قبلترها خودم توی خوابهایم نبودم. خوابهایم گاهی بیسروته بود و گاهی چفتوبستدار. گاهی داستانهای قشنگی هم داشت. ولی هیچوقت خودم نبودم تویشان. یک دورهای این خیلی رفته بود روی اعصابم. به نظرم خیلی به رخ میکشید که چه بیرون زندگیام، چه نشستهام به نظاره زندگی و تلاش میکنم هیچکاره باشم حتی در زندگی خودم. خوابهایم مثل فیلمی بود که داشتم تماشا میکردم. بعضا واقعا هم فیلم بود خوابهایم. تیتراژ و موسیقی پایان هم داشت. الآنها خیلی وقت است که خودم هستم توی خوابهایم. حتی این یکی خواب هم که باز فیلم بود، خودم تویش بودم. بازیگر بودم. حالا هر چند که یک بازیگر حاشیهای فرعی. سیاهیلشکر. از آنها که توی تیتراژ شخصیتشان اسم ندارد: فلانی در نقش …. دختر جوان.
بازیگر اصلی خسرو شکیبایی بود. فیلم با او شروع میشد که داشت مستأصل هی زنگ میزد به اینور و آنور. روز، آفتابی، خارجی، فضای شهری. داشت زنگ میزد به دوستهایش. دنبال یکی میگشت که قبول کند بیاید بکشدش. که هیچکس قبول نمیکرد طبعا. یک جاییش با یک حال عصبانی هامونطوری داشت میگفت «بابا آخه باید یه راهحلی باشه واسه اونایی که اونقد افسرده نیستند که بخوان خودشون خودشونو بکشن…». در همین اثنا بود که چشمش افتاد به من. نقشی که بهم داده بودند نقش یک دختر جوان کمسنی بود، بیست و یکی دو ساله مثلا. هیچ ویژگی خاصی قرار نبود داشته باشم، جز آن که کمسن و خام باشم. خسرو شکیبایی چشمش که افتاد به من بیخیال مکالمات تلفنیاش شد و آمد سمت من. شروع کرد یکجور غرضداری خوشوبش کردن. مثلا قرار بود اینجا یک حال طنز مهرجوییطوری داشته باشد فیلم. که مثلا شخصیت اصلی وسط گیرودار خودکشی بیاید شروع کند لاس زدن با یک دختری. یک منتقدی هم که نشسته بود همزمان داشت فیلم را میدید گفت شاید هم منظور این است که قدرت زندگی را برساند، که چطور زندگی اینطور رندانه قدرتش را به رخ مرگ میکشد.
اینجا بازیگر بعدی وارد صحنه شد، گوهر خیراندیش. صدایش از آنطرف آمد که کنایهای زد به خسرو شکیبایی. چیزی در این مایهها که باید از سنوسالش خجالت بکشد و اگر راست میگوید برود دنبال آدم همسن خودش. و به همین ترتیب نقشآفرینی کوتاه من در فیلم تمام شد، چون خسرو شکیبایی فیالفور من را ول کرد و رفت سمت گوهر خیراندیش. گوهر خیراندیش را دوستهایش به زور آورده بودند بیرون که سرحالش کنند. انگار افسرده بوده بود و دلش به زندگی نه. آورده بودند مجبورش کنند تکانی بخورد.
روز، آفتابی، خارجی، فضای بیرون شهر. یک رود کم عمقی بود که آورده بودندش تویش پیادهروی کند. انگار فعالیت رایج آنجا همان بود. که پاچههایشان را بزنند بالا و توی رودخانه راه بروند. گوهر خیراندیش هم با یک حال رضاداده بزرگمنشانهای آمده بود. دیگر از اینجا به بعد فیلم پیش رفتن در رودخانه بود. دوربین روی دست. همینطور پیش میرفت و با جریان آب بالا و پایین میشد. آب که اول تا مچ پا بود یک جاهایی عمیقتر شد. طوری که فقط سر آدم بیرون آب بود. یک جاهایی رودخانه جاری در فضای باز شد قنات. یک جاهایی شد یک کانال کاملا پر از آب. یک جاهاییش هم مثل تونلهای جاده شمال بود، منتهی تونلی که سیل گرفته باشدش و آب —هرچند آرام و ساکن— از سر آدم هم زده باشد بالا. یک جایی ولی یکهو معلوم شد که شکل تونل عوض شده. تونل نبود دیگر. یک سقف بود که از دیواره کوه فراتر آمده بود و تکیه داده بود روی چند تا ستون. مثل بهمنگیرهای راه شمال. نور روز از لای ستونها میتابید به داخل…
همینجا بود که فیلم تمام شد. تیتراژ گمانم نداشت. ولی یکهو معلوم شد که همهچیز روی پرده دارد نشان داده میشود. مثل آخر فیلمهایی که آدم توی سینما میبیند و با تمام شدن فیلم یکهو برمیگردد به تن خودش که نشسته توی سالن سینما. همان موقع که آدم دوست دارد بنشیند تیتراژ را تا ته ببیند ولی توی رودربایستی بقیه که همراهشند احساس میکند باید بلند شود و از سالن برود بیرون. آن که داشت فیلم را میدید گفت «اوووه… پس این یعنی آن که آب خیلی وقت بوده تمام شده بوده». منتقد نظارهگر فیلم گفت «این لابد میخواهد بگوید که روشنی بالاخره میرسد، آب پایین میرود و دوباره میشود نفس کشید. تعریضی هم لابد دارد به صحنه آخر هامون…»
خوابهایم اینطورند این روزها. یک چیز روشنی تویشان دارند. یک چیزی که دلم را خوش میکند. و غم هم هست. غم متین آرام. گاهی عیان و رو، گاهی مثل این یکی کمرو و بیصدا، خودش را پنهان کرده در گوشهای. جوری که فقط خودم بدانم کدام تکهاش بود که صبح که یادش افتادم دلم را چلاند و به بغض را راه داد که بیاید بالا. بغض ساکتی که همراهم است این چند وقته. بنا کردهام با خودم که محلش نگذارم یک چندی. امید را کردهام وزنه سنگین و بستهام به پایش که بماند آن ته دلم. امید که تحلیل میرود گاهی خودش را میکشد و میرساند به گلو. میگویم «نه. به وقتش راهت میدهم که بیایی و هر چه خواستی مال تو. الآن ولی نه». لبخند محزونی میزنم و نفس عمیق میکشم و حواسم را میدهم به لحظه بعد. آنیچا.

