یک نقطهضعف بدی دارم، و آن هم این که وقتی خنده کسی را میبینم خندهام میگیرد. چند روز پیش سر کلاس یک کسی داشت سؤال میکرد. با یک صدای بهطورنالازمی بلندی حرف میزد و لحنش یککم پرخاشجویانه بود، اما میشد گفت که لحنه بیربط است، یعنی خودش اصلاً در وضعیت پرخاش و پیکارجویی نبود. سرجمع لحن مضحکی داشت. به خودم باشد، من اگر با کسی که لحن مضحکی دارد مواجه شوم، یککمی اولش از لحنش تعجب میکنم و بعدش سعی میکنم فاکتور لحنش را حذف کنم از قضیه (و اگر خودم مخاطبش باشم، موقع حرف زدن باهاش کمی عذابوجدان میگیرم. نمیدانم دقیقاً چرا. شاید چون به این فکر میکنم که من بالاخره او به نظرم مضحک رسیده ولی بزرگوارانه سعی کردهام مضحک بودنش را نادیده بگیرم، و او از کل قضیه بیخبر است). بچههای کلاس اما داشتند میخندیدند. من داشتم یکیشان را که دستش را گذاشته بود روی دهنش و میخواست خندهاش را خفه کند نگاه میکردم و طبق معمول خودم هم خندهام گرفته بود. اعصابم خیلی خرد میشود اینجور وقتها. گمانم از چشم ناظر خارجی نگاه میکنم صحنه را و میبینم من هم همراه جماعت دارم میخندم، جماعتی که به نظرم قابل سرزنشاند (حالا البته لازم نیست اینطور پیچیده وصف کنم قضیه را، به نظرم خندیدن کار بدی است و میبینم خودم هم دارم میخندم). خیلی خندههه برایم ناراحتکننده است.
آن دفعه دیگر سر کلاس هم که داشتم در مورد تاریخ هنر کنفرانس میدادم و ملت به نقاشیهای لخت میخندیدند و خودم هم از خندهشان خندهام گرفته بود همین حال را داشتم. البته آن موقع شاید واقعاً بهترین واکنش هم همان بود؛ که مهربانانه همراه جمع بخندم، به جای این که بخواهم مثلاً جدی و متین باشم. ولی دلم میخواهد «انتخاب کنم» که چنین واکنشی را نشان بدهم. اقلاً به خاطر آن که مجبور نشوم همراه جماعت به آدمهای طفلکی بخندم.

