماجرا را با مفروضاتی از ذهن خودش پر کند؛ اما وقتی این مفروضات غلط باشند همان غافلگیری پیش خواهد آمد. در اینجا کار شایسته چیست؟ که آدم فکر کند که کدام فرض را اشتباه در نظر گرفته و کدام تکه از واقعیت را باید الآن جویا شود اگر میخواهد تصویر ذهنیاش را اصلاح کند، نه این که از طرف بخواهد که آن ماجرایی را که در ذهن او هست «درست» ببیند. البته این همیشه هم کار شایسته نیست. چه وقتهایی مثلاً؟ مثلاً وقتی که آدم پیشفرضش این باشد درک و فهم گوینده ماجرا پایینتر از اوست، که او چیزهایی را میتواند به طرفهالعینی ببیند که طرف نمیتواند، که برداشت گوینده از واقعیت در هر حال چندان قابل اطمینان نیست. و اگر این عادت کلی شخصی باشد، یعنی آن شخص تنظیمات پیشفرضش این است که مخاطبانش از او ابلهترند.
و اینجا جایی است که ما این نوشته را تمام میکنیم.

