پذیرش گرفتهام. برای چهار دانشگاه اپلای کرده بودم. از آن یکی که اولویت دومم بود ایمیلهای بسیار خوشایندی دریافت کردهام. گفتهاند که پذیرفتهاندم، که «ایمپرسد»شان کردهام و فکر میکنند که «گریت مچ»ام برای برنامهشان. از آن دانشگاهی هم که اولویت چهارمم بود ایمیل گرفتهام که «های آپینیون» دارند راجع به من، اما فعلاً توی لیست انتظارشان هستم.
یکجورهای خوبی خوشحالم. روزی چند بار یادم میافتد که پذیرش گرفتهام و هر بار دلم خوش میشود. بعد از عمل جراحی چشم که هنوز هم هر دفعه که یادم میافتد دیگر نباید عینک بزنم خوشحال میشوم، این مزمنترین و متکررترین شادیای است که تجربه کردهام. مخصوصاً با توجه به آن روحیهای که استادها بهم داده بودند قبل از اپلای، و آن جور ناامیدانهای که تصمیم گرفتم امسال یک تلاشی بکنم تا ببینم چطور میشود، خیلی این شادی بهم میچسبد الآن. مهمتر از همه خوشحالم که تکلیف آیندهام مشخص شده. وقتی به این فکر میکنم که از بلاتکلیفی راحت شدهام، هربار به طور جداگانه خوشحال میشوم.
با این برخوردی که از این دانشگاهها دیدهام، حتی یککمی امیدوار شدهام که از دانشگاه اولی هم پذیرش بگیرم. اما راستش یکجورهایی ترجیح میدهم نگیرم. چون میدانم اگر بگیرم احتمالاً میروم آنجا و حقیقتش از آنجا میترسم یککمی. به نظرم خفن و ترسناک میآیند. یک سندرمی دارم به نام سندرم علاقه به بازی در لیگ دسته دو. این را همان موقعی که به بهانه اپلای داشتم فکرهای کلی راجع به خودم و آیندهام میکردم کشف کردم. یک وقتی احتمالاً بنشینم مفصل بنویسمش، ولی خلاصهاش این میشود که احساس ناامنی میکنم وقتی در محیطی باشم که بدانم «مجبورم» نهایت تلاش و توانم را به کار بگیرم. علاوه بر این، اینها که از این دانشگاهه بهم ایمیل زدهاند خیلی مهربان و گوگولیاند و دلم نمیآید بهشان نه بگویم…
حالا خلاصه شرایطم یکجوری است که هر اتفاقی بیفتد خوشحال میشوم. اگر از این دانشگاهه پذیرش نگیرم که خیالم راحت میشود، و اگر بگیرم اعتمادبهنفسم بالا میرود احتمالاً -هرچند با ناراحتی خیال. خیلی موقعیت تجملیای است. عادت ندارم چیزها اینقدر بر وفق مراد باشد. احساس میکنم آن کسی که اوضاع جهان را رتقوفتق میکند الآن با یک یکچرخه روی یک طناب ایستاده است و جهان سر میلهای است که گذاشته روی دماغش.


Tabriiìiiiik!
مرسی مدادجان 🙂