یک فرقی هست بین عادی (به معنای چیزی که آدم به آن عادت کرده) و واقعی و مطلوب، در زمینههای مختلف. مثالی میزنم تا منظورم را برسانم، از چیزی که خودم باهاش زیاد درگیرم: خواب. آدم میتواند خودش را به یک میزان خوابی عادت بدهد. کافی است یک مدتی برنامه خوابش را روی یک ساعتی تنظیم کند تا به آن میزان خواب عادت کند. اما این که چیزی برای آدم عادت شده دلیل نمیشود که برایش خوب یا لازم باشد. با یک جستجوی ساده میشود کلی تحقیق پیدا کرد که از تأثیرات منفی و بلندمدت کمخوابی میگویند. بنابراین احتمالاً میشود یک میزان خوابی را مشخص کرد که مدت واقعی خوابی است که آدم بهش احتیاج دارد. لابد بسته به ویژگیهای فیزیولوژیک هر آدمی، شرایط محیطیاش و فعالیتی که دارد، یک مدت زمانی هست که بدنش واقعاً به خواب نیاز دارد. مقدار خواب مطلوب هم که فرقش با آن دو تا معلوم است. مثلاً من واقعاً حسادت میکنم به اینها که بعد از ۶ ساعت خواب سرحال از خواب بلند میشوند، دلم میخواست جای آنها بودم. منظورم از مطلوب بنابراین چیزی است که شخص آگاهانه میخواهدش.
فرق بین واقعی و عادی را مثال غذا بهتر نشان میدهد. چون تفاوت بین این دو را بدن با علامت محسوسی مثل چربی ذخیرهشده نشان میدهد. کسانی که به پرخوری عادت کردهاند، مقدار غذایی بیشتر از آن که بدن واقعاً برای سوختوسازش لازم دارد مصرف میکنند، که این مقدار اضافی به صورت چربی توی بدنشان ذخیره میشود. (ممکن است کسی اعتراض کند که عادت هم بالاخره یک نیازی در بدن ایجاد کرده و خب چون این نیاز هم مبنای فیزیکی دارد پس تمایزی بین نیاز واقعی و عادی نیست. به نظرم کسی که این اعتراض را بکند کلمه «عادت» و «عادی» را بیمعنا میداند یا حداقل مبنای فیزیکیای برایش قائل نیست. من فرضم را میگذارم بر مخالفت با این نظر. فرض من این است که میشود در زمینههای مختلف یک مقداری را پیدا کرد که عملکرد سیستم تن و روان آدم بهینه باشد و اسم این را میگذارم نیاز واقعی. اما به هر حال این اعتراض به نوعی هم به انعطافپذیری زیاد بدن با شرایط اطراف اشاره میکند. چیزی که باعث میشود آن میزان «واقعی» یک محدوده باشد، نه یک مقدار مشخص. من مخالف این نیستم اما به خاطر این که وضعیت را پیچیده میکند در نظرش نمیگیرم.)
چیزهای مختلفی باعث میشوند که «عادی» و «واقعی» آدم بر هم منطبق نباشند، ولی گمانم همهشان را بشود زیر عوامل محیطی یا «مطلوب»های همان شخص جا داد. یعنی در دو صورت آدم مجبور میشود آنقدر خلاف آنچه واقعاً میخواهد عمل کند تا عادت کند: یا شرایط بیرونی مجبورش میکنند (مثلاً مجبور میشود کم بخوابد که بتواند بیشتر کار کند) یا این که خودش خودش را مجبور میکند چون تصورش از آنچیزی که مطلوب است با آنچیزی که واقعی است فرق دارد (مثلاً به زور خودش را مجبور میکند سحرها بیدار شود چون به نظرش کمخوابی فضیلت است).
حالا این تمایز کی مهم میشود؟ وقتی که چیزی که برای آدم عادی شده اسباب اذیتش میشود. مثال خوبش همان کسی که به پرخوری عادت کرده و از نتایج این عادتش، مثل چاقی، اذیت میشود. این شخص اگر بخواهد رفتارش را عوض کند، باید خلاف نشانههایی که از بدنش میگیرد عمل کند. یعنی مثلاً بدنش اعلام گرسنگی میکند که یعنی غذا لازم دارد، ولی طرف باید در خیلی از موارد این نشانه را نادیده بگیرد تا فقط وقتی به بدنش غذا برساند که بدنش لازم دارد. یعنی مقدار مطلوبش را باید قرار بدهد چیزی کمتر از مقدار عادی، مساوی مقدار واقعی. اما مسئله این است که چقدر کمتر؟ معلوم نیست علائمی که از بدن ارسال میشود مبنی بر گرسنگی، چقدرش به آن مقدار واقعی مربوط است و چقدرش به آن مقدار اضافی ناشی از عادت. بنابراین کسی که میخواهد عادت پرخوریاش را کنار بگذارد، چون دستگاه هشداردهنده بدنش برایش غیرقابل اعتماد شده، باید دنبال یک معیار دیگر باشد برای این که بداند چطور باید رفتار کند. یک معیار عینی که مستقل از احساسات درونی خودش باشد. کار متخصصین تغذیه هم همین است خب، که محاسبه کنند این بدن با این ویژگیها چقدر غذا لازم دارد و درواقع آن معیار عینی را به طرف بدهند. بنابراین مقدار مطلوب باید بشود مقداری که آن معیار عینی مشخص میکند.
مشکل این است که در خیلی از موارد پیدا کردن آن معیار عینی خیلی راحت نیست. به جز همان مثال غذا که به خاطر آن که با ظاهر مردم پیوند دارد کسبوکار پررونقی حولش شکل گرفته، در بقیه موارد پیدا کردن متخصص خیلی راحت نیست. حتی در موردی مثل خواب -که دوباره تأکید میکنم به شدت با آن دستبهیقهام!- سخت میشود کسی را پیدا کرد که برحسب ویژگیهای فیزیولوژیک آدم یک رژیم خوابی به آدم بدهد. و در نبود معیار عینی، کسی که خلاف تمایلات اولیهاش عمل میکند نمیداند باید کجا متوقف شود، تا چه حد اگر به خودش آسان بگیرد تسلیم شدن به تنبلی است و تا چه حد اگر به خودش سخت بگیرد فشار زیادی و مخرب بر خودش است.
و مشکل وقتی بزرگتر میشود که این قضیه را (اگر مجاز باشیم) تعمیم بدهیم، از محدوده اموری که معمولاً صرفاً بدنی و فیزیکی دانسته میشوند فراتر برویم و به محدوده چیزهایی که روانی شمرده میشوند -چیزهایی مثل خلقوخو و تمایلات و رفتارهای اجتماعی- برسیم. کسی ممکن است عادات رفتاری ناخوشایندی داشته باشد که موجب آزار خودش و دیگران باشند؛ در مقابله با آنها تا چه حد باید پیش رفت؟ تا چه حدش پروبال دادن به ضعف و بیارادگی است و تا چه حد توقع بیجا و نامنصفانه از شخص؟ و تازه اینجا قضیه پیچیدهتر هم میشود، چون برخلاف امور فیزیولوژیک -که در آنها توقع واحدی از اشخاص مختلف نمیرود و برای اشخاص مختلف بسته به ویژگیهای ژنتیکی و محیطیشان سیستمهای بهینه متفاوتی وجود دارد*- در مورد بسیاری از اموری که روانی دانسته میشوند، افراد به طور یکسانی قضاوت میشوند: اخلاق (اقلاً اخلاق سنتی) همه آدمها را یکسان میداند، برای همه حکم واحد صادر میکند و ویژگیهای ژنتیکی و محیطیشان را دخیل نمیکند.
خیلی مسئله پیچیدهای است. یک مجهول است و n تا متغیر و تعداد بسیار کمی معادله معلوم. اگر آدم از خودش و آنطور که هست راضی باشد، همهچیز آرام و متعادل است، اما اگر نباشد، آنوقت در یک دریای نامعلوم آشفتهای رهاست که نمیداند باید به کدام طرف برود و چقدر.
* طبعاً انتظارات نامعقول ناشی از مد را کنار گذاشتهام.
پینوشت: سؤالی که همین الآن برایم مطرح شد این است که آیا اخلاق هم یک مد است؟ مدی در حوزهای متفاوت؟

