حدود یک سال پیش بود که من دنبال یک سریال کمدی میگشتم که صبحها ببینم و به کمکش بتوانم از رختخواب دل بکنم. چون تعریف Office را از یکی شنیده بودم دانلودش کردم که ببینم. بعد از چند قسمت دیدم آنقدر برایم کسلکننده است که تصور این که بخواهم بنشینم پایش باعث میشود بیشتر بخوابم؛ این شد که دیگر ادامه ندادم. امسال دوباره گفتم امتحان کنم ببینم چطور است؛ و دیدم که اتفاقاً بد هم نیست به نظرم. چه اتفاقی افتاده توی این یک سال؟ سلیقهام عوض شده؟ نه. اتفاقی که افتاده این است که زبانم بهتر شده، انگلیسی بیشتر میفهمم. پارسال آنقدری از گفتگوها نمیفهمیدم که کلیت سریال برایم جالب باشد، اما امسال چرا. جالبیش این است که همینطوری اگر ازم میپرسیدی که زبانم از پارسال تا حالا فرقی کرده یا نه، احتمالاً میگفتم نه. چون احتمالاً یک مروری میکردم این یک ساله را و میدیدم که هیچ اتفاق خاصی در نظرم نمیآید که به واسطهاش بخواهم بگویم پیشرفتی کردهام در انگلیسی.
حالا، نکته حکمتآموز فرزندملقمانطور قضیه چیست؟ این که حافظه آدم «چیز»ها را ثبت میکند، چیزهای قابل لمس و مشاهده را. برای چیزهای نامحسوسی مثل سطح سواد در فلان چیز و توانایی در بهمان چیز و مقدار خوشبختی در فلان زمان -حداقل تا وقتی که به معیارهای مشخص قابل رؤیت ترجمه نشده باشند- حافظه قابل اطمینان نیست.
پینوشت: شاید برای همین است که خیلیها همیشه فکر میکنند گذشتهها بهتر بوده.

