دودلم که چه کنم برای اپلای. به موعد دانشگاه‌های خوب نمی‌رسم دیگر. استادها تشویقم می‌کنند که صبر کنم تا سال بعد و بچه‌ها می‌گویند که باز یک سال دیگر معطل نکنم. گمانم هر کدامشان هم در فضای یکی از انگیزه‌های من برای رفتن هستند. استادها به تحصیلات خوب و باکیفیت خارج از ایران نگاه می‌کنند و بچه‌ها به خود رفتن از ایران و زندگی کردن در خارج. قبل‌ترها انگیزه من از رفتن همین دومی بود فقط. درس خواندن فقط بهانه رفتنم بود. به آن بخش از اطلاعات که به کیفیت دانشگاه و سطح استادها و شرایط بعد از فارغ‌التحصیلی مربوط می‌شد، اصلاً توجه نمی‌کردم (فقط در این حد توجه می‌کردم که بفهمم کدام دانشگاه‌ها دور از دسترس‌اند). این بود توی ذهنم که برای دکترا ان‌شاءالله می‌روم جای خوب، ولی می‌گفتم فعلاً فقط یک جایی را پیدا کنم که راهم بدهند و شرایط زندگی‌اش راحت باشد.
اگر رویکردم هنوز این بود، امسال -علیرغم این که دیر شده- می‌توانستم اپلای کنم. امسال اولین سالی است که دارم جدی به اپلای کردن فکر می‌کنم و تازه دستم آمده که باید چه‌ها کنم و شرایط چیست. با این حال امسال هم جاهایی را می‌توانم پیدا کنم که احتمال پذیرش گرفتنم زیاد باشد و از سال بعد هم شروع کنم درس خواندنم را. اما مسئله این است که کم‌کم دارد عوض می‌شود دیدم. از وقتی بیشتر فلسفه خوانده‌ام و بیشتر مطمئن شده‌ام که قرار است این‌کاره باشم توی زندگی، و از طرفی بیشتر هم معلومم شده که کدام سمت می‌خواهم بروم توی فلسفه و کم‌کمک خیالات و نقشه‌ها و شوقی برای پی گرفتنشان توی سرم پیدا شده، آن بخش کیفیت دارد برایم مهم‌تر می‌شود. برایم مهم شده جای خوب بروم و روی موضوعاتی که دوست دارم کار کنم. آن برنامه ان‌شاءالله-دکترا-جای-خوب-اپلای-کردن را هم، که قبلاً یک فکر سرسری‌ای بود، جدی‌تر گرفته‌ام و دیده‌ام که لازمه‌اش این است که الآن هم برای ارشد جای قابل قبولی بروم. این مرددم می‌کند که امسال برای هر جا که توانستم اپلای کنم.
چیزی که قضیه را پیچیده می‌کند این است که این گرایش نوظهور خیلی چیز جدیدی است برایم. اقلاً ۲۰ سالی از آن ‌وقت‌هایی که من چیزی در زندگی‌ام می‌خواستم و فعالانه درگیر زندگی‌ام بودم می‌گذرد، و این شیوه جدید چیز عجیب غریبی است برایم که اصلاً آشنایش نیستم. نمی‌دانم تا چه حد اصلاً واقعی است و نگرانم که از سر جوگیری باشد. دستم نیست که قواعد بازی چطور است و چه‌چیزهایی واقع‌گرایانه است و چه‌چیزهایی نه. نه حد ممکنات معقول دستم هست و نه حد توانایی‌های خودم. حتی خود این شیوه را مطمئن نیستم که عملاً بتوانم در طولانی‌مدت پی بگیرم. یک‌سری عادت‌ها و خصوصیات روانی می‌خواهد که من مطمئن نیستم داشته باشم: پیگیری و پشتکار، یک‌جور عینی‌گرایی (که آدم فقط از آن هدف عینی‌ای که دارد انرژی بگیرد نه از شرایط شخصی و سابجکتیوش) و نظم.
قبل‌ترها اتفاقاً ترجیح می‌دادم شروع تحصیلاتم خارج از ایران جای چندان خوبی نباشد. به نظرم می‌رسید این‌طوری می‌توانم تحت فشار کمتری خودم را راه بیندازم در فلسفه، و چون خودم را می‌شناختم که تا چه حد شرایط روانی روی موفقیتم تأثیر می‌گذارد، می‌دانستم که به این ترتیب دستاوردهای بیشتری می‌توانم داشته باشم. الآن؟ الآن خودم را کمتر می‌شناسم. یعنی حس می‌کنم دارم عوض می‌شوم و نمی‌دانم این تغییر دقیقاً چطور است. و علاوه بر آن بیشتر متوجه شده‌ام که ممکن است این برنامه چندان عملی‌ای نباشد برای پیشرفت‌های آتی؛ یعنی ممکن است همین جای نه چندان خوب رفتن محدود کند امکان پیشرفتم را. بین دو تا محدودیت مانده‌ام: یکی محدودیت روانی خودم و دیگری محدودیت بیرونی دانشگاه‌ها (و آن اولی هم که تخمین درستی ازش ندارم. و ضمناً آن دومی را هم نمی‌دانم عامل مهم‌کننده‌اش تا چه حد وزن دارد برایم، باز از همان جهت که شناخت درستی از خودم ندارم). قاعدتاً باید نتیجه بگیرم که باید آن طرف ماجرا را که دست خودم است درست کنم، اما مسئله این است که چندان اعتماد ندارم به تغییرات روانی و شخصیتی‌ای که آدم می‌خواهد در خودش ایجاد کند. تهش آن‌جوری که آدم هست خیلی پرزورتر و مؤثرتر است تا آن‌جوری که آدم می‌خواهد و تلاش می‌کند که باشد.
به خاطر همین تردیدها شاید اصلاً بهتر باشد سال بعد بروم. اگر یک سال رفتنم را به تأخیر بیاندازم چه‌چیز از دست می‌دهم؟ یک سال زندگی‌ام را؟ نه، گمانم نمی‌کنم. توی سنی هستم که حواسم به گذشت سال‌ها و شمارشان هست. حواسم هست که سال به سال که می‌گذرد ممکن است توانم برای یاد گرفتن را از دست بدهم. اما آن‌قدر چیزها هست که نمی‌دانم و باید یاد بگیرم که توی همین یک سالی که ایران هستم هم می‌توانم (و می‌دانم چطور) بروم دنبالشان. هزینه یک سال اضافه‌ای که می‌مانم فشاری است که از جانب خانواده باید تحمل کنم. ضمناً اگر نروم این سومین سالی خواهد بود که دارم به اپلای فکر می‌کنم (و هر سال هم کمی بیشتر و جدی‌تر) و سرآخر اپلای درست‌وحسابی نمی‌کنم؛ یک‌کمی فکرش ناراحت‌کننده است برایم. عادتی دارم که به کارها فکر کنم و موقع انجامشان که می‌رسد از زیر بارشان شانه خالی کنم به امید آینده که بهتر انجامشان دهم؛ دلم نمی‌خواهد این بار هم از آن بارها باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *