هفته پیش توی برنامه استیج سولماز در اعتراض به برخی مسائل پشت پرده ترجیح داد عوض این که برای ماندن تلاش کند و بخواند مثل میخ بایستد و فقط نگاه کند (جا دارد الآن بنویسم عکس در ادامه مطلب). بله من برنامه استیج شبکه من‌وتو را (که مجری‌اش بر خلاف من باسواد و فهیم است و با اصراری ستودنی قبل از سین استیج الف نمی‌گذارد) می‌بینم. چرا؟ چون فرصتی است که با خانواده‌ام وقت بگذرانم، که با هم بنشینیم برای مدتی به یک چیز واحد توجه کنیم و حتی با هم حرف بزنیم در موردش. قبل‌تر حتی تلاش کرده بودم سریال‌های جم را هم به همین خاطر ببینم و بعد از مدتی که دیدم فشار بر همه سطوح روانم بیش از حد تحملم است، رهایش کردم. حالا ممکن است بگویید سعی کنم وقت‌های مشترک باکیفیت‌تری با خانواده‌ام بگذرانم، نه پای تلویزیون؛ که سعی کنم موضوعات عمیق‌تر و بهتری برای صحبت کردن باهاشان پیدا کنم. به نظر من شما مزخرف می‌گویید. حتی دلم می‌خواهد بگویم احمقید و جلوی خودم را می‌گیرم، ولی ته دلم همچنان عصبانیت وول می‌خورد از دستتان.
حالا به هر حال می‌گفتم که در برنامه استیج فلان… برنامه استیج درپیت است؟ من نمی‌دانم. برایم مهم هم نیست. از مرحله‌ای که این برایم مهم باشد خیلی وقت است گذشته‌ام. حتی دیگر برایم مهم نیست که وقتی از یک چیز درپیتی خوشم آمده با جسارت بگویم که خوشم آمده. این‌طور آدم وارسته مستغنی‌ای شده‌ام. ولی به هر حال اصلاً هیچ معیاری هم برای تشخیص درپیت بودن یا نبودن این برنامه ندارم. من به کل فاقد ژن درک موسیقی زاده شده‌ام. صداها، پیش از آن که بچه توی ذهن من بتواند بگیردشان توی مشتش، توی هوا محو می‌شوند و چیزی که اساسش ترکیب این چیزهای مختلف دیگر ناموجود باشد خیلی برای من چیز غریبی است. موسیقی اصلاً انگار بعدی است که من بهش دسترسی ندارم. دیدن برنامه‌ای که ملت تویش سر درست خواندن و  درست اجرا کردن نوت‌ها مسابقه می‌دهند برای من مثل تماشای این «جشن رنگ‌ها»ی هندی‌ها برای یک آکرومات است. ولی خب نمی‌دانم چرا برایم خوشایند است. با یک‌جور خوشدلی ابلهانه‌ای می‌نشینم نگاه می‌کنم…
حالا اصلاً این‌ها را نمی‌خواستم بگویم. اصل حرفم این بود که هفته پیش سولماز گفت که به خاطر مسائل پشت‌پرده ترجیح می‌دهد که از این مسابقه کنار برود و هنرش را حفظ کند، یا یک همچو چیزهایی. مجری برنامه -تا او شروع کرد این‌ها را بگوید- دستپاچه شد و هی می‌خواست نگذارد ادامه بدهد. من داشتم فکر می‌کردم چقدر این رفتار ایرانی است. رفتار سولمازه را نمی‌دانم حالا، ولی بیشتر رفتار مجریه. این رفتار که آدم بخواهد یک آبروریزی‌ای را سریع درز بگیرد. رفتاری که باعث می‌شود شخص درزگیرنده به هر حال مفتضح به نظر برسد. داشتم فکر می‌کردم اگر برنامه خارجی بود، شرکت‌کننده‌هه به جای این که گنگ و سربسته از مسائل پشت‌پرده شکایت کند، فحش را می‌کشید به دست‌اندر‌کاران، و دست‌اندر‌کاران برنامه هم یک‌جوری ترتیب می‌دادند که طرف احمق جلوه کند و بعد هم توی تبلیغ‌های برنامه هی روی این صحنه و جنجالی بودنش مانور می‌دادند تا کنجکاوی بیننده‌ها تحریک شود که بنشینند آن قسمت را ببینند… ولی حالا اصلاً اصل حرفم این هم نیست. اصل حرفم این است که من وقتی که سولمازه جای خواندن سیخ ایستاد و بعد هم آن حرف‌ها را زد، شروع کردم لرزیدن. تا اخر برنامه، خیلی به طور فیزیکی و قابل‌مشاهده‌با‌چشم‌غیرمسلحی داشتم می‌لرزیدم (خدا را شکر ولی کسی متوجه نشد انگار).
می‌شناسم این‌طور لرزیدنم را. یک وقت دیگری که یادم هست همین‌طور می‌لرزیدم زمان کنفرانس برلین بود. زمان ماجراهای کنفرانس برلین من شانزده سالم بود. آن‌وقتی که تلویزیون آن کنفرانس را پخش کرد، و به طور غریب و غیرمنتظره‌ای تصویر آدم‌های لخت روی صفحه تلویزیون ایران نمایش داده شد، من همین‌جور شروع کردم یک‌باره لرزیدن. تا چند ساعت بعدش هم همین‌طور می‌لرزیدم و لرزشم هم ربطی به ابراز دلشوره‌های بابام از اتفاقاتی که بعداً خواهد افتاد -که افتاد- نداشت. یک احساس وحشتناکی دارم این‌جور وقت‌ها. یک احساسی که خیلی فراتر از آن اتفاقی است که افتاده. بهترین اسمی که می‌توانم برایش بگذارم غربت است. احساس مواجهه با چیزی غریب و وحشتناک و زشت. انگار که زیر پوست همه‌چیز کثافت غریبی در جریان باشد، همه آدم‌ها همه تلاششان را کرده باشند که کثافت را از چشم‌های من مخفی کنند، و سرانجام یک جای پوسته شروع کرده باشد به شکافتن و من کثافت را ببینم که بیرون می‌ریزد. این‌ها که می‌گویم استعاره نیست، چون نمی‌دانم اگر بخواهند استعاره باشند، استعاره از چه‌اند. من باوری توی خودم پیدا نمی‌کنم که شکل استعاری‌اش این‌طور باشد. ولی وقتی به این حس غربتی که هر از گاهی، بی‌خبر و غافلگیرکننده و بدون توجیه، این‌طور به رعشه می‌اندازدم فکر می‌کنم، چنین تصویری توی ذهنم می‌آید.
هفته پیش تقریباً خنده‌ام گرفته بود که چنان واقعه مضحکی توانسته بود آن‌طور تحریک کند این احساسم را. بعید می‌دانم کم‌اهمیت‌تر از این که سولماز توی برنامه استیج ترجیح داد در اعتراض به مسائل پشت‌پرده، به جای خواندن مثل میخ بایستد و از رقابت‌ها کناره‌گیری کند، موضوعی مورد توجه‌ام بوده باشد اخیراً. چرا باید به خاطرش این‌طور شروع کنم لرزیدن؟ نمی‌دانم این احساس از کجا آمده و نمی‌دانم به کدام باورها و احساسات لابد از چشم من پنهانی ربط دارد، ولی هفته پیش -همان شبی که سولماز با سکوت به مسائل پشت‌پرده برنامه استیج اعتراض کرد و کنار رفت- من با گریه و ترس خوابیدم.
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *