این تدتاک خیلی خوب بود به نظرم.
از متن:
You don’t think in depression that you’ve put on a gray veil and are seeing the world through the haze of a bad mood. You think that the veil has been taken away, the veil of happiness, and that now you’re seeing truly…
… A lot of the time, what they are expressing is not illness, but insight, and one comes to think what’s really extraordinary is that most of us know about those existential questions and they don’t distract us very much.
تنها فرقم با آدمهای خودخواه لوس که اعصاب جمع را خرد میکنند این است که میدانم رفتار درست چیست. گاهی هم خب از این همه وانمود کردن که فرق اساسیای دارم با اینجور آدمها خسته میشوم.
مثل یک زن زیبای هنرپیشه قرن نوزدهمی که صورتش در تصادفی سوخته باشد… به چه امیدی زندگی میکند؟ به کدام قابلیتش تکیه میکند در گذراندن زندگی؟
حس زنه را درک میکنم و بدون این که ربطی به هم داشته باشیم احساس میکنم این بهترین تشبیه است برای زندگیم. وجه شبه؟ پاسخ آن دو سؤال، حضور دائمی آن دو سؤال. فقط.
سر افتادم به دوستهایم پیغام بدهم که یک چند وقتی دوست نباشید باهام، نبینیدم، یادتان نباشد بهم، صدایم نکنید، نباشم برایتان.
بعد دیدم این تویش این را پنهان دارد که یک چند وقتی این حال هست و میگذرد، که تمام میشود. و این را که این من وحشی تلخ این دورهها من نیستم، صبر کنید که این برود و آن من واقعی برگردد. نفرستادم پیغام را.
رفتارهایم مثل لباسِ تنگ شدهاند برایم. آدم رفتارها را یاد میگیرد. یاد میگیرد که فلانجور تعجب کند، با فلان اطوار فکر کند، وقتی گیج میشود فلانجور نگاه کند. این را وقتی که اعضای یک خانواده را و شباهتهای حرکاتشان را میبینی میشود خوب فهمید.
رفتارهایم تنگ شدهاند برایم. مال آن وقتیاند که پرانرژی بودم، حوصله داشتم، بیشتر حس میکردم. الآنها باری به نظرم میرسند. خودشان انرژیام را میگیرند. از تصور کردنشان حتی خسته میشوم. اما جور دیگری هم بلد نیستم باشم. آنجور فقط بلدم خوشحال باشم، آنجور بلدم با مردم رفتار کنم، آنجور بلدم معاشرت کنم. گاهی موقعی که خوشحالم برمیگردم از آن که توی دلم نشسته با قیافه بیحرکت و بیحالت، میپرسم این چرا اینقدر سروصدا میکند؟ دوتایشان آن که آن بیرون است به نظرشان احمق میرسد.
و این منم، زنی غریب، در آینهای سرد (۳)
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393 ساعت 9:19 شماره پست: 338
گفتم در این «بیمن»ای دائمی که به سر میبرم تویش احساساتم را حس میکنم؛ اما این معنایش این نیست که این وضعیت تأثیری روی احساساتم نگذاشته است. خیلیوقتها نمیدانم چه احساسی دارم. احساساتم دور و گنگاند بیشتر وقتها. همه احساسات هم انگار ضعیف و غیرمستقیم شدهاند (طبیعی هم هست به نظرم. «من» را که از معادله حذف کنی احساسات مستقیماً برانگیخته نمیشوند. مثل تفاوت زندگی کردن و فیلم دیدن میماند خب). خیلیوقتها از روی عوارض جسمی میفهمم که الآن درگیر حسی هستم. انگار که خودم خونسرد و بیحس وارسی میکنم و میبینم که این بدن دارد از ترس میلرزد، این موجود نمیتواند جلوی خندهاش را بگیرد، این موجود گلودرد گرفته از بغض، دارد هقهق میکند (جالب است که خشم را هنوز بهتر از هر چیزی حس میکنم و دوست داشتن برایم غریبترین و گمترین حس است). این وضعیت احساساتم کلافه و خسته و عصبانیام میکند. همهاش به نظرم میآید از آدمهای دیگری که حس دارند و حسهایشان مال خودشان است، آدمهایی که «من» دارند، آدمهایی که آدماند کمترم. انگار که در مرتبه نازلتری از موجودات باشم.
تأثیرات دیگری هم دارد این وضعیت توی زندگیام. همهاش احساس میکنم حواسم جایی است که نمیدانم کجاست. انگار از ۳۰ درصد مغزم بیشتر نمیتوانم استفاده کنم. تمرکز کردن برایم سخت است و در عین حال حواسم جای مشخص دیگری هم نیست. تصویر کلی داشتن از خودم و موقعیتم سخت است برای خودم. انگار دیدم محدود شده باشد و نتوانم کلی نگاه کنم اطراف را، انگار تا یک شعاع کمی از اطراف را بتوانم ببینم فقط. البته از نظر بینایی مشکلی ندارم، خودم هم گاهی چشم میچرخانم اطراف و میگویم «مشکل چیست؟ ببین همهجا را که میبینی»، اما مسئله این است که آنجاها که در هر لحظه از حوزه دید بیروناند انگار وجود ندارند. گاهی اطراف را نگاه میکنم و به خودم میگویم «خوب نگاه کن، ببین اینجایی، اطرافت را ببین، کل فضا را ببین، تو توی این فضایی»؛ اما کمی که سرم را میچرخانم حس میکنم مکان عوض شده و لحظه پیش در جای دیگری بودهام. این حالت را نسبت به زمان هم دارم. در یک لحظه به بودن در آن زمان فکر میکنم و لحظه بعد که میرسد لحظه پیش انگار وهم بوده، میدانم لحظه بعد که برسد این لحظه فعلی هم خواب و خیال میشود.
هیجده سالم که بود یکبار گفتم من را ببرید پیش روانپزشک. توی خانواده ما روانپزشک رفتن مال دیوانههاست، عیب و زشت است، و ما اگر حس کنیم باید برویم پیش روانپزشک، چارهاش این است که دست از این مسخرهبازیها برداریم. دعوایی شد توی خانه. به زور موفق شدم راضیشان کنم. توی آن دو سه نیمساعتی که با استرس رفتم روانپزشکه چیزی تشخیص نداد. همان جلسه اول تشخیص داد که مضطربم. درصورتی که اضطراب من ناشی از نگرانی این بود که حالا که موفق شدهام بیایم نکند این نتواند کاری بکند، و ناشی از عذابوجدان آن همه پولی که او میگرفت. یکبار یکی دو سال قبلترش هم مخفیانه رفته بودم و روانشناسه گفته بود که این مشکل هویت است که نوجوانها دچارش میشوند.
بعد از این تجربهها دیگر ناامید شدم از این که کسی کاری بتواند بکند. به خودم گفتم قبول کن اینجوری بودنت را، مثل آدمی که قبول میکند فلج است. اما این وضعیت دائمی که در من جریان داشت، یک خط پررنگی بود که بین من و دیگران کشیده میشد، که من و «آنها» را جدا میکرد از هم.
دو سه سال پیش بود که یک روز عصر، کلافه از این وضعیت دائمم، توی گوگل سرچ کردم not feeling my feelings، صفحه به صفحه و سایت به سایت پیش رفتم تا رسیدم به اینجا و بعد اینجا. خوب یادم هست که وقتی پیدا کرده بودم این صفحهها را، وقتی برای اولین بار بعد سالها میدیدم آدمیزاد دیگری هم تجربه کرده آن چیزهایی را که مهمترین وجه شخصیت من بوده، چه حالی شده بودم. نمیتوانم بگویم حس خوبی بود. میلرزیدم و احساس گنگی و گیجیام هم بیشتر شده بود. آمدم توی وبلاگم گذاشتم آدرسش را که اگر کس دیگری هم مثل من بود ببیند و بداند که جایی تعریف شده است.
Seeking a remedy for killed passions.
و این منم، زنی غریب، در آینهای سرد (۲)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393 ساعت 22:56 شماره پست: 336
آدم وقتی به درد فکر نکند، میشود گفت درد دارد؟ میشود به چیز دیگری فکر کنی و همزمان درد هم داشته باشی؟ یا درد فقط وقتی وجود دارد که خودش موضوع فکر آدم باشد؟ البته میدانم که رشته فکر میشود دمبهدم با حضور درد قطع شود، به طور متناوب درد خودش را تا آگاهی بالا بکشد، بیاید جای موضوع فکر قبلی را بگیرد و برود، اما این که همزمان درد و موضوع دیگر حضور داشته باشند، به موضوعی بتوان فکر کرد و درد هم تمام مدت در پسزمینه حاضر باشد را نمیدانم. نمیدانم ممکن است یا نه. از تجربه خودم چیزی خاطرم نمیآید که قضاوت کنم.
به این خاطر یادش افتادم که توی نوشته قبلی به عنوان تشبیهی به کار برده بودمش برای نشان دادن وضعیت اول و دومی که تجربه میکنم. که وضعیت اول همان هجوم یکباره و شدید حس از بین رفتن «من» است و وضعیت دوم حالت همیشگیام، که علیرغم این که آن حس هنوز بر طرف نشده، بهش فکر نمیکنم و حواسم متوجه فعالیتهای عادی زندگی است. شک کردم که تشبیه مناسبی باشد. شاید تشبیههای بهتری میشد به کار ببرم. مثلاً زنی که آشفته گم شدن بچهاش است و همزمان باید فکر مواظبت از آن یکی بچهاش باشد (یا این هم همان مشکل را دارد؟).
به هر حال وضعیت دوم هم علیرغم این که از دید دیگران عادی به نظر میرسم تویش، برایم وضعیت عادیای نیست (نگویم عادی، چون «عادت کردهام» به بودن مدام تویش. بگویم وضعیت طبیعیای نیست). تمام مدت به نظرم میرسد دنیا واقعی نیست، آنچه در اطرافم میگذرد انگار یک فیلم باشد و من تنها یک دوربین باشم که اینها را میبیند، انگار همهچیز خواب باشد، انگار مهی دور سرم را گرفته باشد همیشه، انگار لایهای، سیالی دور مغزم را گرفته باشد که مستقیم با جهان در ارتباط نباشم، انگار توی یک غشاء لاستیکی گیر کرده باشم که هرچه دستوپا بزنم کش بیاید و پاره نشود.
اینها همه البته استعاره است. ولی چاره دیگری جز استفاده از استعاره نیست وقتی کلمهای برای ارجاع به چیزی وجود ندارد. فرض کنید کلمه سوزش را نداشتید برای اشاره به نوع خاصی از درد، احتمالاً مجبور میشدید بگویید فلانجایم اینطور است که انگار هزارتا سوزن ریز نامرئی را فرومیکنند تویش (که البته این استعاره و کلمهای هم که برایش داریم انگار ربطی به هم دارند). آن طرف هم اگر تا به حال خودش این حس را تجربه نکرده باشد احتمالاً نمیفهمد چه میگویید، در بهترین حالت به کمک استعارهتان سعی میکند حدودی از وضعیتتان را بفهمد. این بود که من هیچوقت از کسی انتظار نداشتم بتواند تجسم کند چه تجربه میکنم. این البته مال آنوقتهاست که برای مردم توضیح میدادم. با کسی که صمیمی میشدم، حس میکردم باید برایش بگویم فرقی دارم با آدمهای عادی. بعدها دیگر خسته شدم. حوصلهام سر رفت از توضیح دادنهای بیفایده. اصلاً خسته شدم از این که خودم هم آگاهانه بنشینم فکر کنم به وضعیتم و سعی کنم بفهممش.
توی این وضعیت -وضعیت معمول همیشگیام- که هستم «من» برایم بیمعناست. البته به کارش میبرم همیشه. توی همین نوشته و توی کل این وبلاگ احتمالاً متواترترین کلمه همین «من» باشد. میدانم که موجود واحدی هست که با محیط اطرافش درگیر است، که این چیزهای اطراف را میبیند، که آگاهی دارد، که حرف میزند، فکر میکند، احساس دارد حتی، اما آن «واحد» من نیستم؛ من کی هستم؟ کجا هستم؟ نیستم. لابد یک بخشی در مغز هست که باید احساس «من» بودن را ایجاد کند و آن بخش برای من از کار افتاده.
سوای این احساس من بودن، باقی احساسها را کمابیش دارم. خشم را خوب حس میکنم وقتی توی دلم شعله میکشد، نفرت و بغض را حس میکنم، محبت را گاهگاهی توی دلم تشخیص میدهم، اضطراب را میفهمم، گریه میکنم، شدید هم گریه میکنم، میخندم. اما آن احساس من بودن، انگار باید پایهای، زمینی باشد برای بقیه حسها، و چون نیست این احساسات پا در هوا و معلقاند. همهشان اینطورند که به من ربط ندارند انگار. انگار که یک سیم کشیده باشند از یک موجود دیگر به مغز من و این حسها را منتقل کنند به آن. و من، خودم، انگار همهاش بیحس و بیحرکت در گوشهای نشسته باشم و آن احساسات را تماشا کنم.
به همین خاطر است که همیشه یکجور احساس دورویی با من هست. احساس میکنم اطرافیانم را گول میزنم همیشه، به دروغ وانمود میکنم آن احساسات را دارم در صورتی که ندارم. این حالت کلافهام میکند. چون واقعیتش نمیدانم اگر نخواهم دروغ بگویم چه باید بکنم. حالت صادقش نمیدانم چطور است. حالت صادقانهاش این نیست که هیچ حسی نشان ندهم. این «واحد»ی که در لحظه میخندد، دارد میخندد قطعاً. اگر بخواهد جلوی خندهاش را بگیرد هم نمیتواند. آنکه عصبانی است، هست. یکجایی این عصبانیت وجود دارد. مشکل آنجاست که این احساسات به من منسوب میشوند و منی وجود ندارد؛ اگر میبود، لابد او هم در لحظه مشابه میخندید، عصبانی بود، گریه میکرد، محبت بروز میداد. ولی نیست.
… موقع نوشتن اینها خودم گیج میشوم. به جمله که درمیآیند البته متضاد و غیرممکن و نافهمیدنی میشوند. زبان را آدمهای عادی درست کردهاند، قواعدی برایش وضع کردهاند و برای اشاره به وضعیتهای معمول خودشان استفادهاش میکنند. من آدم عادی نیستم.
احوال ناخوشی دارم این روزها. خیلی سخت ناخوش. اما یک صداقتی همراهش هست که دوستش دارم. یک صداقت بیرحمی. یک صداقتی که از احساساتیبازی و نرم و نازک بودگیهایی که روی همهچیز را پوشاندهاند -مثل آداب معاشرت که روی همه حرفها و حرکات را پوشانده- دور است. مثل صداقت دکتری که صاف نگاه میکند توی چشم آدم و به آدم میگوید که تا شش ماه دیگر خواهد مرد. یا مثلاً آن ژنرالی که چشمهای تیز و سردش را میگرداند روی تکهپارههای اجساد آدمها و شکست و پیروزی را تخمین میزند. آنطور صداقتی که صافوساده و بیملاحظه است اما در عین حال ادای صداقت درآوردن هم نیست، وسواس صداقت داشتن نیست.
کاش میشد نگهش دارم. نگهش دارم تا آخر این جنگ. آنموقع که بعد از بازدید از میزان خسارت بمبارانها و فهمیدن رسیدن پایان بروم یک گلوله شلیک کنم توی دهانم، یا آنموقع که برگردم خانه و نشان شجاعتم را قاب کنم بزنم به دیوار نشیمن.
پینوشت: اما گلویم از اینور و آنور بردن بغض چند روزه درد میکند.
بار اولی که اتفاق افتاد من کلاس پنجم دبستان بودم. توی حیاط مدرسه بودم با هدیٰ. نوشتن این نوشته را هی به تعویق انداختهام چون فکر میکردهام باید قبلش بنویسم هدیٰ کیست. ننوشتم و الآن میبینم که خاطرهاش بیشتر از آن ازم دور شده که هیچوقت بتوانم بنویسم. همینقدری بدانید که هدیٰ دوست عزیزی بود. اولین دوست واقعی من. اولین و آخرین دوستی که من قبل از این که دوست داشتن این همه برایم غریب شود داشتهام. توی زندگیام تقریباً همیشه چند سال بعد از هر دورهای که پشت سر گذاشتهام، آن دوره به نظرم اسباب خجالت رسیده، احساسات آن دوره به نظرم مسخره و تقلبی رسیده و به نظرم رسیده بدون این که خودم بفهمم داشتهام وانمود میکردهام آن حسها را دارم؛ اما آن دوست داشتن عمیق و راحتی که نسبت به هدیٰ داشتم هیچوقت اینطور به نظرم نیامد، هیچوقت حس نکردم قلابی و غیرواقعی بوده. تا چند سال پیش هنوز هم شبها خوابش را میدیدم که باید بروم پیدایش کنم، که دارم دنبالش میگردم. تا چند سال پیش که هر از گاهی هم هر دفعه یک صحنه از جاهای آن مدرسه پیش چشمم زنده میشد ناغافل و من نمیفهمیدم چرا. الآنها دیگر این خاطرات هم دورتر و محوتر شدهاند…
آن روز توی حیاط مدرسه بودیم. زنگ تفریح بوده احتمالاً. یادم هست که یک ساعت مچی نو داشتم. ساعتم سفید بود. یک صفحه ششضلعی داشت که دور شیشهاش یک حاشیه ششضلعی طلایی بود. ساعت قشنگی بود. مامان و بابام بهم داده بودندش و یادم هست که از آن چیزهایی بود که تا دیدم به نظرم رسید خیلی قشنگ است. آن روز شاید اولین روزی بود که ساعته را دست میکردم. گمانم یادم هست که تمام روز حس خوب داشتن یک چیز نو همراهم بود. آن موقع نزدیک آنجایی بودیم که حیاط جلویی و حیاط پشتی را به هم وصل میکرد. با هدیٰ حرف میزدیم و من یادم هست که حس خیلی خوبی داشتم. چرایش را یادم نیست، ولی گمانم یکجور حس رضایت از زندگی بود، حس این که همهچیز سر جایش است. یادم هست که نور آفتاب خیلی زیاد بود. من نگاه کردم به ساعتم. یک دفعه دیدم که شیشه ساعتم افتاده و… و آن اتفاق افتاد. هنوز هم نمیتوانم بگویم چه اتفاقی بود. یکباره… من… نبودم. صحنهای که من ناظرش بودم یکدفعه ناظرش را از دست داد. من آنجا نبودم. آنطور نبود که حس کنم از آنجا غایب شدهام و جای دیگری هستم، جای دیگری هم نبودم. هیچکجا نبودم. من معنایی نداشت. یادم هست که بلندبلند و ترسان میگفتم «چرا اینجوری شدم؟ چرا من اینجوری شدم؟» و در جواب سؤالات هدیٰ که «چهجوری؟» نمیدانستم چه باید بگویم. لحظات بعدش توی گیجی این حس و این که باید بگردم شیشه ساعتم را پیدا کنم گذشت و یادم نیست که بعدش آن حسه چی شد، احتمالاً باید رفع شده باشد و بعد هم فراموشش کرده باشم؛ چون یادم نمیآید که سالهای بعدی زندگیام را تحت تأثیر قرار داده باشد. سالهای بعدی سالهای خشم بود از نبرد ناعادلانهای که جنسیت من را به آن میکشاند، و احساس عجز موقع نگاه کردن به بلوغ که سنگرهای وجودم را یکی یکی میگرفت، و سر آخر وادادان و تسلیم شدن و تصمیم گرفتن به کناره گرفتن از زندگیای که من دست تنها کم بودم برایش. این سالها بود که من را آنی که کرد که آن شب توی شانزده سالگیام بودم.
آن شب یک سری از فامیلهایمان آمده بودند توی پارک روبروی خانه ما پیکنیک. آمدند در خانه ما که شما هم بیایید. من نمیخواستم بروم. هیچجا نمیخواستم بروم من آنموقعها. افسرده بودم. شاید یکی دوبار هم پا نگذاشته بودم توی این پارک روبروی خانهمان تا آنموقع. با خانواده دعوایم شد سر رفتن و نرفتن. آخر تسلیم شدم که بروم. چادر را یادم نیست که چه شد که سر کردم. آن هم دعوایی داشت قبلش یا برای این که خودم خفت خودم آن موقع را بیشتر به چشم خودم بیاورم سر کردم. چادر به سر، عبوس، خمیده و قوز کرده (چندسالی بود که قوز میکردم که بدنم دیده نشود)، از عرض خیابان رد میشدم. نگاهم پایین بود. نور زرد چراغها را یادم هست روی آسفالت کوچه که… باز هم همان حس… باز هم برگشت. همانطور وحشتآور و فلجکننده و بیواژه. باز هم یادم نیست بعدش چه شد. احتمالاً رفتهام توی جمع فامیلها و اجباراً حواسم پرت شده از حسه. شاید از همان شب بود که این حس آمد و جاگیر شد و دیگر نرفت (درست یادم نیست چه اتفاقی افتاد. نمیدانم از همان شب برای همیشه ماند، یا این که آن شب مرتفع شد و بعد تدریجی برگشت). به هر حال از همان زمانها دیگر این حس، این حس وحشتناک لعنتی، این حس غیرقابل توصیف نبودن، من نبودن، در هیچکجا نبودن، شد دلیل (بهانه؟) من برای کنارهگیری از زندگی.
سالهاست که مهمترین مؤلفه شخصیت من همین حس، همین حالت است. و بین دو وضعیتش هم تمایز باید قائل شوم: یکی وقتهایی که خود حس ناب گنگ وحشیاش هجوم میآورد سمتم، و من بیدفاع و بیحرکت در غربت غرق میشوم، و یکی وقتهای عادی است، که وقتهایی است که حواسم از حسه پرت شده؛ حسه هنوز هست، ولی مثل دلدردی است که در پسزمینه همه حالتهای آدم باشد و آدم بهش توجه نکند، توجهم معطوف کارهای عادی زندگی شده، منتها با یک حالتی از گیجی و محوی، انگار که یک بخش بزرگی از حواسم هنوز توی آن چاله عدم گیر افتاده باشد، انگار که مهی روی همهچیز را پوشانده باشد. آن سالهای اول (که هنوز کاملاً قبول نکرده بودم وضعیتم را، که هنوز زیاد به چشمم میآمد که این چیزی است جدای از وجودم که بر من عارض شده، بلای جدید خاصی بود که به سرم آمده بود)، یعنی مثلاً تا بیست و یکی-دو سالگی گاهی مینشستم تمرکز میکردم و از وضعیت دوم برمیگشتم به وضعیت اول. یعنی آنقدر دقت میکردم تا دوباره حس وحشی شدید زنده میشد برایم. بعد از مدتی دست برداشتم. تن دادم، قبول کردم، خسته شدم، توانم کم شد، یا هرچه. به هرحال سعی کردم (زور زدم، جان کندم) که اینجور بودنم را به عنوان یکجور مثلاً فلج مغزی-حسی قبول کنم. دیگر نمینشینم اراده کنم تا حس بیپرده شدید دوباره فرابگیردم. اما گاهی بیاختیار خودش سراغم میآید. ناغافل و بدون پیشبینی. هنوز هم نفهمیدهام چه وقتهایی بیشتر احتمال دارد سروکلهاش پیدا شود. این اواخر (این یکی دو ساله اخیر شاید) حتی وسط شب سراغم میآید. هجوم میآورد و من را از خواب بیدار میکند. از خواب نمیپرم، اما یک دفعه میبینم بیدارم، چشمهایم با وحشت به جایی از اتاق نگاه میکنند و اطرافم پر از عدم است، اتاق هست و رختخواب هست و آگاهی از وجودشان هست، اما من نیستم، نه آنجا هستم نه هیچکجای دیگری. هیچ کاری از دستم برنمیآید آن لحظات. صبر میکنم که بگذرد و خوابم ببرد و صبح دوباره در مه و ناواقعیت معمول و عادیشده از خواب بیدار شوم.
میخواهم دربارهاش بیشتر بنویسم. یکوقتی که خوشروحیه بودم و عزم این داشتم که مبارزه کنم با این بیماری تصمیم داشتم که بنویسم دربارهاش. بنویسم که کمککار مبارزهام شود. هی به بهانه کارهای دیگر به تعویقش انداختم. این روزها هم که باز خسته و مستأصل و بیچارهام کرده، به زمینم انداخته باز و زانویش را گذاشته بیخ گلویم و فشار میدهد (و از سرم میگذرد فقط که کاش بیشتر فشار میداد، میکشتم و خلاصم میکرد)، باز میخواهم بنویسم. چون کار دیگری نیست که بکنم. چون بدحالم، نوشتن حواسم را پرت میکند، آرامم میکند و حوصله پرداختن به بقیه چیزها را هم ندارم. بیشتر مینویسم از این نکبت.
یکوقتی است که میبینی از دست میرود -رفته- و تو با دست و پای سست فقط میتوانی بایستی و ببینی که دیگر دیر است. مثل قطار. قطاری که شاید همه زندگیات تویش باشد. آن اولش که فاصله دست کشیده تو تا آن میله واگن آخر یک پرش است، میدوی دنبالش که بگیریاش، سختتر میدوی هر آن که برسی، چند بار میپری و هربار از دستت درمیرود، دستوپا میزنی هی و بعد… بعد دیگر فقط میایستی نگاه میکنی که دورتر میشود و دورتر. دست دراز کردنهای آخر، مثل دستوپا زدنهای بیاراده و بیمعنای حیوانی است که سرش را بریدهاند. آن موقع که فقط تویی و دست و پاهای سرد و لخت، و آگاهی، آگاهی از این که تمام حادثه از دست میرود…
۱۲، ۱۳ سالم بود که میرفتم کلاس شنا. دو تا دسته بودیم: یکی آنها که خوب بودیم و نمیترسیدیم و یاد میگرفتیم و مربی دوستمان داشت، یکی آنها که نمیتوانستند و مربی عصبانی بود همهاش از دستشان. اختلافمان یکجوری بود که انگار یک خط پررنگ واضحی کشیده بودند بینمان، ما اینور بودیم آنها آنور. من با یکی دوست شده بودم که اسمش مریم بود. از ما بود. از گروه خوبها. بعد از یک مدتی اما شروع کرد به لنگ زدن، مردد شدن، پرسه زدن حوالی خط. مربیه اولها متعجب بود از این نمنمک نتوانستنهایش و صبور، اما بعد کمکم عصبانی شد باهاش. بعد یکوقتی بود که دیدم افتاده آنور خط، دیگر هربار پایش را میزند به آب میلرزد، دیدم دیگر تمام شده، یکباره روشن شد پیش چشمم که دیگر نخواهد توانست یاد بگیرد. مثل آنموقع که همه فهمیدیم که افتاده آنور خط…
مثل آنموقع که پدربزرگ مادرم -بدون دلیل معقولی- یکباره ترسید از مریضیاش. که چیزی تمام شد برایش. که نشست تماشا کرد که دارد میمیرد…
مثل آنموقع که همهمان دیگر فهمیده بودیم که آن فامیلمان از یککسی که یکجورهایی عجیبغریب بود تبدیل شده به یک مریض روانی، که «آخی!…»…
مثل آن چیزی که یکوقتی یادم نیست کی نوشته بود توی وبلاگش، که «یادت میآید دفترهای بابا را؟ که از یکوقتی به بعد دیگر ننوشته بود؟»…
۱. یکی توی اینوریدر share کرده بود که:
I’m not sure if I’m depressed. I mean I’m not sad. But I’m not exactly happy either. I can laugh and joke and smile during the day, but sometimes when I’m alone at night I forget how to feel.
دیدم چه دقیق منم، آن «گاهی وقتها»یش را بکن همیشه، میشود خود من. فکر کردم چه ساده و سرراست و کامل گفته. بدون پیچوتاب اضافی. خودم بودم نمیتوانستم به این خوبی بگویم حالم را. گرفتار میشدم توی نوشتههای خودم. توی پس و پیش کردن صفتها و تشبیهها و استعارهها. مدل نوشتنم دست و پایم را میبندد. یک نوشته را که شروع میکنم میمانم تویش. جملهها را چندباره مینویسم و پاک میکنم چون دور شدهاند از من. یکی از دلایل کم نوشتنم همین است.
۲. نوشتههه ساده است. یک سری جمله توصیفی ساده است. تشبیه ندارد. تحلیل ندارد. من نمیتوانم اینجور بنویسم. نوشتههایم یا تشبیه و استعاره دارند یا تحلیل. همهاش انگار که خیره شدهام ته آبهای سیاه عمیقی به شبحوارهای که آن اعماق پیداست، هی میخواهم بگویم شبیه چه است، یا این که دارم تحلیل میکنم که چه میگذرد در درونم تا بفهمم چه خبر است. مستقیم حس نمیکنم. حسها باید مواد اولیه تحلیل باشند. وقتی تحلیل کردن تنها کاری باشد که بلدی، باید کمکم منتظر باشی که مواد اولیهات ته بکشند و بمانی بیحرف.
۳. همیشه یک فشاری رویم هست انگار. فشار جالب بودن. باهوش بودن. واکنش داشتن. آدم بودن. سختم است. دلم میخواهد پشت کنم به همهچیز. نه، نمیخواهم پشت کنم، چون آنوقت با خالی خودم تنها میشوم. دلم میخواهد بروم توی جمعها و یک صورتک بیحس باشم همهاش. نگاه کنم فقط.
۴. جالب بودن از همهشان بدتر است. چرا این همه فشارم میدهد؟ چه کسی مجبورم کرده جالب باشم؟ کسی مجبورم نکرده. شاید تأثیر داشتن دوستهای-همهشان-جالب است (به همراه میل از همه برتر بودن). یا شاید این را راه بقا میدانم، راه تشخص داشتن میان آدمها، راه فرد بودن، بودن.
۵. جالب است که توی جمع که هستم فشاری حس نمیکنم. ممکن است یکهو بیدلیل ساکت شوم و به چشم دیگران ناراحت برسم، اما خودم -اگر به موقعیت خودم توی جمع فکر نکنم- راحتم. فشار را بعد که با خودم تنها هستم حس میکنم، وقتی از روی دوشم برداشته میشود. آن تصویر خیالی خودم که آرزویش را دارم -آن صورتک بیحرکت میان جمع- وقتی تنها هستم میآید جلوی چشمم. احساس میکنم بقیه خیلی راحت و روان خودشانند و خودشان جالبند، اما من باید جان بکنم. کی دقیقاً این جان کندن اتفاق میافتد؟ نمیدانم. ولی وقتی برمیگردم خانه حس میکنم تمام شدهام.
۶. چه کسی مجبورم کرده جالب باشم؟ هیچکس. ولی از خستگی فشارش راحت نمیشوم. چند وقت است میخواهم برگردم فیسبوک. میروم بازش میکنم. فکر میکنم برگردم دوباره باید جالب باشم. میبینم حالش را ندارم. میبندمش. پیش آمده که بعد از گفتن حرف جالبی خودم را دعوا کردهام. که مجبوری از خودت توقع بیجا ایجاد کنی؟ حالا همه فکر میکنند جالبی. دلم میخواهد همه بدانند که من آن صورتک بیحس بیحرکتم.
۷. خدا به سر شاهد است اگر این مقطّع و شمارهشماره نوشتن تحت تأثیر سروکله زدنهای این چندوقته با این دوست عزیزمان، ویگی باشد. نه. حوصله متن یکپارچه نوشتن ندارم. کلمه دارند حتی «خارجیها» برایم. میگویند lethargic.
۸. هی من هم میخواهم خودم را مجبور کنم به همانجور نوشتن. همان ساده و سرراست نوشتن، با توصیفهای ساده و بیاستعاره. نمیشود که. از چه میخواهم بنویسم اصلاً؟
۹. میخواستم به جای این نوشته بنشینم شرح دهم که چه دلم کنیاییام را میخواهد. بودن بیحرف و بیفکر با او را. دیدم حالا باید متن جالب بنویسم. ننوشتم.
۱۰. الآن من افسردهام؟ I’m not sad.
۱۱. یک روانشناس درون دارم. نشسته توی مغزم سؤالات مسخره میپرسد. بعد هرچیزی میگوید چرا. میپرسد چرا باید جالب باشی؟ چرا باید باهوش باشی؟ کی گفته باهوش نیستی؟ کی گفته خودت باشی جالب نیستی؟
۱۲. این تکه نمایش را من خیلی دوست دارم. به نظرم با روانشناسها باید همین کار را کرد.
۱۳. هی که حرفهای تکراری میزنم -همین حرفها را هی میآیم دوباره مینویسم- خجالت میکشم از خودم. حس میکنم حوصله همه را سر بردهام و خجالت میکشم. بعد ساکت میشوم. همیشه آن چیزهایی که حرف نمیشوند، روی هم تلنبار میشوند، میشوند بیربطیات. شبها عوض خوابیدن به بیربطیاتهایم فکر میکنم.
۱۴. دیشب همهاش داشتم به یک «عمه پیرهای» فکر میکردم. بیربطیاته از زبان یک بچهای بود. بچههه داشت عمهپیره را وصف میکرد که هیچکس نمیدانست عمه کیست، اصلاً با چه کسی چه نسبتی دارد. میگفتند قبلاًها حرف میزده، اما از یکوقتی به بعد دیگر ساکت شده بود. همه از سر مهربانی دعوتش میکردند توی جمعهایشان. از اول میآمد، تا آخر مینشست، فقط نگاه میکرد و هیچی نمیگفت. بنا داشتم پیرزنه که مرد یک کاغذی توی دستش مچاله شده باشد که رویش نوشته بوده باشد «من بودم». همان را بنویسند روی سنگ قبرش.
۱۵. از لج خودم لابد دارم مینویسمش اینطوری، توی این نوشته. مثل جنینی که خارج رحم شکل گرفته باشد. که سقط شود.
دلم جمع شدن میخواهد. جمع شدن توی خودم، پاهایم را بغل کردن و کوچک شدن. دلم میخواست توی خودم، توی دلم، پرچینی بود. یک پرچین از بوتهها و شاخ و برگهای به هم پیچیده که تویش یک حفرهای میداشت. یک اتاقک کوچک تنگ. میرفتم تویش مینشستم و آنجا بدنم را بغل میگرفتم، پاهایم را میکشیدم توی خودم و جمع میشدم. نیست. دلم مثل یک بیابان وسیع خالی است. نه پستی بلندی دارد، نه افق. هر چه چشم بچرخانی چیزی دندانگیر چشمت نمیشود. دیوار ندارد. تکیهگاه ندارد. جای نشستن ندارد. هیچکس توی بیابان نمینشیند زانوهایش را بغل کند. خالی بیابان بیرحم است.
جزئیات مهماند. جزئیاتاند که تعیینکنندهاند. نگویم تعیینکننده، که مشخصکنندهاند. اگر هم عوامل بزرگ و عمده باشند که چیزی را از درون کنترل میکنند، تأثیرشان را بر انبوه جزئیات میگذارند. انبوه جزئیاتی که دست به دست هم میدهند و جای چیزها، آدمها را تعیین میکنند توی طیفها. مشخص میکنند که طرف صرفاً متفاوت است یا واقعاً بیمار روانی است؛ که چیزی ساده و سرراست است یا مبتذل؛ که آدمها خوشبختاند یا بزدلاند. جزئیات. جزئیات موذی که دست آدم را میگیرند میبرند مینشانند روی صندلی قضاوت، اما موقع خطابه کردن پشت آدم را خالی میکنند.
جزئیاتاند که آدمها را وادار میکنند رمان بنویسند.
Aujourd’hui, maman est morte. Maman a ètè toujours morte
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ساعت 0:5 شماره پست: 329
پدربزرگم مرد. من؟ حس خاصی ندارم. از زمان مردن آن یکی پدربزرگم اینجور شدهام که اتفاقات آن یکی فامیل تفاوت خاصی برایم ندارند، و در مورد این یکی فامیل هم آن عذاب وجدانی را که قبلاًها داشتم سر این که اتفاقاتشان هیچوقت برایم تفاوت خاصی نداشتهاند، از دست دادهام. اتفاقات اینجوری به واسطه حواشیشان -که چشمم برای دیدن جزئیاتشان آزموده شده- فقط یادم میآورند که چه بدیم ما. چه گروه بیمحبت ازهمگسیخته بدی هستیم. چه فاجعهبار است همهچیز. چه فاجعه را هرروزه و دستمالی شده و مبتذل کردهایم. شاید معقولترین آدم این خانواده کوچک خودم باشم که درستوحسابی، خیلی رسمی و اسمدار، جوری که بشود توی کتابهای روانشناسی دنبالش گشت، از خودم تهی شدهام. یکجورهایی مثل مرسوی بیگانه کامو، که اقلاً صادق بود.
هر از گاهی که یادم میافتد که این منم، اینطور بیاحساس و مسخشده و پیش-از-شروع-به-آخر-رسیده، ناراحت میشوم؛ اما همین ناراحتی هم آنقدر تکراری و مدام و زیادهمانده و بیتغییر است که نمیدانم باید چه کارش کنم. نه حوصله ابرازش را دارم، نه حوصله حتی فکر کردن بهش را. رابطهام با خودم مثل زوجی شده که پیش از آن که فرصت کنند همدیگر را بفهمند و دوست داشته باشند، حرکات آن دیگری برایشان قابل پیشبینی و تکراری شده. که آخرسر یک روزی خسته از تحمل کسالت هرروزه، بدون اشک و آه و احساساتیبازی الکی میروند طلاق میگیرند. دور نمیبینم از خودم آن روز را. که راحت و آرام، بدون هیچ حس فاجعهای، بدون آن که به نظرم بیاید کار خاصی دارم میکنم، تمامش کنم. مسأله این است که کی میرسم به آنجا؟ ده سال دیگر؟ چهلساله که شوم؟ زودتر؟ دیرتر؟ تا آن موقع چند تا ناراحتی بزرگ باید از سر بگذرانم؟ از لحظات جزءجزء زندگیام که انتگرال بگیری تا آنموقع، میشود مثبت باشد آن مجموع؟ چه حادثهای باید رخ بدهد تا برسم به آنجا؟ اصلاً حادثهای باید اتفاق بیفتد یا فقط مسأله گذر زمان است؟ کسلم. کسالت جامد چرب.
فلان چش بود که شد فیلان؟
امروز، روز بعد از ۹ خرداد
+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393 ساعت 9:41 شماره پست: 327
کاش یکی قبول میکرد جای من باشد. کاش توی بیمارستان عوضم کرده بودند و الآن یکی دیگر من بود. من خیلی خجالتزدهام بابت خودم بودن.
من دخترهی نامهنویس را سوار نکردم. یعنی من ماشین را برای او نگه نداشتم. من ندیدمش اصلاً. تو را دیده بودم باز. همانجور که میایستی قدبلند، و باد لبه چادرت را تکان میدهد. زدم روی ترمز. مثل همیشه. پیشانیام را گذاشته بودم روی فرمان که صدای در ماشین از جا پراندم. آمد نشست توی ماشین. هاجوواج ماندم که این دختر از کجا آمد دیگر. پشت تو بوده لابد. من ندیده بودمش. من نگاهم به تو بود. داشتم دستوپا میزدم که کشیده نشوم توی چشمهایت و باز گم شوم توی ظلمات.
دارد تندتند از کاروبارش میگوید. نامهنویس دورهگرد! نامهنویس دیگر چه صیغهایست؟ میگوید برای آنهاست که بلد نیستند بنویسند. میگویم «که یعنی سواد ندارند؟». میگوید «نه فقط آن، که مثلاً بلد نیستند خوب بنویسند، که مثلاً نمیتوانند حرف بزنند شاید». نگاهم میکند، میگوید «شما بلدید حرف بزنید؟». هیچی نمیگویم.
***
ناهید میگفت تو چرا حرف نمیزنی خب؟ نگاهش میکردم فقط. حرفی نداشتم که بزنم. حوصلهاش را سر میبردم. شاید هم نمیبردم، نمیدانم. گمانم فرقی نداشت برایش. وسط تندتند حرف زدنهای خودش یک دفعه ساکت میشد، سر کج میکرد: «خب تو بگو». من به تته پته میافتادم. خودش دوباره شروع میکرد به گفتن. نفس راحت میکشیدم و با دهان باز تماشایش میکردم. چشمهای قهوهای روشنش را تماشا میکردم. دهانش را که تندتند باز و بسته میشد و صدای زیرش را میریخت بیرون. از مدرسه میگفت. از دوستهایش میگفت. از ناظم که دوستش نداشت، و از معلم ادبیات که دوستش داشت؛ بهش گفته بود تو یکوقتی یک چیزی میشوی و او خوشحال شده بود. «خب تو بگو!». میترسیدم که حوصلهاش سر برود و بلند شود برود. شروع میکردم که من هم چیزی تعریف کنم. از حجت بگویم که برده بود ماشینش را نشانم داده بود… گوش نمیکرد. نگاهش توی هوا میگشت. یک دفعه وسط حرفهای بریدهبریدهام دنباله حرفهایش را میگرفت: «گفت یکچیزی میشوی! منظورش آدم مهم بود! نویسنده مثلاً. فکر کن!». فکر نمیکردم. نگاهش میکردم فقط.
***
من فکر نمیکنم. شاید چون مغز ندارم. معلم ریاضیمان همیشه این را میگفت. میگفت تو کلهات خالی است. راست میگفت شاید. من کلهام خالی است. باد میآید فقط تویش. مثل بیابان خالی که باد میآید تویش. من بیابان را دوست دارم. ساده است. مثل بقیه جاها، بقیه چیزها نیست که شلوغیشان آدم را آزار میدهد. بیابان ساده است. کوه ساده است. خار ساده است. باد که توی بیابان میآید ساده است. روزها همینطور خیره جاده میشوم و به هیچچیز فکر نمیکنم. هر از گاهی فقط دست میبرم و دنده عوض میکنم. یک ساعت میگذرد، دو ساعت میگذرد، ده ساعت میگذرد، خالی توی سر من جریان دارد. از خستگی کمرم میفهمم که باید بایستم جایی و استراحت کنم. من و بیابان خوب معاملهمان میشود. فقط یک وقت است که با هم نمیسازیم. لحظههای غروب، که نه، آن لحظههای پیش از غروب، که آسمان هنوز نارنجی نشده، که همه چیز زرد پررنگ است، که انگاری یک گرد خردلیرنگی پاشیدهاند توی هوا، که گاهی آدم حس میکند نفس درست نمیتواند بکشد چون که آن گردها دارند میروند توی ریهاش، که من گاهی شده دیدهام خودم را ناغافل که هی دارم کف دستهایم را با لُنگم پاک میکنم که این گرده –که انگار راستی راستی جامد است– از سر انگشتهایم پاک شود… آره، آن موقعها. آنموقعها انگار همهچیز سنگین میشود. همهچیز کند میشود. انگار به تکتک ثانیهها وزنههای سنگین آویزان کردهاند، که نتوانند درست بگذرند، که کند شوند، کند، کــــــند، کــــــــــــند، کـ…ـــــــند… آنموقعها انگار یک چیزی دست میگذارد دور گلویم، فشار میدهد، فشـــــــار میدهد، فـــــ….ـــشار میدهد… آن موقع بود که تو را دیدم…
***
مادرم میگفت نرو. اشک میریخت، التماس میکرد. میگفت «من جز تو که را دارم؟ میخواهی من را بگذاری تنها و بروی آواره جاده و بیابان شوی که چه؟». میگفت «مگر شغل قحط است؟». میگفت «من همهاش باید چشمم خشک بشود به جاده که کی برگردی». میگفت «من چه کنم با نگرانی این که حالا چه بلایی سرت آمده تو بیابان خدا؟». میگفت «مرد من تویی». میگفت «الهی حجت ذلیل شود که تو را هوایی کرد. حقاش بود که اجاقش کور شد. الهی تخموترکهاش نابود شود از روی زمین…». گوش نمیکردم. گوش نکردم. آن موقع که میرفتم، سر کوچه، برگشتم نگاهش کردم. دم در ایستاده بود. رمق نداشت. تکیه داده بود به چارچوب در. میان صورت تکیدهاش چشمهایش درشت بود. چشمهایش. چشمهایش میان آن تیرگیها و گودرفتگیهای دورش. باد که گوشه چادرش را تکان میداد. مثل پستی وسط تپهها که برکهای تویش باشد، برکه سیاه، برکه ساکن، برکه عمیق، ترسناک. باد گیاههای لبه برکه را تکان بدهد.
***
همان موقعها بود. همان موقعهای قبل از غروب. همان موقعها بود که دیدمت. که برای اولین بار دیدمت. ماتم برد. که این زن چه کار میکند اینجا وسط این بیابان؟ زدم کنار. توی آینه نگاه کردم، نبودی. پیاده شدم تا میتوانستم چشم دواندم، نبودی. سوار شدم و رفتم.
***
«هر غروب یکی کشته میشود». دخترک نامهنویس میگوید. خیره شده به خورشید که دیگر تمام شده. نور قرمز افتاده توی چشمهایش. «وگرنه این خون چیست که هر غروب پخش میشود توی آسمان؟ لحظههای پیش از غروب، آن لحظههایی که همهچیز زرد پررنگ است، آنموقعها که گرد طلایی پخش شده توی هوا، یکی سینهاش به خسخس افتاده. سنگینی لحظههای خالی، به کندی، به آرامی، فشار دادهاند گلوی کسی را. آنقدر… آنقدر… تا چشمهایش از حدقه زده بیرون، خون شتک زده همهجا.»
***
فردایش هم همانطور شد باز. باز من داشتم میراندم و باز یکباره دیدم تو ایستادهای همانجای جاده. توی شانه راه. با آن قد و بالای بلندت. با آن چادرت، که یک رنگی دارد بین رنگ خاک و خاکستر. با آن صورت تکیده تیرهات. با آن چشمهایت. که لعنت به آن چشمهایت. با آن چشمهای درشت، درشت، درشتت که انگار همه بیحرفیهای همه مردهای جاده را جمع کردهاند توی خودشان… باز زدم روی ترمز. باز توی آینه نبودی. پیاده شدم بیابان را گشتم دنبالت نبودی. فردایش هم همینطور باز. فردایش هم همینطور. فردایش هم…
***
ایستاده بودم دروازه. دلم خوش بود که بازیام داده بودند. توپ را گرفتم. توپ چارلایه. چه بزرگ شده بودم بالاخره. شوت زدم. توپم خورد به پای مرد. سربلند کردم. صورت مرد جلوی آفتاب بود. خم شد. نگاه کرد تو چشمهایم. «حواست باشه کجا شوت میکنی پسر». لبخند زد. دور چشمهایش چروک بود. «خونهتون توی همین کوچهس؟» سر تکان دادم. «خوبه». دست گذاشت روی سرم. نگاهم گردن کشید پشت سرش. زن ایستاده بود پشت سرش. با فاصله. قدبلند و لاغر بود. چادر طوسیاش را باد تکان میداد. مرد راه افتاد رفت سمت خانه کناریمان که تازه خالی شده بود. کلید انداخت و رفت تو. «بسمالله الرحمن الرحیم. الهی به امید تو». زن ایستاده بود. نگاه ماتش روی من بود. من را ولی نمیدید انگار. «اختر!». زن راه افتاد. رفت توی خانه.
***
چهار سالم بود. مادرم تندتند میرفت. من میدویدم دنبال لبه چادرش. چادرش مشکی بود، ستاره رویش داشت. خانه خاله که رسیدیم، رختخواب خاله پهن بود وسط اتاق. بچه کنارش خوابیده بود. قایم شده بودم پشت چادر مادرم، ستارههایش را گرفته بودم توی مشتم. «بیا خاله! بیا غریبی نکن! نگاش کن! ببین چه خوشگله!». دستم را مردد بردم جلو. کشیدم روی لپش. باز کرد چشمهایش را. قهوهای روشن. انگشتم را بردم جلو. گرفتش. «دوسش داری؟ بهش بگو ناهید.»
***
دراز کشیده بودم روی پشتبام. که نگاه کنم و نبیندم. قلبم آنطور محکم میزد که گفتم الآن صدایش تا حیاط آنها میرود، الآن سرش را میآورد بالا و میبیندم. ندید. سرش را نیاورد بالا. نشسته بود زیر درخت بادام خیره روبهرویش را نگاه میکرد. اشکهایش قطرههای درشت میشدند، دانه دانه میچکیدند. باد گوشه دامنش را تکان میداد. باد موهایش را تکان میداد. باد لباسهایش، لباسهای خودش و حجت را که روی بند بود تکان میداد. لباسهای زیر را که روی بند بود نگاه میکردم و دلم داشت در میآمد از جایش… حس کردم کسی بالای سرم است. تند برگشتم. ناهید بود. اخمناک. «خونه اخترو دید میزنی؟!». دوید رفت. تا یک هفته قهر بود باهام. تا از حیاط خانه پری خله برایش آلبالو ندزدیدم آشتی نکرد.
***
جز من هیچکس تو را ندیده. چک کردهام با رانندههای جاده. از چندتایشان که جرأت کردم پرسیدم. «شما آن زنی را که دمدمهای غروب کنار جاده پیدا میشود دیدهاید؟». فکر کردند دیوانه شدهام.
***
حجت دست کرد جیبش. یک مشت آبنبات ریخت توی مشتم. دوستم داشت. بچههای محل تحویلم میگرفتند که من را دوست دارد از بین همهشان. توی دلم قند آب میشد. آبنباتها را قایم کردم توی جیبم. مادرم اگر میفهمید حجت چیزی داده بهم رو ترش میکرد. دست کشید به سرم. «باریکلا پسر خوب». راه افتاد و رفت توی خانه. بعدترش از خانهشان صدای دادش آمد، صدای شکستن چیزی، و بعد جیغ اختر. و بعدترش گریهاش.
***
«بیا!». دستم را میکشید و میبرد. «بیا!». میبردم ته باغ مادربزرگ. «بیا!». من خودم را سپرده بودم دستش. «بیا!». دستهای سفیدش سرد بود همیشه. «ببین! اینجاست! … خودم پیداش کردم!». دخمه کوچک و تاریک بود. دوروبرش را خار و علف و بوتهها گرفته بودند. رفت تو و مرا هم کشید تو. به تنگی جا میشدیم جفتمان. «به کسی نگیا!». چشمهای قهوهای روشنش برق میزد توی تاریکی. نفس گرمش میخورد توی صورتم. لبهایم خورد به صورتش. جیغک خفهای زد. ریز خندید.
***
من تو را پیش از آن ندیده بودم. یا دیده بودمت؟ نه ندیده بودم. نمیدانم. هیچ قیافهای یادم نیست که این همه غریب بوده باشد. آن گونههای استخوانی. آن پیشانی بلند. آن چشمهای درشت تیره مات. که نگاهشان که میکنی فکر میکنی کر شدهای بس که سکوت زوزه میکشد توی گوشهایت. آن چشمهایت که مثل رود سیاهی میمانند که آدم را به زور میبرند. مثل حفرههای تاریکی که آدم را میکشند توی خودشان. چندبار -آن بارهای اول- خواستم مقاومت کنم در برابر چشمهایت. خواستم بگذارم و بگذرم. خواستم نزنم روی ترمز. گازش را بدهم بروم. نشد. هربار از اطراف بیابان، از همه سمت، صدا بلند شد. هزار نفر از هزار گوشه بیابان شروع کردند با هم جیغ کشیدن. آنقدر بلندتر، آنقدر بلندتر، آنقدر کشدارتر، آنقدر کشدارتر، آنقدر گوشخراشتر و گوشخراشتر تا نتوانستم طاقت بیاورم. دست گذاشتم روی گوشهایم و زدم روی ترمز. پیاده شدم. گشتم بیابان را دنبالت. نبودی.
***
توی خانه نشسته بودیم. برق رفته بود. نور چراغ میلرزید روی صورت مادرم. روی گونههایش. باد نور چراغ را تکان میداد. از خانه کناری صدای گریه میآمد. مادرم گفت «آخ الهی بمیرم. از وقتی این زن بارش رفته، باز این مردک هار شده. الهی دستت چلاق شود حجت! چطور دلت میآید لامروت؟ مثل پنجه آفتاب میماند زنه». باد میآمد توی حیاط. شکوفههای بادام خانه کناری را میآورد اینور. بو میکشیدم. یادم افتاد به لباسهایش که روی بند بود. «آخ… من خودم کشیدهام، میدانم یعنی چه… آخ… الهی بمیرم…». نور چراغ میلرزید روی خیسی صورتش.
***
ظهر بود. توی کوچه تنها برای خودم بازی میکردم. بچهها رفته بودند خانههاشان. توپم را شوت میکردم به دیوار، برمیگشت، باز شوت میکردم. توپم را حجت خریده بود برایم. از پشت سرم که رد شد دیدمش. اختر بود. چادرش میپیچید دور پاهای لاغر بلندش. سر کوچه بود. پشتش به من بود. نگاهش میکردم. شوت کردم. محکم. خورد به کمرش. رویش را چرخاند سمتم. آرام. آآراام. آآآراااام. نگاهم کرد. چشمهایش آرام بود. باد لبه چادرش را تکان میداد. توپم را برداشتم و فرار کردم.
***
«من همهجور مشتری داشتهم. ینی میخوام بگم اینجور نیس که هر کی که میگه بیا برام نامه بنویس خودش بلد نباشه. بعضیا بلدن، ولی… نمیدونم خلاصه یهجوری میشه که میان پیش من دیگه. از آدم بیسوادی که اسم خودشم بلد نبود بنویسه … -هه! اسم طرفو بلد بود ولی- بوده تا کسی که خودش روشنفکر و اینا بود. حتی یه بار یکی از همکارا اومد گف نامه بنویسم براش. همهشون عاشق بودن ولی. هربار فک میکنم کس دیگهای نیست، ینی اینجوریه که هربار فک میکنم خب تموم شدن دیگه مشتریا، دیگه ماجرای دیگهای نیست، ولی بازم هستن، هر کس یه جور ِمال خودشیه قصهش… شما چی؟ میخوای برات بنویسم؟ اجرت این که منو رسوندی. میخوای؟ زنی هست تو زندگیت؟ عاشق کسی هستی؟»
***
«چه کار کنم؟» گریه میکرد. «میکشم خودمو به خدا». پیشانیاش را تکیه داده بود به دستهایش گریه میکرد. «بدم میاد ازش!… بابام نرم نمیشه. میگه الّا بلّا همین آدم! میگه من نمیتونم این همه خرجتونو بدم. تا یکی اومد که خوب باشه باید برین. مامانم هیچ کار نمیکنه. مثل ماست میشینه نگا میکنه.» چشمهایش معلوم نبود. چشمهای قهوهای روشن. «اَه! بدم میاد ازش!… به خدا شب عروسی میکشم خودمو! ببین کی میگم حالا…». هقهق میکرد. «تو کاری نمیتونی بکنی؟ تو رو خدا… تو رو جون خاله زهره…». چشمهایش سرخ بود. چشمهای قهوهای روشن. باد یک رشته از موهایش را روی پیشانیاش تکان میداد.
***
«شما چی؟… زنی هست تو زندگیت؟ عاشق کسی هستی؟». دختره نامهنویس ساکت شده. خوابش برده. نگاهش میکنم. نه، بیدار است. باد بوتههای خار را میغلتاند در عرض جاده. چشمهایش میدود دنبالشان. نور ماشینهای روبرو افتاده توی گوشوارههایش. یکیشان ماه است، یکیشان ستاره. نمیترسد سوار ماشینم شده؟ نمیترسد بلایی سرش بیاورم نصفهشبی؟ «نمیترسی بلایی سرت بیاورم؟». «از چه بترسم؟ وهمی تو».
***
سر کوچه ایستاده بودم. دستهایم اضافی و سنگین رها شده بود کنار بدنم. داشت میرفت توی خانهاش. چرخید سمتم. آرام. آآراام. آآآراااام. نگاهم کرد. چشمهایش مات بود. باد لبه چادر سفیدش را تکان میداد.
***
«زنی هست تو زندگیت؟ عاشق کسی هستی؟». من عاشق توام؟ زنی هست توی زندگی من؟ تو هستی توی زندگی من؟ تو زنی؟ تو کی هستی؟ چی هستی تو؟ چه میخواهی از جان من؟ هر غروب میآیی کنار جاده که چه؟ پیدا میشوی که چه؟ گم میشوی که چه؟…
من این نامه را به که بسپارم؟
بدقلقی میکند این نوشته. خوب از آب درنمیآید. قبلاً آن دوست دیگر نوشته استش. و قبلترش خودم. هیچ کدامشان به نظرم آنی نیستند که باید. صبر و حوصله زیاد میخواهد که صرفش کنی، و دل اضافی که بگذاری ور دل آدمهایش، و کلی اشک. من ندارم هیچکدامشان را.
چه همهچیز میتواند روبهراه باشد و من نیستم.
چند وقتی است هوسش به سرم زده که بروم پیش روانپزشک، یا روانکاو، یا روانهرچه. نه به خاطر این که میخواهم چیزی را درونم درست کنم، نه به این خاطر که فهمیدهام چیزهای زندگیام سر جایش نیست و کمک میخواهم برای فهمیدن مشکلاتم و راستوریس کردن زندگیام، نه به این خاطر که معلومم شده اینجور که هستم دوام نمیآورم برای آن چیزی -هرچیزی- که آینده قرار است بگذارد پیش پایم؛ به خاطر آن که دلم میخواهد یک بزرگتری داشته باشم. دلم میخواهد یکی مراقبم باشد. خیلی ساده. دلم میخواهد یک آدمبزرگی باشد که حواسش به زندگیام باشد، نگرانم باشد. یکی باشد که به بزرگی قبولش داشته باشم و بدانم که دنبال میکند حالم را. یک وضعیت نامتعادل ناراحتی دارم همیشه: خامیام، خامی عمیق و خجالتآورم، در تضاد است با اینطور که همه را کوچکتر از خودم میبینم. دلم میخواهد یکی باشد که جلویش اقلاً خجالت نکشم از خامیام، که رویم بشود بخواهم تکیه کنم بهش.
خیلی خواسته ابلهانهای است، اما دلم میخواهد. همانطور که دلم میخواهد بخوابم الآن. خواب خوب. خواب واقعی. خوابی که بشود بیدار شد ازش.
حال بعد از ورزش، که قشنگ اندازه تنت شدهای، که جانت لق نمیخورد توی بدنت.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 12:55 شماره پست: 322
قسم به مرتبکنندگان تخت در صبحگاه، روز در راه است.
آن زمانی که عادت فکر کردن به خودم و کاویدن گوشهکنارهای ذهنم را به کل کنار نگذاشته بودم، یادم هست یکوقتی به این نتیجه رسیده بودم که آدم هروقت بدون دلیل مشخصی احساس ناآرامی کرد باید بگردد دنبال تناقضی، و تناقض را هم، وقتی پیدا شد، با انتخاب باید رفع و رجوع کرد.
آدم، خودآگاه یا ناخودآگاه، تعمیم میدهد، حکم صادر میکند، از موقعیتهای جزئی خاص قانونهای کلی دائمی برای زندگیاش بیرون میکشد. بعد خیلی وقتها هست که این قانونها با هم نمیخوانند، با هم تناقض دارند و آدم ممکن است متوجهش نباشد، ممکن است حواسش نباشد به آن مصداقهایی که نشان میدهند فلان دو تا حکم کلی با هم تناقض دارند. آن وقتهای ناآرامی بیدلیل، ممکن است دقیقاً همانجایی باشند که آن حکمها آدم را گیر انداختهاند، که آدم هر کدام را بخواهد اطاعت کند آن یکی را نقض کرده، که آدم از هیچ طرف نمیتواند برود و احساس گیرکردگی ناآرامش میکند. مشکل را که پیدا کردی از کجاست، باید انتخاب کنی؛ که از این دو تا حکم کدام کلیتر است، کدام را گاهی باید فدای آن یکی کرد. اصلاً شاید حکمها را که به صورت گزارههای روشن خودآگاه پیش رویت دیدی، فهمیدی گزارههای غلطیاند که باید دور انداخته شوند.
همینطورم الآن. ناآرامم. گیر افتادهام. عشق گیرم انداخته، و با انتخاب هم انگار نمیتوانم راهی به بیرون باز کنم. دلم رابطه نمیخواهد، خیلی دلم رابطه نمیخواهد و عشق را، نه میخواهم، نه دلم به نخواستنش رضا میدهد.
هیچ رابطه دونفرهای را نمیخواهم. حوصلهاش را ندارم. رابطه میرماندم؛ نه آن جاهای سختش، آنجاها که باید صبوری کنی پای ساختن رابطه، صبوری کنی پای خرد خرد شناختن یک نفر دیگر، نرم شوی آنجا که تیزیهایتان به همدیگر گیر میکند… که حتی آنجاهای خوبش -که مخصوصاً آنجاهای خوبش- آنجاها که باید رها کنی خودت را، که میتوانی چشمهایت را ببندی و سرت را فشار بدهی توی آغوشی، که میتوانی «خودت» باشی. برنمیآیم از پسش. اخمهایم را میکشاند توی هم، که «نه تو را به خدا، نه راحتم بگذارید، نه بگذارید آرام باشم، همین آرامش نیمبند الکی سطحی». طاقتش را ندارم دیگر. به نظرم سختترین وظیفه دنیاست: «خود» بودن. «خود»م مثل تنها سکه براق توی دستهای عرقکرده بچهکی، از دستم افتاده و لغزیده توی تاریکی راه آبی و گم شده، و من ماندهام مستأصل و درمانده. و اینطور است که همین «خود» بودن، همین آزاد و رها بودن، برای من تبدیل میشود به یک نمایش، یک نقش. نقشی که سختترین نقش دنیاست و من نمیتوانم باورش کنم. تمام مدت روی صحنه چنانم که انگار وزنههای غولپیکر نامرئی را از تمام نقاط پوستم آویزان کردهاند. سنگینیِ باید-رها-بودن تمام اعضایم را میکشد انگار به طرف زمین. مثل وقتی میماند که آمپولزن به آدم میگوید «شل کن»! خندهدار نیست؟ کدام آدم وارستهای است که بتواند «شل کند» آن موقع؟! دمر خوابیدهای روی یک تخت غریبه، نه چیزی میبینی نه کنترلی بر چیزی داری، بدنت را سپردهای دست یک نفر دیگر که سوزن فروکند تویش، و «شل کن»؟ بدبختی این است که حتی نمیشود تلاشی بکنی در جهت انجام دادن این دستور؛ تلاش و تمرکز و انقباض با هم مربوطند، و رهایی و فراموشی و انبساط هم با هم.
رابطه اینطور میرماندم، اینطور دافعه دارد برایم، اینطور یاد و خاطره خستگی را پخش میکند همه جای تنم، و از آن طرف هم بلد نیستم چطور میشود بدون فکر و خیال عشق زندگی کرد. کل زندگیام هیچوقت غافلِ عشق نبودهام، مهمترین خیالم بوده همیشه. اصلاً بلد نیستم باید با زندگی چه کار کرد اگر عشق را گذاشته باشی بیرون دایرهاش. اصلاً نمیدانم شبها قبل از خواب به چه باید فکر کنی اگر رؤیای عشق آیندهای را نپرورانی. شعر که میخوانی ذهنت کدام طرف باید برود؟ آینده را که تصور میکنی چه چیزهایی باید بچینی تویش؟
و بدیاش -بدترین جایش- این است که فهمیدهام حتی بلد هم نیستم عشق را. یعنی آن چیزی که فکر میکردم عشق است و میخواهمش عشق نیست اصلاً، دوست داشتن یک نفر دیگر نیست اصلاً؛ دوست داشته شدن است، خواسته شدن است، تأیید شدن توسط یک نفر دیگر است. به قدر ذرهای توانایی دوست داشتن دیگران را ندارم. این البته به نظرم برای زنها چیز عجیبی نیست. عموم زنها جایگاه خودشان توی رابطه را معشوق بودن میدانند. به نظرم به واسطه طرف مقابلشان، از طریق او، خودشان را دوست دارند. یک بررسی دمدستی ترانههایی که زنها میخوانند با آنها که خوانندهشان مرد است به نظرم نشان میدهد این را. زنها به جای این که معشوقشان را وصف کنند، وصف میکنند که معشوقشان چطور دوستشان دارد. معشوق خوب برای زنها عاشق خوب است. این سیستم اما برای من جواب نمیدهد. علیرغم این که خودم هم فقط همین را بلدم، میدانم که برایم کار نمیکند. نمیدانم چرا. شاید چون همانطور که مادرم از بچگی هی بهم گفته، ناسپاسم و قدردان محبتهای دیگران نیستم، شاید چون آنقدر ازخودراضی هستم که دوست داشتنهای دیگران هیچجوره سیرابم نمیکند، شاید چون خودم خودم را لایق دوست داشتن نمیدانم و به همین خاطر اصلاً دوست داشتن دیگران را باور نمیکنم (جالب است که این دوتا «شاید» به نظرم یکی هستند علیرغم ظاهر کاملاً متضادی که دارند)، شاید چون محبت وابستهام نمیکند و به آنی میتوانم بگذارم همهچیز را و بروم…
این است اوضاع من و عشق، آن سنگ اصلی که گذاشتهام مرکز زندگیام که باقیاش را حولش بچینم. آنچیزی که نقاب عشق بهش میزدهام نمایش تکنفره بیانتهای نفسبُری است که در ازایش باید سکه تحسین و تأیید پرت کنند پیش رویم. مثل رقاص کوری میمانم که یک نفس برقصد به امید این که تحسین شود، و برق تحسین را هم -اگر که باشد- نتواند ببیند توی چشم تماشاگرها -کور است-. دیگر بازنشسته کردهام خودم را از اینطور رقاصی کردن. کاری که تمام عمرم جز آن بلد نبودهام. و حالا… نمیدانم باید با زندگیام چه کار کنم. بلد نیستم دیگر از چه راهی میشود نان خورد (از رقاص بازنشسته غمانگیزتر چیزی هست؟). حتی چشم ندارم که رقص دیگران را تماشا کنم و لذت ببرم…
اینطور تناقضی گیرم انداخته: نخواستن (نتوانستن) رابطه و عشق را مرکز پرگار زندگی دانستن؛ و بعدتر هم، خواستن عشق و بلد نبودنش، در واقعِ واقع خواستن نسخه قلابی عشق، خواستن خودم به بهانه عشق . انتخابهایم هم دلم را راضی نمیکنند. دلم میخواهد خیال هرچه عشق را وابگذارم یک چند وقتی. دلم میخواهد بگردم دنبال سکه گمشدهام، بروم قوتی پیدا کنم به جسم خسته از یک بند رقصیدنم، چیزی پیدا کنم که بتوانم بگویم این مال من است، که اصلاً معنی داشته باشد یکوقتی شاید به اشتراک گذاشتنش.
یک جمله نخنماشدهای دارد انگار جبران خلیل جبران، که از بس توی ایمیلها و اینجور جاها کپی پیست شده، آدم دیگر رویش نمیشود نقلش کند. میگوید اگر چیزی را دوست داری رهایش کن که برود، اگر برگشت دیگر همیشه مال تو خواهد بود، اگر برنگشت از اول مال تو نبوده. نگفته ولی، آن شبهایی که گذاشتیاش و رفت، به چه خیالی بخواب تا صبح برسد.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 ساعت 19:42 شماره پست: 320
هماتاقیام همینطور که آماده میشود که برود، دارد ماجرایی را که داشت تعریف میکرد ختم به غر میکند: «یعنی من اینقدر بیعرضه و خاکبرسرم که خواستگارهام اینطورند؟». ماکارونی ظهر را گرم کردهام و دارم میخورم. جریان فکرهایم همینطور دارند میگذرند برای خودشان:
مودوس تالنز. اصل گزاره: دختر باعرضه خاکنابرسر خواستگارهای خوب دارد… تازگیها ماکارونیهایشان بوی گوشت ناخوشایندی میدهد… یعنی خواستگار خوب داشتن شرط لازم است… زیاد نخورم، چاق میشوم… مسخره نکن بچه! خودت چند بار مشابه همین رفع تالی را به کار بردهای؟ آخجان امشب تنهایم… میشود از گزاره نتیجه گرفت دختر باعرضهی فلان خواستگارهای بد ندارد؟ میشود. منفی در منفی مثبت. پی آنگاه کیو نتیجه میدهد پی آنگاه نقیض نقیض کیو… حالا اینقدر ذوق میکنی از تنهایی چهکار میخواهی بکنی مثلاً؟ شهودگرا باشی نمیشود. شهودگرا باشی تا نبود خواستگار را نسازی عدم وجودش ثابت نشده. خواستگار را باید ساخت. خخخخ. مسخره! شاید از فرصت تنهایی استفاده کنم با برادرک اسکایپ کنم… شاید هم کلاً نمیشود آن گزاره را نتیجه گرفت. سور کیو وجودی است. دختر فلان اقلاً یک خواستگار خوب دارد… امروز هم درس نخواندم، همهاش به حرف زدن گذشت. حرف زدن با دوستهای دور… بروم ظرفها را بشورم… دلم میخواست ر را بغل میکردم امروز… یادم باشد کیسه زباله توی سطل را عوض کنم… قهوه بخورم امشب؟… فردا درس خواندن را شروع میکنم… یادم باشد غذای گنجشکها را بریزم لبه دیواره بالکن… ایجانمی! باران! بالاخره باران!
کنار بساط صبحانه نشستهام. دیشب؟ دیشب با دل ناآرام بالاخره رضایت دادهام که بروم توی رختخواب. دلتنگ خوابیدهام. شب خوابهای خوب دیدهام اما. گمانم، یادم نیست. صبح جلوی خوابیدنم را گرفتهام و بلند شدهام رفتهام پنکیک درست کردهام. کنار بساط صبحانه نشستهام حالا. یک پنکیک درسته و دو تا نیمخورده توی بشقابهای خودم و هماتاقیام، یک مقداریش هم توی شکمهایمان. کنار سفرهی پهن نشستهام به لاک زدن. لاکهایم را نگاه میکنم ببینم کدامشان به لباسهایم میآیند. تیشرت راهراه آبی و سفید پوشیدهام و شلوارک سرمهای. لاک آبی ندارم. لاک بادمجانی میزنم. لیوان چایی کنارم است. چایی خوبمزهی دمکشیده. هر از گاهی یک جرعه میخورم. شجریان دارد میخواند. من از دست غمت مشکل برم جان، ولی دل را تو آسان بردی از من. فکر میکنم قشنگ است خب. این قشنگ است. نمیشود به همین بسنده کنم؟ نمیشود راضی شوم به همین را بسنده کردن؟ نمیشود عادت کنم به این راضی بودن؟ نمیشود دلتنگ نباشم از این عادت کردن؟ نمیشود؟ قبول کنم که نباشم میان آنها که زیبایی تولید میکنند، دلخوش کنم به همین تشخیص گاهگاهی و نصفهنیمه زیبایی، لحظههای روشن نازکی که برخورد میکنند به پوستم، من چیزکی حس میکنم، و بعد میروند حل میشوند توی تاریکی اطراف؟ نمیشود؟ باید بشود.
۱. یکباری دوستهایم داشتند دعوایم میکردند بابت یک بیاحتیاطیای که به خرج داده بودم. من میگفتم طوری که نشده، بلای خاصی هم ممکن نبود سرم بیاید. ر گفت بلا که همیشه این نیست که آدم را بکشند، یا مجروح کنند؛ بلا مثلاً میتواند یک چیزی شبیه حال این آدمهایی باشد که بعد از تجاوز دچار عوارض بعد از تروما میشوند، که نمیتوانند جلوی باز زنده شدن بعضی صحنهها و خاطرهها را بگیرند توی ذهنشان. راست میگفت ر.
۲. خراب کردهام خودم را. از وقایع بد این سالها همین نشان – و فقط هم همین – مانده. آنقدر به اختیار خودم توی بدحالی، توی خیالهای کج، توی خشم، توی بدخواهی درنگ کردهام، که همه این بدیها آمادهاند که به کوچکترین بهانه آشنایی هجوم بیاورند سمتم. انگار کن سگهای هار، آنقدر ذرهذره گوشت تنم را کندهام و تکهتکه انداختهام جلویشان، که تا نسیمی از کنار تنم بگذرد و بوی گوشت بشنوند، سریع سر برمیگردانند و براق میشوند. اصلاً همان که ر گفت. انگار خودم را برده باشم ته یک بنبست تاریکی و با خشونت تجاوز کرده باشم به خودم. حالا نمیتوانم جلوی بازنواخته شدن خاطراتش را بگیرم. آدم میتواند به خودش تجاوز کند؟ عدم رضایت قربانی توی تعریف تجاوز هست. چطور میشود پس؟
۳. مازوخیست یک نفر نیست. مازوخیست در یک لحظه دو نفر است. سادیستی است که قربانی اصلی را گیر آورده.
۴. یک صداقت خودآزارانهای داشتم. میگفتم اینها بخشهایی از منند، باید بمانم تویشان و خوب ببینمشان. به خودم میگفتم نمیشود فرار کنی. ذرهبین برمیداشتم میگرفتم روی زشتیها، میگفتم مجبوری تماشا کنی. دست میکردم تهتههای وجودم، هر چیز ناخوشایندی به دستم میآمد میگرفتم جلوی چشمم، میگفتم ببین، تو اینی، ببین.
۵. یکی از آدمهای «جهالت» میلان کوندرا بود. نوجوان که بوده بود، به خاطر عشق ابلهانهای دست زده بود به خودکشی. توی سرما مانده بود تا بمیرد. زنده ماند بود، اما گوشش را سرما زده بود، بریده بودند گوشش را. بعدش کل زندگیاش را فدای نگه داشتن زیباییاش کرده بود. موهایش را همیشه یکجور آرایش میکرد که روی گوشهایش را بپوشاند. آرایشگرش را جایی حومه شهر انتخاب کرده بود که رازش برملا نشود. تنها مانده بود. اول از عشق گذشته بود، بعد هم زندگی جنسیاش را فدای زیباییاش کرده بود.
۶. جای زخمی مانده روی تنم. از برهنه شدن میترسم.
۷. صد البته که زمینهای داشتهام از قبل برای شدنِ اینی که الآن هستم. غیر از این مگر میشود باشد؟ مگر میشود کسی آنجوری شود که نمیشد باشد؟ بذری را که نیست نمیشود سبز کرد. اما میشود بذر خفته در اعماقی سبز نشود. میشود تخم علفهای هرز را نپاشید همهجای باغچه.
۸. سخت است. آنقدر درست کردنش سخت است، آنقدر بیش از اجازه خستگی من است، که راحتترم واگذارمش. راحتترم این باغچه را وقف علفهای هرز کنم.
۹. «شامش را تمام کرد و به دستشویی رفت تا دستهایش را بشوید. بعد سرش را بالا آورد و خود را در آینه بالای دستشویی نگریست. نگاهش کاملاً متفاوت با نگاهی بود که اندکی پیش در پنجرهای به تماشای زیبایی پرداخته بود. این بار نگاهی پرتنش بود؛ آهسته موهایی را که صورتش را قاب گرفته بود بالا برد. انگار هیپنوتیزم شده باشد، خود را نگاه کرد، زمان درازی نگاه کرد، بعد موهایش را رها کرد و در اطراف صورتش دوباره مرتب کرد و به اتاق بازگشت.»*
* جهالت، میلان کوندرا، ترجمه آرش حجازی
Criteria
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ساعت 17:24 شماره پست: 317
آدم باید بگردد یک دلیلی برای زندگی پیدا کند که کفاف pms را بدهد.
توی خواب داشتم گریه میکردم برایش. بیدار شدم، دست کشیدم به بالشم، خیس بود. بیدار شدم. فهمیدم خواب دیدهام که بیدار شدهام.
به نظرم آدم حق دارد بدحال باشد. حق دارد از بعضی چیزها –که غمهای اگزیستانسیال اساسی هم نیستند، اتفاقاً خیلی هم دمدستی و شخصیاند و بدند صرفاً چون آدم نمیخواهدشان– حالش بد شود، خیلی در لِوِل صفر بنشیند گریه کند حتی. حق دارد یک چیزهایی باشد توی زندگی که جنبهشان را ندارد، که هروقت یادشان میافتد حالش گرفته شود و ترجیح بدهد تا میآیند توی ذهنش روی ذهنش را بکند آنور. حق دارد بد باشد گاهی وقتها. دلش بخواهد بدجنس باشد، حسود باشد. خیلی هم انسانی و طبیعی و معقول. قبلاًها اینطور فکر نمیکردم. اگر حالم بد میشد سر قضیهای، میگذاشتم به حساب این که هنوز ندارم زندگی واقعنی میکنم. فکر میکردم یک وقتی خواهد بود که همه چیزها میروند سرجایشان قرار میگیرند، من دوباره برمیگردم به زندگی –و همانجور کاملی هم که باید باشم، نه اینطور آزمایشی الکی که فعلاً همینطور دارم میگذرانم لحظهها را– و آنوقت دیگر چیزی آرامش پایدارم را مختل نخواهد کرد، چیزی ناراحتم نخواهد کرد –مگر همان غمهای اساسی بشریت که چارهای ندارند خب به هرحال.
الآن که نوشتهامش خیلی احمقانه به نظر میآید تصورم –تصور ناخودآگاه درونیام– ولی تا وقتی آن تو بود اینقدر ابلهانه و نامعقول نبود. قبلاً اصلاً حتی نمیدانستم که چنین تصوری دارم (چرا همیشه اینطور است که آدم وقتی یک چیز ابلهانهای را وامیگذارد میفهمد داشته استش؟). چند روز پیش متوجهش شدم. سر ماجرایی داشتم به خودم میگفتم خب الآن حق داری ناراحت باشی؛ بعد یک دفعه متوجه شدم که این حق را که به خودم میدهم از آن جهت نیست که خب چون تو الآن از بازی کناره گرفتهای قوانین بازی را لازم نیست رعایت کنی، که چون تو الآن در دوران نقاهتی عیب ندارد استراحت کنی؛ این حق را به خودم میدهم چون به نظرم طبیعی است آدم اینطور باشد. متوجه شدم که هر چقدر هم که حالم خوب باشد، هر چقدر هم که وسط زندگی طبیعی باشم، باز به خودم حق میدهم که ناراحت باشم. تازگیها به رسمیت شناختهام این حق را. این بخش از حقوق بشر را. جمعیت انسانی درونم هم کلی مبارزه کردند و خون و خونریزی راه انداختند تا بالاخره موفق شدند به رسمیت شناخته شدن این حقوق را به دست بیاورند. حالا آن همه خون که ریخته شد به این خاطر، آن همه که غوطه خوردم توی بدحالی میارزید به این دستاورد؟ نمیدانم. زیاد هم بهش فکر نمیکنم راستش.
چند وقت قبل یکهو یادم به آن احوالات ناجور دو سه سال پیشم افتاده بود. با خودم فکر کردم که خب آن همه دهنصافی که گذراندم، چه به دست آوردم در عوضش؟ هر چه فکر کردم چیز خاصی در نظرم نیامد. و بعد دیدم ایراد خاصی هم ندارد به نظرم، اتفاقاً خیلی هم کنار آمدهام با این. با این که آن همه رنج بیحاصل را تحمل کرده باشم؛ به همین که گذشته دلخوشم. همان خودِ در شرف دهنصافی قبلم اگر بود، نمیتوانست این را قبول کند. صورت اساسیتر همین چیزی که آن بالا نوشتم، همین حق بشری را قبول نداشت: که آدم باید به خودش حق بدهد، که آدم طفلکی است، آدم همه چیزهایی را که سر راهش قرار میگیرند نمیتواند تبدیل کند به چیز مفید و ازشان استفاده کند، آدم نمیتواند همه چیزها را کنترل کند. اصلاً همین که نمیخواستم این را قبول کنم، همین خشکی و انعطافناپذیریام بیتأثیر نبود توی ماندن و وخیمتر شدن بدحالی. اینها را البته قبلاً نوشتهام، اما فرق است بین این که آدم به یک گزارهای برسد و این که یک گزارهای درونی آدم شود، و آدم ببیند که دارد با خوبی و خوشحالی و آرامش باهاش زندگی میکند، بدون این که ذهنش درگیرش باشد.
الآنها پذیرفتهام به راحتی. قبول کردهام که یک وقتی بود که یک گله فیل وحشی دیوانه از رویم گذشتند و من هم جز افتادن و له شدن هیچ کار نکردم. که رفتند چون خودشان خواستند که بروند و من هم هیچ نقشی نداشتم توی رفتنشان. هی شماتت نمیکنم خودم را بابتش. هی این را چماق نمیکنم توی سر خودم که سردرد هم اضافه شود به کوفتگیهایم. تازه ممکن است همانطور بیخبر که یکوقتی آمدند باز هم بیایند و لازم نیست من دائم مراقب باشم که مبادا سربرسند. که همهاش گوشم را چسبانده باشم به زمین که ببینم صدای پایشان میآید یا نه.
الآن؟ الآن خوبم. خوشحالم. شادی نمیجوشد از دلم البته. دلیلی هم برای خوشحالی ندارم. اما آنروزی موقع ظرف شستن یکهو نگاه کردهام خودم را دیدهام که دامن چیندار قشنگم را پوشیدهام، رنگ لاک و دستبندم را دوست دارم، دارم با ضرب آهنگی که توی گوشم است تکانتکان میخورم و از این که بعد از تمام شدن کارم ظرفشویی را تمیز کنم خوشحالم. بوی بهار دارد میآید کمکم. گلدان توی اتاقمان با وجود این که دستش زیاد به آفتاب نمیرسد سرپاست. به هر آهنگی که توی اتاق میگذاریم بیاختیار بلند میشوم میرقصم. هماتاقیام آنروز غرغرکنان میگفت با شجریان دیگه نه تو رو خدا. توی راهروهای خوابگاه به هر کس که میرسم لبخند میزنم (و این کارها را هم نمیکنم تا خوشحال شوم. میکنم چون دلم میخواهد که بکنم. چیزی جلویم را نمیگیرد که نکنم). شبها؟ شبها هنوز نمیتوانم جلوی ذهنم را بگیرم که خیالبافی نکند. بخواهم به زور مجبورش کنم که بماند سر جایش، هنوز غربت و تنهایی سخت فشار میدهد. اما به امید این که خوابهای خوب ببینم میخوابم. اگر نبینم؟ اگر نبینم صبحش به خودم میگویم عیب ندارد بهار. پا شو. صبح بخیر.
با اینا زندگیمو سر میکنم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392 ساعت 16:22 شماره پست: 314
از بنده فرم بودن من، و از فروکاهش کامل و بدون باقیمانده من به یک مجموعه فرم که بگذریم، نمیدانم این شیفتگی بیش از اندازه به فرم جاده به طور خاص از کجا میآید. اتفاقاً همین دیشب داشتم فیلم جادههای کیارستمی را میدیدم (به نظرم فیلم شخصی کوچولوی دوستداشتنیای بود و برای من پر از تصاویری که در لول صفر حال آدم را خوب میکنند) و به همین فکر میکردم. که این همه علاقهام به جاده و راه از کجا میآید؟ منی که یکجورهای شیرازیطوری خوابیدن را به نشستن و نشستن را به راه رفتن ترجیح میدهم. شاید به آن همه رفتوآمد همیشگی در جاده تهران–شهرضا ربط دارد. که در امتدادش از دختربچه سه چهارسالهای که یک شب ِبرگشتن به تهران آنقدر جیغ زد و داد کشید و لگد زد و گاز گرفت که مجبور شدند از توی اتوبوس بگردند خانه، تبدیل شدم به دختربچه هشت، نه سالهای که لبخند غرورآمیز میزد و میگفت خوشحال است که دارد برمیگردد تهران، و بعدتر دختر بیستوچهار، پنج سالهای که لبخند نمیزد و واقعاً خوشحال بود که دارد برمیگردد تهران، و بعدتر بیستونه سالهای که تهران و شهرضا و اصفهان فرق چندانی برایش نداشت ولی حواسش بود که از صرف توی جاده بودن حالش خوب است. شاید هم به خاطر ایمان قلبی عمیق به حکمت «از این ستون به آن ستون فرج است» باشد. آدم هی امید دارد که جای دیگر – صرف این که جای دیگری باشد، غیر از اینجا که الآن هست – بهتر است. حالا هر چقدر هم که آدم یادآوری کند به خودش که نیست خب، بهتر نیست، که آن عامل بهتر نبودگی همراه خود آدم سفر میکند، باز هم انگار آن امید که به قول این فرنگیها توی سیمپیچیهای مغز آدم با سفر یکجا ذخیره شده است، تکان میخورد (حالا البته هی آدم آدم میکنم موقع حرف زدن منظورم خودم هستم. یکجورهای ارتباط کلمه نظام و مقام معظم رهبری طوری). گمانم میزان اثرگذاریاش به مقدار سادهلوحی آدم بستگی دارد، یا خامی و جوانیاش (که این دو تا هم به هم مربوطند).
نمیدانم… حالا خلاصه این که احتمالاً اردوهه را ثبتنام نمیکنم. احتمال ۹۹ درصد هم سال دیگر پیاده نمیروم کربلا. ولی شما بدانید که من توی دلم بوده که بروم. که اگر یکوقتی داشتید مثل هماتاقیام تند تند و پشتسرهم و پراکنده از موضوعاتی که چندان مورد علاقه من نیست حرف میزدید و من با لبخند ثابتی فقط نگاهتان میکردم یا سرم را انداخته بودم زیر، بدانید احتمالاً دارم تصویر خودم را نگاه میکنم که سرم را تکیه دادهام به شیشه اتوبوس و به بیابانهای گذران نگاه میکنم؛ ماتحتگشاد و دلخجسته…
جادوی تسلیم
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392 ساعت 11:15 شماره پست: 311
فکر میکنم مواجه شدن با هراس مرگ سختتر است تا مواجه شدن با خود مرگ.
من بلد نیستم. بلد نیستم خوشبخت باشم. بلد نیستم مشکلی نباشد. بلد نیستم زندگی واقعی باشد – نه تمرین زندگی – و بحرانی هم در کار نباشد. بلد نیستم آرامش را. هی فکر میکنم خیال است. هی فکر میکنم همهچیز خواب است. بودنت خواب است، این جور ِخوبِ بودنت خواب است، این من ِآرامگرفته در کنار تو خواب است. میدانی آن مناسک صبحگاهی، آنجور که خودم را میکشم سمتت، گونهام را میگذارم روی گرمای تنت، صورتم را فرومیکنم توی گردنت، و بوی تنت را فرومیدهم، نفس میکشم و بو میکنم و بو میکنم به چه خاطر است؟ میخواهم مطمئن شوم هستی. میخواهم مطمئن شوم بیدارم. میخواهم مطمئن شوم خواب نیستم. و نمیدانم میتوانم مطمئن باشم که وقتی بو و گرمایت را این همه واقعی حس میکنم خواب نیستم؟ آدم وقتی خواب است بو را حس میکند یا نه؟ خندهدار است، باورت میشود یک وسواسی شده توی ذهنم این؟ گاهی شبها توی خواب حواسم هست که ببینم بویی میفهمم یا نه، یعنی به خودم میگویم خب الآن که میدانم خوابم بگذار ببینم بوها را حس میکنم آیا، که بعدها تکلیفم را بدانم وقتی دارم بویش میکنم.
باور نمیکنم که بیدارم. در لحظه باور میکنم، اما ذهنم عادت نمیکند به باور داشتن. هر بار یادم میرود که بیداری است این. هربار که وسط لحظههای خوشی، دیدی یک لحظه مکث کردم، هربار که قهقهه خنده روی لبهایم مردد شد یکلحظه، هربار که دیدی انگار از لحظه جدا شدم و با تعجب نگاهش کردم، بدان که یکباره به نظرم رسیده خواب است همهچیز. یک حس ناگهانی هجوم آورده سمتم که رؤیاست همهچیز و دارم وارسی میکنم که ببینم هست یا نه. بیا اینجور وقتها دستم را بگیر. بیا نگه دارم. بیا بگذار حست کنم. بگذار لبهایم را بگذارم روی آن رگ شریف روی گردنت، آن عزیز پرتلاش نجیبی که هربار تپیدنش را ممنونم؛ که از اساس سؤال بیمعنا شود، که به خودم بگویم خب خواب باشد، که چه؟ چه از این خواب بهتر؟ تا ابد بمانم توی این خواب بهتر نیست؟ مقیم ابدی این لحظه شوم بهتر نیست؟ چه لذتبخشتر از دل سپردن به این لحظه رؤیا؟ بیا نزدیکم. من به این نزدیکی محتاجم. من را نمیشود با خاطر جمع دور داشت. در دوری، ذهن من بهانه میجوید برای خوشبخت نبودن. دور که باشم یادم میرود تو را. خوبیات را فراموش میکنم. ذهنم تکهتکهات میکند، آن کلیت موزون هماهنگت را فراموش میکند، تکههایت را جدا جدا نگاه میکند، آنقدر خیره میشود به هر کدامشان تا غریبه شوند، تا از چشم بیفتند. هی نگاه میکند به شوخی چشمهایت و یادش میرود لبخند خوشدلانه عزیزت هم همراهش هست؛ و غریبی میکند و میترسد. خیره میشود به سکون دستهایت، کسل میشود و از یاد میبرد برق هوش چشمهایت را. تصویرت را عوض میکند ذهنم. از شکل میاندازت. کجومعوجت میکند و کجخیال میشود، گم میشود در فکرهای تاریک. بعد، کافی است یکبار ببینمت بعد آن همه کج بافتن، کافی است یک بار نگاهم بیفتد به چشمهایت، کافی است یک بار باشی نزدیکم با آن چشمهای واقعیات، با آن حضور آنهمه شفافت، با آن بودن انگار متراکمت، تا بدانم که چه غلط بودهام. تا پشیمانی و احساس گناه بجوشد از توی دلم و از راه گلویم بیاید بالا و هقهق شود توی دهانم. تو لابد هنوز نفهمیدهای جریان آن چند بار هجوم بیدلیل گریه بخشایشخواه من را، نه؟ هربار که خود اصلت را میبینم شرمندهمیشوم. شرمنده میشوم از آن همه غبار که از دل من بلند شده و روی عکس تو نشسته. هربار تعجب میکنم ازت. باورم نمیشود که اینهمه ساده و عمیق، خوبی. که اینطور همهچیز را میفهمی و با این حال اینطور ساده و سرراست خوبی. که اینطور با تو کارها دشوار نیست. که اینهمه هموار و بیگرهای. که آنقدر نرم و منعطفی که هی میتوانی عوض شوی جوری که خارهای من فرونرود توی تنت؛ که خارهای من را حل کنی نرمنرمک در خودت. یک لحظه نگاه کردنت اما کافی است که مطمئنم کند. یک لحظه بودنت مثل آب روان میآید و تمام آن شکلهای پیچیده تودرتو، تمام آن زائدههای زشتی را که ذهن من تنیده، مثل خسوخاشاک ته جو با خودش میبرد. دیگر خودم یاد گرفتهام. تا سیاهی توی دلم شروع میکند تکان خوردن سراسیمه میدوم و میآیم سمتت، نگاهت میکنم و دلم قرص میشود. ببخش که هی مجبورم بیایم و نگاهت کنم. مجبورم بیایم بیصدا تکیه بدهم به چارچوب در و ببینمت که داری چیز میخوانی، بایستم و لباس پوشیدنت را تماشا کنم، موقع فیلم نگاه کردن برگردم نگاهت کنم و خیره تماشا کردنت شوم، یکدفعه زیرچشمی نگاهی بیندازیام و بعد من را بکشی توی بغل خودت که یعنی فیلمت را نگاه کن و من را اذیت نکن با این زیر نظرم داشتنتهایت. من مثل بچهای هستم که هربار باید زمین بازی را رها کند و برود مطمئن شود که مادرش آنطرف، روی نیمکتهای پارک نشسته است هنوز. هر چنددقیقه یکبار باید بیایم. ببخش که دلم امن نیست. نمیدانم، شاید بچه که بودهام یکبار که گرم بازی شده بودهام گذاشتهاندم و رفتهاند. همین است که حالا میترسم که دل بدهم به بازی. میترسم گرم بازی شوم، دل بدهم و بعد ببینم داروندارم را بردهاند. هی منتظرم اندوهی سر رسد از پس کوه. هی منتظرم دست سرنوشت برسد و همهچیز را ببرد به مجازات آن که غافل شدهام از این که این خوشبختی مازاد بر مصرف من است. همان صبحها، که با چشمهای بسته خودم را میکشانم سمت تو، اگر نباشی – آن چندباری که نبودهای – یکدفعه برق میگیردم که «تمام شد! رفته است! دیگر تمام شد!». هراسان میپرم از تخت بیرون، دنبال تو. میبینم که هستی، بیدار شدهای، داری دستوصورتت را میشوری، داری صبحانه درست میکنی، و یکباره خیالم راحت میشود و نفسی به راحتی میکشم، لرزش ناشی از خیال به آخر رسیدن هنوز برجا. تو لابد تعجب میکنی از اینهمه گوشبهزنگی دائم من؟ از این که چه ناآرام و مراقب و ترسانم همیشه؟ چه کنم؟ دست خودم نیست. مثل خرگوش کوچکی هستم که ته قفس کز کرده و بدنش میلرزد. حیوان وحشی بیپناهی هستم که از دستی که آمده غذا بگذارد میترسد. مثل آن گنجشکهایی هستم که تو همیشه خردهنانهای اضافه سفره را برایشان میبری. که هربار خندهات میگیرد از این که از آمدنت میترسند و پر میکشند. و من، هربار که به همین فکر میکنم، به اینی که هستم توی رابطه با تو، و اینی که تو هستی توی رابطه با من، دلم میگیرد. بغضم میگیرد از این همه کوچکی خودم. از این که بزرگ و بزرگوار و مهربان رابطه تویی، کوچک و خرد و محتاج رابطه من. و تو چه میدانی که من چه سختم است این را هی ندیدن؟ این را هی به خودم گوشزد نکردن؟ چه سختم است مدام رویم را برگرداندن که چشمم به غرور زخمی و خونآلودم نیافتد؟ میترسم اگر هی ببینمش، هی حواسم بهش باشد، هی بیایم از رابطهمان بیرون و خودمان دو تا را تماشا کنم، این بار حقارت ذرهذره جمع شود روی دلم تا آنجا که نتوانم تاب بیاورمش دیگر. و آنوقت خودم وسیله به باد رفتن خوشبختیای شوم که اهلیاش نیستم. میدانی؟ این دستآویز چهارمم است، و من میدانم که اگر دست دراز کنم طرفش ناامیدم نمیکند. اگر این خوشبختی خواب و خیال نباشد، اگر تو اشتباهی نباشی و اگر تقدیر و زمان نیاید که همهچیز را از بین ببرد، اگر وهم و تو و سرنوشت کاری نباشند، من میدانم که این آخری – خودم – کاری است. میترسم تاب نیاورم این بار سنگینی را که لحظهلحظه روی دوشم گذاشته میشود، و بگذارم و بروم، تا از دست خودم به زور بگیرم خوشبختیای را که فکر میکنم استحقاقش را ندارم. و تو چه میدانی چه مجاهدتی میکنم من که این کار را نکنم؟ که من چه آموخته اینجور زندگی کردن نیستم؟ اینجور وسط زندگی بودن؟ اینجور انگار هرلحظه بر لبه پرتگاهی قدم لرزان را گذاشتن؟ که من چه خوشتر دارم که بروم آن دورها، آن دور دورتر ها، که همهچیز بیرنگ و بیبو و کدر است، اما عوضش امن و پایدار است ساکن شوم؟ که من چه راحتترم که تو را بکشم توی خودم، تبدیلت کنم به خیال ثابتی که اختیاردارش، خداوندگارش، نگهدارندهاش، هرلحظه–از–نو–آفرینندهاش خودمم و به آن خیال دلخوش باشم؟ یادت هست یکبار که داشتیم با هم سریال میدیدیم، که پسره از قطب شمال برای دختره یک بلور برف سوغات آورده بود؟ بلور برف را گذاشته بود توی یک محفظه شیشهای میان خلاء که آب نشود و بماند. من دلم هربار میخواهد همان کار را بکند با تو و خودم نمیگذارم. دلم میخواهد که بکشدت میان این خلاءای که توی قلبم هست، که آنجا بمانی تک و تنها و جدامانده از دوروبرت، و من هروقت که خواستم بگیرمت دستم و زیبایی بیاندازه شکلهای تمامنشدنیات را تماشا کنم. من آنموقع دستت را محکم فشار دادم. تا ته آن قسمت هیچ نگاه نمیکردم که چه میگذرد. منتظر بودم تمام شود و بیایم سمتت. تو تعجب کردی لابد از آنجور پرتبوتاب که بوسیدمت آنموقع (وای که چقدر تو تعجب میکنی حتماً از همه این چیزهای عجیبی که از من میبینی، از نوک قله یخی فقط که پیداست، از آن چندهزار فرسخ راهی که من در خودم پیمودهام تا به سطح، تا به تو برسم). میخواستم تا میشود حست کنم. میخواستم با تمام حواسم تا آنجا که میتوانم به کارشان بیندازم، با تو باشم. که به خودم بفهمانم که اگر بروم چهچیزهایی را از دست میدهم. که بفهمم آن چندتار موی تازه سفیدشدهات را – که آن همه پر از محبتم کردند آنموقع – اگر رفته بودم هیچوقت کشف نمیکردم.
ببین که چه جهاد اکبری میکنم من برای تو. ببین که چه خون خودم را میریزم هر لحظه برایت. تو هم بمان برایم. صبوری کن به پای من. تحمل کن اینهمه ناصافیهای من را، اینهمه ناخالصیهایم را. در من چیزی هست. در من چیز ارزشمند دور از دستی هست. بود انگار، یکوقتی. پیدایش که کنم، پیدایش که کنی، همهاش مال توست. مثل سفرهآب زلالی در اعماق دور یک زمین سنگلاخی. خسته نشو از کندن. برسی که به آن، جاری میشود دورت، برق میزند توی پیاله دستانت، تازهات میکند. بمان. خودت بمان و من را هم بمانان. من لغزنده دور و گم را. من… من… من، آه، دوستت دارم…
آخر که تاب نیاوردم که. که بمانم توی خودم و پا نکنم توی کفش خیالهایم. آن یکی را انداختم دور، این یکی آمد و دوباره نگذاشت شب بخوابم. حالا باز خودم را دلداری میدهم که یک پایی توی واقعیت دارد اقلاً.
از ارزشی که برای خود قائلیم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ساعت 21:52 شماره پست: 309
بعدش خندهام گرفت از فکر خودم. این همه مردک من را جانبهسر کرده، به ذهنم نرسیده عقوبتلازم است، وقتی که یک سری غاز و اردک در حاشیه اذیتهایش ضرر کنند، به نظرم گناه کرده.
از آخرهای ترم پیش، از زمان آخرین امتحانهایم و قبلترش حتی، هی توی ذهنم داشتم الآن را تصور میکردم. هی خیالپردازی میکردم راجع به الآن. زمان بعد از امتحانهایم، که دیگر نه کلاسی دارم نه کاری جز پایاننامه، که برمیگردم اصفهان و چند ماهی به اختیار خودم کار میکنم و میخوانم و وقت میگذرانم. هی توی ذهنم مرور میکردم کارهایی را که دوست دارم بکنم. هی این کارها را پسوپیش میکردم توی ذهنم و برنامهریزی میکردم. هی الأهمّ فالأهم میکردم که از فهرست بلندبالای کارهایی که به نظرم باید انجام دادنشان را دوست داشت کدامها را انتخاب کنم و توی برنامهام بگذارم. سر ذوقم میآورد. صرف فکر کردن بهش حالم را خوب میکرد. توی آن چند روزی که تهران بودم، و قبل از این که برگردم اصفهان، هر کاری میکردم یکجورهایی آماده شدن برای این دوران بود. وسائلی را که به نظرم لازم میرسید آماده میکردم، لباسها و رختخوابم را شستم، کتابهایی که میخواستم را خریدم، کارهای نیمهتمامم را تمام کردم، حتی تکلیف رابطههای نامشخص را معلوم کردم. به خودم میگفتم میخواهم همهچیز شفاف باشد، که کسی را سر کار نگذاشته باشم، یا که ناواضح بودن چیزی روی اعصابم نباشد (بس که ذهن من هی آرام و قرار ندارد وقتی جای چیزها معلوم نباشد)، اما بیشتر از آن میخواستم آب پاکی را بریزم روی دست خودم، که حواست باشد کسی را نداری ها، حواست باشد تنها هستی ها، حواست باشد حواست الکی پرت نشود ها. شب آخر قبل از آمدن، اکانت فیسبوکم را هم غیرفعال کردم. باید میکردم. وضعیت بدی دارم. ذهنم پای چیزی آرام نمیگیرد. صبوریام هی کمتر و کمتر میشود، دیگر حتی به اندازه آن که یک پاراگراف را تمام کنم نمیتوانم از پس ذهنم بربیایم (موقع نوشتن همین هم پانصد بار مغزم دررفته و گرفتهام به زور برش گرداندهام). و برای چنین وضعیتی بدتر از فیسبوک چیزی نیست، که هر بار که میروی سراغش یک خبر تازهای شده. مغزت به ازای هر بار دررفتن و سر زدن به آنجا یک پاداشی میگیرد، یک چیز تازهای پیدا میکند.
وقتی چیزی توی ذهنم آبوتاب پیدا میکند، خودم دیگر یاد گرفتهام که توقع داشته باشم که توی ذوقم بخورد وقتی واقعیتش را میبینم. مدتها وقت صرف میکنم و توی خیالم به کارهایی که دوست دارم بکنم فکر میکنم و وقتی میروم سروقتشان، میبینم که انگار دارم کسالتبارترین وظایف را انجام میدهم، یک لحظه برمیگردم خودم را نگاه میکنم میبینم خودم را که با دهان صاف و آههای کسالتبار هرازگاهی دارم صبوری میکنم پای انجام دادنشان – اگر بکنم. این، چون روند همیشگیام است، عادت کردهام بهش؛ اما اینبار یکجورهای عجیبوغریبی بود. شب قبل از آمدن رسماً بدحال بودم. ترس و وحشت و غربت داشت خفهام میکرد. جلوی گریه کردنم را نمیتوانستم بگیرم. خالی دور قلبم را گرفته بود و فشارش را – انگار که فیزیکی حتی – داشتم حس میکردم.
سه چهار سالی هست که میدانم که از هیچچیزی به اندازه تنهایی نمیترسم، از هیچچیزی به اندازه تنهایی نترسیدهام هیچوقت. تنهایی که میگویم منظورم تنهاییهای همینطوری نیست: تنها زندگی کردن، تنها بیرون رفتن، تنها سینِما رفتن، تنها استخر رفتن… اینها را اتفاقاً من دوست دارم. و این دوست داشتنم هم از سر این که بهبه چه فرم قشنگی و آه چه شاعرانه و اینها نیست، اینطور است که به جز عده معدودی که مصاحبتشان را همیشه دوست دارم، مصاحبت بقیه بیشتر وقتها انرژی مصرف میکند ازم. (و یک چیزی که تازگیها فهمیدهام این است که بقیه اینطور نیستند. که اکثر آدمها چقدر فرار میکنند از اینجور تنهایی هم حتی. این را از وقتی آمدهام خوابگاه فهمیدهام. وقتهایی که هماتاقیهایم نیستند من نیشم تا بناگوشم باز میشود از فرصت تنهایی به دست آمده، و آنوقت میبینم که بچههای دیگر میآیند پیشنهاد میدهند که میخواهی بیاییم پیشت بمانیم که تنها نباشی؟ و چیز معمولی هم هست این ظاهراً، همین پیشنهاده، رد کردنش نامعمول است انگار.) میگویم تنهایی، منظورم یک چیز عمیقتری است. تنها بودن توی این دنیاست، فرد بودن است، خلاءای است که همیشه خدا دور آدم را گرفته، آن خط کلفت غیرقابلعبوری است که من و غیرمن از را هم جدا میکند. یادم به اینجور تنهایی که میافتد تصویر یک کسی میآید پیش چشمم که توی عمق تیره اقیانوسی گیر کرده، دست و پا میزند و چیزی پیدا نمیکند که تو بکشد، هوایی نیست که بفرستد درون ریههایش، در یکجور جداماندگی کامل است از محیط (و تصور خفه شدن در آب جزو وحشتهای همیشگی من بوده. بچه که بودم زیاد بدم میآمد از این که سرم زیر آب باشد. آنوقت به زور خودم را مجبور میکردم که سرم را زیر آب نگه دارم. شبهای زیادی توی بچگیام با همین تصویری که میگویم گذشته، تصویر کسی که زیر اقیانوس گیر کرده؛ یا یادم هست که مرور کردن یک ترس دیگر جزو مناسک قبل از خوابم بود همیشه: ترس این که یکوقتی به اشتباه فکر کنند مردهام، خاکم کنند و توی قبر که گذاشتندم دوباره زنده شوم).
ترس از این تنهایی من را فلج میکند. تنهاییای که هست همیشه. که هیچ کارش نمیشود کرد. هیچجوره نمیشود ازش فرار کرد. با دیگران هم باشی، این تویی که همراهی میکنی. کاری را هم اگر با دیگران انجام بدهی، سهم خودت را خودت انجام میدهی، سهم خودت از کار کردن، سهم خودت از فکر کردن، سهم خودت از بودن، این تویی که تصمیم میگیری همکاری کنی. هیچ نمیشود کسی را کشید آورد توی این تنهایی.
این را من سه چهار سال است که فهمیدهام. گمانم بعد از ازدواج بود که فهمیدم. وقتی از دیگران دور باشی، فاصلهات از دیگران زیاد باشد، از دور آدمها را نگاه کنی که با هم میگویند و میخندند، همهاش با خودت فکر میکنی من هم که بروم پیششان درست میشود. فاصله که زیاد باشد، همه گناهها را میاندازی گردن آن فاصلههه، فکر میکنی آن رنج تنهایی – که هر از گاهی شبها هجوم میآورد و تو میمانی بیپناه و ترسان – موقتی است، یکوقتی هست که از آن به بعد نخواهد بود دیگر. اما وقتی نزدیک شدی، فاصله که آنقدر کم شد که کمتر از آن نمیشود، میرسی به این که همیشه فاصلهای هست. و توی آن فاصله، فقط تو هستی و خودت. تویی و سکوت کرکننده.
این تنهایی را من تا فراموش نکنم هیچکار نمیتوانم بکنم. نمیدانم ترس و وحشت است، یا این حس عمیق درونی که خودم به تنهایی نابسندهام برای هر کاری، به هر حال هر چیز هست، تا وقتی این تنهایی پیش چشمم باشد هیچ «کار» نمیتوانم بکنم. و تعریف کار برای من هی گسترده شده طی سالها. از رانندگی، تا انجام دادن کارهای اداری، تا تمام کردن پایاننامه، تا شروع کردن پروژه، تا خواندن یک کتاب تازه، تا نوشتن، تا فکر کردن، تا خوابیدن حتی… این تنهایی که توی ذهنم باشد، توی خودآگاهم، هیچ نمیتوانم بکنم. و اتفاقی که افتاده، بعد از آن بحران روحیای که پشت سر گذاشتم، این است که این تنهاییه آمده مقیم دائم خودآگاهم شده، اگر هم تمام مدت نباشد (که اکثر وقتها هست) تا میخواهم کاری را شروع کنم (کار با همان تعریف زیادی گلوگشادش) میآید.
هنوز حالم از همان سه سال پیش که داشتم همینها را مینوشتم درباره تنهایی زیاد عوض نشده. البته خیلی خوش حالترم از آن موقعها، البته شبها هرشب هرشب گریه نمیکنم، البته صبحها که بیدار میشوم احساس نکبت نمیکنم از فکر خوابهایی که دیدهام، البته توی خیابان که راه میروم اشکهایم بیاختیار راه نمیافتند، البته دائم حس نمیکنم توی تاریکی خیسی گم شدهام، اما اگر به خروجیام نگاه کنی، به کارهایی که انجام دادهام – و انجام به معنای واقعی کلمهاش، کارهایی که تمامشان کردهام – اوضاعم فرق زیادی نکرده. هنوز راهی نتوانستهام پیدا کنم که خودم را جمعوجور کنم بعد از آن که ترس و وحشت تنهایی آمد پراکنده و تکهتکهام کرد، هنوز نتوانستهام حتی به آن بودن نیمبند قبل از فاجعهام برگردم.
و جالبیاش این است که هنوز هم مثل بچگیهایم هستم. که وقتی بدم میآید از این که سرم زیر آب باشد، به زور خودم را مجبور میکنم سرم را بکنم زیر آب. که وقتی تنهایی اینطور بیچارهام میکند، مجبور میکنم خودم را که بلند شوم بیایم اینجا و مسیرهای ارتباطی را هم ببندم، این کار را هم با کبکبه و دبدبه بکنم، که قشنگ فرو کنمش توی چشم خودم، که شب قبل آمدن به آن حال بیفتم از ترس… نمیدانم، زیاد این فکر از سرم میگذرد که شاید این راه درمان همهچیز نباشد، که شاید راهحلهای خیلی بهتری هم باشد، که شاید حتی بدتر کند این کار اوضاع را، نمیدانم… به هر حال من دیگر از این که سرم زیر آب باشد نمیترسم.
دیشب باز از آن شبها بود که یک نوشتهای از سرم میگذرد و تا نصفهشب بیدار توی رختخواب دراز میکشم که بنویسمش توی مغزم. اول یک تکهاش میآید توی ذهنم، یک تکه کوچک. بعد ذهنم درگیر همان یک تکه میشود، هی انگار که دورش شیره بتند، هی بزرگترش میکند. بعد یک دفعه میپرد سر یک تکه دیگر، آن را هم همانطور بزرگش میکند. بعد یک تکه دیگر، بعد یک تکه دیگر. به تدریج هم که تکهها بزرگتر میشوند معلوم میشود از کجا باید به همدیگر وصل شوند. گاهی هم اینطور است که آخر کاری میبینم یک تکهای مانده جدا، بیارتباط، تکوتنها، مینشینم مثل پیغمبر اسلام فکر میکنم که این را کجا باید گذاشت، بین کدام تکهها. یک نامهای بود. از همان کولهبار نامهنویس دورهگرد. خوب که نوشتمش توی سرم، مچالهاش کردم انداختم دور. گفتم به حروف نمینویسمش جایی. اگر یکوقتی بعداًها خواست که برگردد برمیگردد و آنموقع مینویسمش (یک فرض اشتباهی دارم که چیزها را اگر دور بیاندازی، اگر بگویی برو الآن نمیخواهمت، ذخیرهشان کردهای برای آینده، برای وقتی که آماده بودی که بروی سراغشان. کوتاهبیا هم نیستم از این فرضم، فرض غلطم). به هر حال، به خودم گفتم نمینویسم الآن. گفتم توی این مدت حق نداری باز این کار را بکنی. این کار، یعنی همین که خودت را ول میکنی وسط اتاق، پشت میز، توی تخت، توی حمام، یکهوتنها، و به دنیای دیگران فکر میکنی؛ پایت را میکنی توی کفشهای آدمهایی که نیستند، خندیدنشان را، گریه کردنشان را خیال میکنی، وقتی که خودت با صورت بیحالت جا ماندهای توی دنیای واقعی. گفتم این مدته را بیا و تقوا بورز و نکن این کار را. این مدته هم که میگویم یعنی همین چند ماهی که بلند شدهام آمدهام خوابگاه، دور از همه، که با خودم باشم.
«که با خودم باشم». این برای من سختترین کار دنیاست. وقتی آن «خود»ه بیمعنا شده، همراهش بودن برای من میشود شاقترین وظیفهای که از گردنم ساقط نمیشود هیچوقت. توی جمع که هستم، با دیگران که هستم، همهاش یک خلاءای حس میکنم، هی یادم هست که یک کار نکردهای دارم، هی حس میکنم یک خالیای در درونم هست و فشار حضور دیگران هر لحظه ممکن است باعث شود پوستهام بترکد و متلاشی شوم. بعد به خودم میگویم باید بروی، بروی با خودت باشی، بروی خودت را پیدا کنی و این خالی را پر کنی. اما وقتی از دیگران کناره میگیرم بدتر تهی میشوم، هیچ سائقی هلم نمیدهد به هیچ طرفی، سرم ساکت میشود. آنوقت میل به حرف زدن که تلنبار میشود توی وجودم، کلمهها که بیاستفاده میمانند و میخواهند بیایند بیرون، من باز خودم را میگذارم جای غریبهها و به جایشان مینویسم. اینطور از مصاحبت خودم فرار میکنم.
دیشب حاصل کار مغزم را پاره پاره کردم ریختم توی سطل آشغال، که مغزم ناامید شود کمکم از این اینور و آنور دویدنهای بیحاصل. که یاد بگیرد باید بنشیند روی نیمکت سفت و چوبی و ناخوشایند خودش. مشقش را که نوشت من میگذارم برود. برود هر جا که خواست بازی کند.حرف هم گوش کرد طفلک. گرفت نشست منتظر که من سرمشقش را بدهم که بنویسد. اما بدیاش اینجاست که معلم بیسوادی هستم. نمیدانم چه باید بگویم بنویسد توی دفتر مشقش. سرمشق بلد نیستم بدهمش. همینجور نشسته من را نگاه میکند، منتظر است، کمکم دارد خوابش میگیرد، همانجا سرش را میگذارد روی میز و میخوابد، و من هنوز دارم هاجوواج گچ را میچرخانم توی دستم.
کاش بیرون میآمدم از این سردرگمی. کاش یک راهی پیدا میکردم. امیدوارم یکوقتی نشود که بگویم کاش اقلاً گذاشته بودم رفته بود بازیگوشی کرده بود، کاچی به از هیچی (که این جمله را، این حکمت درخشان را من اگر خیلی وقت پیش فهمیده بودم الآن اوضاعم این نبود).
یکوقتی معتقد بودم حرفها را باید زد. اصلاً یک اصالتی داشتند برایم حرفها. خود حرفها. دیدم به حرفها یکجورهای افلاطونیطوری بود اصلاً. انگار که حرفها در یک دنیای نجیب درخشان ممتازی بلندبالا ایستادهاند و وظیفه ما این است که دستشان را بگیریم، بیاوریم توی این دنیا، صدا تنشان کنیم، بگذاریمشان وسط و با هم نگاهشان کنیم. آنوقت به پاداش انجام رسالتمان، به پاداش این که گفتهایم، به پاداش این که شنیدهایم، حرفها گره از کارمان هم باز میکنند: یا مشکلی را که در بین بوده برطرف میکنند، یا هر دو طرف میفهمیم مشکلی هست که حل نخواهد شد؛ آنوقت با دل آرام – که حرفهایمان را زدهایم دیگر – میگذریم از کنار مشکله، از کنار هم، از کنار هرچه باید گذشت.
الآنها آنطور نیستم دیگر. الآنها حرفها برایم فقط دستهایی – حالا نشد، دندانهایی – اند که گرهها را باید باز کنند. گرهی که میدانی باز نخواهد شد، دست و دندان صرفش کردن که چه؟ حرفی که بناست زمین بماند گفته شود که چه؟ حرفها به خودی خودشان اصالتی ندارند برایم دیگر. نه شرط کافی چیزیاند و نه حتی لازم. حرف حرف میآورد. حرف را که بزنی یک هزارتویی باز میشود که توی هر پیچش یک حرف دیگر زاده میشود. به ازای هر کدام این به دنیا آمدنها ما درد میکشیم. حالا درد هم نه، خسته که میشویم. و تازه مشکلات شنیدن که بماند. که هر حرفی که زده میشود یک همزادی دارد: آن که شنیده میشود. و این دو تا حتی شباهتی هم ندارند به هم گاهی.
الآنها اینطورم دیگر. همانقدر حرف بزنیم که بدانیم چیزهایی هست که آن دیگری نمیداند کافی است. که مثلاً وقتی میگویی «چیه؟ نگاه میکنی؟» من دهانم را باز نمیکنم، نمیگویم که «خب آره، از اول امروز همینطور داشتهام نگاه میکردهام من، میگشتهام دنبال چشمهای تو و تو نگاهم نمیکردهای، چشمهایت را قایم میکردهای از من». با خودم فکر میکنم من این را بگویم، تو باید توضیح بدهی چیست پشت چشمهایت و نمیگوییاش چون فلان، و من هم باید توضیح بدهم که مجبور زل بزنم توی چشمهایت و بگویم بهمان. و تو هم فلانت را دوست داری و من هم بهمانم را. این فلان و بهمانهای ناسازگار. چه کاری است خب گفتنش؟ من نمیگویم دیگر. وقتی هم میبینم کسی نمیگوید تشویقش نمیکنم به گفتن. اما دلم هنوز عادت نکرده به اینجور جدید بودنم. دلم هرازگاه بابت حرفهای طفلک میسوزد. حرفهایی که توی آن جهان صاف بیلکهشان بلندبالا ایستادهاند تنها، و من نماندهام که بشنومشان.
کجا بود آن یک ثانیه؟ آن موقع بود که لبت را گزیدی؟ من را گذاشته بودی توی اتاق و رفته بودی. وقتی که برگشتی یک لباس درستحسابی پوشیده بودی و من نفس راحتی کشیدم. با شتاب که برمیگشتی خندان گفتی «یک فکر خوب دارم!» (همیشه یک فکر خوبی داری. همهاش یک کار جالبی به ذهنت رسیده. همیشه یک نور تازهای دارد میرقصد توی چشمهایت). گفتی «بیا قرارداد بنویسیم. هر روز میآیی اینجا یک نامه برای من… یعنی… برای او… مینویسی. هفت ماه و هفت هفته و هفت روز!». گفتم «که بشود نه ماه؟». خندیدی و لبت را گزیدی (لبت را گزیدی). یکجور که انگار در بازی شیطنتآمیزی همدستیم. «نع! هفت ماه و هفت هفته و هفت روز.» چرا قبول کردم؟ به خودم میگفتم قرارداد خوبی است. مایه اطمینان و آسایش است. توی این کسادی بازار… چرا طمع برم داشت؟ چرا راه فرار را بستم بر خودم؟ چرا مجبور کردم خودم را که بنشینم هر روز از آن دریچه – که یک ثانیه گشوده شده بود و بسته شده بود – به تماشا؟… آدم قبل از آن که بداند که میدانسته، به روی خودش نمیآورد که میداند. جوری رفتار میکند که انگار از پسش برمیآید. که انگار نمیداند چه سخت است هر روز نشستن و تماشا کردن تو، وقتی مثل پرنده از این اتاق به آن اتاق میروی و – انگار آوازخوانان – از «او» میگویی که نامهنویس بنویسد. حتی این آخرها هم که سنگین شده بودی، که نمیتوانستی دیگر آنطور سبک رفتن، باز قرار نداشتی یکجا. خودت هم که آرام میگرفتی صدایت نمیگرفت. آنطور که بالا و پایین میرفت موقع حرف زدن، که نه، موقع اجرای نتهایت، تا به آخر قطعه برسی، تا به آنجا برسی که بگویی «خب… بنویس! همهاش را بنویس!»، نفس آدم بند میآمد. یا خندهات … خندهات که مثل صدای به هم خوردن آیینهها بود، و گوشهای من مثل گناهکاری که اشتباهی به بهشتش راه داده باشند، که دزدانه اطراف را نگاه میکرد و قبل از آن که بیرونش کنند تا میتوانست دست میبرد و میوه میچید. آخ که همین بودم من: گناهکاری که اشتباهی سر از بهشت درآورده بود و آخ که چه سختم بود تاب آوردن آن بار. چه سختم بود بنشینم نگاهت کنم که چطور از «او» میگویی، که چشمهایت چطور برق میزنند وقتی اسمش را میآوری، که چطور عکسها را که میآوری که من ببینم دلت نمیآید بدهیشان دست من… که لب گزیدنهایت وقتی که وصفش میکردی چطور سوزن به قلب من فرومیکرد. چه میدانی چه سختم بود که ببینم هر روز زیباتر میشدی. که هرچه هم که چاقتر میشدی (خودت میخندیدی به این که لباسهایت دیگر کمکم اندازهات نیست) جاذبهات بیشتر میشد. یادت هست آن روز را؟ که آمدم توی خانه، صدای تو از آن اتاق آمد که «صبر کن لباس بپوشم» و من نیمساعت روی مبلت با عذاب نشستم و انگار در تمام ثانیهها آهن سرخشده از داغی را توی دستهایم نگه داشتم تا بالاخره بیایی؟ که آمدی و یک پیراهن و شلوار راحتی مردانه تنت بود؟ (لابد لباسهای «او» بود. آن روز زیاد حرف نزدی. هی توی خودت جمع شدی و لبخند زدی فقط. من راجع به گرمای تن او نامه نوشتم. آخ که چه قلمم هم دردش آمد حتی.) تا با آن لباسها آمدی و مرا دیدی زدی زیر خنده (آه خندهات. آه خندهات). گفتی «دیگر هیچکدام لباسهایم اندازهام نمیشود. باید بروم لباس گشاد بخرم». و من یکباره تعجب کردم از این فکر که تو هم ممکن است بروی خرید، میشود که تو بیرون از این خانه هم باشی، که به آن پاها میشود چیزی پوشاند و بردشان گذاشت روی آسفالتهای این شهر، میان مردم این شهر… قبلش حتی به فکرم هم نرسیده بود. (نمیدانم، گاهی فکر میکنم شاید آن خانه تخیل من است. شاید پایم را که میگذارم روی آن پلهها ابرهای تخیل میآیند و با خودشان میبرندم به یک هیچکجای دور…) خلاصه این را میخواستم بگویم، آن روز فهمیدم که هرچه که صبر کنم، که هرچه دل ببندم به آن روند تدریجی مدام که جذابیتت را بگیرد بیفایده است. و تو چه میدانی که من چهها کردم که زشتترت ببینم؟ فکر میکنی چرا هر روز صبح زود میآمدم؟ موقع استفراغ صبحگاهیات، آن موقع که ژولیده و نامرتب، با چشمهای پفکرده از دور فقط داد میزدی «بیا تو در باز است»؟ هی من ساده… میدانی کی فهمیدم هر چه دست و پا بزنم که زشت شوی پیش چشمم بیفایده است؟ آن موقع که آمدم تو، دیدم جلوی آینه ایستادهای، خیره شدهای به آینه، و روی زمین پیش پایت انبوه موهای قیچیشدهات بود. من وحشتزده خیره شدم به آن دریای آشوبناک، به آن سربازهای بیشمار لشکر زیبایی که اجساد قطعهقطعهشدهشان روی زمین افتاده بود. بهت مرا که دیدی، سرت را انداختی عقب، خندیدی (خندیدی) و گفتی «موهایم داشت میریخت». اشک تاب خورد توی چشمهایت، رویت را سریع کردی آن طرف و گفتی «برو. الآن چای را میآورم». من نشستم روی مبل، به قیافهات فکر کردم که مثل بچههای تخس شده بود، که حتی با وجود آن جنایتی که کرده بودی هنوز زیبا بود، و آنموقع بود که دانستم کار از کار گذشته. که زیبایی تو مخفیانه و آرام، نفوذ کرده توی نگاه من، و حالا مستقل از تو دارد جوانه میزند و بزرگ میشود. به این فکر کردم که رویت را کردی آن طرف که من گریهات را نبینم، و دلم تیر کشید. برای من گریه نمیکردی، برای او میکردی لابد، ها؟ میکردی. این را من از عکسهایش میگویم. از عکسهایش که بوی تن تو را میداد (از بس فشرده بودیشان به خودت) و روی همهشان جای اشکهایت را میشد دید. به «او»یت فکر کردم. به این فکر کردم که میشناسدت؟ آنجور که من میشناسم؟ که میداند الآن عصبانی هستی؟ که وقتی آنطور وحشیانه افتادهای به جان موهایت یعنی مستأصلی، که – گیرم برای لحظهای – از امیدواری خستهای؟ میداند که عصبانیتت چهجور است؟ خوشحالیات چهجور است؟ میداند چهوقتهایی دستهایت را قلاب میکنی زیر زانوهایت نوک پاهایت را میگذاری روی زمین؟ میداند که پاهایت، انگشتان پاهایت چقــــدر قشنگ است؟ که اصلاً مهم است این؟ میداند که اگر خندههایت واقعی نباشد گونههایت چال نمیافتند؟ که وقتی ترسیدهای میخندی؟…
من از مردک متنفرم. میدانم این را که میگویم خودم را از پیش چشم تو میاندازم. که برایت مسلم میشود که از آن دسته آدمهای دون هستم که کیفیت چیزها را تشخیص نمیدهند، که خمیرمایه آدمها را نمیشناسند، که… که… (الآن داری سر انگشتهایت را میمالی به هم و با چشمهایت هوا را میگردی دنبال کلمه مناسب) که… «آن» ندارند! بله همینطور است. همینطور است عزیز جان. همینطور است جان دل. تو درست میگویی عزیزم. میدانم که در جواب همه آن سؤالهای من محکم سرت را تکان میدهی و خیرهسرانه میگویی «بعله! بعله که میداند!». حق با توست جان شیرین. من… من فقط طاقت امید تو را ندارم. آن امید کُشندهات را تاب نمیآورم. اصلاً بگذار به حساب حسادت من. از بابت همین هم بود که نامههای من روزبهروز بدتر میشد. که تو هی کمتر راضی بودی از نتیجه کار. که نامه را که در سکوت میخواندی (من چه دوست داشتم آن لحظات را. آن لحظات را که میشد به دل سیر، با خیال راحت تماشایت کنم، بدوم دنبال چشمهایت که زیر ابروهای گرهکرده میلغزیدند روی کلمات) بعدش ذوقت کمتر بود؛ همین فقط یک سری میجنباندی و میگفتی «خب… باشد». همان دشمنی بود که خزیده بود زیر کلماتم. میدانی چه سخت است آدم بنشیند نگاه کند به عکسهای رقیب، بگردد خوبیهایش را پیدا کند، آبوتابش بدهد و بنویسد؟ چه سخت است آدم طناب دار خودش را ببافد؟
… کسی که به نتیجه بازی تمامشده دل بسته باشد، حتی بازنده هم نیست. من مثل تو نیستم. من را از گل امید نسرشتهاند. من از خمیرمایه صبح نیستم، مثل تو. ماندن، ماندن در آن نومیدی و دشمنی و استیصال جانم را سیاه میکند. جانم که سیاه شود، کلماتم هم فاسد میشوند. و من نمیتوانم بنشینم و تماشا کنم که اینطور میشود. این کلمات ابزار کار مناند، روزیرسان مناند، تمام داروندار مناند؛ باید بروم و نجاتشان دهم. من میروم که با همینها تو را تکثیر کنم توی شهر. که مخفی کنمت لای نامههای مردم، هر تکهات را یکجا: برق چشمهایت را یکجا، سپیدی دندانهایت را یکجا، رقص سرانگشتهایت را یکجا. میروم که عطرت را پخش کنم در همه خیابانهای شهر… اما آن خانهات، آن معبد دورافتاده و مقدس، که پر است از عطرهای قوی سکرآور و مدهوشکننده، پر است از بخورات نشئهآور، سمی، تحلیلبرنده… نه، من به آنجا برنمیگردم.
پینوشت: این نامه را میدهم همین همکارم برایت بیاورد. توی عالم همکاری قبول کرد نامهرسان هم باشد. ببین اگر از این نامهاش خوشت آمد، هفت هفته و هفت روز مانده باقیمانده را بده او برایت بنویسد. شاید نامههای او مثل مال من نباشند. شاید موریانهای نیفتاده باشد به جان کلمات او. نامهنویس است هنوز او. دل ندارد که بخواهد قربانی معبدی بکندش.
من نمیدانم ماجرای شما، آن مرد و این عکس چیست. از پرستارش هم که پرسیدم چیزی نمیدانست. مرد تا به حال از هیچ زنی حرف نزده بود برایش. حتی نمیدانم آن چیزهای زنانهای که توی خانهاش پیدا کردم (پیراهن حریر سفید، یک برس و یک آینه ماتشده نقره، یک شیشه عطر خالی، گردنبند یشم و شال بافتنی کرمرنگ) مال شما هست یا نه. میتوانم البته تخیل کنم – کار ما همین است. اما مسئله این است که همیشه کسی هست که بعداً تخیلات ما را وارسی کند و مطمئن شود که به بیراهه نرفتهاند. این بار ولی، چنین کسی نیست. مشتری مرده و من نمیتوانم مطمئن باشم که هجوم داستانهایی که از سرم میگذرند تا چه اندازه به واقعیت راه میبرد. فقط همین اندازه که دیدهام میتوانم گزارش کنم برایتان. که دیروز، سهشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲، ساعت چهار بعدازظهر، مردی که به فکر شما بود مرد. که مرد کمی قدکوتاه و کمی طاس بود. که روی دست چپش یک ماهگرفتگی داشت. که وقتی مرده بود با یکجور خوشدلی خیره شده بود به دیوار مقابلش – جوری که من که صورتش را نگاه میکردم فکر کردم پنجرهای هست آنجا، سربرگردانم دیدم دیوار خالی است – یکجور خوشدلی، امید و تعجب که مال وقتی است که آدم پرندهای را توی لانهای دیده. که عکس شما توی دستهای نیمهجانی فشرده شده خانم. که نوشتن به شما آخرین آرزوی مرد محتضری بوده خانم.
و من چه کار کردم آنوقت؟ آنوقتی که طاقتم طاق شد از آن آتشبهجانی دائم؟ چطور خواستم رها کنم خودم را؟ آخ که لعنت به من… الهه کار من بود… این که هلتان دادم سمت همدیگر. که پای او را باز کردم توی زندگی تو، پای تو را باز کردم توی زندگی او. الهه را آوردم که تو را از سر خودم باز کنم، که بشوی میوه باغ مردم، که دلم دست از سرم بردارد، که راحت شوم من. کار بدی هم نمیکردم به نظر خودم. الهه فرشته بود. همان بود که باید باشد. هر چه که کسی باید میخواست داشت. تازه مثل من از زیر بته عمل نیامده نبود. یادت هست که چقدر میخندیدیم سر این که میگفتم من از زیر بته عمل آمدهام؟ الهه اینطور نبود خب. از آنها بود که بلدند زندگی کنند، که بلد باشند هر وقت باید باشند. الهه – من فکر میکردم – بلد بود به جز مردن برای تو چه میشود کرد. چرا اینطور شد پس؟ چرا پس شما دو تا زدید همدیگر را زخمی کردید اینطور؟ طفلکها؟ آنطور که من فکرش را کرده بودم که همهچیز سر جایش بود، مو لای درزش نمیرفت. فرشته بود او، تو هم که پیغمبر، من مثل خدا نشستم نقشه کشیدم برایتان…. گند زدم. مثل خدا گند زدم. بدتر از خدا گند زدم.
حالا که اینها را میخوانی متنفر میشوی از من؟ بشو. مهم نیست برایم. اصلاً چرا دارم میگویم اینها را بهت؟ نمیدانم. نمیخواستم بگویم اصلاً. میخواستم بدون حرف بگذارم بروم. امروز که داشتم وسایلم را جمعوجور میکردم صدای نامهنویس دورهگرد آمد از توی کوچه، یک دفعه دیوانه شدم که بگویم همهچیز را و بروم. اگر نگویم میماند ته دلم که نگفتم، هی میخوردم از تو، هی مثل حلقه دار جلوی چشمم تاب میخورد که باید بیایی خودت را حلقآویز کنی اینجا. ممکن است یکوقتی مجبور کنم خودم را که برگردم به خاطر گفتنشان. بیحکمت نبود که این دورهگرده امروز گذشت از اینجا. حالا الآن میخواهی بدادایی کنی سر این که چرا خودم ننوشتهام؟ که چرا دادهام دورهگرد بنویسد؟ بکن خب. حال ندارم. حوصله نوشتن ندارم. این نامهنویسه هم بد نیست. چند تا از نمونه کارهایش را نشانم داد. جملههایش یک کمی بیسروته است. یک جمله را که شروع میکند، تمام کردنش با خداست. آنقدر طولانی و پیچیدهاش میکند که آدم یادش میرود اول جمله چه بود (همان کاری که من با رابطههایم میکنم. میبینی؟ خوب کسی به تورم خورده). ولی با این حال میشود فهمید. از هیچی بهتر است به هر حال. بدیلش هیچی است، بیحرف رفتن است، سکوت را توی سر خودم چماق کردن است. کلی حرف زدم برایش. و این خودش خوب بود. کلی زار زدم. خوبیاش این بود که هیچ کار نمیکرد. دلداری و اینها توی کارش نبود. یعنی در این حد که یک دستمال هم نیاورد بدهد دستم. تا دلم خواست گریه کردم. حالا نامه را هم میدهم خودش برایت بیاورد (پرسیدم ازش میبری؟ گفت پولش را بدهی آره).
نامه را که میخوانی من رفتهام. میروم اهواز احتمالاً. پیش خواهرم. آنجا ببینم چه کار میخواهم بکنم. شاید یک کاری پیدا کردم برای خودم و همانجا ماندگار شدم. حالا لابد تعجب میکنی که چه به فوریت؟ نه، خیلی وقت است میخواهم بروم. از همان اول الهه. از همان موقع دیدم نمیتوانم تحمل کنم. قلبم خار خار میشد هی. تاج خار تو از سرت افتاد، گذاشته شد روی قلب من. کاش اینطور نشده بود و من میرفتم. کاش همه چیز خوب مانده بود و من میرفتم. کاش اینطور قربانیات نکرده بودم و میرفتم. من که محکوم بودم تا آخر عمر این صلیب را به دوشم بکشم، کاش تو لااقل به میخ کشیده نشده بودی روی آن… چه میگویم؟ صلیب مال کی بود؟ مسیح که بود آخر؟… ولش کن. دیر است، من باید بروم. دیریست که من باید بروم. من باید بروم و همین حالا هم دیر است.
از کولهبار نامهنویس دورهگرد (۳)
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392 ساعت 20:5 شماره پست: 302
از کولهبار نامهنویس دورهگرد (۱)
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392 ساعت 12:40 شماره پست: 300
گاهگاهی قفسی میسازم با رنگ، میفروشم به شما، …
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392 ساعت 4:30 شماره پست: 298
یک کمی الآن دیر باشد گمانم، اما من بالاخره فهمیدم میخواهم چهکاره شوم. میخواهم نامه عاشقانه نویس دورهگرد شوم. بروم برای اینها که عاشقند و نمیتوانند بنویسند بنویسم. چرا نمیتوانند؟ من چه میدانم؟! فضول مردم که نیستم! من کارم را میکنم. خیلی هم حرفهای و خوب. راه میافتم توی کوچه خیابان داد میزنم «نامه عاشقونه! نامه مهربون! نامه فدایت شوم! مینویسیم!». ابزار کارم هم همراهم هست، یک کوله برمیدارم یک لپتاپ میگذارم تویش، چند نوع قلم، چند بسته کاغذ و یک فندک. خواستند تایپ میکنم برایشان، خواستند دستی مینویسم. خطم هم خوب است. ممکن است حالا خط همهجورمعشوقپسندی نباشد، ولی آبرومند است، میشود دو قطره عطر زد بهش، گذاشت توی پاکت فلان جور، فرستاد دم در خانه طرف. شرایط کار هم مشخص است. میروم تو، مینشینم، یک چایی برایم میآورند، همانطور که دارم چاییام را میخورم برایم تعریف میکنند. میگویند جریان چیست. طرف کیست. چهجور آدمی است. از خلقوخویش میگویند. از برورویش میگویند. از راه رفتنش میگویند. من گوش میکنم. هیچی هم نمیگویم. عکسالعملی هم نشان نمیدهم. یعنی در این حد که گریه هم بکنند من یک دستمال نمیدهم دستشان. فقط با دقت نگاهشان میکنم؛ که چطور چشمهایشان برق میزند، چطور جمع میشوند توی خودشان لبخند خجول میزنند، چطور یک دفعه انگار یک تکانی میپیچد توی تنشان و بعد رویشان را میکنند آن طرف… بعد که خوب گفتند (یا حتی در حینش، فرقی نمیکند) عکسهایش را ببینم. عکسها را بدهند دستم، من بگیرم بگویم «همینهاست؟»، سر تکان بدهند که اوهوم. هی نگاه کنم. ببینم لبخندش چطور است. ببینم گوشه چشمهایش چروک دارد یا نه. ببینم چطور سرش را نگه میدارد. دندانهایش چطور است. قدش بلند هست یا نه؟ لب و چانهاش قشنگ هست یا نه. روی ساعدش یک رگی دارد که آدم گاهی یکهو دلش بخواهد پیشانیاش را بگذارد روی شیشه سرد پنجره و چشمهایش را ببندد یا نه؟ دستهایش چطور است؟ از آنها که همینطوری قشنگند یا از آنها که چون طرف معشوق آدم است قشنگند؟ (دومی سختتر است، ولی من دستمزد را زیاد نمیکنم بابتش.) گردنش چطور است؟ انحناهای بدنش چطور است؟ شانههایش، شانههایش را ببینم. عکسها هرچه بیشتر باشند بهتر. حالا کم بود هم یک کاریش میکنم؛ ولی باشد. شده یک عکس پرسنلی هم باشد یا یک پروفایل محو فیسبوک، باشد. نباشد نمیشود. از شروط کار است این. حتی فیلم هم باشد خوب است. که من خندهاش را ببینم. ببینم صدایش چطور است. طره موهایش را پس میزند؟ دست میکند توی ریشش؟ لبهایش را میگزد گاهی؟ سرش را کج میکند؟ چطور بلند میشود از جایش؟ سخت زیبا میرود یکبارگی؟ غذا خوردنش چطور؟ آدم یکجوری که دست خودش نباشد هر لقمه را دنبال میکند هر بار؟… خیلی بهتر است که فیلم هم باشد؛ ولی حالا نبود هم طوری نیست. جزو شروط معامله نمیگذارم فیلم را. من نامهنویس دورهگردم، اینجور اداها و کلاس گذاشتنها مال آنهاست که دفتر ثابت دارند.
بعد که این مراحل طی شد، باید من را بگذارند تنها. عکسها را با یک پارچ آب بگذارند کنار دستم کافی است. مینویسم برایشان. از سه ساعت تا سه روز ممکن است طول بکشد کارم. اگر دیدم طولانی میشود، میروم میگویم بعداً میآورم کار را تحویل میدهم در خانهتان. اگر در محل نوشتم، ادا هم ندارم که چهجور جایی بهم بدهند برای نشستن. پشت میز باشد خب بهتر است، ولی نشد هم طوری نیست. یک وجب جا برای نوشتن باشد و خیلی هم سرد و گرم نباشد کافی است. سعی میکنم متن را آنجور که میخواهند بنویسم. اگر خواسته مشخصی نداشته باشند که بهتر. آنجورکه در خور معشوق است به نظرم. اگر مرد قشنگی بود یا اگر دختر نازنین عزیزی بود، شاید شعر هم گفتم برایش. گذاشتم کنار کار، اشانتیون: «هدیه ما به شما».
کار را که تحویل دادم بخوانند، اگر خوششان آمد میدهمشان. نیامد همانجا فندک درمیآورم آتشش میزنم (یا دیلیت میکنم). دستمزد هم نمیگیرم اگر خوششان نیامد. همین فقط خرج یک چایی و یک پارچ آب از دستشان رفته. اگر خوششان آمد از کار، پولم را بدهند که راهم را بکشم بروم.
بعد تازه اینجوری خیلی هم بهتر است. همین که آدم برای معشوق غریبهها بنویسد. دیگر دغدغه تقوا ندارد آدم. دغدغه صداقت. دغدغه این که حالا من معشوق را میگذارم کنار، خودم مینشینم ور دل کلمات و صورتها و فرمها، یکوقت بیاحترامی نکرده باشم؟ دغدغه این که اصلاً مگر میشود همهچیز را کلمه کرد؟ که نکند چیزها را وقتی میچلانی تا توی کلمهها جا شوند اصلاً دیگر خودشان نباشند؟ دغدغه این که واقعاً؟! تشبیه واقعاً؟! استعاره؟! توصیف این وسط؟! این سوسولبازیها؟! وسط این چیزها که من دارم حس میکنم؟!… این دغدغهها مال تو نیست دیگر. مال صاحبکار است که حالا نمیتواند بنویسد. بعد تازه شبحه هم نیست دیگر اینطور. همان شبحی که آدم تا میخواهد حرف خوب بزند، تا میخواهد حرف مهربان بزند، تا میخواهد از نرمنرمیهای توی دلش بگوید، میآید سفت در دهان آدم را میچسبد، نمیگذارد. لبهای آدم را میدوزد به هم که مبادا چیزی درز کند بیرون و یک خشکی سنگین جا میگذارد توی دهان آدم. آدم برای مردم خوب حرف میزند. تا آنجا که دستش دراز میشود میکند توی دل مردم هر چیز قشنگ خوبی هست میکشد میآورد بیرون، میچیند زیر آفتاب، میگذارد توی ویترین. خوشآبورنگ، مشتریپسند، هنری…
بیربطیات (از نوع مرتبط با سیبزمینی)
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392 ساعت 15:40 شماره پست: 296
نوشته زیر را من خیلی وقت پیش نوشتهام. یادم نیست کی (به هرحال مال وقتی است که هنوز به تکنولوژی نیمفاصله دست پیدا نکرده بودم)، احتمالاً مال شش، هفت سال پیش است. توی وبلاگ قبلیام بوده که چون پاکش کرده بودم نداشتمش تا چند وقت پیش که به لطف رها دوباره پیدایش کردم. تو این مدت چند باری شده بود که به مناسبتهای مختلف، در جاهای مختلف زندگیام یاد این داستان افتاده بودم. کلاً افشاگریهایی که «بیربطیات»هایم از خودم کردهاند برایم، تصور جالبی بهم دادهاند از نحوه تولید آثار هنری، و ارتباط قالب و محتوا و آفریننده (نمیگویم اینها آثار هنری هستند، دارم میگویم به واسطه اینها تصوری از آن روند به دست آوردهام). اگر هنوز آدمی بودم که میتوانست متن به این بلندی را شروع کند و بعد هم تمام، یا آدمی که موقع انجام دادن کاری مثل خلال و سرخ کردن سیبزمینی برای آدمهای یک اردو ذهنش به جای این که توی هپروت ساکتی غرق شود، اینور و آنور میپرید، شاید این روزها متنی مشابه این مینوشتم.
داشتم می رفتم از آن سه بیچاره ای که احتمالاً نمی دانستند به چه دلیل باید وسائل کوه رفتن یک نفر دیگر را تأمین کنند، کفش کوه و کیسه خواب و کوله بگیرم که smsمسئول اردو را دیدم که «اگه تونستید!!!!یه مطلبی در حد ۴-۵دقیقه در هر موضوعی که دوست دارید آماده کنید که تو کوه واسه بچه ها ارائه بدید.»در حال خیره نگاه کردن به آن چهار علامت تعجب که احتمالاً نشان دهنده اوج تعجب از این موضوع است که من بتوانم کاری انجام بدهم، فکر کردم در چه مورد می توانم چیزی بنویسم.روز قبلش بهم گفته بود فکری بکنم در مورد این که چه برنامه های فرهنگی می توان برای بچه ها در نظر گرفت و من به عنوان کسی که توی اردوها تا برنامه های فرهنگی شروع می شود ترجیح می دهم فرار کنم، آرزو کردم کاش آدم بافرهنگی بودم که واقعاً چیزی به ذهنم می رسید.تنها چیزهایی که به نظرم رسید پانتومیم، هفت کثیف، بازی چشمک و گل یا پوچ بود. (این فقره آخر مخصوصاً از آنجا با بچه های دفتر مطالعات فرهنگی بازی کرده امش به نظرم کاملاً مناسب و فرهنگی می رسد. هرچند که به جز ما معدود کسانی که بازی می کردیم، بقیه بچه های دفتر در دو گروه داشتند بحث های فلسفی و سیاسی می کردند.)
حالا این نوشتن هم اضافه شده.واقعاً هیچ موضوعی به ذهنم نمی رسد.ذهنم بین سیب زمینی هایی که باید برای اردوی فردا خلال و سرخ کنم، و کتاب های آشپزی (به منظور پختن شام امشب)، ریاضی که باید تا سه شنبه بخوانم، برقمان که ساعت ۱۰می رود و اصلاحاتی که باید روی گزارش کارآموزی ام انجام بدهم، مثل مرغ سرکنده این ور و آن ور می رود و در حال فکر کردن همزمان به همه این موضوعات دارم فکر می کنم که چه چیز می توانم بنویسم.می توانم در مورد مزایا و فواید سیب زمینی سرخ کرده، مخصوصاً برای کوهنوردان چیز بنویسم.می توانم در مورد فواید ورزش کردن بنویسم.می توانم برای بچه ها توضیح بدهم که کارآموزی ام در مورد دریاچه ارومیه بوده و بنشینیم دور هم به خاطر این که دریاچه ارومیه دارد خشک می شود چند قطره اشکی بریزیم.می توانم در مورد صفای کوهستان بنویسم، یا مثلاً یک داستان تخیلی روحیه افزا در مورد کوهنوردی که به کمک سیب زمینی سرخ کرده موفق شد اورست را فتح کند. از رؤیا که پرسیدم گفت دکتر عرب آن دفعه که رفته اند اردو، در مواقع استراحت برایشان در مورد گاندی حرف می زده. من هم می توانم بگردم ببینم کدام یک از رهبران جهان در مبارزاتش از سیب زمینی استفاده کرده، در مورد او چیز بنویسم.
البته در واقع هیچ کدام از این چیزها را نمی توانم بنویسم، چون در واقع هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد!می توانم به مسئول اردو بگویم که شرمنده ام چون سواد خواندن و نوشتن ندارم…ولی نمی شود.اگر یک چیز در مورد من بداند این است که سواد دارم. بدبختی این است که به هر چیزی که فکر می کنم در نهایت به سیب زمینی ختم می شود که عزا گرفته ام که چطور باید سرخش کنم. چیزهایی به مغزم می رسد که بیشتر به نظرم جنون آمیز است (از نوع براتیگانی اش)و احتمالاً برای دانشجویان معقولی که می خواهند از کوهنوردی شان لذت ببرند اصلاً جالب نیست…
موقع نوشتن متن بالا فهمیدم که عوضی فهمیده ام!نمی دانم چرا از متن smsبرداشت کردم که باید چیزی بنویسم.همان جا اتفاقاً این سؤال هم برایم پیش آمد که این از کجا فکر کرده که من ممکن است بتوانم (حالا گیرم با چهار تا علامت تعجب)چیزی بنویسم.الآن که دوباره smsرا نگاه کردم دیدم هیچ ربطی به نوشتن نداشته.
به هر حال آنچه در زیر می آید شرح مکتوب هذیاناتی است که حین خلال کردن سیب زمینی از مغز من گذشته است (گمانم آنقدر طولانی هست که جبران غیبتم چند روزه ام را بکند.دوستان حساس می توانند طی چند روز بخوانند!):
من از سیب زمینی متنفرم!من، از، سیبزمینی، متنفرم!این مسئله ای است که در اکثر خانواده ها می شود به عنوان حقیقتی کم اهمیت نادیده انگاشته شود.اما در خانواده من، این مسئله را – اگر جرئت داشته باشند بگویند – در گوشی و با نگرانی می گویند.خانواده ای که یک تکه زمین مستطیل شکل آن ها را به طرزی ناگسستنی به سیب زمینی پیوند داده است.تکه زمینی که ۲۲۰سال پیش پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگم از کشاورز همسایه اش (هر دوشان سیب زمینی می کاشتند)خرید و تشخیص داد که برای احداث یک کارخانه تولید سیب زمینی سرخ کرده مناسب است و بعداً آن را گسترش داد و برای پسر ارشدش به ارث گذاشت تا او هم آن را برای پسر ارشدش به ارث بگذارد.به این ترتیب نیای کبیر من – که یک نقاشی در پذیرایی خانه ما او را که با غرور کنار تلی از سیب زمینی ایستاده است، نشان می دهد – نسل کسانی را به وجود آورد که از لحظه تولد با هدف ارزشمند رشد و اعتلای سیب زمینی تربیت می شوند و غامض ترین افکار و ابتکاراتشان حول مسائلی که با سیب زمینی مرتبط اند، دور می زند.نسلی که در تمام عمرشان – که بلااستثنا همه دقایقش در شهر خودشان سپری می شود – یک رؤیا، یک عشق، یک آرزو بیشتر ندارند:سیب زمینی.نسلی که عکس های تکبرآمیزشان که عشقی پرحرارت به سیب زمینی در آن ها موج می زند، از دیوار پذیرایی خانه ما آویزان است.نسلی با اندام درشت و شکم های برجسته (که به گواهی تاریخ همه از همان ابتدای جوانی برجسته بوده اند)و چشم هایی با رنگی منحصر به فرد.رنگ قهوه ای بسیار روشن و ملایم، به رنگ پوست صاف و بی دانه سیب زمینی اعلای پشندی.که البته در اطراف مردمک، با رنگ سبز آمیخته می شود، عیناً مثل سیب زمینی در حال جوانه زدن.رنگی که نسل به نسل پسران ارشد را با سرنوشت محتومشان مرتبط می کند، همان رنگ منفوری که من هم هر وقت جلوی آینه می ایستم، توی چشم های خودم می بینم.گاهی شب ها که خوب می خوابیدم، خواب می دیدم که رنگ چشم هایم عوض شده، قهوه ای پر رنگ، آبی یا سبز یک دست شده، هر رنگی غیر از رنگ سیب زمینی؛آن وقت صبح ها از رختخواب بیرون می جهیدم جلوی آینه تا چشم هایم را ببینم. اما مجبور بودم با غصه نگاهم را از چشم های مرد جوان توی آینه برگردانم و به چیزی نگاه کنم که تا حدودی مایه تسلای خاطر است:هیکلی که به هیچ وجه به هیکل پر جلال و جبروت نیاکانم شبیه نیست.اندامی لاغر و دست و پاهایی استخوانی و شکمی که به هیچ وجه میلی به جلب توجه ندارد.هیکلی که مرا بیشتر شبیه نویسنده های حساس می کند تا یک قاتل متمول سیب زمینی.
علیرغم نفرتی که از این غده شیطان دارم، اما رؤیاهای من در مورد سیب زمینی هستند و کابوس هایم هم.کابوس هایم مجموعه ثابتی از خواب های آشفته بودند که به تناسب وقایع روزانه تکرار می شدند:اگر فردا امتحان داشتم خواب یک جلسه امتحان می دیدم.سؤال ها همه در مورد سیب زمینی بود و من چیزی نمی دانستم.برمی گشتم سمت بغل دستی ام تا از او کمک بخواهم و می دیدم او هم یک خلال سیب زمینی است.یک دفعه می دیدم که کل دانشجویان و استادان و مراقبان به سیب زمینی تبدیل شده اند.
اگر با دختری آشنا می شدم، شب خودم را در یک مجلس عروسی می دیدم.داماد من بودم.وقتی می خواستم روبند عروس را کنار بزنم می دیدم که صورت ندارد.او یک سیب زمینی به ابعاد انسانی بود که به او لباس زنانه پوشانده بودند.
اما من می خواستم از شر این کابوس ها رها شوم.یک نویسنده مشهور، این آن چیزی بود که من می خواستم در آینده باشم و یک روز هم جرأت کردم که توی روی پدرم آن را فریاد بزنم:«بله!من نویسنده مشهوری خواهم شد و به همه جای جهان سفر خواهم کرد و در ۶۱سالگی هم در کنار نوه هایم عکس می گیرم نه در کنار تل سیب زمینی!»با در نظر گرفتن جمیع جهات، به خصوص، این جمله آخری برای پدرم بسیار گران آمد، چون او را به یاد سرنوشت احتمالی خودش انداخت:همه اجداد شکم گنده ای که از دیوار پذیرایی آویزان بودند، در سن شصت سالگی به طرز مرموزی ناپدید می شدند.شصت سالگی، سنی که طبق قانون وضع شده توسط نیای کبیر، پسران ارشد حق ورود به “اتاق آخری” را داشتند.اتاق آخری نام اتاقی در پشت دفتر مدیریت کارخانه بود که هیچ کس از آن چیزی جز یک در کوچک عجیب و غریب که بوی نشاسته می داد، نمی دانست.هیچ وقت بر کسی معلوم نشد که آن در چطور کار می کند و چطور دقیقاً در روز تولد شصت سالگی پسران ارشد باز می شود و به آن ها اجازه داخل شدن می دهد.کسانی هم که وارد اتاق می شدند در چند روز بعدی جز سکوت و یک لبخند مرموز چیزی تحویل دیگران نمی دادند.چند روز بعدی که آخرین روزهای قبل از ناپدید شدنشان بود.
به هر حال آن روزی که من آن جملات را در روی پدرم – در حقیقت در گردن او، گفتم که مرد بلند قدی بود – فریاد زدم، ابتدا نگرانی و سپس عصبانیت را در قیافه اش دیدم.این اولین بار بود که پچ پچ هایی که قبلاً گفتم به فریاد تبدیل شده بود و این طور شد که پدرم فهمید باید فکری بکند.من نه تنها پسر ارشد او که تنها پسر او هم بودم و تنها پسر او هم باقی می ماندم.این گفته پزشکانی بود که او را ده سال پیش از مرگ نجات داده بودند، وقتی که مزرعه سیب زمینی پدر آتش گرفته بود و او در شعله های آن گیر افتاده بود.به هر حال من نه تنها می بایست کارخانه را اداره می کردم، بلکه می بایست آن را برای پسرم و نوه و نتیجه ام هم حفظ می کردم.این نافرمانی چیزی نبود که او بتواند تحمل کند.می خواست مرا آدم کند.چند روزی در خانه حبسم کرد و آن روز اولین روزی بود که اجازه داشتم بیرون بیایم.همان روزی که من هنوز هم نمی دانم باید با خنده از آن یاد کنم یا گریه.همان روزی که مرا به اینجا که الآن هستم کشاند.
آن روز قرار بود با بچه های دانشگاه برویم اردو.یک صعود چند روزه به یکی از قله های اطراف شهر.در واقع همان سفر بود که به طور غیر مستقیم باعث پایان یافتن اسارت چند روزه من در خانه شد.چون پیش پدرم رفتم و گفتم که قبول کرده ام برای آن اردو به اندازه مصرف چند روزه پنجاه نفر خلال سیب زمینی ببرم.
دروغ هم نمی گفتم.در واقع ترجیح می دادم چیز دیگری ببرم.اما در دانشگاه همه کارخانه سیب زمینی موروثی ما را می شناختند و نمی شد قبول نکنم.به هر حال پدر که این را اولین نشانه حرکت من در جهت آدم شدن می دانست با روی باز سیب زمینی ها را در کوله من کرد و دستی پدرانه به شانه ام زد.
آن روز، همان روز که من زیر سنگینی یک کوله پر از خلال سیب زمینی عصبی شده بودم، هیچ نشانه ای از این که روز خاصی باشد نداشت.یا شاید هم داشت اما من بیشتر از آن در فکر بار سیب زمینی ام بودم که متوجه شوم.داشتم فکر می کردم این کوله در مجموع بیشتر از آن که قابل تحمل باشد استعاری است، که اولین قطرات باران را بر صورتم احساس کردم.سرآغاز طوفانی که مرا وادار کرد به آستانه غاری پناه ببرم.تا جایی که یادم هست آخرین افکارم قبل از به خواب رفتن، در مورد سیب زمینی و رابطه منحوس آن با زندگی ام بود.
با صدای بلندی بیدار شدم و این قبل از آن بود که ببینم دریچه غار یک دفعه با ریزش سنگ هایی شبیه سیب زمینی های خیلی درشت مسدود می شود.لحظات اولیه بیداری همیشه با گیجی همراهند و وقتی بیداری آدم به واسطه چنین اتفاقی هم باشد، این لحظات گیجی می توانند تا حدود یک ساعت هم کش بیایند.همان مدتی که من هاج و واج نشسته بودم و به سنگ های روبرویم نگاه می کردم.طبیعتاً اولین واکنشم این بود که تلاش کنم سنگ ها را کنار بزنم.که البته تلاش بی فایده ای بود.
بعد به فکرم رسید که شاید از ته غار بتوانم راهی به بیرون پیدا کنم.صلیب ازلی و ابدی ام، بار سیب زمینی، را به دوش گرفتم و به سمت انتهای غار راه افتادم.خودم هم نمی دانم چقدر راه رفتم.غار تاریک بود و هیچ نمی دیدم.اما به تدریج احساس کردم زمین زیر پایم دیگر مثل سابق سفت و سنگی نیست.انگار ماده نرمی کف زمین را پوشانده بود.کم کم بویی هم به دماغم می خورد.بویی که به طرز دیوانه کننده ای آشنا بود، اما هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد چه بویی است.همین طور در جدال با تاریکی و بویایی و حافظه ام راه می رفتم که یک دفعه یادم افتاد:بوی نشاسته بود!بوی نشاسته، و همان موقع چیزی به سرم خورد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم…
… آن چیز سیب زمینی بود.این را بعداً فهمیدم.بعد از آن بیهوشی پنج ساعته که در طی آن کابوس های آشفته ای می دیدم از کرم هایی که توی یک سیب زمینی می لولند.چند لحظه هم به هوش آمدم. شنیدم که کسی گفت «چشم هایش را ببینید»و بعد دستی را احساس کردم که یکی از چشم هایم را گشود و باز از هوش رفتم…
… اولین چیزی که بعد از به هوش آمدن دیدم خلال های سیب زمینی بود که از کوله ام بیرون ریخته بود و بعد از آن بود که آن چهار مرد را دیدم که بالای سرم ایستاده بودند.صورت هایشان را پوشانده بودند.هر چهار تایش هم قد و قامت و قدبلند بودند، اما خمیده.و هر کدام هم کمی خمیده تر از دیگری.یک نفرشان – آن که از همه راست قامت تر بود – گفت:«ما تو را شناختیم!»طبعاً گیج تر از آن بودم که بخواهم جوابی بدهم.بنابراین از دستورش که گفت «دنبالم بیا»اطاعت کردم.در اتاق دیگر، یا بهتر بگویم در حفره دیگر غار، ما پنج نفر در مقابل پیرمردی ایستادیم.به عمرم چنان موجودی ندیده بودم.همیشه فکر می کردم فقط لاک پشت های عظیم الجثه دریایی می توانند به آن پیری باشند.پیرمرد اما به راحتی و چالاکی بلند شد و سرش را نزدیک صورتم آورد و آن وقت، من، بین چین و چروک های عمیق، آن چشم ها را دیدم.آن چشم های به رنگ سیب زمینی را.پیرمرد گفت:«من آن معجون را کشف کردم!از سیب زمینی. نمی دانم تأثیرش جاودان هست یا نه.ولی تا اینجایش که خوب بوده.من ۲۵۴سالم است!»
صدایی از پشت سرم گفت:«گمانم او این طور نمی فهمد پدربزرگ.»و صدای دیگری – صدای مرد راست قامت – گفت: «بله شاید بهتر باشد من به او بگویم.»نزدیکم آمد و با چشم های به رنگ سیب زمینی اش توی چشم هایم زل زد و قبل از آن که من بتوانم تعجب کنم نقابش را برداشت.
نمی دانم از شناختن صورت پدربزرگم تعجب کردم یا نه.اصلاً نمی دانم چه احساسی داشتم.اما باید اعتراف کنم که آن در آغوش گرفتن پر از محبت از جانب من گرم و خودجوشانه بود.هر چند که مراسم پرشکوه قرار گرفتن در آغوش تک تک اجدادم را بدون هیچ احساس خاصی پشت سر گذاشتم.گمانم تنها کسی روی کره زمین باشم که در عرض چند دقیقه ۵ نفر از اجدادش را در آغوش گرفته است.
آن چند پیرمرد در مورد من مشورت کرده بودند و به این نتیجه رسیده بودند که بهتر است آنجا بمانم.نمی شد بگذارند بروم.با توجه به عدم علاقه ام به تاریخچه خانوادگی که پدربزرگم از آن مطلع بود، نمی توانستند به من اعتماد کنند که رازشان را حفظ کنم.
و حالا چند سالی هست که من اینجا هستم.در کنار این پیرمردهای دیوانه که در بهشت سیب زمینی شان زندگی می کنند.چنان ابتکارات جنون آمیزی از مغزهایشان فوران کرده و چنان چیزهایی با سیب زمینی ساخته اند که هنوز هم گاهی مرا به تعجب می اندازد.
البته من جرأت نکردم از بیزاری ام از سیب زمینی چیزی به آن ها بگویم.وانمود می کنم که در علاقه شان سهیمم.هرچند چشم های ورزیده آن ها به خوبی می تواند عاشقان حقیقی سیب زمینی را از قلابی هایشان بشناسد، ولی با این حال به حکم نسبت خونی با من مهربانند.گمانم فکر می کنند خودم از این کج سلیقگی ام آگاهم و در تلاشم تا معلولیت ذهنی ام را برطرف کنم.حتی شاید برایم دل هم می سوزانند.
من اوقاتم را با نوشتن داستان برای این پیرمردها که بعد از حدود دویست سال دیگر کم کم داشت حوصله شان سر می رفت سپری می کنم.صد البته داستان هایی در مورد سیب زمینی!این بدترین سرنوشتی است که می شود برای نویسنده ای متصور شد که از سیب زمینی بیزار است.
اما آنقدرها هم بد نیست.چیزهایی، یا بهتر است بگویم چیزی هم برای دلخوشی دارم.وقتی که فکر می کنم که من، به عنوان تنها حلقه ارتباطی کارخانه سیب زمینی با آینده اش، توی این غار گیر افتاده ام و نسل مردان با چشم های به رنگ سیب زمینی به واسطه من منقرض می شود، آرامش لذت بخشی در دلم احساس می کنم.آرامش کسی که به خاطر انتقام نابود می شود…
من چقد خوشحالم؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ساعت 21:38 شماره پست: 294
خواب دیدم ازدواج یک خری بود. یعنی خود مفهوم ازدواج. شاید تجسمیافته قول «ازدواج خر است» بوده که من البته یادم نمیآید همچین حدیثی صادر کرده باشم هیچوقت. بعد خر موجود باشخصیتی بود مثلاً توی خوابم. یعنی اینطور ضایع و خاکبرسر نبود که توی زندگی ما به ناحق هست. یک چیزی مثل اسب بود مثلاً، منتها یک کمی طفلکیتر و ابلهتر. بعد من رابطهام باهاش همینطوری بود که با همه حیوانات هست. یک مخلوطی از اینسکیوریتی و ترس و غریبگی و احتیاط دوجانبه. یک بار باید تحقیقات کنم ببینم چند نفر آدم پیدا میشوند که در مواجهه با حیوانها هم اینسکیور شوند، خودشان را از دریچه چشم فرضی حیوانه نگاه کنند و به خودشان فحش دهند. بعد هم اینطوری است که یک حسی دارم نسبت به حیوانها که دقیقاً ترس نیست، ولی شاید نزدیکترین چیز بهش ترس باشد. یکجورهایی مترصد بودن دائمی ناشی از غیرقابل پیشبینی بودن طرف، یکجور غریبگی به آن خاطر که نمیدانی توی ذهن طرف چه میگذرد، ذهن طرف چهجور جایی است اصلاً (الآن که خوب فکرش را میکنم میبینم نسبت به مردم هم همینطورم خب. در کمال احترام). و علاوه بر آن احساس لجدرآمدگی از این که من که برای این خطری ندارم، این بیشعور پس چرا این همه از من میترسد و با من غریبه است؟ مثل وقتهایی مثلاً که برنج ریختهام توی بالکن اتاقمان برای گنجشکها و تا جمع میشوند و من میروم از پشت پنجره نگاهشان کنم میترسند و در میروند و من فحش میدم که نمکنشناسهای خرفت! پس برنجهای کی بود که داشتید میلمباندید تا حالا؟
حالا خلاصه با خره هم همین بود اوضاع. من همان حسها را داشتم به او و او هم از من میترسید. تا میرفتم توی اتاق چنان خودش را جمع میکرد که حرصم را درمیآورد. بعد آنوقت او هم تا تکان میخورد من میترسیدم. خیلی فِضای همکاری خوبی بود در رعب و وحشت دوجانبه. یک بارش را یادم هست که قند گذاشته بودم کف دستم که بخورد. با احتیاط سرش را آورد نزدیک و دستم را گاز گرفت. گفتم خب اگر آرام باشم زیاد فشار نمیدهد، ول میکند زود. با آرامش صبر کردم و دستم را تکان ندادم. ول نکرد. آنقدر فشارش را بیشتر کرد که مجبور شدم دستم را بکشم. کف دستم را که نگاه کردم دیدم از جای دندانهایش خون دارد میزند بیرون…
حالا جالبیاش این است که خوابه خواب بدی نبود. خواب آرام غمغین ملوی خوبی بود. صبحش آرام و خوشحال بودم. چند وقتی است همینطور است خوابهایم. یک سکون خوشایندی دارد. یکجور نظم خوب پذیرفته شدهای. یکجور غم بیآزاری که سر جای خودش جاگیر شده و… و همهچی آرومه.
حالا، مردک را فقط من میدانم که چهجور موجودی است، چه دیوانه کلاسیکی است، چه تکستبوک آدم روانی است. بعد وقتی همه صحبت میکنند از باشعوری و بااخلاقیاش و این که چه آدم خوبی است، من هی دلم میخواهد بگویم به قرآن شیر است! به حضرتَبّاس شیر است!، هی نمیتوانم. حال دانشجوهه را دارم.
«بهاره!… بهاره!… بهاره!…»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392 ساعت 2:23 شماره پست: 293
***
***
***
همانم من.
***
***
خواب دیدم پایین، توی خانهام، یک جلسهای بود. در مورد ساختمانی که قرار است بعد از خراب کردن آنجا ساخته شود. ماکت ساختمان را گذاشته بودند روی میز و داشتند حرف میزدند در مورد این که رودخانه از کدام طرف ساختمان میگذرد. قرار بود او هم بیاید. مثلاً مهندس جوان پروژه بود یا یک همچین چیزهایی. من همهاش منتظر او بودم فقط. هی نمیآمد. آنقدر نیامد تا «مثنویها» آمدند. مثنویها آن گروهی بودند که قرار بود برویم با هم توی آن یکی اتاق مثنوی بخوانیم. پدربزرگم قرار بود بخواند. من هم رفتم پیششان. یعنی از اول قرار بود بروم. وقتی داشتم میرفتم توی دلم میگفتم «دیدی آنقدر نیامدی که مجبور شدم بروم؟». پدربزرگم خواست شروع کند خواندن. من دویدم بالا که مثنویام را بیاورم. توی راه با خودم گفتم خب حالا میتوانم صدایش را ضبط کنم. همهاش دلم میسوخت که چرا بیشتر ازش فیلم و صدا ندارم. گفتم الآن فرصت خوبی است. انگار هیچکس حواسش نیست که مرده، پس میشود با خیال راحت کلی صدایش را ضبط کرد. بعدش با خودم فکر کردم ولی بعدش که فایل را گوش کنم شاید ببینم خالی است؛ چون به هرحال مرده است او. وقتی داشتم برمیگشتم، توی راهپلههای بین دو طبقه او را دیدم که داشت از در حیاط میآمد تو. گفتم بالاخره آمد. سبیل گذاشته بود. بامزه شده بود. مثنوی دستم بود؛ با پایم در توری رو به حیاط را باز کردم برایش. لبخند زد به بیادبیام. شوخیام بود مثلاً. مثل هر وقت که حرف میزنیم و تندیهای من شوخی است مثلاً. لبخندش مهربان بود. با خودم گفتم این لبخند کسی نیست که جذب کسی شده باشد. با خودم گفتم دوستم ندارد. دلم گرفت. تعارفش کردم که پیش از من برود تو.
بیدار شدم بعدش. از آنها که یک دفعه غلت میزنی میبینی بیدار بیداری. قبل از آن که پایش را بگذارد توی خانهام بیدار شدم. قبل از آن که پدربزرگم مثنوی بخواند بیدار شدم. شاید هم بد نبود. بهتر از این بود که فردایش فایله را باز کنم ببینم خالی است.
بچهها داشتند میرفتند نماز صبح بخوانند.
آرزوها؟ خود را میبازند
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1392 ساعت 19:7 شماره پست: 291
حتی همین نوشته
. دیگر حوصله تمام کردنش را ندارم.بگذار فکر کنیم الآن اینطور است. خب؟
*ما چرا معادل نداریم برایش خب؟
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ساعت 21:10 شماره پست: 286
گوشواره که گوشم میکردم برایم میخواند «قربان آن بناگوش وآن برق گوشواره/ با هم چه خوش نمایند این صبح و آن ستاره». منظورش تعریف کردن از من یا بناگوشم یا گوشوارهام نبود. میخواست همینجوری یک چیزی خوانده باشد برایم. میخواست حرف جالب بزند بهم. (و الآن دارد متمم این جمله هی پررنگتر میشود برایم: بهم، به من، به تو! ابله به تو!). من واکنش خاصی نشان نمیدادم، یک لبخندکی میزدم. شاید چون بلد نیستم وقتی مردم ازم تعریف میکنند چه کار کنم؛ شاید چون هول میشوم وقتی احساس میکنم باید واکنش درخور نشان بدهم به حرف جالب؛ شاید – آه لعنتی همین است – چون میگفتم با من نیست، دارد برای خودش میخواند (که اگر هم با من بود باز واکنش نمیدادم، چون نباید، نباید، نباید با من حرف میزد، وقتی من حرفهای مهمتر را – حرفهای به طرز غیرقابل تحملی مهم را – دائم همراه خودم اینور و آنور میبردم و هیچوقت جرأت نداشتم که بگویم). آخر یک بار خودش پرسید «میفهمی چی داره میگه؟». گفتم «یارش سفید بوده». ذوق کرد. کلی آفرین و بارکالله تحویلم داد. برگشت به بابایم گفت «شما بلدین که این بهارْناز خیلی خوب شعرا رو میفهمه؟» – بهم میگفت بهارْناز. فکرش را که بکنی (و من همان موقع هم فکرش را کردم) خیلی تحقیرآمیز بود. که چنان نکته سادهای را ذوق میکرد که فهمیدهام. که توقعش در همان حد بود ازم. الآن میبینم خب حق داشته بیچاره. از کجا باید میفهمیده چطور آدمی هستم؟ من که تا توانستم فرار کردم ازو؛ من که تا آمد حرف بزند بیتاب شدم که کاش تمامش کند که بروم (چرا؟ چون حرفهای مهمتر را – حرفهای به طرز قابل تحملی مهم را – دائم همراه خودم اینور و آنور میبردم و هیچوقت جرأت نداشتم که بگویم. چرا؟ چون حرف زدن باهاش «کار» بود و من عهد بستم بودم با خودم که هیچ کار نکنم، که دست بگذارم روی دست که زندگی بگذرد و من دستم بهش آلوده نشود).
یک بار بهم گفت «ما آخرش نفهمیدیم تو چهجور موجودی هستی». دیده بود لابد که آنقدر که به نظر میرسم ابله نیستم. بعد خیلی مهم بود حرفش. یعنی او که باید همهچیز را تعبیر را میکرد، باید – از خودراضی – مهر خودش را به همهچیز میزد که تا معنی داشته باشند چیزها، تا اصلاً انگار باشند چیزها، مهم بود که بگوید من تو را نفهمیدم (یا – آه لعنتی! – من دوست دارم فکر کنم که مهم بود). و من، هنوز دارم از خودم میپرسم که چطور کنجکاو نشد که بفهمد؟ مسأله جالبی نرسیده بود به نظرش که ارزش حل کردن داشته باشد؟ گاهی از خودم میپرسم نتیجه آن تستهای هوش که وقتی بچه بودیم از من و داییها گرفت چه بوده مگر؟ که او که راه میافتاد اینور و آنور و هر کار از دستش برمیآمد میکرد که مانع از سر راه درس خواندن بچههای بااستعداد بردارد، یک بار نیامد به من بگوید تمام سالهای نوجوانیام را ننشینم توی اتاقهای تاریک خیره شوم به روبرویم؟ که آن موقع که هفده سالم بود و تمام جرئتم را جمع کردم و گفتم کمک میخواهم، کمکی نرسید و من بیخیال شدم، بعدش نیامد بپرسد که چه شد که دیگر کمک نمیخواهی؟ که نیامد بگوید لحظاتت را اینطور ریز ریز نکن بریز توی سطل؟ چه دیده بود مگر از من؟ کدام بیاستعدادی عظیمی توجیه میکرد آنجور هیچکار نکردن من را؟ سؤال همیشگی من همین خواهد بود. هر کس یک مسألهای دارد برای خودش، یک سؤالی که باید جوابش را بگردد پیدایش کند، مال من هم همین است.
سؤالهای من همیشه یک سرش برمیگردد به او. چون او بود که مهم بود. آدم مهم جهان او بود. او بود که مسئول همهچیز بود. و من چقدر فریاد کشیدم سرش توی دلم. میدانست خودش؟ میدانست که همهچیز را از چشم او میبینم؟ گاهی میگویم میدانست. نشان به نشان آن بار که داشتم شمس میخواندم آمد نشست کنارم، گفت برایم فال بگیر. گرفتم. یادم نیست چه آمد. چیز خوبی بود. چیز خیلی خوبی بود. آنقدر خوب که من بهش حسودی کردم. بعد بهم گفت «من اگر الآن بمیرم هیچ کاری نیست توی زندگیام که بگویم کاش نمیکردم، هیچی… جز یک کار» و من، هیچچیزی نگفتم. میدانستم کسی که این را میگوید میخواهد ازش بپرسند «کدام کار؟». من نپرسیدم. طاقت نداشتم جوابش همان چیزی باشد که من فکر میکردم…
کی بود که این را گفت؟ که گفت «من اگر الآن بمیرم»؟ خیلی وقت قبل از مردنش بود. یکوقتی بود که همهچیز خوب بود. رویه همهچیز آرام بود و به چشم آنها خوب. من اما از همان موقعها شروع کرده بودم سوگواری برای او را. الآن که فکرش را میکنم میفهمم. از همان موقعها شروع کرده بودم بیاختیار گریه کردن برایش را. آن شب خواستگاری من که آن همه راه را پا شد آمد تهران، که باشد… همان موقع هم شروع کرده بودم. از فکر این که آمده گریهام میگرفت. الکی. بیاختیار. توی اتوبوس که نشسته بود که برگردد من قبل از راه افتادن رفتم بالا پیشش، خواستم تشکر کنم که آمده. تشکر راستکی. نگذاشت. حرفم را قطع کرد. لجم گرفت که نگذاشت. هنوز توی دلم مانده آن تشکری که نگذاشت بکنم. بعد، آن موقع که از سوییس برگشته بودم، توی فرودگاه خوش و خندان بودم با همه، لبخنده را خوب نشانده بودم توی صورتم تا او زنگ زد بهم. همانجا توی فرودگاه که از جمع کناره گرفتم تا تلفنی حرف بزنم باهاش اشکم راه افتاد. آمدم بگویم سلام، نشد. خودم بیشتر تعجب کرده بودم، که من که حتی بغضی هم نداشتم توی گلویم، چطور شد که حالا یک کلمه هم نمیتوانم بگویم از زور گریه. بعدتر که من افتاده بودم توی سرازیری، که دست خودم نبود که هی نروم، هی دورتر نشوم، که هی با دستهای خونین و مالین تکههای رابطه را بیشتر نشکنم، یادم به این میافتاد که او بلند شده بود آمده بود این همه راه را، و دلم میسوخت. بعدتر که ایستادم گفتم میخواهم طلاق بگیرم، که درسم را ول کردم، که حس میکردم دارم له میشوم زیر مخالفت پنهان همه که به روی خودشان نمیآورند، دلم به این خوش شد که یک بار نشست کنارم بهم گفت «تو آدم خوبی هستی، خو…ئب». من میدانستم درست نمیگوید. خودم فقط خبر داشتم که درست نمیگوید و چرا. اما دلخوشیام همان بود. هنوز هم همان است. دلم به همان گرم است هنوز. میگویم اشتباه که نمیکرده او. شاید…
آن موقع هم که مریض بود گریه میکردم برایش. برای خودش و برای مریضیاش نه. من چه میدانستم آن زخم کاری است. من که باور نمیکردم. اما گریه میکردم. از همان گریههایی که خودم را به تعجب میانداخت از بس بیدلیل و الکی بود. رفته بودیم با بچهها «ما یک پاپ داریم» ببینیم. لبخندهای پاپه کشت مرا. خفه شدم بس که گریه کردم توی سینما. این آن موقع بود که خوب شده بود بعد از آن زمین خوردنش. من برایم بدیهی بود که خوب میشود. که تمام شده رفته. چه میدانستم هی میرود و برمیگردد آن ضعف و بدحالیاش. که مریضیاش را – که دل آدم را ریش میکرد دیدنش – انگار از سر لج میگذارد هر بار موقع رفتن ما به آنجا تازه میکند دوباره، توی چشممان فرو میکندش. که من مجبور میشوم الآن صدباره مرور کنم آن اتفاقی را که اصلاً ندیدهامش، هربار یک جزء کوچک، یک تکه نامرئی، یک آن را تغییر بدهم به امید آن که چیزها درست شود. که چند سانت آنطرفتر باشد آن چرخ دوچرخه، که یک ثانیه نلغزد او، که نیفتد توی جوی آب، که پیراهنش غرق خون نشود، که آن پسرک ندود سمت مغازه دوستش که این آقا که میآمد پیش شما افتاد، که سرما نخورد، که دوباره تب نکند شب عید، که آن موقع که توی بیمارستان قفسه سینهاش داشت بالا و پایین میشد من نگهش دارم و نرود، که یک هفته بعد مردنش دایی بزرگه از آن فاصله ۱۹۵ سانتیمتری زمین با کنجکاوی به من نگاه نکند و نپرسد «تو هم میفهمی؟ تو هم ناراحتی الآن؟ یعنی تو حس خاصی داری از این که بابا مردهن؟»، که من امشب توی حمام زانو نزنم، که آن چیزی که میچکید روی دستهایم فقط آب دوش باشد.
هردفعه تعجب میکنم از این که نمیشود یک چیز کوچک کوچک کوچک، قدر یک سر سوزن را تکان داد توی گذشته. من تا کی باید تعجب کنم همینطور از چیزهای بدیهی؟ چقدر تعجب میکردم آن موقع که آنها توی بیمارستان آنطور نگرانند. واضح بود که طوری نمیشود؛ که معنای خاصی ندارد، وقتی شروع کرده بود توی آن ناهشیاری آخر «بشنو از نی چون حکایت میکند…» خواندن زیر لب؛ که وقتی سرش را آورد بالا – به زور – و پرسیدند چه میخواهی و گفت دنبال بهار میگردم (نزدیکش بودم نمیدید)، و من دویدم سمتش و به زور فهمیدم که دارد میگوید «من همیشه برایت دعا میکنم» همینجوری خواسته دعا کند برایم. نمیشد جز آن باشد که. قرارمان اینطور بود. قرار گذاشته بودم من با زندگی: من زندگی کردن را میگذارم کنار، زندگی هم متوقف میشود، هیچ اتفاق مهمی نمیافتد، هیچچیزی که نتوان دوباره به دستش آورد از دست نمیرود. چقدر تعجب کردم آن موقع که رفتم آن قرارداد را نگاه کردم دیدم امضای من فقط پایش هست. جای امضای زندگی خالی است. جای امضای زندگی صورت سرد اوست توی مردهشویخانه.
چه شده یادش افتادهام امشب؟ (انگار دلیل میخواهد!) یادم آورده که او بود که هر سال تولدم شعر میگفت برایم. ۲۱ آذر زنگ میزد خانهمان، من هنوز درست و حسابی سلام نکرده میگفت «اینو حفظ کن»… و عجیب است برایم… یک آن از دلم گذشت که چه خوب که امسال نیست که بگوید. طاقت نداشتم دیگر. چه سنگین بود همهچیز. چه وزنی داشت توی زندگیام. آخرین وزنهای بود که جدا شد از زندگی من. انگار که توی بالونی باشم که آخرین کیسه شن را قطع کنند ازش. بالون سبک و رها، رفته بالا، بالا، بالا. بالاتر از ابرها. این بالا که هستم هیچچیزی نیست. سفیدی است فقط. چیزی دوروبرم نیست که عمق و مکان و زمان را بفهمم به واسطهاش. از پشت این لایه ابر، از این فاصله دور، چیزکی از زمین آدمها پیداست و من این بالا توی خلاء شناورم. بیوزن، بیسنگینی، بیتکیهگاه…
و خوش دارم باور کنم، با سادهلوحی، که یکوقتی باد میبردم سمت زمینهای مرتفعتر. که یکجایی که زمین به آسمان نزدیکتر باشد، طناب این بالون گیر میکند به چیزی، میایستم، پیاده میشوم، دوباره پایم را میگذارم روی زمین. روی زمینی که او را حل کرده در خودش. دورترها… دورترها…
آیا زمان آن نرسیده است، که این دریچه باز شود، باز باز باز
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ساعت 21:17 شماره پست: 274
هرچند وقت یکبار فشارم میافتد. ضعف میکنم، بیحس میشوم و حالت تهوع میگیرم. چارهاش این است که یک چیزی بخورم که کمی تقویت شوم و فشارم برگردد سرجایش؛ ولی مشکل اینجاست که به خاطر تهوع ناشی از افت فشار چیزی هم نمیتوانم بخورم. معمولاً اینطور است که آب هم که بخورم برمیگردانم. چون نمیتوانم چیزی بخورم، ضعفم بیشتر میشود و فشارم هم بیشتر میافتد. از آنجایی که الآن دارم اینها را مینویسم احتمالاً حدس زدهاید که این چرخه تا به حال به مرگم منجر نشده. یک عامل خارجیای به اسم سرم به دادم میرسد. یک سرم ساده، که آنقدری قند و نمک وارد بدنم میکند که فشارم در حدی بیاید بالا که بتوانم دوباره چیزی بخورم.
احساس میکنم روانم همانطور شده. این لایهای که دورم را گرفته، آنقدر ضخیم است که جانم را سست و رنگپریده و لاغر کرده. مثل عضوی که مدتها باشد توی گچ مانده باشد. آنوقت این جان سستشده و بیجان، محتاجتر شده. خودش دیگر کفایت نمیکند برای خودش. به بیرون محتاجتر است. به لمس شدن محتاجتر است. آفتاب میخواهد. دست گرمی میخواهدش که بمالدش، که خون برگردد توی رگهای نازک و خشکش. این لایه ضخیم، لایه سمج، این لعنتی که من هرچه دست و پا میزنم کش میآید و پاره نمیشود، جانم را ضعیف کرده، جان ضعیفشدهام بیشتر محتاج بیرون است، آن لایه راه ارتباطش را با بیرون بسته، ضعیفتر میشود، این ضعف… آنوقت کمکی – عامل خارجیای – هم در کار نیست. سوزنی نیست که از این لایه رد شود و به داد آن جان نزار برسد که بتواند لرزلرزان دستش را بگیرد به دیوار و بایستد سرپای خودش…
من؟ خستهام… از آن خستههای بدجور که نمیدانی چه کنی. از آن خستهها که از خسته بودن، از بیچارگی – بی چاره گی – هم خستهای. آنوقتها که نا ندارم جمع کنم خودم را، که بروم خیره شوم توی چشمهای آینه بگویم «از پسش برمیآیم»، که به خودم بگویم «طاقت بیاور، یک روزی درست میشود… من میدانم» (که یعنی همین شبها، دوباره) به تمام شدن این کابوس فکر میکنم فقط. باورم نمیشود این منم که روزهایم دارد اینطور میگذرد. باورم نمیشود دخترک ۱۱ ساله را، که اینطور روزگاری داشته باشد الآن. قرار ما این نبود. قرار بود من از خوششانسها باشم. قرار بود من از آنها باشم که قسر دررفتهاند. قرار بود بدبیاری مال مردم باشد، مرض لاعلاج مال مردم باشد. قرار بود «آخی طفلکی» صدقهای باشد که ما به مردم میدهیم در ازای خوشبختیمان. قرار ما و زندگی این بود. یکی دارد یک جای کار را نامردی میکند. من نمیدانم از دست کی عصبانی باشم… مستأصلم…
از احوال ما اگر جویا باشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ساعت 20:58 شماره پست: 287
یا مثلاً از وضو گرفتنهایشان عصبی میشوم. شیر آب را باز میکنند و صورت و دستهایشان را میشورند، بعد شیر آب همینطور باز است مسح سر میکشند، شیر آب همینطور باز است میروند آن زیر مسح پا میکشند، شیر آب همینطور باز است توی آینه خودشان را نگاه میکنند و ابروهایشان را صاف میکنند. من آن موقعها که وضو میگرفتم، وضو گرفتنم مثل حضرت عمام بود. اگر باقیمانده آبش را میخواستند ببرند برای تبرک به یک استکان نمیرسید.
یا مثلاً صبحها بلند نمیشوند نماز صبح بخوانند. بساط چادر و مقعنه و حجاب و عفاف و حیا و همهچیزشان کامل است ها، اما نماز صبح را بلند نمیشوند بخوانند. من حرصم میگیرد. یادم به آن صد صبح تابستانی میافتد که قبل از اذان صبح صد تا صلوات فرستادم. دلم میخواهد یک سطل چوبی بزرگ داشته باشم بروم از یک چشمهای آبش کنم، کشان کشان بیاورم بریزم رویشان بلندشان کنم نماز بخوانند.
حالا چرا من باید اینقدر عصبانی شوم؟ زورم میآورد. به نظرم مذهب یک مجموعهای از فرمهای فوقالعاده جالب است و حالا که دست خودم کوتاه است ازشان، حرصم میگیرد دست اینها افتاده است که بلد نیستند درست اجرایش کنند. مثل بچهای که عروسک قشنگی را که خودش آرزویش را دارد دست بچه پولدار شلختهای میبیند که به زودی کثیفش خواهد کرد.
من البته آدم بدِ دیگران-را-آدم-حسابنکنندهای هستم که ننگم باد، ولی خب خودم خوشم میآید از خودم.
پینوشت: بعضی وقتها.
قال آیتک ان لاتکلّم بالناس
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ساعت 15:36 شماره پست: 277
در نتیجه از هفته پیش اعلام روزه سکوت نمودم به مدت یک هفته. البته عملاً به درد عمهام خورد روزهام. چون روزی نشد که مجبور نشوم یکی دو کلمه حرف بزنم. خب ملت میآیند چیز میپرسند از آدم، آدم چه کار کند خب؟ یکی از بخشهای کیفدار روزه سکوت میتواند این باشد که آدم با خوشحالی خلایق را به هیچ بگیرد، برایش مهم نباشد که ملت بگویند دختره بیشعور چرا عین بز نگاه میکند جواب نمیدهد. من خب آنقدری اعتمادبهنفس ندارم که این کار را بکنم، از این بخش فضایل معنویاش محروم بودم. ولی یک فایدههایی هم داشت برایم. مثلاً به نظرم روزه برای همه آدمهای وسواسیای که دوست دارند کنترل چیزها دستشان باشد خوب است. اینقدر سخت است همه چیز را با سرودست و لالبازی بخواهی بفهمانی که میگویی به درک! بگذار هرچه میخواهد بشود، بشود. بعد میبینی خب اتفاق خاصی هم نمیافتد وقتی تذکر نمیدهی به هماتاقیات که ناهار فردا را پاشو برای خودت رزرو کن. یا خودش یادش میآید یا گرسنگی میکشد دیگر. یا مثلاً برای آدمهایی مثل من که از سر بیاعتمادبهنفسی خودمختارانه زحمت میتراشند برای خودشان خوب است، مثلاً میبینی یکی یک مشکلی دارد که تو میتوانی حلش کنی، بعد فکر میکنی اگر نروی برایش انجام بدهی کارش را بیشعوری، آنوقت چون خودت هم الآن وقتندار دهنصافی بدبخت خاکبرسر میشوی؛ وقتی روزه باشی چون نمیتوانی حرف بزنی بیخیال کمک کردن میشوی، آنوقت میبینی نه طور خاصی هم نشد کاری نکردی، چون اختیار عمل هم نداری که بعد بخواهی بابت هیچ کار نکردنت خودت را سرزنش کنی، میتوانی بیطرف به قضیه نگاه کنی ببینی بیشعور هم نیستی خب توی این موقعیت. مهمتر از همه به نظرم روزه سکوت برای رقاصها دوای خوبی است. با تمام وجود دلت میخواهد رقاصی کنی، دلت میخواهد یک تیکهای را که به ذهنت رسیده بپرانی، یک حرفی را بزنی، نمیتوانی. حالا نه این هم که من آدم دائماً در حال رقاصی کردنی باشم ها، نه. خیلی هم ساکتم اتفاقاً. ولی فرقش است که نخواهی برقصی یا این که نتوانی. آدم رقاص نرقصیدنهایش هم یکجورهایی رقاصی است، وقتی عمدی باشد. بعد وقتی اجباراً ساکت میشوی، حرف زدن بقیه را نگاه میکنی، تنها چیزی که کتباً و شفاهاً مجازی که بگویی «:)» است، میبینی اصلاً هم مهم نیست که تو حرف نمیزنی. بعضاً حتی جمع متوجه نشدند که تو ساکتی.
کلاً الآن که این سطور را برای شما دوستان عزیز رقمی میکردم متوجه شدم مهمترین تأثیر روزه سکوت این است که آدم میفهمد اتفاق خاصی نمیافتد. یعنی آدم نباشد هم مهم نیست انگاری. ضربه بدی است البته. چیز دپرسکنندهای است. ولی خب یکجورهایی هم خوب است. آدم حس میکند ته دلش یک سنگ گرم کوچولویی دارد برای خودش. (حالا الآن شما خواننده عزیز دارید میگویید این دیگر چهجور تشبیهی است؛ ولی خیلی هم تشبیه خوبی است و بنده که خودم در جریان امورم میدانم.)
علی ای حالٍ، پریشب بعد از هفت شبانهروز، وسط شام روزه سکوت من با جمله «چیه؟ میخوای شراب خرما سرو کنی واسه تولد امام باقر؟» شکست. الآن هم یک صدای گرفته خروسناکی دارم هنوز. و هنوز هم عادت نکردهام که اجازه دارم حرف بزنم. گاهی وقتی یکی دارد یک چیزی میگوید عزا میگیرم که وای حالا چطور جواب بدهم، بعد یادم میافتد که ها دیگر میتوانم حرف بزنم، بعد خیالم راحت میشود. مثل هر وقت که یادم میافتد که لازم نیست دیگر عینک بزنم و خوشحال میشوم.
ولی چون روزهام درست حسابی نبود، هنوز کرمش را دارم. هنوز دلم میخواهد یکباری این کار را بکنم. دفعه بعدی که روزه سکوت بگیرم، دلم میخواهد خانهام وسط یک جنگلی باشد، ملت بیایند خانهام من با یک حالت امامیای برایشان غذا و آب بیاورم، بیایند تا هر وقت دلشان خواست بنشینند توی خانهام، من هم کاری به کارشان نداشته باشم، سکوت کنم و سکوت کنند و بروند. میکنم یک روزی این کار را.
مبتلایش هستم خودم. چیزهایی از سرم میگذرند، نتیجهای ندارند، بی آن که جایگیر شوند محو میشوند. اگر هم بخواهم به زور نگهشان دارم میشود حاملگی پوچ. قلبشان تشکیل نمیشود. قلب نوشته، قلب فکر، قلب ایده… از یک حدی هم بزرگتر نمیشوند. صورت پیدا نمیکنند. نفس نمیکشند. انگشت آدم را فشار نمیدهند. نمیشود قربان صدقهشان رفت. سقط میشوند بیحاصل و من درازکشیده توی رختخوابم خیره میشوم به آسمان توی پنجره. یک کمد توی اتاقم پر از لباسهایی که تدارک دیدهام برای بچههای هیچوقت به دنیا نیامدهام، همه قشنگ، همه مرتب، همه خاکگرفته.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392 ساعت 15:53 شماره پست: 280
خیلی وقتها در واقع.
To be, or just faking to be. That is the question
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ساعت 16:41 شماره پست: 271
و ارتعاش تن من هزار شاخه شده
به هر کدام که دست میبرم تویی و لبخندت:
هزار صورت خندان به شاخههای دلم
رسیدن باد بهار را خبردارند
و سطح هوشیاری قلبم هزار تکه شده
به هر کدامش که نگاه میکنم تو بازمیتابی:
هزار نور پراغوا به هر کنار دلم
به چشمهای روشن فردا سرور میبارند
این شعر ِ – به قول خودم – فخیم را من در حمام سرودهام. شب قبلش با مریم بحث کرده بودیم سر شعر بد. شعر بد که نه، شعر بیمعنی. شعرهایی که به نظر من جایگشت کلمههای ژانر شاعرانهاند. مریم کتاب شعر یکی از دوستهایش را نشان میداد و موضع من این بود که این چرتوپرتها چیست دیگر. موضع مریم این بود که اینها شعرهای خوبی نیستند و ماندگار هم نخواهند بود، ولی ما نباید بگوییم چرتوپرتند. من موضعم را گمانم چون در حال تمرین اعتمادبهنفس بودم اتخاذ کردم. داشتم به خودم حق میدادم که شعری را که هیچجوره نتوانم هیچ تصویری برایش پیدا کنم، که عباراتش را نتوانم معنی کنم و حتی وزنی هم نداشته باشد که آدم بتواند از وزنش لذت ببرد، به عنوان چرتوپرت شناسایی کنم. احتمالاً دو روز دیگر که از تمریناتم خسته شوم به موضع اصلی خودم که موضع مریم باشد، برگردم. بعد توی حمام که بودم خواستم شروع کنم از همین دست شعرهای چرتوپرت سرودن. ارتعاش هم به نظرم کلمه مناسبی رسید برای شروع شعر. بعد که شعر را ادامه دادم، خودم خوشم آمد از شعر چرتم. از همان جمله اولش که زیر دوش منعقد شد، تصویرش آمد جلوی چشمم و تا آن موقع که توی رختخواب داشتم توی موبایلم مینوشتمش که وقتی برگشتم تهران یادم باشد، همراهم بود. به نظرم رسید توی یک خانهای هستم که خودم چیدهام و دوستش دارم. که پر است از رنگهای کاهگلی و آبی فیروزهای. صبح از خواب پا شدهام و از همان لحظه اول که بیدار شدهام و صورتم را چسباندهام به ملافه سفید و لبخند زدهام، از خوشی هی خواستهام بال دربیاورم. رفتهام آوازخوانان قرمهسبزی بار گذاشتهام. بعد که داشته میپخته یک دفعه از سرم گذشته باشد که شاید حامله باشم. دلم لرزیده باشد، یک خرده فکر کرده باشم و لبخند زده باشم، و هر چه بیشتر فکر کرده باشم بیشتر مطمئن شده باشم که هستم. بعد که بوی قرمهسبزی خانه را برداشته باشد نشسته باشم پشت میزم که بالای سرش یک پنجرهای است رو به حیاطخلوت خانه که یک درخت وسطش است که سیبها از شاخههایش آویزانند، و این شعر را نوشته باشم…
من آیا چیزی بیشتر از یک مجموعه فرم و تصویر هستم؟ مسأله این است.
نه، این توصیف اشتباهی است. اینطور بود که من دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد. ذهنم به هر چیزی چنگ میزد تا توی خواب غرق نشود. چرا من خوابم نمیبرد؟ نمیدانم. مغزم مثل این بچههایی که از شدت خوابآلودگی بداخلاق شدهاند و باز از دست مادرشان که میخواهد بخواباندشان فرار میکنند، در مقابل خواب مقاومت میکند. انگار که لبه یک پرتگاهی هستم. یکی – با چهره خاکستری، سرد، عبوس، پرحوصله، آرام – نشسته روی یک چهارپایه، تا نگاهم به نگاهش میافتد میگوید بپر. من به هر چیزی خودم را مشغول میکنم که چشمم بهش نیفتد.
اینطور بود که یاد او افتادم. یکهو چشمم افتاد به عکس قدیمیاش که زیر علفها پنهان شده بود. کشیدمش بیرون، با پشت آستینم خاکش را پاک کردم، نگاهش کردم و گفتم «آه او!». یادم به او افتاد که با آن قد بلند، شانههای پهن، پوست تیره و راه رفتن سبک، سبک، سبکش درخور این بود که سافو برایش شعر بگوید. یاد خودم افتادم که چه مشتاقانه تا توانستم فرار کردم از دستش که مبادا من را ببیند… توی همین فکرها بودم که پایم لغزید یکهو و از پرتگاه افتادم. یک ثانیه هم نشد شاید. توی همان یک آن، او توی ذهنم تبدیل شد به یک قایق بلند و باریک. پوست قهوهایش شد چوب قایق و آن راه رفتن سبکش، نرم شکافتن آب. هوشیار شدم بعدش سریع. بیشتر اگر پایین رفته بودم توی پرتگاه، یادم نمیماند که این قایق یعنی چه. صبحش بیدار میشدم خوابم را مرور میکردم و هرچه فکر میکردم چرا تصور قایقسواری توی آن مرداب باید این همه شادم کرده باشد و لبخند به لبم بیاورد در طول روز، نمیفهمیدم. بعد به این فکر کردم که چه تشبیه خوبی! چه تشبیه درستی! به چه چیز بهتر از این میشد تشبیه کرد آنطور رفتن را؟ چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟ حسودی کردم به ناخودآگاه خودم. فکر کردم یکی آن تو هست که تشبیههای درست را بلد است. گفتم دختر خوشبختی است لابد. شاید بر خلاف من بلد است دوست داشته باشد. روی آبهای آرام خودش قایقسواری میکند و کلمات درست را – کلماتی را که هماناند که باید باشند، کلماتی را که کند و ابله و نارسا نیستند، کلماتی را که دروغگو و خشن و تیز نیستند و دستودل خودش را زخم نمیکنند – زمزمه میکند در گوش کسی…
زیاد حسودی کردم بهش. به خودم. سخت است آدم به خودش حسودی کند. حالا نه این که به دیگران حسودی کردن راحت باشد.
از همان دسته «بنویسید! حتی به قیمت گزارش از وضعیت اجابت مزاجتان»
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ساعت 17:34 شماره پست: 270
هیچوقت این روز و این ساعت نمیروم دانشکده، اما امروز رفته بودم از کتابخانه کتاب بگیرم. امسال همه کلاسهایم توی یک روز است. این باعث میشود که کمتر از خوابگاه بروم بیرون، و در نتیجهاش یک حال رخوتی همراهم است همیشه. امروز گفتم بهتر، امروز که کلاس ندارم میروم که یک پیادهروی هم بکنم توی دانشگاه.
همیشه دانشکده که میروم یک سری افکار مشخص همراه دائمی مغزم هستند. اولاً هرچه به در دانشکده نزدیکتر میشوم فکر این که حالا نگهبان در دانشکده به سر و وضعم ایراد میگیرد یا نه، پررنگتر میشود. همیشه یک کشمکشی دارم با خودم که حالا آستینهایم را بزنم پایین یا نه. چند وقتی است که به خودم میگویم «بیخیال! حال داریا!» و تای آستینهایم را باز میکنم و میکشمشان پایین. ولی در هر حال همیشه – و مخصوصاً اگر لاک داشته باشم – دستهایم را تا جایی که جا دارد میکنم توی جیبم.
از جلوی نگهبان که رد شوم، مرحله دوم فکرها مشغولم میکند. این که حواسم باشد به برادر سایکوپث برنخورم، و کلیه فکرهایی که ملازم همیشگی تصور این برادرمان است. امروز داشتم فکر میکردم راستی راستی انگار عوض شده است. چند وقتی است انگار میل نزده. توی دانشکده هم کمتر دیده میشود. پارسال وقتی نبود که نتوانی پیدایش کنی توی دانشکده، امسال هر وقت از در اتاقش رد شدهام نبوده. اگر خود مثلاً دو سه سال قبلم بودم هی تخیلم میرفت سمت این که این عوض شدن چطور است و چطور احوالاتی دارد یعنی الآن. این کار را نمیکنم الآن. چیز طاقتفرسای خیلی به من بیربطی است و دیگر – بر خلاف همه زندگیام – حس نمیکنم مسئولم به تمام چیزهای طاقتفرسای خیلی به من بیربط فکر کنم.
کتابم را که از کتابخانه گرفتم و آمدم بیرون، با نزدیک شدن به در خروجی، باز کتگوری افکار مربوط به نگهبان باز شد توی مغزم. داشتم فکر میکردم که به نظرم میآید این مردهای نگهبان به کسانی که مرتب و آرایشکردهاند کمتر گیر میدهند تا من. یک جورهایی به نظرم میآید که اگر کسی با دقت موهایش را مرتب کند و بگذارد بیرون، کمتر احتمال دارد تذکر بشنود تا من که موهایم بینظم و از سر لاقیدی بیرون است. نمیدانم چرا. انگار لجشان میگیرد که کسی برایشان اهمیت قائل نباشد، حالا هرجور اهمیتی که میخواهد باشد. شاید هم ظاهر من با همین آشفتگی و لاقیدیاش خبر از بیاعتمادبهنفسیام میدهد و یارو میداند به من که گیر بدهد مواجهه سختی ندارد. چون به هر حال این گیر دادن برای آنها هم یکجور مقابله انسانیای است که ترجیح میدهند حریف قدرتمندی نداشته باشند.
از در که رد شدم باز برگشتم سر فکر برادر سایکوپث. با خودم فکر کردم اگر واقعاً دیگر بیخیال شده با خیال راحتتر میتوانم توی دانشگاه قدم بزنم دیگر. داشتم همین فکر را میکردم که حس کردم یکی دارد پشت سرم راه میرود. از همان گوشه چشم که نگاه کردم به نظرم رسید مرد قدکوتاهی است که پیراهن روشن تنش است. احتمالاً همان بود که توی ایستگاه اتوبوس جلوی دانشکده بود و یک آن نگاهم بهش افتاده بود. شاید هم خود برادر سایکوپث بود. شاید هم اشتباه میکردم که کسی دارد پشت سرم راه میرود. شاید هم تصادفاً هممسیر بود باهام. یک ایستگاه را پیاده رفتم و بعد رفتم آن طرف خیابان. دیدم با یک فاصلهای او هم آمد این طرف. نگاهش کردم، برادر آشنایمان نبود. پیراهن سفید تنش بود و شلوار پارچهای سورمهای. عینکی و لاغر بود. قیافهاش مثل این جوانهای شهرستانی بود که مظلوم به نظر میرسند، ولی درواقع خیلی پررویند. (الآن خودم میدانم که این جملهای که گفتم از نظر اخلاقی–انسانی خیلی جمله تروتمیزی نیست؛ اما اگر آدم دختر باشد این احتمالاً یک ژانر آشناست توی ذهنش، ژانری احتمالاً اسباب دردسر.) رفتم کنار دریاچه. غذایی را که برای پرندهها آورده بودم ریختم برایشان. و در همان حال هی چشم چرخاندم ببینم هست یا نه. دیگر ندیدمش. با خودم گفتم حتماً اشتباه کرده بودم. ولی به هر حال تصمیم گرفتم بیخیال پیادهروی تا خوابگاه شوم.
برگشتم آن طرف خیابان که سوار اتوبوس شوم و بعد از چند لحظه دوباره سروکلهاش توی ایستگاه اتوبوس پیدا شد. یک حالت مطمئنی داشت. یکجورهایی که شک میکردم واقعاً از اینهایی باشد که افتادهاند دنبال دختری. نمیدانم چرا بیشتر به نظرم معقول میرسید که مسئول حراست دانشگاه یا همچین چیزی باشد؛ گفتم احتمالاً میخواهد در یک موقعیت مناسبی به آستینهایم یا لاک ناخنم گیر بدهد. اینطور حالت اطمینانی داشت توی قیافهاش. البته فرضیه دیگری هم توی ذهنم بود: این که از طرف برادر سایکوپث مأمور شده باشد؛ اما چون در ساعت و روز غیرمعمول بهش برخورده بودم، ردش کردم. یک فرضیه دیگر هم بود و آن هم این که همان برادرمان به شکل این مسخ شده باشد. باور کنید یا نه، این فرضیه به ذهنم رسید. توی یک همچین جهان سوررئالی زندگی میکنم کلاً. احتمال این که یک مزاحم معمولی باشد که همینطور افتاده دنبالم، در رده چهارم بود برایم. اتوبوس شلوغی آمد. رفتم از در دخترها که جلوست سوار شدم. او هم آمد از در عقب سوار شد. یک نگاهی کردم که ببینم دارد نگاهم میکند یا نه. آنقدر شلوغ بود اتوبوس که نمیشد دید. لحظه راه افتادن اتوبوس پیاده شدم و او رفت…
و در اینجا داستان بدون آن که هیچ اتفاق خارقالعادهای داشته باشد تمام میشود. نتیجهگیری خاصی هم ندارد. احتمالاً خواننده فهیم توقع دارد که در اینجا حداقل با یک سری غر-تحلیل اجتماعی روبرو شود. حتی از این نظر هم دلسرد میشود. چون من هیچی از سرم نمیگذرد الآن که بخواهم برایش بنویسم. البته شک دارم اگر هم میگذشت حال داشتم که بنویسم. خودتان یک کاریش بکنید.
پینوشت: ضمناً الآن هم که برگشتهام توی اتاقم و ایمیلم را چک کردهام، دیدهام یک کسی که نمیشناسمش ایمیل زده با موضوع «RE:سلام» و پرسیده «شما؟». همین. و در نتیجه فضای فیلم پلیسی–سوررئال همچنان ادامه دارد توی سرم.
مشکلی که توی انگلیسی نوشتنم داشتم به فارسی نوشتنم هم سرایت کرده: سر هر جمله شک میکنم چیزی که مینویسم معنیدار هست یا نه. نمیدانم چنین ساختاری داریم اصلاً یا نه، این فعل به این معنی به کار میرود یا نه، این کلمه در چنین ترکیبی استفاده میشود یا نه… تشخیص نمیدهم چیزهایی که مینویسم جملات بامعنایی هستند یا دارم اشتباهات مضحکی مرتکب میشوم. در موارد حادتر کلمهها هم یادم نمیآیند. میدانم یک کلمهای حولوحوش این معنا هست، اما نمیدانم چیست. یک چیز گنگی ازش یادم میآید که معمولاً کمتر از آن است که راه را برای جستجو باز بگذارد، مثلاً میدانم وزنش در مایههای دادادام است و یک لام هم تویش دارد. در موارد بهتر ریشه کلمه یادم میآید. مثلاً چند وقتی پیش یک متنی مینوشتم که یک جملهای داشت که فلانی به فلان کار کفایت کرد. بعد هی به خودم میگفتم این کفایت نیست، یک چیز دیگری باید باشد، هر چه فکر کردم یادم نیامد، بعد چند هفته یادم آمد اکتفا بوده. کلمهها را با هم اشتباه میکنم، یکی را به جای دیگری به کار میبرم و تنها چیزی که ته دلم حس میکنم این است که یک چیزی درست نیست انگار. وقتی متنی را تمام میکنم به نظرم میرسد احتمال این که کسی سردربیاورد چه میخواستهام بگویم کم است.
توی انگلیسی خب طبیعی است اینها، دیدهها و شنیدههایم کماند برای این که مرجع قرار بگیرند؛ اما توی فارسی عجیب است. طبعاً خودم به DP* مرتبطش میکنم. و طبعاً یکی هم نشسته توی ذهنم دارد به خودم ایراد میگیرد که بیخود همه چیز را به DP ربط میدهم؛ اما به نظرم معقول میرسد که به آن ربط داشته باشد. یعنی این قاطی کردنها، این ابهام و گنگی با مهآلودگی DP، با حالت منگی و عدم تمرکز ناشی از آن، با حالت مثل خوابآلودگی که دارد جور درمیآید. از آن فاصله دوری که «من» دارد همه چیز را نگاه میکند طبیعی است که چیزها درست تشخیص داده نشوند، قاطی شوند، با هم اشتباه گرفته شوند. مخزن کلماتم – مثل باقی چیزها – چیزی نیست که «من» من فعالانه باهاش در تماس باشد، عجیب نیست که به تدریج مثل خاطره دوری اجزائش محو شوند.
ناراحت میشوم وقتی چنین چیزهایی را میبینم. حس میکنم نشستهام بالای سر خودم، دارم احتضارم را تماشا میکنم. حس میکنم یک عنکبوت سیاه مخملینی دارد توی تاریکی همینطور پیشتر میآید. معمولاً اینطور نیستم البته. یکوقتی حالا خواهم نوشت که چطور دارم سعی میکنم با وضعیتم کنار بیایم. اما گاهی وقتها، گاهی وقتها مثل الآن که خستهام، بیهودهام، کمم، یادآوری چنین چیزهایی درماندهام میکند. استیصالم تبدیل میشود به عصبانیت و چون نمیدانم عصبانیتم را باید به کجا معطوف کنم بیشتر درمانده میشوم. چرخه معیوبی که فقط با فراموشی میتوانم ازش راحت شوم.
* Depersonalization
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ساعت 16:15 شماره پست: 283
بعد… بعد ندارد. همین دیگر. روزهایمان بگذرد همینجوری. نْزوری، نْزوری.
عروس مردگان
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392 ساعت 16:19 شماره پست: 285
بعد از آن هربار که به این تشبیه برگشتم، بیشتر و بیشتر دیدم که مناسب این کاری است که من میکنم، مناسب خیلی کارهایی است که من میکنم. این که همهچیز صحنهای میشود برایم که رقّاصی کنم.
با این وصف معلوم است که چه حالی شدم وقتی دیدم میلان کوندرا هم این کلمه را به معنایی مشابه این استفاده کرده. موقع خواندنش آنقدر هیجانزده شدم که مجبور شدم کتاب را ببندم:
«هنگامی که یک کلمه در فضایی کوچک و بسته بیان شود، معنایی متفاوت خواهد داشت با زمانی که همان کلمه در یک آمفیتئاتر طنینانداز شود. کلمهای که او هماکنون به زبان میآورد، دیگر کلمهای نیست که مسئولیت آن به عهده خودش باشد و مخاطب آن نیز فقط و فقط دوستش نیست؛ این کلامی است که دیگران خواستار شنیدن آنند؛ کسانی که در آنجا هستند و نگاهشان میکنند. درست است. آمفیتئاتر خالی است، اما حتی با وجود اینکه خالی است تماشاگران موهوم و خیالی، تماشاگران نهانی و مجازی، آنجا و با آنها هستند… تماشاگرانی که هماکنون او را احاطه کردهاند، جماعتی چشمگیر، پرتوقع، مصرِّ، مضطرب و البته کاملاً نامعلوم و غیرقابل تشخیصاند، گویی چهرههایشان تار و مبهم شده است… به خاطر آنهاست که او این کلمات را فریاد میزند و امیدوار است که تأیید و تحسین ایشان را جلب کند.» (آهستگی، ترجمه نیما زاغیان)
یکوقتی زیاد ناراحت بودم از این که اینقدر رقّاصم. به نظرم درست آن میرسید که آدم برای خودش باشد، فارغ از تماشاگرهای مرئی و نامرئی. شروع کرده بودم جلوی رقّاصی کردنم را گرفتن. پایم را گذاشته بودم روی گردن رقّاص و نگاهم را میچرخاندم روی تماشاگرهای نامرئی توی آمفیتئاتر که همه با هم فریاد میزدند «Kill! Kill». نتیجهاش این شد که کلاً حال تکان خوردن نداشتم دیگر. کلاً یادم رفت که دست و پا به چه کار میآیند.
الآن هم البته همانطور فکر میکنم هنوز. فکر میکنم رقّاصی خر است. دوست دارم یکوقتی باشد که بتوانم با خودم تنها باشم و هر کار میکنم برای خاطر خودم باشد. اما دیگر جلوی رقّاصی خودم را نمیگیرم. حتی میروم دنبال جماعت دستزن هم میگردم تا برقصم برایشان. تا یادم بیاید این ماهیچههای ضعیفشده را چطور باید تکان داد. به این نتیجه رسیدهام که وقتی شروع میکنی چیزها را از سطح درست کردن بدتر گند میزنی. مثل این میماند که آدمی که ناراحت است برود با خوشحالی برفبازی کردن. به نظرم چشمهای غمش درشتتر میشود فقط. حالا منظورم هم این نیست که آدم باید برود همه چیز را از بیخ ریشه درست کند. یک حدی دارد که من هنوز دستم نیامده کجاست، که چیزهای ظاهری بتوانند روی حال آدم تأثیر بگذارند. ولی در این یک مورد میدانم که آن رقّاصک آنقدر آن پایین پایینهای دلم خانه دارد که من فعلاً دستم بهش نمیرسد. پس میگذارم تکان تکان بخورد برای خودش و من را هم بتکاند. خودم هم مینشینم ضرب میگیرم برایش: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن…
به نظرم یکجور بزرگ شدن میخواهد تا آدم بفهمد همه مسئلهها ارزش حل کردن ندارند، یکجور قبول کردن این که دنیا همین است که هست و آدم خیلی هنر کند خوب زندگی کند. و ما، بچههای مسئلهحلکن، ما که تا یکی یک مسئله میپراند میدویم جستوخیزکنان و خوش و خرم جوابش را به دندان میگیریم و میآوریم و لهلهمیزنیم که بازهم بپران تا برویم بیاوریم، دیرتر بزرگ میشویم از این جهت؛ چون مسئله حل کردن برایمان تکه بزرگه هویتمان است. همانطور که خوشگلی برای یک عده هست، همانطور که قوی بودن برای یک عده هست، یا مهربان بودن، یا «عزیزدردونه بابا بودن». نمیتوانیم راحت رهایش کنیم.
مثل این میماند که سر راهی که داری میروی یکدفعه بربخوری به یک ماز گنده. خب میشود راحت دورش بزنی و بعد راهت را ادامه بدهی. اما اگر مسئلهحلکن باشی، اگر کرم «من میتوانم» داشته باشی، مجبوری که از توی ماز بروی. اگر هم یکی ایستاده باشد درش بگوید نرو، حریصتر میشوی که بروی. استدلال هم میکنی که من داشتم راه صافم را میرفتم، این سر راهم سبز شد. خب بعله، آدم دوست دارد راه مستقیم برود، اما وقتی یک مانع گندهای سر راه مستقیم هست که برداشتنش انرژی آدم را الکی میبلعد، چه کاری است که آدم اصرار داشته باشد راهش را کج نکند؟ این را ولی آدم تا وقتی که نرفته توی ماز نمیفهمد. حتی وقتی هم که آن توست و خسته و مستأصل شده از راه گم کردن و بیهوده دور خود گشتن نمیفهمد. آنوقتی میفهمد که آمد بیرون و به خودش گفت «خب که چی؟»
وقتی عنصری همهجا حضور دارد، میتوانیم فاکتورش بگیریم و کلاً برویم داخل پرانتز بحث کنیم.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392 ساعت 10:48 شماره پست: 260
بیایید بچههای من، بیایید کنار دست من بنشینید میخواهم نصیحتتان کنم. جمع شوید. آهااا. خب. موضوع صحبت من خوشبختی است. به عبارت دیگر احساس کلی خوب داشتن نسبت به زندگی. احتمالاً هر کسی برای رسیدن به این احساس خوب یک سری عوامل را مؤثر میداند، یک سری عناصری که باید در وضعیت زندگی آدم حاضر باشند تا آدم احساس رضایت کند. اما من به عنوان انسانی سردوگرم چشیده و بسیار دانا، میگویم که به نظرم مهم وضعیت آدم در لحظه نیست، مهم تغییرات وضعیت آدم است. یا برای شما جوانهایی که قشر تحصیلکرده هستید، مهم مشتق وضعیت آدم است. مثلاً مهم نیست که الآن در چه وضعیت نکبتی به سر ببرید، مهم است که چقدر میتوانید و دارید کار مفید میکنید برای بهتر کردن اوضاعتان (ممکن است دوست نکتهسنج عزیزی الآن بگوید که مشتق اوضاع آدم هم جزو وضعیتش محسوب میشود دیگر. ما در دهان این دوست عزیز را به گرمی میفشاریم).
مثالی میزنم. مثلاً چاه توالت من امروز به علت گیر کردن مقداری شاخ و برگ سرو تویش، گرفته بود. شاخ و برگ سرو توی چاه توالت من چه کار میکرد؟ این سؤالی است که در اینجا قصد پاسخگویی به آن را ندارم. پس از تلاشهای بسیار که با دیدن صحنههای بسیار ناخوشایندی همراه بود، موفق شدم راهش را باز کنم. و صحنه باز شدن چاه و پایین رفتن یکباره آب و غیره، چنان باعث گشایش روح من شد که تو گویی این هر دو ظروف مرتبطهاند. یک چاه توالت بیمانع، احتمالاً چیزی است که هرکسی به عنوان کف مطالبات برای خوشبختی مطرح میکند؛ اما همانطور که میبینید به عنوان یکی از عناصر ثابت وضعیت، در تمام این سالهایی که من از دستشویی استفاده میکردهام، در خوشحالیام دخالتی نداشته. برعکس، الآن که باعث مثبت شدن مشتق وضعیت شده، آنچنان خوشحالیای در من ایجاد کرده که آمدهام مازادش را با شما قسمت میکنم. یا به عنوان یک مثال عامتر و با قابلیت بسط سمبلیک کمتر، امروز که احمدینژاد رفت و روحانی آمد، ما وضعیتمان خیلی بدتر از آنوقتی است که خاتمی داشت میرفت و احمدینژاد میآمد؛ اما آنموقع حالمان ناخوش بود و الآن خوشحالیم.
ممکن است الآن بعضی از دوستان بگویند این که واضح بود خب و نوشتن نداشت. بله ما هم با آنها موافقیم.
رب ادخلنی مدخل صدق و جان مادرت اخرجنی مخرج صدق
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392 ساعت 15:54 شماره پست: 258
این بچهکها دارند میروند و من چون هم خودم را میشناسم، هم اینها را، و میدانم که چقدر در نگهداشتن ارتباط کوشا هستیم، چاره دیگری نداشتم جز متوسل شدن به این برادر زاکربرگ. در حالی که داشتم مراحل ثبتنام را پر میکردم، چشمهای فرزانهام از زیر ابروهای پرپشت و بلند و سفید روزی را میدید که در وضعیت «حالا چه خاکی به سرم کنم» دارم میگویم کاش از اول عضو نمیشدم. تنها چیزی که یککمی قوت قلب بود برایم، این بود که همان موقع که داشتم دکمه sign up را فشار میدادم، صدای تق، تق، تق دانههای باران روی ایرانیتهای توی حیاط شروع شد. و خب این برای من یعنی فال نیک. اما خب من موقع عقدم هم یکدفعه شروع کرد باران آمدن، و اگر نسبت نشانهها و وقایع بخواهد همانطور باشد، من چند وقت دیگر باید عضویتم در اینجا را هم پس بگیرم. (البته یک توضیح دیگر هم ممکن است، و آن هم این که باران همچنان وظیفه خوشخبریاش را انجام میدهد، منتها در آن مورد سابق آن چیزی که عمل کرده، فضولات آن کلاغی بوده که موقع خریدن حلقه ازدواج سر من را مورد عنایت قرار داد. به این ترتیب میشود نسبتی هم بین غلظت نزولات آسمانی و درجه تأثیر بر وقایع آینده برقرار کرد. خیلی هم علمی و خوب…) حالا به هر حال امیدوارم که به خیر بگذرد همه چیز.
ولی خانوم شما برقصید
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392 ساعت 17:9 شماره پست: 256
ممکن است شما یکجور آدمی باشید که وقتی دارید در عین خوشحالی و خجستگی، قالب وبلاگتان را درست میکنید، آن گوشهاش به عنوان توضیحات وبلاگ بنویسید «کلمات تنگاند برای این که مفاهیم را توی خودشان جا بدهند. باید یک فکر را، یک حادثه را، یک حس را آنقدر فشارش بدهی، آنقدر بزنی توی سرش تا به اندازه این جملهها کوچک شود». پس بشارت بر شما که دو سه سال بعدش اگر بدحال شدید – از آن بدحالیهای ماندگار و سمج که هی خودشان را میکوبند به در و دیوار خانهای که تویش پناه گرفتهاید، از آنها که باعث میشوند دمدمهای غروب با دلواپسی به هوا نگاه کنید که وای الآن باز هوا تاریک میشود و باز یک چیز سیاه لزجی میآید تمام فضای اطرافتان را پر میکند – آنوقت هیچ کلمهای پیدا نخواهید کرد که برای توصیف وحشت وحشی بیزبانتان مناسب باشد؛ دارید دستوپا میزنید که یک چیزی بگویید، اما همه کلمهها به طور یکسانی در برابر اینچیزی که حس میکنید نامناسباند. مبتذلاند. مثل این که دوست نزدیک آدم یکی از این پستها گذاشته باشد که میروند یکجایی زیر لایه هفتم روح آدم را میخارانند، بعد آدم برود زیرش کامنت بگذارد که «بسیار عالی. قلم زیبایی داری. من هم با نوشتهای در مورد فواید گیاهخواری به روزم» (سلام رها). اینطور میشود که میآیید پست خالی میگذارید توی وبلاگتان.
آنوقت این حالتان زیاد اگر ماند، کمکم یادتان میرود که یکوقتی میشد که بنویسید، که بگویید، که توصیف کنید. که اصلاً یکوقتی جز توصیفگر چیزی نبودهاید. که حتی خودتان هم از دست خودتان شاکی بودهاید از بس که آن نیمهتان که مینشسته چیزها را نگاه میکرده فقط برای تعریف کردنشان، بزرگتر از آن نیمه دیگرتان بوده که زندگی میکرده. میگذارید سکوت بیاید همه کلمههای جا مانده را توی خودش حل کند و غرقتان کند.
اگر بختیار بودید و بدحالی همانطور که آمده بود – بدون توجیه کافی – کم کم راهش را کشید و رفت، اگر شعلهها که خاموش شد توانستید میان دیوارهای نیمهخراب سیاهشده یک گوشهای را خانه کنید برای خودتان و بگردید اسبابهای باقیمانده را زیر خاکسترها پیدا کنید و بچینید توی خانهکتان – این تکه آینه برود روی طاقچه، این چیست؟ آه یک مجسمه دودزده! – یک دفعه نگاه میکنید میبینید یک جای بزرگی خالی است. جای همان کسی که میگفت، جای همان که – به درک! بگذار اعتراف کنم – رقاصی میکرد جلوی چشمهای تماشاچی. میخواهید دوباره بگویید، میبینید نمیشود. دیگر یادتان نمیآید این کلمهها را چطور میشود مصرف کرد. برمیگردید به همانجا که همهاش شروع شد، میخواهید ببینید چطور شد که اینطور شد و میبینید که – و اینجا است که درواقع باعث شده ما این نوشته را شروع کنیم – هیچی نمانده… نه که این هیچی نمانده، اصلاً انگار هیچی نبوده. هیچی یادتان نمیآید که چهها گذشت و چهها دیدید. آن موقع که ننوشتید، آن موقع که سروته چیزها را نزدید تا توی کلمهها جا شوند، فکر میکردید دارید جانب حقیقت را میگیرید، فکر میکردید آن چیز بزرگ بزرگ بیواژهای را که توی عمق چیزها هست گذاشتهاید روی دوش برهنه خودتان و حملش میکنید. اشتباه میکردهاید. حالا که برمیگردید میبینید هیچچیز نمانده. انگار که هیچچیز نبوده است. تمام واقعه مثل بادکنکی که یک هفته بعد از جشن زیر یکی از صندلیها پیدایش کردهاید، کوچک شده، چروکخورده و حقیر، توی ذهنتان مانده. به جز آنها که گفته شدهاند چیزی نمانده. آنها که گفته شدهاند انگار هماناند که واقعاً بودهاند. در گذشته کلمهها بودهاند. در آینده کلمهها خواهند ماند. (کسی گفت تنها صداست که میماند؟)
فلذا ما از شما درخواست میکنیم که بنویسید. ممکن است به نظرتان مسخره برسد. ممکن است همین نوشته را چندین بار شبها که توی رختخواب این دنده به آن دنده میشدید توی ذهنتان مرور کرده باشید و روزها که میآمدهاید پشت لپتاپ رویتان نشده باشد بنویسیدش. ممکن است موقع نوشتنش ۵ بار بلند شده باشید دررفته باشید دنبال یک کار دیگر. اما بنویسید. ممکن است فکر کنید هیچ چیزی به ذهنتان نمیرسد که بنویسید. از چیزهای الکی بنویسید. چیز الکی بهتر از هیچی است. این را شاید کنفسیوس گفته باشد. از روزهای یکجورتان بنویسید، از اسکات با هالتر توی کلاس بدنسازی بنویسید، از تحرکات رودهتان بنویسید، از فواید گیاهخواری بنویسید. ممکن است از اینکه یادتان رفته چطور میشود نوشت اذیت شوید. برگردید به همان موقع که کلاس پنجم بودید و یک شبی که مهتاب بود دفترتان را بردید توی حیاط و – و دیگر برای همیشه – کشف کردید که میشود نوشت. یا آنوقتها که موقع نوشتن ذوق میکردید از تصور ریسه رفتن بچهها وقتی که سر کلاس انشایتان را میخوانید. همانطور بنویسید دوباره. ممکن است از این که نمیتوانید خوب بنویسید بترسید. مهم نیست. اصلاً با خودتان قرار بگذارید که عمداً نخواهید خوب بنویسید. اما بنویسید. سر جدّتان بنویسید. البته جدّتان توی این روزهای بیصدایی مرده. اما شما بنویسید.
پس به سمت گل تنهایی میپیچی
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392 ساعت 20:40 شماره پست: 254
خدا به سر شاهده!
امروز مامان داشت بابا را تهدید میکرد که حالا که او برنجهایی را که مانده نمیخورد، میریزدشان دور. (و این یعنی یک چیز خیلی بد. غذا دور ریختن خیلی بد است. و ما در خانوادهمان، تا چند نسل آنطرفترمان، همه این را میدانیم و بعضاً سلولهای چربی اضافی در بدنمان هم به این دانشمان گواهی میدهند. ضمناً در خانواده ما به جز من کسی روزهخوار نیست. بابا سنگ کلیه دارد و نباید روزه بگیرد.) من یکدفعه دیدم که دارم با خودم فکر میکنم که عیب ندارد، غذا را میبرم برای پرندهها. و منظورم پرندههای دانشگاه اصفهان بود که همیشه غذاهای اضافه اتاقمان را میبردم برایشان. صبح هم که یک تکه نان اضافه آمده بود همین را گفته بودم به خودم. این، قطع نظر از قاطی شدن اطلاعات زمانی و مکانی مهگرفته – که برای من چیزی طبیعی است – گمانم یعنی این که دلم برای اصفهان واقعاً تنگ شده. آنجا با وجود سروصدای اتاقهای بغلی توی خوابگاه، و سختی دستشویی رفتن، و اعلام هر از گاه «وضعیت یاالله» از بلندگوی خوابگاه (چیزی که فقط تعریف کردنش برای دیگران جالب است)، و ترس از پیدا شدن سروکله برادر روانیمان موقع قدم زدن توی دانشگاه و پخش شدن ترس توی تمام بدنم به محض دیدن هر کس که به مسئولان حراست شباهت یا علاقه دارد…، حالم بهتر از اینجا بود. با برگشتن به خانه همه چیز دوباره دارد شروع میشود؛ احساس این که همیشه چیزی بالای سرم هست که فشارم میدهد، که مجبورم میکند زیر فشارش خم شوم، و لحظاتی که حس کنم دارم بیشتر و بیشتر توی بیهودگی و بیپناهی فرو میروم. درواقع بیپناهی باعث میشود به بیهودگی پناه ببرم و بیهودگی تمام پناهگاههایم را بیشتر و بیشتر ویران میکند. بله، رفیق قدیمی و عزیزمان، همهتان به یاد آوردید، خانمها و آقایان: چرخه معیوب.
روندی که زیاد برایم تکرار میشود این است:
کارهایی که باید انجامشان دهم – تلاش برای شروع – ترس – رفتن سراغ یک آرامکننده (یکی از گزینههای اینترنت، دستبند بافتن، سریال (لئونارد، شلدون، پنی،… متشکریم. و البته شما را هم فراموش نکردهایم دوستان قدیمی، چندلر، مونیکا، راس…)) – احساس بیهودگی – تلاش برای شروع کارهایی که باید انجام بدهم – ترس – رفتن سراغ آرامکننده – چند بار تکرار این چرخه – تلاش برای خواندن یک کتاب نامربوط (عوض کردن آرامکننده؟) – کمی خواندن – فرار به آرامکنندههای قبلی – تلاش برای نوشتن – مواجه شدن با یک مغز خالی، با یک صفحهای که به طرز وحشتناک و پوچی سفید است – آمدن سراغ وبلاگم – خواندن پستهای قبلی یا نظرات قبلی – افسوس خوردن برای همه چیزهای از دست رفته – ترس…
این سری نظرات را، و مخصوصاً نظرات تأییدنشده را، که میخواندم تعجب کردم (این هم البته چیز معمولی است. هربار تجعب کردن). یک وقتی ظاهراً واقعاً نوشتههایم جالب بوده. این را بیشتر با اعتماد به نظر بچهها میگویم. به خودم که دیگر اعتمادی ندارم. و عجیبتر از همه یکوقتی ظاهراً نوشتن به نظرم وسوسهای بوده که نمیتوانستهام در برابرش مقاومت کنم. چطور شد که الآن اینطور شدهام؟ که به نوشتن پناه میبرم و هیچچیزی ندارم که بگویم (یا حتی فکر کنم)؟ منصف بودن و همهجانبهنگر بودن و دقت برایم مهم شده؟ یا ترس برم داشته از رسواییای که این اولاد زنا برایم به بار میآورند؟ ترسیدهام. این را میدانم. از چی؟ از واقعیتهای مؤمن عبوسی که هرجاییها را سنگسار میکنند؟
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ساعت 22:47 شماره پست: 252
یک کمی برای خودم عجیب است این. همین که این مقاومتم برای به دنیا آوردن یک آدم دیگر، اینقدر واقعی است. خودم همهاش فکر میکنم این یک مسخرهبازی سوسولانه است که دارم درمیآورم. باورم نمیشود که دلایلم برای بچه به دنیا نیاوردن باورم شده. شاید هم باورم نشده، اما توی خواب هم نقش بازی میکنم.
پینوشت: بچه که بودم – و صد البته هنوز هم – این یکی از بیشترین ارشاداتی بود که میشدم؛ که نقش بازی نکنم یا بازی درنیاورم. خانواده وظیفهشان را برای متذکر شدن این مهم به من با شوق هرچه تمامتر، یا وظیفهشناسی و جدیت مقدّس، همیشه انجام دادهاند. جالب است که بیشتر طرف آنها هستم تا خودم. واقعاً فکر میکنم همیشه دارم بازی درمیآورم.
قوطی سیگار را گرفت سمتش:
– میکشی؟
دختر مکثکی کرد. بعد دستش را برد سمت قوطی و یکی برداشت. سیگار را که بالا میبرد، نگاه مرد مات جایی شده بود در خلال دستهایش. دختر نگاهش را توی هوا قاپید:
+ چیه؟ شرط بسته بودی با خودت سر این که میکشم یا نه؟
مرد سرش را تکان داد که آره. سرش همان زیر که بود خندید. خندهاش محجوب بود، مثل کسی که مچش باز شده.
+ حالا بردی یا باختی؟
– بردم.
+ نمیکشیدم میباختی؟
– نه… خب… اونجوریم میبردم یه جورایی.
+ من هر کار کنم تو میبری؟
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1392 ساعت 16:14 شماره پست: 250
وقتی که داشتیم برمیگشتیم، من یاد خود پارسالم افتادم. که هر کس از فامیلها که خداحافظی میکرد و میرفت، من با حسرت نگاهش میکردم. یادم هست همان موقع از دلم گذشت که خوش به حالشان که میروند و برایشان تمام میشود. دلم میخواست من هم میتوانستم خداحافظی کنم و غم مردن پدربزرگم را بگذارم و بروم. من هم خداحافظی کنم و بروم و بقیهاش ربطی به من نداشته باشد، مال من نباشد. خیلی کودکانه و راستکی دلم میخواست این را. مثل زمانهای بچگیام، وقت بیرون رفتنهای دستهجمعی با فامیل، که من همیشه با حسرت به ماشینهای دیگر نگاه میکردم و دلم میخواست توی ماشین خودمان نبودم. این بار خداحافظی که میکردیم، توی دلم خوشحال بودم، گفتم آخجان غمی هست که من میتوانم بگذارمش و بروم. آخجان الآن نوبت من نیست. خیلی هم خودخواهانه لابد، ولی نفسی به راحتی کشیدم.
پینوشت: این جمله «انگار خودش میدونست» را مردم جدی جدی میگویند! من هی باورم نمیشود. هر چقدر هم که میبینم.
مشتق منفی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ساعت 18:29 شماره پست: 248
آمدم وضعیت ذهنیام را توصیف کنم، دیدم باید همه جملات این متنی را که سه ماه پیش نوشته بودم دوباره بنویسم. جالب است که وضعیتم همان است هنوز. صفت تفصیلیها هم همچنان صفت تفصیلی.
بدتر شدهام. همه چیزهای اطرافم بیشتر به خواب شبیه شدهاند. خوابم به بیداری و بیداریهایم به خواب شبیهتر شدهاند. وقایع روزهای پیش را که بخواهم به یاد بیاورم، مثل وقتهایی میشوم که آدم میخواهد خوابی را تعریف کند؛ یک کلیت مبهمی توی خاطرم هست که کمتر از آن است که بشود کلمه برایش پیدا کرد. گاهی سعی میکنم خودم را هوشیار کنم. وقتی دارم دوروبرم را نگاه میکنم یک دفعه سعی میکنم خودم را بکشم بیرون و بپرسم «من؟» و جواب بدهم واضح است که اینها را من دارد میبیند. آنوقت لحظه پیش انگار یک خواب قبلی دوردست بوده و این لحظه که الآن در آن هستم هم لحظه بعد همینطور خواهد شد. «من» برایم یک کیفیت انتزاعی بیمعنایی شده در حد سرعت لحظهای که هیچوقت درست و حسابی نفهمیدمش.
چیزی اگر بخواهم بخوانم، چیزی اگر ببینم نمیتوانم کلیتش را در نظر بگیرم. هر دفعه خودم را مجبور میکنم که تمرکز کنم و حواسم را جمع آن چیز کنم، اتفاقی که میافتد این است که درگیر جزئیات، درگیر تکتک کلمات میشوم (یک توازیای دارد این با آن من لحظهای به نظرم). تواناییهایی را که به نحوی با کلیت سروکار دارند روزبهروز بیشتر از دست میدهم. تشخیص وزن شعر برایم سختتر میشود. کلی نگاه کردن، روند پیدا کردن، مدل کلی کشف کردن، بحث کردن هی بیشتر برایم ناممکن میشود.
مهی که دور سرم را گرفته غلیظتر شده. یک حالت گیجی دائمی دارم توی سرم؛ مثل وقتهایی که عطسه توی سر آدم گیر کرده. چیزهای اطراف وضوح و شفافیتشان را بیشتر از دست میدهند و دور میشوند؛ مثل صداها وقتهایی که آدم گوشش گرفته (گوشم خیلی وقت است گرفته و من دارم فکر میکنم آدمی که چند سال باشد گوشش گرفته باشد از کجا میداند که هنوز گوشش گرفته یا نه). انگار یک پوستهای، خیلی نازک مثل پوستههایی که بین لایههای پیاز هست، کشیدهاند دور مغزم. انگار کلاً گیرم انداختهاند توی یک غشاء لاستیکی. هی دست و پا میزنم که پارهاش کنم، کش میآید و پاره نمیشود.
بعد اینطور است که من باورم نمیشود که یک چیزی نشود. یک چیزی این همه نشود. این همه لازم باشد و نشود. این همه آدم بخواهدش و نشود. این قضیه مستقل از وضعیت الآنم همیشه، از بچگی، اعصابم را خرد میکرده. یادم هست بچه که بودم از کارتون آقای سکسکه بدم میآمد. این که یکی دائم سکسکه کند و هیچوقت درست نشود حرصم را درمیآورد. یا مدرسه موشها، این که این یکی دائم سردش باشد و هیچوقت گرم نشود، یا آن یکی گرسنهاش باشد و هیچوقت سیر نشود، عصبیام میکرد.
گمانم همه چیزها توی ذهنم دوری هستند، دایرهاند. یک خط که همینجور برود تا بینهایت را مغزم نمیفهمد. هی همهاش حس میکنم چیزها یکجوریاند که اگر همینطور پیش بروی تویشان باید از آن سرشان سر دربیاوری. مثلاً هی خواب و خوابتر شوم تا یکوقتی یک دفعه بیدار شوم. بعد آنوقت این هی درست نمیشود. اصلاً خیلی واضح است که اینجوری درست نمیشود اوضاع، تازه هی خرابتر هم میشود. هی این پوسته پاره نمیشود و من دارم دیوانه میشوم. تنها کاری که از دستم برمیآید این است که به این تکهاش، به همین نشدنش، هی نشدنش، توجه نکنم تا عصبی نشوم.
یادم است یکی از دوستانم میگفت هر وقت کسی چیز خیلی اغراقآمیزی تعریف میکند مادربزرگش میگوید بابا یک چیزی بگو که اگر ما هم خواستیم دو تا بگذاریم رویش برای یکی تعریف کنیم بشود. حالا من هم این چند روزه هر چقدر میخواهم راجع به این کار اینها یک حرفی بزنم، میبینم فقط همین را میشود بهشان گفت؛ که بابا یک کاری بکنید که اگر ما خواستیم جوک در موردش بسازیم لازم باشد خلاقیتمان را به کار بیاندازیم، نه این که عین امر واقع را بگوییم:
صلاحیت رئیس مجمع تشخیص مصلحت رد شده.
جنتی کسی را به خاطر سنش رد صلاحیت کرده.
کسی که برای ریاست یک قوه پیر است فقط پنج سال از رئیس سه قوه بزرگتر است.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392 ساعت 23:10 شماره پست: 246
به این نتیجه رسیدهام که توبیخ کردن تنها کاری است که بلد است. یا حالا اگر نه به این شدت، اولین و دمدستترین واکنشی است که به ذهنش میرسد در هر موقعیتی نشان بدهد. من به عنوان یک دختر خوب و قدرشناس لابد باید الآن محبتی را که پشت این توبیخهاست ببینم، باید لحنش را از منظورش جدا کنم، باید ممنون شوم. نمیشوم. جدای از این که به نظرم بیتوجیه است که کسی اینطور باشد، بار عصبانیت کهنه شده در طول سالها نمیگذارد این کار را بکنم. نمیخواهم کسی به خاطر محبت به من دعوایم کند. فکرش را که میکنم خیلی چیز ساده و بدیهیای است این. بداهت و سادگیاش بیشتر عصبانیام میکند.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392 ساعت 20:7 شماره پست: 244
ماجرا را داشت تعریف میکرد برایم و من نشسته بودم روی پلههای یخکرده خوابگاه، زیر نگاه دخترها که رد میشدند، و داشتم سعی میکردم از پشت کیفیت بد صدا بفهمم چه میگوید. به آن آخرش که رسید و گفت که صبح بردهاندش بیمارستان روانی، من یک دفعه دیدم ته دلم یکی دارد میگوید خوش به حالش. تعجب کردم. فکر میکردم خوب شدهام دیگر. یعنی فکر میکردم از آن حال فرار-لازمی، استراحت-لازمی درآمدهام که آرزوی خوابیدن توی بیمارستان کنم. شاید هم واقعاً درآمدهام و این آرزو جا مانده ته دلم. مثل جای زخم مثلاً یا مثلاً آرزوی خوردن نوشمک که ته دل آدم بزرگشده مانده باشد.
شب داشتم برای هماتاقیهایم تعریف میکردم و به آن تکه آخرش که رسید، خوش به حالش را هم گفتم. دعوایم کردند که وای این چه حرفی است و چقدر ناشکری و اینها. من سکوت کردم. از یک جایی به بعد را نمیشود توضیح بدهی انگار.
یک حال ناجوری دارم. بیقرارم. مثل آنوقتها که آدم دارد شروع میکند عاشق یکی بشود. که توی روزهایی که مانده تا آنوقت که طرف را دوباره ببیند هی الکی بیقرار است و خودش هم نمیداند چه مرگش است. با این تفاوت که نمیدانم عاشق کی. نزدیکترین کسی که به عنوان معشوقٌعلیه میتوانم پیدا کنم آنقدر بیربط است که خودم شرمنده میشوم.
اصلاً زمان مناسبی نیست الآن برای ناراحتی بیدلیل. دارم به این نتیجه میرسم که مکانیسم دفاعیام است این که قبل از امتحانها یک بهانهای برای بدحالی پیدا کنم و نتوانم درس بخوانم که بعداً بتوانم به خودم بقبولانم اگر درس میخواندم میترکاندم…
جان به جان خودم کنم ناتمامم. انگار یکی را میخواهم که تمامم کند.
حوصله هیچ کاری ندارم. چند ساعتی تا وقتی که بخواهم بخوابم وقت هست که توی این بیوقتی قبل از امتحانها و کوه کارهای همیشه مانده غنیمت است؛ اما دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. یعنی به هر کدام از کارهایم که فکر میکنم میبینم دلم نمیخواهد بنشینم سرشان. دلم میخواست میرفتم قدم میزدم. میرفتم کنار دریاچه (دریاچه هم که نه حالا، استخر) برای پرندهها که چند روز است ندیدهامشان غذا ببرم، جرأت نمیکنم. میترسم مرده آن دوروبر باشد.
از بختیاریهایم توی این دانشگاه یکی این است که طیف وسیع علاقمندانم یک سرش رفتگر اینجاست. میرفتم غذاهای اضافی اتاقمان را میریختم برای اردک و غازهایی که توی دریاچهاند. دفعه پیش که ایستاده بودم غذا خوردنشان را تماشا میکردم لازم دید بیاید خاطرجمعم کند که به اندازه این پرندهها قشنگ هستم. فردایش هم که رفتم آنجا از دور یک جوری نگاهم کرد که یعنی «آها تو همانی». بعدازظهر همان روزش جلوی دانشکده یک نفر ازم پرسید که سلف میروم آیا و بعد که گفتم بله، پرسید غذایمان چیست. فکر کردم میخواهد ببیند غذای دانشگاه امروز چیست. وقتی داشتم میگفتم نمیدانم یک دفعه دیدم همان مردک است. (و از کرامات من این است که اول جواب مردم را میدهم بعد نگاه میکنم ببینم کی هستند. یعنی بیا از من یک چیزی بپرس، من بیاختیار واکنش نشان میدهم، مثل پریدن پای کسی که کوبیده باشند سر زانویش.) وقتی دور میشدم از پشت سرم میپرسید که چطور نمیدانم غذایم چیست؟ و مگر غذا رزرو نکردهام؟ پنجشنبه که باز رفته بودم غذا ببرم برای پرندهها هی نگران بودم که هست آن دوروبرها یا نه. میخواستم مثل همیشه بنشینم کنار دریاچه، دیدم نمیتوانم. یعنی تمام فکرم این بود که حالا پیدایش میشود یا نه، و اینجور آنجا نشستن اعصابم را خرد میکرد. راه که افتادم بیایم دیدم ایستاده از دور نگاهم میکند.
رفتم پیش حراست. گفتم آمدهام از یکی از کارمندهای اینجا شکایت کنم. جریان را گفتم. یک کاغذ داد دستم که بنشین شکایتت را بنویس. گفتم نه ترجیح میدهم مواجههای با این آدم نداشته باشم. گفت صبر کن زنگ بزنم به مسئولش. زنگ زد به کسی که ظاهراً سرنگهبان یا یک همچین چیزی بود. تلفنی ماجرا را برایش گفت و بعد گوشی را داد به من که خودم بگویم. گفتم. پرسید همانجایی هستی که این اتفاق افتاده و طرف هم هست؟ گفتم بله. قرار شد با آن یکیشان بروم یارو را نشان دهم. باز هم تأکید کردم که نمیخواهم با مردک مواجه شوم. از دور نشانش دادم و آمدم توی دفتر حراست منتظر سرنگهبان شدم. آمد. جلوی پایش بلند شدم سلام کردم. یک نگاهی انداخت به سرتاپایم و سری تکان داد. با همکارهایش سلام و احوالپرسی کرد. تمام که شد، برگشت سمت من که سرپا منتظر ایستاده بودم. گوشههای لبش را کشید پایین و سری تکان داد که یعنی «چه میگویی الکی؟» آنقدر ادایش توی ذوقزننده بود که پرسیدم «یعنی چی؟». گفت «میگوید من همچین کاری نکردهام.» گفتم خب معلوم است که همچین حرفی میزند. گفت «من این را میشناسم. اهل این حرفها نیست. نه این هم که بگویم از اینجا میشناسمش ها…» قبلش اصلاً به فکرم هم نمیرسید لازم باشد برای حراست توضیح بدهم که با رفتگر دانشگاه رابطه شخصیای ندارم که بخواهم در موردش دروغ بگویم. دوباره پرسید که دقیقاً این چه کار کرده و برایش توضیح دادم. پرسید که تنها بودهام یا کسی هم همراهم بوده. گفتم که جلوی دانشکده دوستم هم بوده. پرسید که حالا مطمئنم که منظوری داشته؟ جمله اولش را عیناً برایش گفتم و پرسیدم به نظرش این جمله یعنی چه؟ سری تکان داد و گفت حالا ما پیگیری میکنیم. پرسید که دانشجو هستم یا نه. گفتم که هستم. شماره دانشجوییام را پرسید و یادداشت کرد، و بعد اسم فامیلم را و بعد اسم کوچکم را. پرسید که آن روز کلاس داشتهام که آنجا بودهام یا نه. بعد از این که باز هم گفت این میگوید این کار را نکرده، از من پرسید که میخواهم بروم باهاش روبرو کنیم یا نه.
برگشتنه از دست خودم عصبانی بودم که چرا نتوپیدم به مسئول حراست. که نگفتم وقتی نوبت توبیخ دانشجوهاست که چرا مویشان بیرون است و لباسشان فلان است و سر وقت آمدهاند یا نه، یا وقتی که شببهشب یکی را میفرستند سرکشی که ببینند مثل گوسفند توی آغلهایمان هستیم یا نه، توجیهشان این است که والدینمان اینجا بالای سرمان نیستند و اینها مسئول ما هستند، اما وقتی همچین جریانی پیش میآید من یک نفرم و آن رفتگر هم یک نفر (و تازه آن رفتگره هم که آشناست).
حالم بدجور گرفته شده. با خودم قرار گذاشته بودم رخوت که آمد سراغم ننشینم سرجایم. بلند شوم راه بروم. بروم قدم بزنم. جواب هم میداد برایم. همین هم حالا خودش مایه ناراحتی شده برایم. انگار یک عمدی دارند که ببینند راههای تنفس کجاست همانجا را گل بگیرند.
نمیدانم چطور شده که باز هوس کردهام بیایم اینجا بنویسم.
این که خب البته دروغ بیشرمانهای بیش نیست. چون میدانم چطور شده که هوس کردهام بیایم اینجا بنویسم. اینطور شده که دیروز با بچههای ورودیمان یک کمی یلّلی کردهایم و تلّلی. و یلّلی تلّلی در این دانشگاه بر خلاف آن چیزی که به ذهن هر انسان متمدنی در قرن بیستویکم میتواند برسد یک کار عادی پیشپاافتادهای است مثل این که وقتی منتظریم کارشناس گروهمان سر برسد که تاریخ امتحانمان را عوض کنیم، یک کمی با هم حرف بزنیم. حرفهایی که حد واسط حرفهای خیلی جزئیای مثل «چقدر کلاس دکتر فلان خستهکننده است» و حرفهای خیلی کلیای مثل «آیا زمان انتزاع ذهن از عالم خارج است» باشند؛ مثلاً این که «من خواهر ندارم» و «خواهر داشتن خوب است».
و بعدش من با خودم فکر کردهام این بچهها اگر وبلاگ من را میخواندند چه فکری راجع به من میکردند و خودم آمدهام نوشتههای اینجا را خواندهام که ببینم چه فکری راجع به خودم میکنم. و این کاری است که گاهی وقتها که با یک آدم جدیدی آشنا میشوم میکنم. میآیم نوشتههایم را از چشم یک غریبه میخوانم ببینم چطور است (الآن من خیلی دارم ریاضت صادقانه به خودم میدهم که این نکته ضایع را راجع به خودم مینویسم. الآنها دیگر همچین ریاضتهایی را البته کاملاً از سر مازوخیسم آمیخته با صداقت نمیکشم. تا حدی به این خاطر است که به تجربه دیدهام وقتی حس، رفتار، عادت ضایعی از خودت را میگویی ممکن است یک نفر دیگر که او هم همچین کار ضایعی میکند بیاید ببیند و خوشحال شود که در ضایعیاش شریکی دارد. خلاصه ای ضایعان جهان متحد شوید و اینها).
دوست دارم وقتی یکی میشناسدم بیاید نوشتههایم را بخواند. مثلاً انگار که دستاوردهایم باشند اینها. که واقعاً هم برای یکی مثل من هستند. منی که هر وقت میبینم یکی یک کار ملموس، یک کار قابل اشاره را تمام میکند (هر کاری که میخواهد باشد، واقعاً) پر از تعجب و حسرت میشوم که خوش به حالش که عرضهاش را دارد، منی که گاهی وقتها که ماشینها توی خیابان نگه میدارند تا من رد شوم، واقعاً تعجب میکنم از این که من را میبینند، منی که اگر یک لحظه دیگر یک ابر بیاید روی خورشید سایه بیندازد خود سیال لحظه قبلم از دست رفته… برای من، این نوشتهها خیلی چیزهای ثابت و محکم و ملموسیاند. هر بار که بعد از مدت زیادی نوشتههای خودم را میخوانم سر تکان میدهم که «عجب… عجب… آفرین… آفرین… خوشحال به حالش که توانسته بنویسد».
این بار هم همینطور خواندم و همینطور عجب عجب کردم. از همان موقعها که آن بریکداون کذایی داشت شروع میشد خواندم، تا آنجا که اوجش بود، تا آن موقع که کهنه شد و آخر سر زبانم را برید. هی همینطور خواندم و به آن که توانسته بود بنویسد حسادت کردم، همینطور خواندم و حسادت کردم، آنقدر حسادت کردم که آخر دلم خواست دوباره بیایم بنویسم اینجا.
هیچجای دیگری نتوانستم بنویسم جز اینجا. اینجا مثل یک اتاق پر نور دلبازی میماند برایم که تویش مانعی سر راه فکر کردن نیست. مثل یک خلوت پاکی که برای فکر ابعاد سادهای داشته باشد. جاهای دیگر اینطور نیستند برایم. مثل یک زیرزمین تاریکند با سقف کوتاه انگار. نمیدانم چرا اینجا اینطور به نظرم میآید همیشه. شاید خیلی ساده به خاطر رنگ روشن سردرش و خلوتی قالبش باشد. یا شاید به خاطر این که شروعش مال زمانی است که هنوز اینقدر تلخ و مبهم و بیتکیهگاه نشده بودم. و علاوه بر اینها یک بخش خیلی قدیمی دور از دستی هم در من هست که خیلی صمیمانه باور دارد هر جای دیگری که شروع کنم از این بعد برای نوشتن، عقیم میماند چون بر خلاف اینجا، انّه بسم اللّه الرحمن الرحیم نیست (خیلی هم ضایع و هر کسی کو دور ماند از اصل خویش و اینها).
حالا البته اینجا هم که معلوم نیست دوباره بتوانم بنویسم که.
کاچیِ به از هیچی٬ و ما که روزهدارانه لب میگزیم٬ خــعلی با تقوا
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391 ساعت 12:55 شماره پست: 264
زندگیام٬ بیاغراق٬ یک تهی بزرگ است. یک خانه بیاثاث. (اشتباهی اول تایپ کردم بیاساس. آقا فروید؟) یک اتاق بزرگ که اولین چیزی که تویش چشم آدم را میگیرد خالی بودنش است. بعد آنوقت توی همچین جایی یک صدای کوچک که بلند شود هزار بار پژواک میکند٬ هزار بار میرود و برمیگردد. بایست وسط اتاق بگو آخ٬ آخت میرود هزار بار خودش را میکوبد به در و دیوار و آخ آنها را هم درمیآورد.
و اینطوری میشود که یک چیزی هم که میدانی مهم نیست هی توی ذهنت بزرگ میشود. هی میبینی مغزت دستبردارش نیست از بس هی دوروبرش میچرخد٬ هی براندازش میکند٬ هی دقیق میشود تویش. انگار که آدم مجبور شده باشد دو سه ساعت بنشیند زل بزند به میز روبرویش و آنوقت یک مگس بیاید بنشیند روی میز٬ و آدم حریصانه بکاودش از سر بیکاری.
البته خدا به سر شاهد است که قصدم این نبود که جوانک را – که لابد افگار است الآن به خاطر این که راندهامش و اصلاً راندهامش اول کاری برای این که بیشتر از این افگار نشود الکی و خودم ماندهام این دو سه روز افگارتر و پریشانتر – به مگس تشبیه کنم. فقط میخواهم یک جایی ثبت کرده باشم که خودم حواسم هست که این همه پریشانی برای چیست. که این همه بروبیا که راه میاندازم وقتی هر ناخواندهای از سردر این خانه میگذرد٬ نه از مهماننوازی صاحبخانه است٬ نه از کرامت مهمان٬ از حقارت خانه است. وقتی توی بساطت فقط هیچی داشته باشی٬ کاچی بهترین است…
و خب٬ صد البته باید ایمان آورد به اصالت قابل احترام گرسنگی.
یادم نیست مناسبتش چه بود٬ تولدش شاید٬ به هر حال میخواستم به دوستم هدیه بدهم. فکرش را کرده بودم که یک تخم کوچک فنج را بگذارم توی یک جعبه چوبی٬ همراه یک یادداشت که «تقدیم به تو٬ هزار فنج متولد نشده» (بله. من یکوقتی آدم کمتر ملولی بودم که میتوانست هدیههای جالب بدهد.) آن موقعی بود که فنج داشتم. فنجهایم را اول بهار رها کرده بودم توی پاسیو و رفته بودیم مسافرت؛ و وقتی برگشته بودیم دیدم که تخم گذاشتهاند. شش تا تخم کوچک٬ هر کدام کمی بزرگ از لوبیا. یکی از تخمها جوجه نشد. آن یکی را نگه داشته بودم برای خودم. یادم هست که جادویش افسونم میکرد. (بله من یکوقتی آدم کمتر ملولی بودم که میگذاشتم جادوی چیزها افسونم کند.) فکر آن فنجک خوابیده توی آن تخم و نهصدونودونه بچه متولد نشدهاش سحرم میکرد.
هدیه را ندادم به دوستم. تخمه شکست قبل از آن که بدهمش به او و اصل آن هدیه هم تبدیل شد به یکی از همان امکانهای واقعی نشده. یکی از آن چیزهایی که من دوستشان دارم.
و من کلاً اینجوریم. کلاً اینجوریم. آن امکانهای لاغر لرزان را که جز ذهن من پناهی ندارند دوستتر دارم تا آنها که پشتشان به قدرت واقعیت گرم است. من آن هزار فنج هیچوقت نبوده را بیشتر دوست دارم تا همه آن فنجهایی که زاده شدهاند و پرواز کردهاند و دانه برچیدهاند و جفت گرفتهاند. هر از گاه به هزار بچه به دنیا نیامدهام فکر میکنم که به چاهک فاضلاب واصل شدهاند. از فکر تمام آن دستها که نفشردم و تمام آن رقصها که نرقصیدم و آن بوسهها که نبوسیدم و تمام آن کلمات که نگفتم دلم روشن میشود.
هر بار که کسی میرود٬ دور میشود و گرمای قصهای را که با او میتوانستم داشته باشم عقیم میگذارد٬ و نطفه آن من را که با او میتوانستم باشم در درون خودش حمل میکند٬ من لبخند میزنم. لبخندی که گذشته از باقی چیزها٬ از سر امتنان است. امتنان از این که نماند و من را محکوم نکرد که یکی از آن «من»ها باشم. که یوغ آن «من» جامد سخت را به گردنم نیاویخت و گذاشت در دشت امکانهایم رها باشم برای خودم. چون من محکومم که اگر محکوم شدم به چیزی سرپیچی کنم. من میایستم٬ دور شدن و کوچک شدنش را تماشا میکنم٬ دست تکان میدهم و به آن موجود کوچک تپنده٬ آن امکان نازک بیپناهی فکر میکنم که او در درون من کاشته است…
I like you, although I’ve never seen you
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391 ساعت 12:35 شماره پست: 263
جالب نیست؟ که آدم برود تحقیق کند ببیند نسبش واقعاً به زنی فاحشه در شهر بخارا میرسد؟
Here comes again: A new round of obesessive babbling about my psyche and all
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391 ساعت 12:56 شماره پست: 265
همین الآن یک دفعه متوجه شدم. نشسته بودم پولکهای این شالی را که عمهام برایم از کربلایی٬ جایی سوغات آورده میکندم (تخمین زدم٬ حدود ۳۰۰ تا پولک دارد) و به این وضعیت خیالی آشنا فکر میکردم. این که حس کنم کسی دوستم نداشته٬ گولم زده٬ نامردی کرده در حقم و احساس نارو خوردگی کنم٬ زیاد و احساس عصبانیت کنم٬ وحشتناک و احساس حماقت کنم فوقالعاده.
هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر حساسم در مورد این موقعیت٬ چرا شاخکهایم اینقدر تیزند که شکار کنند این وضعیت را٬ چرا اینقدر غیرعادی عصبانی میشوم در مواجهه باهاش.
امشب که داشتم تکرار خیالی ماجرا را با نقشآفرینی جوانک تصور میکردم٬ مسیر فکرهایم نشانم داد که ماجرا – اقلاْ تا حدودی – از چه قرار است. کوچکترین تقصیری که از طرفم متوجهم شود٬ احساس بیهودگی میکنم بابت آن همه سخت که بر خودم گرفتهام قبلاْ. آنقدر که آزار دادهام خودم را و سرزنش کردهام خودم را و مقصر دانستهام خودم را برای چیزهایی که حق هر کسی است و من به خاطر یک احساس گناه همیشگی خودم را لایقش نمیدیدهام. انگار که تلنگری از کسی بخوری و هوار بکشی سرش که «من را؟! من را که این همه به خاطر تو خودم را شلاق زدهام؟!» در صورتی که آن شلاقها را به خاطر او نزدهای؛ به خاطر ارضاء خودت زدهای.
و به همین سادگی٬ خانم منصف اخلاقی همیشه-دیگران-را-مراعاتکن انتقام کار خودش را از دیگران میگیرد. خیلی معصومانه و حقبهجانب.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ساعت 16:48 شماره پست: 239
ما چون ز دری پای کشـیدیم، کشــیدیم امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم، پریدیـم
رم دادن صــیـد خود از آغـــاز غـلط بـود حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم
خیلی سخت است که ببینی هر چه رشتهای پنبه شده. گیرم خودت بارها در خیال این رشتهها را گرفته باشی و به زور آنقدر کشیده باشی که هم دستهای خودت را خون بیاندازند، هم آخر سر گسسته شوند. ولی با این حال، آن لحظهای که تودههای بیشکل پنبه را میبینی که لخت و ساکن، پیش پایت، پهن شدهاند… سخت است.
کسی که مدام خواهان ترقی است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظدار ساختمان هم دچار سرگیجه میشویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را به سوی خود جلب میکند و تمایل به سقوط – که لحظهای بعد با ترس در برابرش مقاومت میکنیم – سراسر وجود ما را فرامیگیرد.
صف زنان در کنار استخر، اجساد داخل ارابه متوفیات – که از مرگ ترزا، مانند مرگ خودشان، ابراز شادمانی میکنند – به منزله «آنپایین»، فضای خالی زیر پا، است که او را میترساند. جایی که از آن یک بار فرار کرده ولی به گونهای مرموز دوباره به سوی آن کشیده میشود. سرگیجه ترزا از شنیدن آوایی بسیار شیرین (تقریباً شاد) برای چشم پوشیدن از سرنوشت و روح خویش ناشی میشود. این آوای همبستگی اشخاص خشن است. در لحظههایی که احساس ضعف میکند او مایل است تا ارابه مجلل روح را از معبر پیکرش فرابخواند، در میان دوستان مادرش بنشیند و هر وقت هرکدامشان بادی در کنند، بخندد و با آنان دور استخر بگردد و آواز بخواند.
[…]
میتوانم بگویم که سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است. آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمیخواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم میکند. آدمی خود را از ضعف خویشتن سرمست میکند، میخواهد هرچه ضعیفتر شود، میخواهد در وسط خیابان جلوی چشمان همگان در هم فرو ریزد، میخواهد بر زمین بیافتد، و از زمین هم پایینتر برود.
بار هستی، بخش دوم: تن و روان، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور
رقتانگیز. هیچ چیز من را به اندازه این کلمه نترسانده است. حالا ترسم را بو کشیده، مثل سگ هار افتاده دنبالم. من میدوم و او هم دنبالم است. خندهدار است که رقتانگیز بشود برای آدم سگ هار. شده. مرد توی اتوبوس با آن نگاهش افتاده دنبالم (آخ از نگاههایی که توی ذهن من تکرار میشوند، کش میآیند و همه چیز را میپوشانند). من هی تندتر میروم، برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم میبینم دارد میآید. نگاه تضرعآمیزش را دوخته به من و نفسزنان دارد میآید. دست استخوانیاش را دراز میکند سمتم. من لبه دامنم را میدزدم و توی دلم احساس گناه میکنم که چرا چندشم میشود.
آنها که نوشتند
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ساعت 12:24 شماره پست: 233
پینوشت: من حافظهام را هم دارم نابود میکنم.
سپری شدن
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 ساعت 19:14 شماره پست: 231
من، باید
(هزار مرتبه تکرار کن: باید، باید، باید…)
از این پلکان گمشده در تاریکی
پایین روم
و قوت گامهایم را
آوار پله قبلی
فریاد خواهد کرد
هنوز قرص درستو حسابی پایین نرفته که بگویم مواد شیمیاییاش با بدنم نمیسازد؛ دلپیچهام شروع میشود. یک خرده بعدش هر چه خوردهام را مرور میکنم، تا برسم به همان لیوان آبی که قرص را همراهش خورده بودم. تا همهاش را برنگردانم دلم آرام نمیگیرد. به خودم فحش میدهم. که احمق این آسانترین راه بود و اگر در مقابل این، اینجور مقاومت میکنی، پوستت کنده است. راه میروم توی خانه و هی میگویم پوستت کنده است، پوستت کنده است، با غیظ. و راستش ترسیدهام. مثل سگ. قید مناسب اینجا مثل سگ است. (و من آدمی هستم که قیدهای مناسب را به کار میبرد.)
بدن لجباز خیرهسری دارم. بدن؟ روح؟ خود؟ هرچه! حضرت ملوکانهاش دارو نمیپسندد، اصلاً امر کرده هر دست یاریدهندهای را باید گاز گرفت و ظاهراً همه باید کاملاً مفهوم شود برایشان که امر امر اوست. تا همین چند وقت پیش خودم خوشم میآمد از سرکشی و حرفگوشنکنیاش. حالا؟ خسته شدهام. فقط میخواهم بس شود. حوصلهام سر رفته. اما نمیشود. چیزی در من است که با من سر جنگ دارد. نمیدانم چه مرگش است. میخواهد نابودم کند شاید. حرف ندارم بکند. فقط زودتر.
من دلم میخواهد یکی بغلم کند. من را که دارم مشت و لگد میزنم، فریاد میکشم و وحشیگری میکنم، سفت و محکم بغل کند. دست و پایم را سفت بگیرد و نگذارد تکان بخورم، سرم را یکجوری نگه دارد که نتوانم گاز بگیرم. من تقلا کنم، زور بزنم که کتکش بزنم و نتوانم. آنقدر زور بزنم که رمق برایم نماند، حتی نا برایم نماند که دیگر منقبض نگه دارم عضلاتم را، شل شوم، وابروم، خوابم ببرد… بیدار شوم ببینم صدای تلألؤ آفتاب میآید توی جوی آب.
دلم میخواست بچه که بودم یکی این تست مارشملو را رویم انجام میداد. بعد من با شناخت واثقی که از خودم دارم میدانم که هر ده تا انگشتم را با هم گاز میگرفتم که مبادا بروند سمت مارشملو. بعد از نیمساعت آزمایشگر میآمد و یک مارشملوی دیگر بهم میداد و میگفت اگر نیمساعت دیگر هم صبر کنم، چهار تا بهم میدهد. بعد نیمساعت میآمد و وعده هشت تا میداد، بعد شانزده تا، بعد سیودو تا و الخ. بعد من ضمن یاد گرفتن تصاعد هندسی، از گرسنگی و انتظار تلف میشدم؛ همان موقع میمردم و کار به اینجا نمیرسید. آنوقت چون در اوج پاکی و معصومیت هم مرحوم شده بودم، خداوند تبارک و تعالی تبدیلم میکرد به یک فرشته کوچولوی دوستداشتنی. میرفتم مینشستم روی شانه بچههای کوچک، پاهایم را تاب میدادم و در گوششان میگفتم مارشملویشان را بخورند و حالش را ببرند.
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم، ولی
هر بار
دیر بود…
چهار پنج سال پیش بود که این هی تکرار میشد توی سرم. خودم را باهاش دلداری میدادم بابت دست روی دست گذاشتنم و هیچ کار نکردنم. آن موقع اما ته دلم یک امیدی بود همیشه، که دیر نیست. که یک روزی میرسد که معلوم میشود که دیر نبوده این همه وقت. الآن اما میفهمم که دیگر دیر است. دیگر خیلی دیر است.
اینطور موجودیام
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 17:58 شماره پست: 224
«من فقط راستش را نگفتم» یا «من فقط حقیقت کامل را نگفتم». از این جملهها و از آن دسته آدمها که به این جملهها زیاد نیاز پیدا میکنند، بدم میآید. اگر بدی دروغ گفتن به فریب دادن دیگران و به ایجاد کردن تصور خلاف واقعی در ذهن دیگران است، اینها هم همان بدی را تولید میکنند. با این تفاوت که به خاطر غرورشان، یا بزدلیشان، نمیخواهند مسئولیت دروغ گفتن را هم قبول کنند.
آنها را که رکوراست دروغ میگویند ترجیح میدهم. احتمالاً آدمهای جالبتری باشند، حداقل اگر صادق نیستند.
مثل گرگی که از بچگی با گوسفندها بزرگ شده باشد و حالا از دندانهای تیز خودش بترسد، دوست دارم بروم، دور شوم، نابود شوم.
اعترافات
+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390 ساعت 22:27 شماره پست: 221
خودنویسم نیست. اعصابم خرد شده. دارم دربهدر دنبالش میگردم و پیدایش نمیکنم. حالا کار واجبیش هم ندارم ها، ولی قضیه این است که این چند وقته پنجاه مرتبه توی خیالم خودنویسه را برداشتهام، یک فشنگ نوی جوهر گذاشتهام تویش و شروع کردهام توی دفتر جلد چرمیه نوشتن. هر بار هم که خواستهام خیالم را عملی کنم دیدهام نمیتوانم، یا نمیخواهم، یا هر چه… به هر حال خودنویس لازمم نشده.
حالا هم نمیخواهم بنویسم، ولی نمیتوانم تحمل کنم که خودنویسه نیست. همینطورم من؛ ممکن است نخواهم چیزی را داشته باشم، ولی میخواهم اگر خواستم بشود. اینطور نباشد، این آزادی را نداشته باشم، کفری میشوم. اصلاً همین که بفهمم نمیشود، میخواهم آن چیز را.
خودنویسم کجاست؟
کشفیات
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ساعت 20:7 شماره پست: 219
آن روز که مرد آمد، من هشت سالم بود؛ همان مرد که چشمها و چانهاش شبیه مامان بود. مامان با همکارش از اداره آمده بود مدرسه دنبالم. نزدیک خانه که رسیده بودیم داشت دعوایم میکرد که چرا به همکارش سلام نکردهام. من لب ورچیده بودم. داشتم لبهایم را فشار میدادم به هم که اشکهایم نریزد. دستم که توی دستش بود را فشار میدادم. یک جور بیاختیاری، انگار که اگر خوب فشار بدهم بس میکند. داشتم به چکمههایم نگاه میکردم و دستهایش را فشار میدادم همینطور. بعد مامان دستهایش یخ کرده بود. ایستاده بود. من سرم را برده بودم بالا نگاهش کرده بودم، دیده بودم نگاهش مات جایی شده. همانجا که مرد – که چشمها و چانهاش شبیه مامان بود – ایستاده بود.
پسرعموی مامان بود. خودش گفت. آمده بود توی خانه، نشسته بود و همینطور تعریف کرده بود. گفته بود رد مامان را از بهزیستی گرفته. گفته بود عمویش گفته میخواهد بچهاش را ببیند آخر عمری. گفته بود پیرمرد نیامده قشلاق، نشسته توی چادرش چشمبهراه. مامان لامتاکام حرف نزده بود. توی آشپزخانه همینطور میوهها را شسته بود و خشک کرده بود و گذاشته بود توی ظرف. هی همینطور سیب چیده بود توی ظرف و گوش داده بود. مرد حوصلهاش سر رفته بود، آمده بود دم آشپزخانه از مامان پرسیده بود که نمیخواهد حرفی بزند.
مامان سرش را آورد بالا. نگاهش مات بود، دهنش باز، صورتش میان مقنعه سرمهای سفید. یک کوه سیب توی ظرف بود. زل زد به چشمهای مرد. مرد گفت «بریم؟» ظرف میوه از دست مامان افتاد.
مرد سرش را داده بود عقب، خندیده بود و من ردیف دندانهایش را دیده بودم و بعد رفته بود. مامان تا شبش حرف نزده بود. نشسته بود مات روبرویش شده بود. توی آشپزخانه نشسته بود مات روبرویش شده بود. توی هال نشسته بود مات روبرویش شده بود. توی اتاقش نشسته بود مات روبرویش شده بود. بابا رفته بود زده بود به در اتاق که مگر نمیخواهد بیاید بیرون، که عروسی دیر میشد ها. مامان آمد بیرون. لباس قرمز پوشیده بود. بابا گفت «بریم؟» مامان قهقهه زده بود و رفته بودیم. وسط عروسی مامان رفته بود.
هفت سال بعدش آمد. من ایستاده بودم توی آینه خودم را نگاه میکردم. چشمها و چانهام را نگاه میکردم که شبیه مامان نبود. کوبیده بودند به در. رفته بودم در را باز کرده بودم و مامان بود.
گفت «بچهجان بابات خانه ست؟» آمد تو. به من گفت بچهجان. سه تا بچه دنبالش بودند. چشمها و چانهشان شبیه مامان بود. به بزرگهشان سلام کردم، جواب نداد. آمدند تو. از پشت سرشان نگاه کردم، مرد ایستاده بود توی کوچه.
مامان ماست آورده بود. کشک آورده بود. پنیر آورده بود. گذاشته بود روی پیشخوان آشپزخانه، خندهاش را گزیده بود و گفته بود ناقابل است. نگاه کرده بود همه جای خانه و دیده بود همان است که قبلاً بوده. بچههایش با چشمهای گشادشده رفته بودند اینور و آنور را سرک کشیده بودند. مامان احوال بابام را پرسیده بود و من داشتم زور میزدم که زبانم را تکان بدهم توی دهانم.
مرد حوصلهاش سر رفت. آمد تو. به مامان گفت «بریم؟» جفتشان خندیدند. رفتند.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت 18:7 شماره پست: 217
همه آرزویم برگشتن است. برگشتن خودم به جایی یا برگشتن کسی به من. و این چیز سخت مبهمی است وقتی آن سرزمینی را که قبلاً در آن بودهای فراموش کرده باشی و فقط خاطره محوی برایت مانده باشد، یا این که سرزمینی باشی منتظر گمشدهای که پاک یادت رفته چطور بود. هی همینطور تکرار میکنم برگشتن، برگشتن، چون میدانم اینجا جای من نیست یا این که میدانم در من خالیای هست که باید پر شود.
گاهی وقتها اما شک میکنم که میخواهم برگردم یا نه. وقتهایی که چیزهای گنگی خاطرم میآید از آنوقتها که بودم، آنوقتها که انگار چیزها سرجایش بود، آنوقتها که جایی خالی نبود. و شک میکنم که طاقت میآورم یا نه. طاقت آن احساسات شدید را دارم دوباره یا نه. آن احساسات بیچارهکننده. آن وحشیهایی که جثه من برایشان زیادی کوچک بود.
و گیرم که طاقتشان را داشته باشم، میتوانم با این زندگی روبهرو شوم که در غیابم برای خودم درست کردهام؟ قدرتش را دارم که اگر لازم شد لگد بزنم زیرش؟ یا فشار همین دوباره خردم میکند؟ مثل کسی که عاشق دختری است که عصرها روی تپه آنوری چوپانی میکند و وقتی از سربازی برمیگردد میبیند زن برادر مردهاش را برایش گرفتهاند.
این ترسها سستم میکنند.
حالا تو بیا هی با خودت فکر کن که مشکل از زخمه بود، وگرنه آن ضربه که چیزی نبود، به پای سالم میخورد چیزی میشد مگر؟ و یادت برود که اگر آن ضربه نبود، زخمه شاید جوش میخورد و خوب میشد. یا هی بگو که تقصیر ضربههه بود و اگر آن نبود، زخمه درمان میشد و جایش هم نمیماند. و به روی خودت نیاور که زخمه ممکن بود بعداً خودش سر باز کند و زمینگیرت کند…
حالا اصلاً اینها چه مهم است؟ با این پا دیگر نمیشود دوید که.
گاهی وقتها، توی اینجور مواقع که از بیرون خودم را نگاه میکنم، به چشم خودم یک وسواسی دیوانه کجخلق میرسم که همه راهها را به درونش بسته. و میترسم از خودم. مثل شهری که در حال جنگ باشد و راههای مهمّاترسانی هم بسته شده باشد، یا مثل «عراق».
بچه که بودیم، بعضی وقتها که دایی کوچیکه از یکی عصبانی میشد و پشتبندش با بقیه هم درمیافتاد، همه – و این از ابداعات پدربزرگم بود – صدایش میکردند «عراق!». وجهشبهش هم درافتادن عراق با همه طرفها – ایران و آمریکا و کویت و … – بود. بچه بیچاره عصبیتر میشد و کلافه.
تا به حال لحظات خیانت، او را به هیجان میآورد و از تصور راه جدیدی که باز میشد و از ماجرای همیشه تازه خیانت – که در پایان سفر انتظارش را میکشید – احساس شعف میکرد. اما اگر سفر پایان میپذیرفت واقعاً چه اتفاقی روی میداد؟ میتوان به پدر و مادر، به همسر، به عشق و به وطن خیانت کرد، اما زمانی که دیگر نه پدر و مادر، نه شوهر، نه عشقی و نه وطنی باقی بماند، به چه چیز میتوان خیانت کرد.
سابینا در اطراف خود احساس خلاء میکرد. و اگر این خلاء غایت تمام خیانتهایش بود، آنگاه چه میشد؟»
بارهستی، میلان کوندرا، ترجمه دکتر پرویز همایونپور، صفحات 152و 153
من همیشه از قصهها خوشم آمده. آدم تنبلی هم بودهام همیشه. از احمق به نظر رسیدن هم ترسیدهام همیشه.
بیربطیات – از پشت باد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ساعت 0:11 شماره پست: 210
[…]
… اگر شخص عصبی از تیپی باشد که از زور و فشار و اجبار و تحمیل و مداخله بیزار است و بدش میآید، رفتاری میکند بر خلاف توقعات دیگران. یعنی هر توقعی را نوعی فشار و تحمیل احساس مینماید و نوعی عکسالعمل دفاعی در مقابل آن به خود میگیرد. هدیه عید نمیدهد، چون چیزی است که از او انتظار دارند. از نوشتن جواب نامه، از حاضر شدن به موقع در اداره، از همه اینها طفره میرود و آنها را فراموش میکند. زیرا اینها چیزهایی است که از او انتظار دارند…»
عصبیت و رشد آدمی، کارن هورنای، ترجمه محمدجعفر مصفا، صفحات 73 و 74
پینوشت: جا داره به نوبه خودم از کلمه بیریشه «تعکیس» عذرخواهی کنم. همون فرافکنی منظور بوده.
گاهی که به علت عدم اطاعت از یک دیکتاتور درونی، حالتهای منفی از قبیل ترس و اضطراب و ناامیدی و بیچارگی در ما ایجاد میشود، یک دیکتاتور دیگر و یا یک «باید» دیگر فوراً دخالت میکند و نمیگذارد حالت و احساس منفی خود را با صراحت حس کنیم. مثلاً شخصی به حکم «باید» از خودش انتظار دارد که همه چیز بداند. در جمعی مورد سؤالی قرار میگیرد که جوابش را بلد نیست. دچار اضطراب، یأس، احساس حقارت و بیارزشی میگردد. در این موقع یک دیکتاتور دیگر به او میگوید: «تو باید به قدری منطقی، قوی و تحملپذیر باشی که هیچ چیز ناراحت و مأیوس و مضطربت نکند.» به این طریق شخص ناراحتیهای خود را در عمق نگه میدارد. گاهی هم به وسایل دیگری از قبیل الکل، مواد مخدر، یا درگیری به کارهای شهوی سعی میکند احساسات آزاردهنده خود را کرخت و نامحسوس نماید. […]
به علت ترس از همین تنبیهات و شکنجههاست که شخص خود را مجبور به اطاعت از اوامر دیکتاتورهای درونی میبیند. یعنی از ترس این که مبادا گرفتار شلاق و عذاب عناد به خود، تحقیر و سرزنش خود، اضطراب، احساس بیچارگی و پشیمانی شود، علیرغم میل واقعی خود را مجبور به تبعیت از آنها میبیند. تا زمانی که اطاعت کند و احساسات و رفتارهایش را با اوامر دیکتاتورها تطبیق دهد، یک تعادل سطحی و کجدار و مریز دارد. ولی بسیار اتفاق میافتد که اوامر این دیکتاتورها ضد و نقیض است. در اینجاست که به کلی مستأصل و درمانده میشود. درست مثل نوکری که چندین ارباب پرقدرت و جابر دارد که هر یک به او امر و فرمانی میدهد که خلاف بقیه است…»
عصبیت و رشد آدمی، کارن هورنای، ترجمه محمدجعفر مصفا، صفحات 67 و 68
«…اولین حالت و صفتی که خود به خود در وی ایجاد میگردد، این است که مجبور میشود خود را در هر زمینهای و از هر لحاظ کامل و بیعیب و نقص گرداند. چون «خود ایدهآلی» کامل و بیعیب و نقص است، شخص هم باید سعی کند تا خود را مطابق آن بسازد. نتیجتاً رفتهرفته این احتیاج مبرم و اجباری هم در او ایجاد میشود که «باید» هر صفتی که را که به کامل شدن او کمک میکند در خودش ایجاد نماید و بپروراند؛ و از هر چیزی که به «کامل بودن» او لطمه میزند اجتناب ورزد.
دومین صفتی که در شخص ایجاد میشود و وسیلهای میگردد برای کسب عظمت، عطش جاهطلبی شدید است. عطش جاهطلبی و برتر شدن در هر زمینهای به طور کلی در شخص عصبی ایجاد میگردد، ولی عملاً بیشتر در قسمتهایی مشهود است که بنا به موقعیت و سن و سال شخص حصول به آنها عملیتر و آسانتر میباشد. بنابراین با تغییر محیط و موقعیت و سن و سال، نوع این جاهطلبیها هم عوض میشود. مثلاً در مدرسه کودک احتیاج دارد به این که همیشه نمراتش عالی و ممتاز باشد؛ در سنین بلوغ میل و احتیاجش در این است که با مشهورترین و باپرستیژترین دخترها آشنا باشد. بعداً جاهطلبیاش در زمینه پول و داشتن مقام سیاسی و اجتماعی مشهود میگردد. گاهی این تغییرات موجب میشوند که خود شخص تصور کند عطش جاهطلبیاش از بین رفته. مثلاً شخصی که سابقاً احتیاج داشته به این که در امور ورزش و قهرمانی از همه برتر باشد و حالا جاهطلبیاش به این صورت درآمده که باید پاکیزهترین و مقدسترین افراد باشد، ممکن است فکر کند حالا دیگر جاهطلب نیست. […] این تغییرات حکایت از یک حقیقت دیگر هم میکنند. و آن این است که شخص عصبی حاهطلب به نفس کاری که انجام میدهد چندان علاقهای ندارد…»
عصبیت و رشد آدمی، کارن هورنای، ترجمه محمدجعفر مصفا، صفحه 23
من به جنگ خودم رفتم…
گفت: مگر نارسیس زیبا بود؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 19:40 شماره پست: 203
تفسیر خواب، زیگموند فروید، ترجمه شیوا رویگریان، صفحه 490
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ساعت 21:24 شماره پست: 201
سنگ شده ام
و برای تراشیدن شاعری از سنگ هم
مرد میدان نیستی
سنگ شده ام
و کلاغ ها بر سرم برینند اگر بگذارم
قلب این مجسمه یک بار دیگر بتپد.
لیلا کرد بچه
«یکی از بیماران من میگفت: «هر وقت با همسرم به کوهنوردی میروم دچار اضطراب شدیدی میگردم. قلبم به تپش میافتد، رنگم میپرد، عرق میکنم و دست و پایم شروع میکند به لرزیدن؛ حال آن که در زندگی روزانه و عادی چنین اضطرابی ندارم.» بعد از مقداری تجزیه و تحلیل روحی و آشنایی به زندگی گذشته او، متوجه شدم که این شخص به دلائل خاصی (از جمله این که همسرش یک بار قبلاٌ خواستگاری او را رد کرده و به نامزدی شخص دیگری در آمده است، و بعد از جدایی از آن شخص، با اکراه به ازدواج با شوهر فعلی خود تن درداده است) نفرت شدیدی نسبت به او در عمق وجودش نهفته است و خود او به دلائلی چند از وجود چنین نفرتی بیخبر است. دلیل اول بیخبریاش این بود که او از همان شروع آشنایی، خود را مردی مهربان، باگذشت، و از همه مهمتر عاشق و مفتون همسر خود نشان داده بود، و بنابراین اکنون نمیتوانست عکس آن را بروز دهد؛ دلیل دیگر این که هماکنون نیز اتکاء و نیاز روانی شدید نسبت به همسر خود داشت. پس احساس این شخص نسبت به همسر خود یک احساس متضاد بود – احساس نفرت و احساس دوستی یا نیاز عصبی.
حالا توجه کنید که چرا این شخص در هنگام کوهنوردی دچار اضطراب و آنگونه حالات عصبی میشده است. او وقتی در ارتفاعات کوه و مخصوصاً نزدیک پرتگاهها قرار میگرفته، به علت فشار نفرت، این فکر از قسمت ناآگاه مغزش خطور میکرده که خوب است همسر خود را به دره پرت کند؛ ولی در همان حال، خود را مواجه با تمایلات و احتیاجات مخالف این میل نیز میدیده، و از برخورد این دو کشش نیرومند، یعنی نفرت و دوستی، دچار حالت اضطراب و ناآرامی میشده است.»
شخصیت عصبی زمانه ما، کارن هورنای، ترجمه محمدجعفر مصفا، صفحات 61 و 62
پینوشت: خیلی از این مثال خوشم اومد.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 ساعت 17:42 شماره پست: 199
زبانم را موش خورده. نصف شب بود. دیدم صدای خرتخرت میآید. بلند شدم، نگاه کردم. دیدم موشه پشتش به من است، دارد زبانم را میجود. برگشت نگاهم کرد. چشمهاش دو تا تیله سیاه بود. فکر کردم الآن میترسد درمیرود؛ نترسید، ایستاد، همانطور نگاهم کرد. فکر کرد الآن میترسانمش، فراریاش میدهم. نکردم، ایستادم، همینطور نگاه کردم. گفتم بخور. یک کم دیگر نگاهم کرد، دوباره شروع کرد گاز زدن.
صبح برگشتم دیدم همه زبانم را خورده. یک تکه کوچک گذاشته بود تهش. یک تکه کوچک دندانزده. باهاش جواب سلام میدهم؛ احوالپرسی میکنم؛ میپرسند چه خبر، میگویم «خبری نیست، سلامتی»؛ ایمیل میزنم به استاد راهنمایم اولش میگویم «دییر داکتر جمالی»، تهش میگویم «ریگاردز»؛ به حرفهای مردم با چرتوپرتهای مناسب جواب میدهم. کسی آشناتر باشد، سکوت میکنم.
روزهایم آرام میگذرد. بیواژه.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390 ساعت 0:33 شماره پست: 197
خود امسالم را – اگرچه ساکت و عبوس و تنگحوصله است، اگرچه دیگر حتی از جا خوش کردن و ماندگار شدن این سکوت هم نمیترسد، اگرچه بیقرار و ناآرام است خیلی وقتها، و اگرچه تهی است از چیزهایی که زمانی دوست میداشتم – دوستتر دارم از سالهای پیش.
گاهی میگویم همین بس باشد شاید.
رنج کشیدن فضیلت نیست.
پینوشت: نمیتوانم باور کنم این را.
خیلی حکیمانه و اینا
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390 ساعت 16:52 شماره پست: 195
تعجب میکنم از مردم که ناراحتند از درو کردن همان چیز که خودشان کاشتهاند.
هر دم دردی از پی دردی ای سال!
با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت
صد سال سیاه برنگردی ای سال
قیصر امینپور
کشفیات
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 10:8 شماره پست: 193
یادم باشد اگر خواستم بگویم، بگویم؛ منتظر پرسش دیگران نباشم. اگر خواستم بخندم، بخندم؛ منتظر نباشم بخندانندم. اگر خواستم فریاد بزنم، بزنم؛ منتظر نباشم کسی بهانه خشم دستم بدهد…
یادم باشد بیتوقعی فراموششدهام را بگردم پیدا کنم. یک جایی همین دوروبرها باید باشد، یک جایی همین گوشه و کنار خانهام.
مترسک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 21:27 شماره پست: 191
خستهام از ایستادن. تنم درد میکند از میکند از خشکی. یکی بیاید پایم را که فرورفته توی قلب زمین رها کند؛ من سبز نمیشوم…
آقا چیز عامهپسند خر است؟ جدی؟ من چرا نمیفهمم؟! اگر یک چیزی یک جوری است که یک عالمه مردم بدون آن که لازم باشد فکر زیادی بکنند، خوششان بیاید، خب لابد یک چیز قشنگ واضح دمدستی داشته دیگر. آدم که سطح سلیقهاش میرود بالا دیگر از آن چیزهای واضح روشن خوشش نمیآید؟ بعد اصلاً مگر قشنگی یک چیزی است که آدم یادش بگیرد، یا تمرینش کند؟ شاید اینطور است که چیزهای عامهپسند اشتباهات رو اعصاب بیشتر هم دارند. ولی همیشه اینطور نیست، بعضی وقتها هم واقعاً خوب و بدون اشکال ساخته شدهاند. مثلاً همین فیلمهای جیمز باند، خب خیلی واضح است که این خیلی خوب و جالب است که یکی خوشتیپ و باهوش و کاردرست باشد و از موقعیتهای خفن هم با موفقیت بیرون بیاید. معلوم است که آدم همراه چنین آدمی شود، لذتبخش است. چرا آدم اگر یک کمی احساس متفکر بودن کرد، نباید لذت ببرد از این؟ شاید اینطور میشود که آدم به نظرش میآید وقتش تلف میشود و چیز جدیدی دستگیرش نمیشود. بعد آنوقت مردم هی همهاش دارند این همه از وقتشان استفاده میکنند؟ و یک وقتی اگر به لذت بردن بگذرد، تلف شده؟ یعنی از یک جایی به بعد اینطور میشود که آدم از کشف نکته و فکر و تجرید لذت میبرد فقط؟ من البته فیلمهای جیمز باند را ندیدهام اصلاً. ولی انگار میگویند اینطورهاست.
توی دفتر مطالعات که باشم، سطح فرهنگی دفتر را قشنگ چند مرتبه نزول میدهم. بچههای دفتر اکثراً بچههای خوب نجیب متینی هستند. معمولاً چیزی وقتی از یک حدی مبتذلتر میشود، شرمنده میشوند و از آن نگاههای نجیب میکنند. من نفس لوامهام در این مورد ساکت است، نشسته یک گوشه خودش هم بشکن میزند. نمیدانم شاید به خاطر تربیت خانوادگی و اینها باشد. من مثلاً در مورد موسیقی کاملاً بیتربیتام. موسیقیهایی که خانواده ما گوش میدادند، ترکیب متنوعی از مجموعههای موسیقی کلاسیک و سنتی و پاپ و راک بود که هیچ عضوی نداشتند. بچه که بودم، تا جایی که یادم هست – به جز نوارهای زبان و سخنرانی– چهار تا نوار کاست داشتیم که اینجا و آنجای خانه گموگور بودند. یک مدتی هم مادرم گذاشته بودشان توی دکور چوبیای که به دیوار زده بود. یکیشان یادم مانده که «کیش مهر» شهرام ناظری بود که آن هم برای من جذابیتی نداشت. در نتیجه چنین تربیت عمیقی، سلیقه موسیقایی من – وقتی خودم رفتهام دنبالش – مثل علف هرز رشد کرده. سلیقهام الآن ترکیبی از شجریان و شهرام شبپره است.
در مورد فیلم اینطور نیست. کیارستمی میدیدیم، مخملباف میدیدیم، حاتمیکیا و مهرجویی میدیدیم و اینها «خوب» بودند. من با سر بالا گرفته و چشمهای تنگشده خانواده را زیر نظر داشتم که بفهمم این «خوب» یعنی چه و اینها کجایشان خوب است. به تدریج یاد گرفتم که فیلمی که پایش کسل شوم، فیلم خوبی است. البته خب گاهی هم اشتباه میکردم. مثلاً یادم هست سر «برج مینو» به اندازه کافی کسل شدم و بعد که از سینما آمدیم بیرون استنتاج کرده بودم که باید احساس خوشآمدگی کنم، ولی بعد فهمیدم که فیلم خوبی نبوده. بدبختی این بود که قاعده مشخص معلومی برای تشخیص این که خوب است از چی خوشم بیاید تشخیص نمیدادم.
حتی در مورد سلیقه برای خرید کفش و لباس هم همینطور. خانواده انگار تفاهم مشترک نامعلومی داشتند در مورد این که چه چیزی قشنگ است. یکیشان که یک چیزی را پشت ویترین نشان میداد، بقیه هم انگار اینطور بود که آن چیز به نظرشان آمده بود. و خب آن چیزی هم که انگشت سعادتبار به سمتش نشانه میرفت، معمولاً با معیارهای معقول سازگار نبود. مثلاً پیراهن تورتوری آستینپفی که دامنش وقتی آدم میچرخید، دورش توی هوا تاب میخورد، امکان نداشت توسط هیأت حاکمه نشان داده شود. یا کفش تقتقی براق قرمز که بدیهتاً چیز خیلی خوبی بود، به دلایل پوشیدهای «اَییی» بود.
بعد از این تلاشهای جانکاه و تقریباً اضطرابآور برای فهم این که چه چیزی را اگر دوست داشته باشم، اشکال ندارد، به تدریج یادم گرفتم – یا سعی کردم یاد بگیرم – برای این که بفهمم چیزی را دوست دارم یا نه، بقیه را نگاه نکنم. بعد خب یک مجموعه زیادی از چیزها هم هست که خوب است و اقلاً یک چیز جالبی تویشان دارد و چیزهایی هم هست که به نظرم به طرز غیرقابل تحملی بد است. چیزهایی که من آنقدر پایشان بیقرار میشوم که معمولی به نظر نمیرسد. معمولاً آنهایی که میخواستهاند خوب و فاخر باشند و در نتیجه خوبیهای اصیل کارهای عامهپسند را ندارند، ولی چیزهای خوبی هم از آب درنیامدهاند (اقلاً به مذاق من خوش نمیآیند). مثلاً سر «آسمان پاک» مهرجویی چند بار صندلیام را نگاه کرده باشم دنبال پونز و میخ خوب است؟
خب دیگر همه هدفم این بود که به آسمان پاک یک فحشی بدهم. حاصل شد. خداحافظ. (وسط نوشتههایم میمانم تازگیها.)
در حسرت بوهای از دست رفته
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389 ساعت 21:56 شماره پست: 189
امروز عصر بدجوری احساس تنهایی و اضطراب میکردم. از آن حالهای معمول نبود که این روزها دیگر بلد شدهام نترسم ازشان و بدانم که حق دارم که اینجور شوم و بدانم که باید صبر داشته باشم در برابرشان و حتی گاهی بلدم چطور بگذرانمشان. نمیگذشت. هر کار میکردم خوب نمیشد. گفتم شاید به خاطر این است که باید برای فردا کاری میکردم و نکردهام، به آن خاطر نبود. گفتم شاید شک و تردیدها و نمیدانمهای معمول است، به خاطر آن زمین سفتی که همیشه میگردم دنبالش که بایستم رویش و نیست. نشستم بهشان فکر کردم، حالم بدتر شد، دلتنگتر شدم، ولی بدحالیام به آن خاطر نبود. یک جور غربت زیاد وحشی بود، یک بیگانگی دلهرهآور، یک حجم بزرگ حسرت و بغض، همراه با لرزش دل و اشتیاق، با یک جور حس خنکی و سفیدی… بعد یک دفعه دستگیرم شد قضیه چه بوده.
قضیه این بوده که امروز رفته بودم حمام، در شامپو بدن داو را بعد از مدتها باز کرده بودم و استفاده کرده بودمش. همین. من بویش را از وقتی که کرم بدن داوم تمام شده بود و حوصله نکرده بودم یکی دیگر بخرم، از خاطر برده بودم. و این بو برای من یادآور روزهایی است که با آن حسها گذشته. حالا خیلی ساده، یک همچین چیز نامرئی کوچکی میتواند موهایم را چنگ بزند، بیاختیار و حتی اطلاع من، بکشاندم بین همان روزها و حسها دوباره و من را بترساند از بوها و مزهها و جاها.
چرا آدم کمتر از آن الکی است که باید باشد؟ چرا گاهی که آدم حواسش هم نیست اصلاً، دست سمج بویی، تصویری، آهنگی پیدا میشود که از گذشته دراز شده سمتش؟ و تا آدم را کمی بیرمق دید، میآید گلویش را فشار میدهد؟ چرا چیزها ثبت میشوند؟ چیزهایی که خواستهای بکنیشان بندازیشان دور، به سادگی، چرا توی چیزهای به این کوچکی جا میشوند؟ چرا آدم اینقدر کم الکی است؟
پینوشت: نمیدانم، شاید بد هم نباشد…
یک بخش خوبی از اوقاتم صرف کلنجار رفتن با خودم میشود که فلان خباثت آشکار را بکنم یا نه، فلان کنایه زهردار را که دارد مغزم را سوراخ میکند که بیاید بیرون، بگویم یا نه. موفق بشوم جلوی خودم را بگیرم یا نه، خسته میشوم. بعد در اوج خستگی میآیم لگدی حواله خود زمینافتادهام میکنم که میبینی چه پست شدهای؟
چرا اینطور شدهام؟ چرا اینطور شده همه چیز؟ احساس میکنم یک سری مرزهای محکمی را شکستهام و رد کردهام و حالا برگشتن پشت آن مرزها صد برابر سختم شده.
حسب حال
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ساعت 11:3 شماره پست: 187
حالا چه شد که یادش افتادم؟ اینجور که آقا ابی داشتند میفرمودند «شب به اون چشمات خواب نرسه/ به تو میخوام مهتاب نرسه/ بریم اونجاااا، اونجا که دیگه/ به تو دست آفتاب نرسه». بعد من داشتم فکر میکردم اگر یکی اینها را خطاب به من بگوید من چه حسی پیدا میکنم (بعله. من یک دختر نارسیسیست با رسوبات غلیظ سنتهای جامعه مردسالار کثیف جزگرفته هستم که ترانهها را خطاب به خودم میشنوم. چی فکر کردید؟). بعد خب طبعاً من اگر کسی حرفی بزند که از حرفش احساس کنم ممکن است یک وقتی بخواهد حرفهایی بزند که بوهایی شبیه این ازشان به مشام برسد، چنان عصبانی میشوم و رم میکنم که مثل گورخر شروع میکنم به لگدپرانی. تا اینجایش مشکل خاصی نیست. قضیه خدا و خرما از اینجا شروع میشود که من در عین این که اینجورم، این شعره به نظرم خیلی قشنگ است و خوشم میآید و خب چون احساس میکنم باید هر چه خوب است را داشته باشم، احساس میکنم که دلم میخواهد. بعد از اینجور چیزها زیاد هست، که من در اصل نمیخواهمشان، ولی چون به نظرم قشنگند و یک رگههایی از خوبی دارند، حرص دارم که داشته باشمشان. بغض میکنم که میخواهمشان و چرا ندارمشان. آنوقت اینجوری است که این قضیه خدا و خرما هم که توی کتم نمیرود، احساس میکنم یک مشکلی این بین هست. احساس میکنم یک جایی کوتاهیای شده که همه چیزهای خوب جمع نیستند دوروبرم. به نظرم میرسد یک جهان ممکنی هست که تویش همه اینها با هم باشند و ترجیح میدهم زندگیام را تا زمان ورود به آن جهان به تعویق بیاندازم.
و بعد یک چیز دیگر هم که فهمیدهام این که چقدر استعداد دارم که یک دفعه هر چه را که قبول دارم و به نظرم درست است و تا به حال انتخاب کردهام که بخواهم، بگذارم و بروم دنبال آنچیزهایی که نمیشده داشته باشمشان چون نخواسته بودم. یعنی یک دفعه ممکن است همه چیزم را ول کنم بروم شروع کنم یک جایی با این آهنگ «شب به اون چشمات خواب نرسه» برقصم (آهنگش خوب است برای رقصیدن). و خب این خیلی چیز وحشتناکی است که یکی میتواند در مورد خودش بفهمد.
پینوشت: اخیراً عذابوجدان میگیرم موقع نوشتن – که نه، موقع گذاشتن نوشتههایم توی وبلاگ. یکی توی دلم بهم میتوپد که آخر به مردم چه ربطی دارد که تو هی به خودت گیر میدهی، چیزهای جورواجور بیاهمیت از توی دلت میکشی بیرون؟ بعد هم قیافه یک سری آدم بیحوصلهی «اَه بابا، بازم این…» میآید جلوی چشمم. در راستای افزایش اعتماد به نفس و اینها دارم خودم را مجبور میکنم که شانه بالا بیاندازم و بگویم مجبورشان که نمیکنم، نخواستند ببندند پنجره را.
پیِ پینوشت: میبینید؟ اگر آدم از اول از خودش و نوشتههایش خوشش بیاید، مجبور نیست برای تصور خیالی از مردم شانه بالا بیاندازد.
الهی مار هندی بزایی گلین
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 ساعت 14:26 شماره پست: 185
این بود که اگر هم میخواست حالم خوب شود، جلویش را میگرفتم. سعی میکردم همان وسط بمانم که بفهمم چی به چی است، کجاست که درد گرفته حالا. انگار آدم را زخم را که میخواهد خوب شود، دوباره بکند که بفهمد چطور خون میآید. اگر بدحالی میخواست برود، من دستش را میگرفتم و به زور نگهش میداشتم که کجا؟! من که هنوز درس نگرفتهام از تو!
گمانم نتیجه این قانونهای خوشبینانه نیمهپرلیوانبین توی ذهن من به عنوان یک تعمیم کلی مانده بود که هر ماجرای بدی که برای آدم پیش میآید برای این است که آدم درسی بگیرد، چیزی بفهمد، استفادهای بکند. این باعث میشد که آن اوایل بخواهم هولهولکی یک چیزی بفهمم و بگویم خب آن چیزی را که باید، فهمیدم، میرود الآن پی کارش؛ آن وقتی که واقعاً هنوز زود بود که خوب شود. و بعد هم این که بعدترها نخواهم بگذارم برود چون به نظرم میرسید درست و حسابی نفهمیدهامش. میخواستم عوضی داشته باشد اذیت شدنم (این لابد به رگوریشه اصفهانیام برمیگردد!). میخواستم یک بینش تازهای، یک سیستم فکری جدیدی برایم پیدا شود بعد از این همه. میخواستم این درد و رنجی که میکشم درد زایش چیزی باشد. یک چیز خوب مشخصی که بگویم بعد از آن دوران به دنیا آمد. میخواستم بعد از تمام شدنش خسته و بیحال دراز بکشم و بچهام هم سرخ و سفید و تپل کنارم باشد و من بیرمق لبخند بزنم به نظارهکنندگان که میبینید چه کردهام؟! نمیخواستم این درد عقیم باشد.
یک جایی بود توی این نمایش «خانمچه و مهتابی» که گلاب آدینه داشت از نازاییاش میگفت. میگفت جوان که بوده یک بار شکمش بالا آمده و بعد از شش هفت ماه دردش گرفته و رفته دکتر و دکتر گفته که حامله نیست، گفته باد پیچیده بوده توی شکمش و بادش هم خالی شده. من نمیخواستم بعد از این درد آن چیزی که میماند فقط خالی شدن بادم باشد. الآن دیگر قبول کردهام. میخواهم دست بزنم به کمرم و بگویم اصلاً من بچهام نمیشود! میخواهم این را بگویم و بروم قربانصدقه بچههای مردم بروم.
امشب مهمان داشتیم. حرف کشید به گربهای که چند سال قبل توی حیاطمان مرده بود. من حالم بد شد. یک گوشه از حیاطمان – آنجا که ماشین را پارک میکنیم – با ایرانیت مسقف شده. یک شبی که طوفان بود، انگار باد یک تکه از ایرانیتها را کنده بوده. گربههه آمده بوده رد شود که افتاده بوده توی آن تکه کنده شده، سرش گیر کرده بوده. تا صبح آنقدر آویزان مانده بوده و تقلا کرده بوده که مرده. یادم هست آن شب را، که صدای باد میآمد و صدای ایرانیتها که چیزی بهشان کوبیده میشد و من فکر میکردم باد است که روی هم میکوبدشان و صدای ناله گربه که من فکر میکردم جایی از باد و باران ترسیده. صبح که رفتم توی حیاط و دیدم مگسها دور بدنش میچرخند ربط همهشان به هم را فهمیدم.
حالم بد شد امشب که یادش افتادم. خیلی بدتر از همان موقع. هی فکرم میرود لای ثانیههای کشدار آن شبی که داشته جان میکنده، لرزان میایستد نگاه میکند. من طاقتم را از دست دادهام برای درد، برای رنج. نمیتوانم ببینم. درد و رنجهای ذهنی و مجرد را چرا، زل میزنم با بیخیالی تماشا میکنم؛ اما درد این همه واقعی، آنقدر که انگار جامد، دردی را که جسمی باشد، نمیتوانم تحمل کنم. وقتی هم که خودم قرار باشد درد جسمانیای تحمل کنم، آنقدر بهش فکر میکنم تا یک مفهوم شود توی ذهنم و بتوانم بگذرانمش. شرح دردهای جسمی بیقرارم میکند. شرح ماوقع بازداشتگاهها را هم که میخوانم بدحال میشوم، مرتعش میشوم، رویم را برمیگردانم سریع (انگار که آنطرف نیستند دیگر!). آن روز توی دانشگاه هم وقتی خونمردگی دست دوستم را که گاردیها توی خیابان کتکش زده بودند دیدم، همینطور شدم. من نمیفهمم، آخر پوست که برای این نیست که خون مرده زیرش جمع شود، پوست که برای تاول زدن نیست، برای دریده شدن نیست، خون که برای بیرون ریختن نیست، استخوان که برای شکستن نیست. این دردها که نباید باشد. یعنی چه درد؟ درد این همه واقعی، درد این همه جسمی. یعنی چه اصلاً؟ دیگر آنقدر متمدن شدهایم که فقط دردهای انتزاعی بماند – یا تولید شود – برایمان. نشدهایم؟
میترسم خوب نشوم دیگر. میترسم یک چیزی لرزان و ترسیده بماند ته جانم.
بیربطیات
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ساعت 14:45 شماره پست: 183
نرفته باز میآیند،
ابرهای سیاه.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389 ساعت 18:4 شماره پست: 181
دلم میخواهد چند ماهی بست بنشینم توی خانهام. تنها. و بعدش یا عاقل درآیم یا دیوانه دیوانه.
و حالا او دو نیمه شده، یک نیمه که سر همه فیلمها تا پفکش تمام میشود از سینما میرود بیرون، و یک نیمه که توی سالن سینما جا مانده و نمیتواند به خودش برگردد.
توی این سالنی که این نیمه او سرگردان است، همیشه فیلمها غمگین تمام میشوند. هیچ کس نمیداند چرا حتی فیلم کمدی هم که نمایش میدهند، مردم با چشم خیس از سینما میروند بیرون. فقط من میدانم، چون آن روز توی سینما کنارش نشسته بودم و حواسم به او بود…
من آشفتگی یک سرزمین را به تو نشان میدهم*
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389 ساعت 11:40 شماره پست: 179
یکی همان موقع بود که توی دانشگاه بسیجیها آمده بودند جمع ما را به هم بریزند. نزدیک ما بودند. داشتند داد میزدند و شعار میدادند، ما هم همینطور. شور برشان داشته بود، چشمهایشان را بسته بودند، بالا و پایین میپریدند و میخواستند ما – فتنهگرها – برویم گم شویم. همان حالتی را داشتند که من را کلافه میکند. حتی توی عزاداریهایشان وقتی میبینم. که احساس میکنم دسترسی ندارم به این آدمی که پیش رویم است، که دلم میخواهد شانهاش را بگیرم تکانش بدهم، مجبورش کنم چشمهایش را باز کند و من را ببیند. نبودند، نمیدیدند، فشار میآوردند. ما هم مقابل فشارشان دست به دست هم دادیم، چشمهایمان را بستیم و شروع کردیم شعار دادن و داد زدن.
من یکباره به خودم گفتم هی نگاه کن! دو دسته دانشجویید، دارید توی صورت هم داد میزنید و با هم دعوا میکنید. نفسهایتان میخورد توی صورت آن یکی و چشمهایتان را بستهاید که هم را نبینید. عربده میکشید سر هم…
و کم هم نبودند آنها. از ما کمتر بودند، ولی نه خیلی. البته، همهشان دانشجو نبودند، از بیرون دانشگاه هم آمده بودند؛ و آنها میتوانستند سازماندهی کنند خودشان را و ما امکانش را نداشتیم؛ آنها برای آمدنشان تشویق میشدند و ما میترسیدیم از آمدن و جمع شدن. ولی باز هم – گیریم اقلیت – اقلیت قابل توجهی بودند. و تازه این توی دانشگاه است، بین دانشجوها که رگوریشه سبزها کلفتتر است؛ اگر کل جامعه را در نظر بگیریم که نسبتشان بیشتر هم میشود.
صحنه دیگر نزدیک میدان آزادی بود، آنجا که از کنار پسر جوانی رد میشدم که گرفته بودندش. ساعتهای قبلش هم فشار زیادی آمده بود بهم. همینطور خشمم آمده بود روی خشم؛ از این که هیچ کار نمیتوانستیم بکنیم. فقط میتوانستیم مثل عابر معمولی توی پیادهرو راه برویم، از کنار ردیف سربازها که زیر نظرمان داشتند. حتی نمیگذاشتند بایستیم یک جا که بخواهیم جمع شویم و گروه شویم و کاری بکنیم. از این که سربازه به خودش جرئت میداد با لحن تحقیرآمیز با من صحبت کند و من حق اعتراض نداشتم. از این که پسرک پانزده، شانزده ساله باتوم دست گرفته بود و جلیقه ارتشی پوشیده بود و مجاز بود اگر دهان من باز شد، من را بزند. از این که نهایت کاری که میتوانستم بکنم این بود که خشمم را بریزم توی نگاهم و زل بزنم به چشمهایشان. از این که سربازه باتومش را میزد به چکمهاش و مردم را برانداز میکرد، انگار اربابی که رعیتش را… اما آن موقع خیلی بد بود، آن موقع که جوانک دستگیر شده را دیدم. نشانده بودندش روی زمین، دستش را پیچانده بودند پشتش و سرش را فشار میدادند پایین. من هیچ کار نمیتوانستم بکنم. در فاصله یک متری من، یک نفر را گرفته بودند و معلوم نبود میبردند چه کارش میکردند و من – «خانوم واینسا!» – باید میگذشتم. احساس کردم وزن همه ستون هوای بالای سرم دارد فشارم میدهد موقع رد شدن.
توی پیادهروی خیابان آزادی خشم داشت با پنج تا انگشتش قلب من را فشار میداد. باز میدیدم که چطور درماندگی و استیصال تبدیل میشود به خشم. و میدیدم خشم که زیاد و زیادتر شود و بماند چطور تبدیل میشود به نفرت. فکرم داشت خودش را میزد به در و دیوار مغزم که راه انتقامی پیدا کند. که بهانهای پیدا کند که خشمش را بریزد بیرون. توی فکرم داشتم عربده میکشیدم و میزدم و میشکستم و خراب میکردم.
این را میگذارم کنار تصویر اولی، نتیجهاش میشود این که من از بخش بزرگی از جامعهام به حد جنون متنفرم. حالا از تکتکشان نه، از توده بیشکل و بیصورتشان. منتظر فرصتی هستم که خشمم را خالی کنم سرشان. شدهام ظرف متحرک خشم، انبار باروت، آماده انفجار. و کم نیستند دوروبرم کسانی که بتوانند منفجرم کنند. و بعید میدانم کم باشند کسانی که مثل منند. آن طرفیها هم لابد یکجورهایی همینطورند. من البته نمیتوانم خودم را بگذارم جایشان و درکشان کنم؛ اما آنها هم لابد پوستهشان کلفتتر میشود و محکمتر میایستند.
من دوست ندارم این وضع را. نه از نظر شخصی، نه اجتماعی. میدانم که این همه نفرت و عصبانیت خرابم میکند، از درون میخوردم. و میدانم جامعهای که آدمهایش اینطور توی ذهنشان همدیگر را بدرند جای خوبی نیست. من دوست ندارم این وضع را. هیچ دوست ندارم این وضع را.
*یک زمانی باستانشناسان یک سری پاپیروس قدیمی پیدا کردهاند که شرح احوال یک دوره هرجومرج توی مصر باستان بوده. این جمله مال آنهاست. «این سرزمین گرفتار هرجومرج است. من آشفتگی یک سرزمین را به تو نشان میدهم… من نشانت میدهم که پسر همچون خصم است و برادر همچون دشمن، و مردی پدرش را میکشد…». آن موقع که این را میخواندم – سیزده چهارده سالم بود گمانم – این جمله «من آشفتگی…» را نمیدانم چرا اینقدر دوست داشتم. از آنها شد که گاهی همینطور بیربط توی سرم تکرار میشوند، یکجورهایی مثل «جاء رجلٌ من اقصی المدینة یسعی».
من
دوهزار کوچه سکوت کردهام
سههزار رود نشستهام
من
هزارها ترانه خستهام
راه کجاست؟
بزرگ نمیشوی بچه؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ساعت 12:16 شماره پست: 177
بعد خوب که ریختوپاش میکردم، یک دفعه نگاه میکردم میدیدم چقدر چیز که باید مرتب کنم و بگذارم سرجایشان! میدیدم حالش را ندارم. به نظرم میرسید چه کار کسلکنندهای است تمیز کردن. نمیدانستم باید از کجا شروع کنم. میدانستم باید از یک جایی باشد، ولی از هر جا میخواستم شروع کنم، به نظرم میآمد قبلش باید یک جای دیگر را تمیز کرده باشم. دلم میخواست ول کنم اتاق را و بروم. بروم بنشینم تلویزیون ببینم یا بروم توی باغچه بازی کنم…
الآن هم همینطور کردهام. دقیقاً همینطور. با مغز و روان و زندگیام. دوست دارم بروم توی باغچه بازی کنم.
حالا این وسط
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 20:41 شماره پست: 175
اشتباه اول را ما کردیم؛ بسیجیها که میخواستند حمله کنند و هل بدهند و جمعیت ما را متفرق کنند، گفتیم ما دخترها برویم آن جلو زنجیره درست کنیم که نکنند.
بسیجیها خواستند بیایند بزنند، ما جلویشان بودیم. شروع کردند شعار دادن که «منافق کم آورده، دخترا رو آورده». گفتم الآن است که تصعید شوم از عصبانیت. همه عصبانیتم را ریختم توی «مرگ بر دیکتاتور». اینوریها شعار دادند «بسیجی بیناموس». بسیجیها شروع کردند هل دادن و خطاب به ما «بیحیا بیحیا» گفتن. اینوریها گفتند «بسیجی حیا کن، دخترا رو رها کن»… من دلم میخواست در دهن همه را گِل بگیرم.
خب البته توده گلی بود که پیرزن تمام زندگیاش را صرفش میکرد. از صبح تا شب مینشست دست میکشید رویش. نوازشش میکرد. یک تکهاش را میتراشید، یک تکه دیگر میگذاشت رویش. عاشق چیزهای رنگی بود. هر چه پیدا میکرد، میآمد فرو میکرد توی توده گِلش…
ولی خب که چه؟ چه فرقی دارد چند سال صرفش شده باشد؟ به هر حال یک توده گل بیشکل بود. روزهای پیرزن دیوانه ارزشی بیشتر از آن بهش میدادند؟ هر جور که حسابش را بکنی، نهایتاً میشود مرا صدا زد توده گل بیشکل خرابکن! نمیشود که بهم گفت قاتل. واقعاً تقصیری متوجه من نیست اگر کسی تمام عمرش را بیهدف صرف چیز بیارزشی میکند. تقصیر متوجه خودش است…
کی؟ پیرزن دیوانه؟ واقعاً میشود مقصرش دانست که تنها علاقه زندگیاش توده گل بیشکلش است؟ نه که نمیشود. و اگر کسی همه عمر و علاقهاش صرف چیزی شود عجیب است اگر بعد از خراب شدنش سر بکوبد به دیوار تا بمیرد؟ نه نیست. پس من پیرزن را کشتهام خیلی ساده…
ولی آخر من فقط یک توده گل بیشکل را خراب کردهام! خب البته کارم اشتباه بود. ولی اشتباهی بزرگتر از اشتباه یک بچه دوازده ساله که میخواهد توجه بچههای دیگر را جلب کند؟ یک توده گل بیشکل. فرض کن به جای این توده گل رفته بودم باغچه زهرا خانم را که خیلی عزیز بود، خراب کرده بودم. اتفاق خاصی میافتاد؟ کسی میمرد بعدش؟…
ولی خب، باغچه برای زهرا خانم آنطور نبود که توده گل برای پیرزن. بخواهم درست مثال بزنم باید بگویم مثلاً میرفتم بچه زهرا خانم را میکشتم…
ولی آخر یک بچه… یک توده گل بیشکل… من فقط یک توده گل بیشکل را خراب کردهام!…
مینشینم هر روز فکر میکنم. صبحها بعد از صبحانه میآیم روی نیمکت باغ مینشینم و فکر میکنم. راه به جایی نمیبرم. بعد که برمیگردم توی اتاقم، از این که آدمیزاد چقدر پست و خبیث میتواند باشد، تعجب میکنم. نمیدانم کیست که میآید این کار را میکند. میآید ملافههایم را گِلی میکند. ملافههایم پر از لکههای گِلاند. هر بار که میروم بیرون در اتاق را قفل میکنم که کسی نیاید. به پرستارها سپردهام کلید اتاقم را به کسی ندهند، مواظب باشند کسی توی اتاقم نیاید. ولی باز که برمیگردم… پرستارها را صدا میکنم که بیایند ببینند، محل نمیگذارند. حتی شاید کار خودشان باشد. خودشان هم قصد آزار دارند. با غذاهایشان! غذاهایی برایم میآورند که تودههای بیشکلی باشند، پوره سیبزمینی، برنج شفته… شبیه توده گل پیرزن درستشان میکنند و میآورند. من نمیفهمم چطور آدمیزاد میتواند لذت ببرد از آزار یک نفر دیگر؟ چرا اقلاً مستقیم نمیآیند حرفش را بزنند باهام؟ چرا مثلاً برنمیگردند توی رویم بگویند قاتل؟ این خباثت موذیانه مخفیانهشان بیشتر از هر چیز دیگری اذیتم میکند. چون میدانند حساس شدهام، میخواهند کاری کنند که خودم آزار بدهم خودم را. چرا آخر؟ طاقتم طاق میشود. میزنم ظرف غذا را خرد میکنم. عربده میکشم سرشان. میآیند آرامبخش تزریق میکنند بهم. میخوابم. خواب میبینم پیرزن میآید، با هم پوره سیبزمینی میخوریم.
بعد از ملخها
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 ساعت 20:35 شماره پست: 173
از خشمهایش میگوید. من چه خوب میفهمم. همه خشمگین میشوند، همه ضربه میخورند، همه در نظر هم لکهدار میشوند، فرق ما چیست با دیگران؟ شاید فراموش نکردنمان. بقیه فراموش میکنند و زندگیشان را میکنند، و بعد یک وقتی روی صندلی روانکاو اگر بنشینند و خشمهای قدیمی تازه شوند و به یاد بیایند، تخلیه میشوند، همین یادآوری و تخلیه کمکشان میکند انگار؛ ما نه ولی. یکجور نحسی یادمان هست همیشه، که آن روز و آن روز و آن یکی روز، آن زخم و آن خشم و آن یکی. یک فرقی داریم ولی با هم. او هی مرورشان میکند و من نه. یعنی تا کسی برایم مهم نباشد، نمیکنم. آدمها را خیلی راحت با خشمهایی که بهشان سنجاق شده، میگذارم کنار. بدون درد. قیچیشان میکنم. و اینطور است که دوروبر من پر است از جاهای خالی که صاحبانشان قیچی شدهاند. اگر کسی برایم مهم باشد، اگر دلم نخواهد کسی را قیچی کنم، من هم میشوم مثل او. عین او. با همان خشمها و خود و دیگرآزاریها. یعنی اینقدر همه برایش مهماند که این همه اذیت میکند خودش را؟ چطور یکی نمیتواند یکی دیگر را قیچی کند و با جای خالیاش کنار بیاید؟
نگاهش میکنم. خوشگل است؟ هیچوقت این سؤال را از خودم نپرسیده بودم. هست انگار. شبیه هم نیستیم. قیافههایمان هیچ ربطی به هم ندارد. فقط دستهایمان شبیه است. چرا نمیتواند ببخشد؟ چرا نمیتوانم ببخشم؟ اصلاً بخشیدن یعنی چه؟ بخشش چیست؟ یک احساسی است که آدم باید داشته باشد یا کاری است که آدم باید بکند؟ همان فراموش کردن که نیست قاعدتاً؟ فراموشی یک چیز فیزیولوژیکی غیرارادی است. بخشیدن چیز دیگری است انگار. انگار آدم – آدمها – هم میتوانند چیزی را به یاد داشته باشند و هم ببخشند. یعنی چه؟
یک وقتی فکر میکردم بخشیدن یعنی این که درد و خشمت را مثل بار دائم حمل نکنی روی دوش ذهنت. خب میشود مرورش نکرد هی. ولی مگر میشود وجودش را انکار کرد؟ آدم میداند یک جایی پس ذهنش لکهای مانده. میشود بیخیالش شد، ولی وقتهایی که تحریک میشود، میآید خودش را میکشد جلوی چشم چه؟ آدم حواس خودش را پرت کند هر بار؟ اگر زیاد، به هر بهانهای، به چشم آمد چطور؟ چه کار کند آدم؟
یک وقتی فکر میکردم هر آزاری که میبینی از ضعف درون خودت است. همان کودک بیچاره درون و اینها. فکر میکردم آدم مینشیند فکر میکند میبیند که آن بچهی ناتوان نیست، مینشیند طرفش را هم به چشم آدم میبیند و میفهمد که یکجورهایی حق داشته، که شاید اگر در جای او بایستی بتوانی توجیه کنی کارش را. خوب هم بود. جواب هم میداد خیلی وقتها. و آنوقتها که نمیداد… میرفتم. خیلی ساده میرفتم. حالا فیزیکی هم نه، ذهنی میرفتم. دائم حواسم بود که من از این آدم رفتهام. و این یعنی که با این آدم خوبیم و مرافعه نمیکنیم و هم را آزار نمیدهیم، اما از یک جایی بیشتر نزدیکم نمیشود بشود این آدم، چون یک چیزی بینمان هست، صدای خندهام با او از یک حدی بلندتر نمیشود، اگر دلم گرفت سرم را نمیگذارم روی شانه این آدم گریه کنم.
آنقدر رفته بودم هی، آنقدر دوروبرم جای قیچی بود (و زندگی هم بیملال و راحت میگذشت)، که وهمم برداشته بود که راحت میبخشم. نمیفهمیدم خودم. الآن میفهمم. و خوب نیست این. نمیشود اینطور. نمیشود که آدم برود همینطور. تا کجا؟ آدم باید بایستد یک جایی دیگر. آدم باید بخشیدن یاد بگیرد. اما یعنی چه؟ واقعاً کسی میداند یعنی چه؟ کسی میتواند کمکم کند؟ جدی میپرسم.
بزنم به تخته، یا گوش شیطون کر، یا هر چیز دیگری که – تو رو خدا – کارگر باشد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 23:43 شماره پست: 171
وقتی که میپرسند چرا حالم خوب نبوده، هیچی ندارم که بگویم. هرچه فکر میکنم دلیل درست و حسابیای، علت معقولی، چیزی که بشود توی چند جمله گفت، چند جمله هم نه حالا، توی یک ربع… هیچی پیدا نمیکنم. توی چهار ساعت اما، چرا، میتوانم. بعد گاهی هم اینطور میشود که خودم از خودم میپرسم چرا حالم خوب نبوده (و آنقدر جرئت پیدا کردهام حالا که فعل گذشته به کار ببرم (و دروغ چرا؟ مثل سگ میترسم)). بعد میبینم که هیچی ندارم به خودم تحویل بدهم. بعد آنور مغزم جری میشود، کش میدهد خودش را میپرسد یعنی چی هیچی؟ یعنی چی که اینطور شدی به خاطر هیچی؟ بعد اینور مغزم مینشیند مرور میکند برای آنور، سر صبر توضیح میدهد برایش، که اثبات کند بهش که حق داشتهام، حق داشتهام که بد شوم. بعد چون خیلی میخواهد اثبات کند، پیاز داغش را هم زیاد میکند. چهار ساعت هم نه، تا آن موقع که جان دارد، همینجور یکریز، توی مترو، توی تاکسی، توی خانه… بعد معمولاً موفق هم میشود اینورم. آنوقت آنورم حق میدهد به اینورم. بعد اینور و آنورم مینشینند تنگ هم، گریه میکنند. اینطوری میشود که یک دور دیگر زخمهایم هم تازه میشوند دوباره…
اینها البته مال قبلتر است. الآن این کار را هم نمیکنم دیگر. یعنی میخواهم بگویم اینقدر خوب شدهام الآن.
آدم گاهی که پوستش را برعکس میپوشد، شدید میشود. همه چیز را شدیدتر حس میکند. و احساسات وقتی که شدید میشوند، وقتی که به سرحدشان میرسند، به هم نزدیک میشوند، به هم تبدیل میشوند. آدم ربطشان را میفهمد، بدون واسطه حدس و تفسیر و توضیح. میفهمد چطور میشود از یکی لغزید به یکی دیگر.
این چند وقته ربط خشم و استیصال را فهمیدهام. آنقدر که به نظرم یک چیز میرسند اصلاً. ربط خشم و درماندگی، ناتوانی، بی-چاره-گی. من نمیدانم فایده خشم چیست. شاید وقتی که آدم ناتوان شده، نیروهای آدم را بسیج میکند و آدم را میرساند به سطح بالاتری از قدرت که بالقوه دارد، کمک میکند که آدم دیوارهایی را که توی تنگنا انداختهاندش خراب کند. شاید نقشش قرار بوده این باشد. ولی به نظرم توی زمانهای زندگی نمیکنیم که بسیج کور نیروها بتوانند راهی به جایی ببرند (و نمیدانم هیچوقت میکردهایم یا نه). این میشود که خشم فقط میشود نیروی بیهدفی که خراب میکند. اسباب فرسایش میشود. مثل اسید میماند. توی دلت که ریخته شود، ذرهذره میخوردش، میسوزاند و حل میکند. زیاد که بماند، میآید شخصیتت را از درون پوک میکند، مثل موریانه از درون میخوردش، آن جاهای خوبش را، آن جاهای نرمش را، آن جاهای خوشایندش را؛ و تو که میآیی بهشان دست بکشی، نرمیشان را حس کنی، به کسی نشانشان بدهی، یکباره جلوی چشمت میریزند پایین. و بعد نمیدانی چطور باید بگویی که من اینها را هم داشتم، من اینجور بودم، اینهایی که ریخت یک تکههایی از من بود.
و امان از خشمهای قدیمی وقتی آدم میبیند هنوز زندهاند. هنوز همانقدر هارند. آدم گرفتهاستشان و انداختهاست توی گنجه و خودش هم محکم نشسته روی درش. بعد، بعد این همه وقت، که آهسته بلند میشود و در را یواش باز میکند که ببیند خوابیدهاند یا نه، یک دفعه زوزه میکشند توی صورت آدم. امان از آدمی که ترسیده باشد از هیولایی که درونش بیدار شده. امان از آدمی که ترسیده باشد. کلاً.
بعد اینها که اسم بچهشان را میگذارند «مستانه» منظورشان چیست؟ نه جدّی! یعنی چه که اسم بچه آدم قید باشد؟ مثلاً آدم اسم بچهاش را بگذارد «با خوشحالی». خب با خوشحالی چی؟ البته من اگر ببینم اسم یکی «با خوشحالی» است، نمیپرسم با خوشحالی چی. کلاً من یک جور آدمی هستم که به نظرم ایرادی ندارد آدم اسم بچهاش را قید بگذارد، هر قیدی هم که میخواهد باشد، مثلاً اسم بچه را بگذارند «همچین لاقیدانه». حتی چند سال پیش یک مطلبی میخواندم توی روزنامه راجع به یک شهری توی آمریکا که مردم اسم بچههایشان را جمله میگذاشتند، مثلاً یک دختری که اسمش را گذاشته بودند «تالولا در هاوایی میرقصد»، و آن هم به نظرم ایرادی نداشت. اتفاقاً به نظرم هم رسید که پدر و مادر این بچه باید آدمهای جالبی باشند. از آن جالبهای موفرفری که آدم دوست دارد باهاشان برود مسافرت، و مثلاً وسط راه مسابقه دو بگذارد، و کباب درست کند، و به خاطرههایشان بخندد. و اگر پایش افتاد برای «تالولا در هاوایی میرقصد» قصههای مندرآوردی تعریف کند و خوابش که برد به دهن باز ماندهاش نگاه کند و دست بکند لای موهایش و حسرت بخلد توی دلش که من هم اگر یک دختر مثل این «تالولا در هاوایی میرقصد» میداشتم، شاید بد نبود… ولی مسئله این است که اینهایی که اسم بچههایشان را میگذارند «مستانه» مثل من نیستند. اکثرشان از آنها هستند که اگر بشنوند اسم یکی هست «با خوشحالی» میپرسند با خوشحالی چی.
پدربزرگ مامانم مثل پدربزرگ خودم بود. از پدربزرگ آن طرفیام جوانتر هم بود حتی. من پانزده سالم بود که مرد. خیلی الکی مرد. از یک وقتی به بعد دیگر خواست که بمیرد، یا نخواست که زنده بماند، یا دید که نمیتواند زنده بماند، یا نمیدانم چه. هیچ درد و مرض خاصی هم نداشت. یک کمی قند داشت که آن هم چیز خاصی نبود. ولی از همان موقع شروع کرد کمکم مردن. ما – بچهها، نوهها و من یک دانه نتیجه – تحلیل رفتن تدریجی و الکیاش را میدیدیم و حرص میخوردیم. اما کاری از دستمان برنمیآمد. یک چیزی آن تو جابهجا شده بود که دست ما بهش نمیرسید.
یادم هست که تعجب میکردم از وضعش. توی دلم سرزنشش میکردم؛ که چطور یک نفر نمیتواند یک دفعه خودش را بتکاند، نمیتواند بگوید «اصلاً از اول!»، چطور نمیتواند یکباره پرده را پس بزند که نور تند آفتاب بریزد تو و بگوید «آه، بله! صبح به خیر!». الآن میبینم که حق داشته (و من هیچ تمایل ندارم که هر کس را که سرزنش کردهام، درک کنم که حق داشته. قبول دارم همینجوری. به کی باید بگویم این را؟!). الآن میبینم که خودم هم همانطور شدهام و به آن آسانی نیست که من گمان میکردم. یک «من نمیتوانم» دارد توی دلم بزرگ میشود. من پا گرفتنش را میبینم و نمیدانم باید چه کار کنم. مثل علف هرز دارد ذرهذره رشد میکند و کمکم دور همه چیز میپیچد. باید قطعش کنم و نمیدانم چطور. هرچه هم که تعلل میکنم ساقهاش کلفتتر میشود. بزرگتر میشود همینجور… به اندازه همه کارهایی که میخواهم بکنم و نمیتوانم و همه کارهایی که اصلاً سراغشان هم نمیروم.
پینوشت: چه اسم خوبی انتخاب کرده برای این نوشته!
دارم نوشتههای قبلی وبلاگم را نگاه میکنم. یک جا هست که سفید است، هیچی ننوشتهام. یادم هست، بیچاره شده بودم و میخواستم چیزی بگویم، اما چیزی پیدا نمیکردم برای گفتن. بیشتر از این اما چیزی یادم نمیآید. چه وقت بوده؟ روز بوده یا شب؟ ساعتش را نگاه میکنم، دم غروب بوده. چی حس میکردهام؟ حالم چطور بوده؟ از کدام وقتها بوده؟ از آنوقتها که حتی نمیتوانستم یک جا بنشینم، یا از آنها که نای بلند شدن نداشتم؟ از آنها که راه میرفتهام توی خانه و گریه میکردهام یا آنها که زل میزدهام به روبرویم؟ از آنها که هرجا بودم – وسط اتاق، توی دستشویی، توی حمام – پهن زمین میشدم یا از آنها که نمیتوانستم بنشینم و غذا بخورم؟ از آنها که به خواب پناه میبردهام یا آنها که از خوابیدن میترسیدهام؟… یادم نیست.
باید بنویسد آدم. باید بگوید آدم. اقلاً برای این که خودش یادش بماند.
از زمانی که خودم را شناختم برنامه همیشگی همین بود. شبها مامان حوالی ساعت 9 داد میزد: «طلسم!». پدر تند و باشتاب میدوید همه درها و پنجرهها را میبست و ما را به زور روانه تختخواب میکرد. و صبحها با بوسه مامان روی پیشانیمان بیدار میشدیم. اینها همه آنقدر با تقدس و بداهت تکرار میشد که هیچوقت جرئت نکردیم بپرسیم یعنی چه.
دو روز بعد از این که مامان دیگر نبود، به هم ریختگی اوضاع – قطع شدن روال همیشگی، غربت مطلق و مجسم، رسیدن به آخر دنیا – این جسارت را بهم داد که از پدر – غمگین، خسته، تمامشده – بپرسم ماجرای طلسم چه بود. خیره به روبهرویش، مکث کرد، آنقدر که گفتم شاید مرده. بعد همانطور که میرفت غذای برادر کوچکترم را درست کند گفت: «مادرتان شبها شبپره میشد».
من دو شب پیش، نیمهشب که رفته بودم آب بخورم، پنجره را باز کرده بودم.
لالهی منصفانه یک چیزی نوشته بود راجع به احوالات بعد از مهاجرتش. طبیعتاً در این مورد آنقدر صلاحیت ندارم که اظهارنظر کنم. خیلی هم جزء مسائلی نبوده که ذهن من را به خودشان مشغول میکنند. اما یک چیزی داشت که به نظرم جالب بود: این که آن اول که از ایران رفته بوده، نمیخواسته قبول کند که حالش بد است.
گمانم توی خیلی از گرفتوگیرهای روحی، اولین مشکل این است که آدم از پس «انکار» بربیاید. این که آدم قبول کند مشکلی هست، ضعفی هست. آدم خیلی وقتها از حکم «من نباید اینطور باشم» نتیجه اشتباه «من اینطور نیستم» را میگیرد و این سدی است که جلوی هر راهحلی را میگیرد. خیلی وقتها هم اینطور است که آدم هی دنبال شاهد و مدرک میگردد که به خودش ثابت کند که «من اینطور نیستم». مثلاً فرض کن آدم نتواند پیش خودش اعتراف کند که من آنقدر قوی نیستم (و این قوت میتواند کاملاً نسبی، مثلاً نسبت به شرایط تعریف شود) که به تقویتکنندههای معمول روحی نیاز نداشته باشم. بعد اتفاقی که میافتد این است که آدم اینها را – این کمکها را، این پشتوانهها را – از خودش دریغ میکند (یا حتی اگر به طور عادی هم وجود داشته باشند، ازشان فاصله میگیرد یا در مقابلشان مقاومت به خرج میدهد). و خب این منجر به این میشود که آدم حالش هم بدتر شود و ضعیفتر شود. مثل این میماند که آدم زخمی روی بدنش داشته باشد و برای این که اثبات کند که زخمی نیست هی نمک رویش بریزد.
اینها خیلی چیزهای واضح و بدیهیای است، نه؟ خب من تازه فهمیدهام.
بعد…
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389 ساعت 23:38 شماره پست: 164
خب من در کمال بیفرهنگی و اینها تا حالا تئاتر نرفته بودم. این بود که امشب که رفتم «خانمچه و مهتابی» را دیدم، حسابی نفسم برید؛ هم آن اولش که همینجور بیربط الکی آنجا که گلاب آدینه داشت یکجور خوبی با کلمات پرتوپلا آواز میخواند، گریهام گرفت و به نظرم رسید گلاب مستقیم زل زد توی تخم چشمم و گفت «تو هم دلت گرفته؟ … ولـــش کن»، هم آنجا که گلاب داشت خوابهای آشفته میدید و من قلبم داشت میآمد توی دهنم، هم آن آخرش که باز نامربوط و بیخود اشکم راه افتاد و هر چه هم که لب گزیدم که جمعش کنم نشد و گمانم مامان مهدی از سرش گذشت که چه عروس خلوضعی دارد که همیشه جاهای نامربوط گریه میکند.
بعد… کلاً خیلی خوب بود. بعدش یک دفعه دلم خواست همه سالنهای تئاتر پاتوقم باشد و آشنای صندلیهایشان و گوشهکنارشان باشم. و با مهدی هر نمایش تازهای که آمد برویم ببینیم و بعدش هم قدم بزنیم تا بوق سگ و رودهدرازیهای بیمعنی بیفایده بکنیم.
بعدش یادم افتاد به توکا، که پایه ثابت تئاترها و سالنها بود و یادم افتاد که توی پست آخرش هم یک چیزی راجع به تئاتر نوشته بود. و از ذهنم گذشت که چه سختش باید باشد الآن توی غربت که دیگر سالنهای آشنایش نیستند و کسی هم به زبان آشنایش روی صحنه حرف نمیزند. خواستم کامنت بگذارم برایش که چه میکشد در دوری اینها و این که رفتهام گلاب را دیدهام و چه خوب بوده… بعد گفتم چه کاری است اذیت کنم بیچاره را. خودش لابد دلتنگ هست کلی، بیخود دلتنگترش کنم که چه. بیخیالش شدم.
بعد از فکرم گذشت که توکا هیچوقت نمیفهمد که مواظبش بودهام از اینجا و هوایش را داشتهام…
همینجوری… گفتم که، دلم میگیرد وقتی فکر میکنم به چیزهای کوچکی که هیچکس ازشان خبردار نمیشود.
پینوشت: یک چیز بیربطی که موقع نوشتن این باز متوجهش شدم (و شاید نباید بلافاصله بعد از این نوشته بنویسمش)، این که همه احساساتم شدهاند نقشی بر پوستم. عمقی ندارند. شاید حتی در لحظه خیلی قوی باشند، اما دو ساعت بعدش به کل فراموش شدهاند. فراموش که نه، یادم هستند، ولی انگار احساسات یکی دیگر بوده باشند. همان، انگار کن نقشی که بر پوستم کشیده باشند و به قطره آبی شسته شود و بعدتر یادم باشد که اینجا رنگی بود. میترسم از این حالم. چند سالی هست که شروع شده و هی میبینم که دارد شدیدتر میشود. همه حالاتم را میتوانم مثل رشته نخی دست بگیرم و ببینم به کجا میرسند، از کجا شروع شدهاند، این یکی را، این جداشدگی را، نه. میترساندم، بدجور میترساندم.
کشف جدیدم: بخارات انتزاع.
اما…
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 23:54 شماره پست: 161
تو را به برف قسم…
دهانم را بر دوستت دارم بستهای
دهان باز میکنم که بگویم دوستت دارم،
صدای بیگانهای میآید که نفرینت میکند
که دهانم را بر دوستت دارم بستهای
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ساعت 18:8 شماره پست: 159
من دیشب خواب یک اسب دیدم، که دست و پا نداشت (شاید حتی از کمر به پایین را. درست یادم نیست). سیاه بود با لکههای سفیدی. اسمش آرام بود. دوستم داشت. میآمد با اصرار سرش را میمالید به سروصورتم. دستهایم را که باز میکردم خودش را تندتند میکشاند و میآمد توی بغلم. حس خوبی بود. خیلی حس خوبی بود.
مثلاً از جمله چیزهایی که این چند وقته تجربه کردهام چندپاره شدن روزهایم – و خودم – است.
صبحها با یک جور سرخوردگی، یک جور ناراحتی مبهم، یک جور بیانگیزگی مطلق بیدار میشوم. حتی چیزی نمیتوانم پیدا کنم که بیارزد به خاطرش از رختخواب بیایم بیرون. ناراحتم و نمیدانم دلیلش چیست. یادم نمیآید دلیلش چیست. میجورم ذهنم را که دلیلی برای ناراحتی پیدا کنم. و خب معمولاً هم چیز دمدستی پیدا میشود. در آن رخوت انگیزهای ندارم برای این که سعی کنم خوب ببینم چیزهای ناراحتکننده را. انگیزهای ندارم برای این که جلوی خودم را بگیرم که غرق نشوم تویشان. در واقع اگر هم جلوی خودم را بگیرم (که غرق نشوم تویشان یا قبلترش، که نگردم دنبال چیز ناراحتکنندهای)، باید اضطرابی را تحمل کنم. انگار دائم احساس میکنم مسئله مهمی را فراموش کردهام، چیز مهمی را نادیده گرفتهام یا دودر کردهام. اینطور میشود که بیدار شدن، از رختخواب بیرون آمدن، به زور گودر حواس خودم را پرت کردن و یک جورهایی سرپا کردن خودم، معمولاً تا بعدازظهر طول میکشد.
بعد پاره بعد روز شروع میشود کمکم. که تویش حالم روبهراهتر است. به چیزهای معمول علاقه دارم. وظایف معمول به نظرم کارهایی میرسند که باید انجامشان داد نه این که صرفاً به درک. معمولاً توی این تکه روز قدرت تجزیه تحلیل کردن خودم را دارم. قدرت فکر کردن به اوضاع و احوالم و این که چه باید بکنم. قدرت زیرورو کردن خودم و سعی کردن برای این که بفهمم چرا اینطور شدهام. معمولاً توی این تکه راهحلهایی به نظرم میرسد، تصمیم میگیرم برای این که روزهایم چطور باید بگذرند و چه کارهایی باید بکنم. ولی مسئله اینجاست: صبحها که بیدار میشوم انگیزههایی که این تصمیمها را ایجاد میکنند خودشان بیارزشند؛ در نتیجه هیچ دلیلی هم پیدا نمیکنم برای عملی کردنشان. توی پاره معقول روز میگردم دنبال چیز محکم و سفت و قابل اتکایی که توی آن پاره دیگر هم بشود رویش ایستاد… هیچ چیزی پیدا نمیکنم. هیچ چیزی نیست که در برابر نگاههای شکّاک و ناباور صبحهایم بتواند تاب بیاورد. این پاره میانی روز، وقتی است که اگر بخواهم، باید صرف درس خواندنم بکنم. ولی بیشتر به نظرم میآید باید صرف فکر کردن به خودم و سروسامان دادن حالم بکنمش (توی این پاره هم هست که گاهی از فهمیدن چیزهایی که از خودم میفهمم خوشحال میشوم و توانی میگیرم). اگر بیخیال اینجور فکرها شوم و بخواهم وقتم را صرف درس خواندن کنم، احساس میکنم دارم اوقاتم را پای چیز سبک بیمعنایی تلف میکنم. تحمل نمیتوانم بکنم که پای درسها – که اصلاً هم جذاب نیستند برایم – قرار بگیرم.
بعد پاره بعد روز شروع میشود. آفتاب که غروب میکند کمکم. پاره اضطراب و هجمه تنهایی. من خیلی وقت است که شبها با تاریک شدن هوا حالم عوض میشود. ولی با این شدت و گستردگیاش را تا به حال تجربه نکرده بودم. اضطراب و ترس و تنهایی. و این اضطراب بیشتر وادارم میکند که بگردم دنبال منبع قدرت قابل اتکایی. و هر چه هم که بیشتر فکر میکنم کمتر پیدا میکنم. دوروبر هر چیزی بیشتر از آن ابهام و شک و تردید وجود دارد که بشود به عنوان تکیهگاه قابل اطمینانش دانست. توی این اضطراب و فشار کارهای کوچک هم غیرقابل انجام و ناممکن به نظر میرسند و خودشان هم بیشتر اضطرابآورند. دور باطل. زمان خواب که میرسد، خوشحال میشوم، میروم که بخوابم زود. اگر شب خواب بدی ببینم فردا صبحش بهانه برای ناراحتی دمدستتر است.
چیزی که این چند وقته آزارم داده، همین چندپاره بودن است. همین که این همه به نظر خودم بیثبات رسیدهام. همین که یک چیزی توی یک ساعتی از روز ارزش داشته باشد و توی یک ساعت دیگرش نه. همین که عوض شوم این همه، یکی دیگر شوم، با جابهجا شدن خورشید. این بیثباتی بیش از اندازه آزارم داده، بیش از اندازه ترساندهاستم، بیش از اندازه بیاطمینانم کرده نسبت به همه چیز.
البته بهترم الآن. کمکم میتوانم پاره میانی روزم را کش بدهم. میتوانم تویش چیزهایی بفهمم که پارههای صبح و شب را آرامتر و قابل تحملتر کند. میتوانم بفهمم که ناراحتی صبحها نتیجه اضطراب و مراقبت بچهای است که میترسد اگر خوب باشد رودست بخورد، اگر خودش را بسپارد به دست خوشحالی ناغافل ضربه بخورد؛ یا کسی که آرام و قرار ندارد اگر همه چیز بیعیب و کامل نباشد. میتوانم اضطراب شبها را تجزیه کنم، ببینم نتیجه کدام حکمهای اشتباه است، حکمهای ناخودآگاه و بیان نشدهای که همه راههای نجات را بنبست میکنند و آدم را گیر میاندازند ته یک چاه تاریک ترسناک. کمکم همگنتر دارند میشوند روزهایم. قبلترها پیش میآمد که توی پاره وسطی روز یک دفعه خیلی سرخوش شوم. الآن از آن سرخوشیهای یکباره بیدلیل هم خبری نیست. نمیدانم این یکنواخت شدن و متعادل شدن نشانه بهتر شدن است یا نشانه آرام گرفتن و کهنه شدن افسردگی. خودم با خوشبینی اولیاش را گمان میکنم.
قبلترها فکر میکردم اگر سختی غیرمعمولی برای کسی پیش بیاید – و مخصوصاً اگر رنج و سختی روحی باشد – چیز مبارکی است، چون اگر بشود بر آن غلبه کرد تجربه و فهم بیشتری نصیب میکند. الآن دیگر اینطور فکر نمیکنم. یک تجربه بد میتواند از سر بگذرد و جز خستگی و تلف شدن فرصتها چیزی برای آدم نگذارد، جز باقی ماندن بعضی زخمها، جز از دست دادن بعضی تواناییها. و آدم حتی نتواند برای کسی توضیح بدهد که بر من چه گذشت و چهها فهمیدم. تجربهای هم ممکن است به دست بیاید که بعدتر به هیچ کار نیاید. ممکن است یک گرهی به رشته امور آدم بخورد که هفده دور و نیم دور خودش پیچیده باشد و نخ سمت راستش هم از زیر دور چهارم رد شده باشد و دو سر نخش هم با هم زاویه صد و سی درجه بسازند. آدم شاید بتواند بازش کند. ولی خب که چه؟ بعد از آن آدم بلد است – اگر باشد – گرهی را باز کند که هفده دور و نیم دور خودش پیچیده باشد و نخ سمت راستش هم از زیر دور چهارم رد شده باشد و دو سر نخش هم با هم زاویه صد و سی درجه بسازند. میخواهد بعداً این بلدیاش را کجا قاب کند و حالش را ببرد؟ ولی به هر حال باید قبول کرد که گرهی هست. نمیشود لج کنی و لگد بزنی که چرا چنین گرهی باید باشد اصلاً. آدم باید گرهه را باز کند، چون تا وقتی هست اوضاع بد است… و فهمیدن و قبول کردن همین برای من سخت بود. منی که عادت داشتهام تشویق شوم و تحسین شوم همیشه.
و بعد… من خستهام. بیش از اندازه خستهام. قهر نکردهام، پشت نکردهام به همه چیز. دوست دارم ادامه بدهم. دوست دارم باز هم بهتر شوم. دوست دارم تلاش کنم باز حتی. ولی دلم یک دوره خوابیدن میخواهد. دلم یک مدت نبودن میخواهد. نمیدانم به کی باید بگویم.
مناسک شادی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389 ساعت 12:39 شماره پست: 157
میگوید «برو بیرون برفبازی کن! حالت خوب میشود!» گوش نمیکنم. من کلاً حرف گوش نمیکنم. کسی بگوید کاری را بکن دیگر دلم نمیخواهد بکنم. ولی این نرفتنم به آن خاطر نیست. بیفایده بودنش را فهمیدهام. فهمیدهام مظاهر شادی با شادی فرق دارند و شادی هم نمیآورند. مثلاً اگر چند ماه پیش بود میرفتم. ولی الآن میدانم فایدهای ندارد. تا همین چند وقت پیش میکردم از این کارهای کوچک، برای این که شاد کنندم. لباس نو میخریدم برای خوش کردن دلم. لاک قرمز میخریدم و میگفتم حالم را خوب میکند. ابرویم را برمیداشتم و میگفتم خوب میشوی الآن. میرفتم زیر باران که شاد شود دلم. افاقه نمیکرد. بدتر هم بود شاید. میایستادم خودم را برانداز میکردم ببینم خوبم میکند یا نه، و خب نمیکرد. بیشتر میدیدم که چه ناشادم. و آن دلخوشکنک کوچک بیمعنی هم به نظرم رقتانگیز میرسید. همراهش میدیدم چه رقتانگیزم خودم و حالم بیشتر گرفته میشد. از توی مترو برای خودم تاپ صورتی خریدم با یک خرگوش خندان رویش. گفتم این جایزه برای خودم. و بعد هر بار که نگاهم به قیافه مضحک خرگوشه افتاد توی ذهنم تکرار شد رقتانگیز.
الآن دیگر نمیکنم آن کارها را. شادی باید توی دل آدم باشد که به بیرون هم نشت کند. لباس نیست که آدم تنش کند. الآن بیشتر خوش دارم بایستم پشت پنجره و برف را تماشا کنم و به این فکر کنم که چه بهتر شده حالم توی این چند وقته. چه بیشتر تحت کنترل خودم درآمدهام. چطور میتوانم خودم را جمعوجور کنم وقت حملات ناامیدی و چطور میتوانم بدانم که میگذرند و از کجاها آب میخورند، و اصلاً چه سبکتر و خفیفتر شدهاند حملهها. چه یکنواختتر و همگنترم در طول روز به جای این که توی هر پارهاش احساس کنم ناشناختهای آمده افسارم را گرفته و برده استم، که یکی دیگر شدهام اصلاً. خوشتر دارم برف را نگاه کنم و ببینم بهتر شدهام و بدانم یک وقتی هم خواهد بود که آنقدر سبک خواهم بود که دلم بخواهد بروم برفبازی. مجبور نمیکنم خودم را که بروم توی برف، شاد باشم، مثل سابق. اگر هم دلم خواست بروم بیرون بازی، جلوی خودم را نمیگیرم که نه، باشد برای یک وقتی که حالم خوب خوب بود، مثل قبلاًها. با نگاه کردن به برف بیرون هم دلم نمیگیرد که ببین چه ناشادم الآن که باید این برف سبکم کند، آنجور که قبلاً شاید میگرفت. شاد بودن وظیفهام نیست. دارم این را میفهمم. بار سنگینی است که دارد از دوشم برداشته میشود. دوست دارم این حالم را.
بد است که آدم احساس کند از بزرگترهایش بیشتر میفهمد. یا نشاندهنده غرور و سربزرگی آدم است، یا بیپناهیاش.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ساعت 17:59 شماره پست: 155
نتیجه این که پوستم را لایهلایه کندهام که ببینم آن زیر چیست، این است که حساس شدهام، تا نسیمی بوزد همه جایم شروع میکند به سوختن. نتیجه این که چنگک برداشتهام هی همه جایم را خراش دادهام ببینم به چی گیر میکند، این است که پر از زخم شده همه جایم، تا نوک انگشتی بهم بخورد دردم میگیرد.
خوشم نمیآید از این وضعیت. خوشم نمیآید از اینها که اینقدر حساسند که مردم آرامش ندارند در نزدیکیشان. خوشم نمیآید دیگران هی نگران باشند که مبادا آزارم بدهند، که هی بترسند، که هی بخواهند مراعاتم را بکنند که نرنجم. از آن تصویرهایی است که دوست ندارم از خودم ببینم.
چه کنم؟ حساس شدهام. بار بیش از اندازه روی اعصابم است. طول میکشد تا بتوانم جمعوجور کنم خودم را. چند ساعتی طول میکشد تا دوباره روبهراه کنم خودم را. کاش همه ولم میکردند یک مدتی تا دوباره سرپا شوم، تا زخمهایم خوب شوند. اینطور من هی حقیر میشوم در نظر خودم با این زودرنجیهایم. اما نمیشود، میدانم. نمیشود که آدم نامرئی شود و کسی نبیندش. میتوانم نقش بازی کنم که حالم خوب است، که بپوشانم آزردگیهایم را. بلدم. بازیگریام خوب است. خوب بلدم به دروغ بخندم. دوست ندارم. دوست ندارم از تواناییام استفاده کنم. صادقانه نیست. نمیخواهم تجربه کنم و بعد هم عادت.
چه کار کنم؟ هر دو راهش را دوست ندارم. از کدام طرف بروم؟
خدا شفایتان بدهد. ناراحتید از فاجعهای؟ خب، باشد. میخواهید اعلامش هم بکنید؟ خب، بکنید. ولی آخر کدام آدم سالمی اینطور ابراز ناراحتی میکند؟ اینطور هیجانات را من از آدمهای روانی دیدهام فقط. اینطور که آدم تندتند به تکرار یک کلمه بیفتد، آنقدر که بیمعنی و غیرقابل فهم شود؛ این که اینطور نعره بکشد. این نمودهای یک آدم بالغ است؟ چرا اینطور میکنید؟ شاید ما مریض داشته باشیم توی این خانه. شاید یکی را داشته باشیم که وقتی چیزی توی سرش زیاد تکرار شود، دیوانه شود. صدای گوپسگوپس حسین گفتنهایتان به رعشه بیندازدش، دلش بخواهد با ضربآهنگش سرش را بکوبد به دیوار. شاید یکی را داشته باشیم نزدیک لبریز شدن باشد، صدای نعره شما را که بشنود از اضطراب بیچاره شود، مچاله شود توی خودش، گوشهایش را بگیرد. شاید یکی را داشته باشیم که پوست بدنش ورآمده باشد، غم و درد که ببیند انگار که سرکه میریزند روی بدنش. شاید یکی را داشته باشیم آرامشش خواب باشد، شما که نمیگذارید بخوابد، بنشیند توی رختخواب زار بزند. چرا اینجور میکنید؟
مراقبها کجا رفتند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ساعت 12:18 شماره پست: 153
یک وقتی خواهد بود. مثل وقتهای بعد از امتحان، که برگهات را دادهای و آمدهای بیرون. و در آن آرامش بعد از امتحان انگار از خواب بیدار شدهای تازه. که سر امتحان هر چه میکردی به جواب نمیرسیدی. چیزهای واضح و مسلم و بدیهی به جوابهای متناقض میرسیدند. پنجاه مرتبه معادلهها را ردیف میکردی و برای خودت تکرارشان میکردی و باز هم نمیفهمیدی ایراد کار از کجاست. گم شده بودی وسط روابط و تساویها، گیج شده بودی، خودت هم درست نمیفهمیدی به کجا میخواهی بروی و چه چیز را میخواهی به دست بیاوری، حتی صورت مسئله چیست. و با خودت میگفتی خواب دارم میبینم؟ نمیشود که بیداری باشد این. دقیقاً مثل خوابهاست، با همان ناواضحی و گیجی.
یک وقتی خواهد بود. مثل آنوقتها که آدم برگهاش را داده و آمده بیرون. دوباره مسئله را نگاه کرده و دیده جوابش واضح و روشن است. و به خودش گفته بله، البته! این که بدیهی است؛ این که واضح است؛ خب، مشکل چه بود؟ آن گیج زدنها چه بود؟ یک وقتی خواهد بود مثل آنوقتها. و من خواهم گفت خب، البته! مسئله چه بود اصلاً؟ یک وقتی خواهد بود که این وزنههای سنگین که روی سرم حملشان میکنم، برداشته خواهند شد و سبکی خواهد ماند. یک وقتی خواهد بود که عضلات این همه منقبض من شل میشوند. یک وقتی خواهد بود که این همه سرگیجه خاطره دور نافهمیدنیای خواهد بود. یک وقتی خواهد بود که همه این درهمتنیدگیها غیرقابل درک و بیمعنی خواهند بود…
اما کی؟ بعد از امتحان؟ من این برگه را به کی باید تحویل بدهم؟
– دیدی چه جالب؟ یکی دیگر هم نوشته بود. وظیفههایی هست که انجام دادنشان جایزهای ندارد.
– اوهوم.
– …
– …
– ولی دیگران همچین وظایفی به عهدهشان نیست.
– نه نیست.
– اگر موفق شوم چه؟ اگر موفق شوم، آنوقت چه؟
– چه چیز مثلاً؟
– بینش اضافهای مثلاً، بصیرت بیشتری، آرامشی.
– جایزهای نیست. گفتی که.
– …
– مبداء مختصاتت اشتباه است… مبداء مختصاتت اشتباه است.
– …
– در واقع از اول مکالمه باید میگفتمت.
– اوهوم.
شعر بعدی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 ساعت 21:10 شماره پست: 151
آدینه ساکتیست.
اندوه مقدّس مرا
یک ابر غلیظ در طواف آمده است.
(معمولاً شعرهای من اولشان اینجوری است)
نمنم دارد صدای موسیقی حزن
از دورترین نقاط
-نه. نه.
(چه لزومی دارد بیخودی شلوغش بکنم؟)
از آن طرف حیاط میآید:
دل بردی – و باد – ترک غارتگر من!
میپیچد در صدای موسیقی – و حال بنده را میگیرد
(البته شما خودت که منظور مرا میفهمی
با قدری ایهام و اشارات
میخواستم آن نکته اصلی را یکجوری که فقط من و تو …
اما همه ظاهراً به این مسئله پی بردند –
ناراحت آن نباش. اتفاق است، میافتد گاهی!)
غارتزده
باز در خودم دربهدرم.
از چار طرف طوفان
– یا هرچه که تشویش مرا بهتر منتقل کند –
در آینه راه میرود
و پنجره را احاطه کردهست (و گمانم که خیالاتی در سر دارد).
آدینه ساکتی است
اصلاً خبری نیست – فقط میگویند
آن سویتر
ابر و باد و خورشید و فلک
و ماه – که داشت باز یادم میرفت –
دارند برای خودشان میگردند
و فتنه درست میشود – یک دو سه سطر بعد
(یک لحظه اگر صبر کنی میفهمی)
هر چند به این قصه ندارد ربطی
این یک دو سه نکته هم شنیدن دارد
(باید داخل پرانتز بنویسمش که معلوم شود بیربط است)
دیوانه و ماه – از قدیم اینجوری است –
میگویند: ماه، آخر معرفت است
دیوانه اگر ماه ببیند
یا شاعر میشود، و یا عاشق
آنوقت تمام مردم دنیا هم جمع شوند
این سنگ از چاه در نخواهد آمد
حالا سر اصل مطلب خود بروم:
یک ابر غلیظ
بیخودی دور و برم میچرخد
شاید به خیالش که من از ابر و آدینه دلم میگیرد
نه، این خبرا نیست – به قول اخوان –
بیهوده، حیران نکن ای ابر خودت را و برو
این دور و بَرا نچرخ
از ما گفتن بود، دگر خود دانی!
من خیلی روبراه میباشم!
باور کن هیچ موردی نیست.
آدینه ساکتی است.
ابر و مه و دیوانه و موسیقی و ترک غارتگر و …
این حرف و حدیثها تمامش سرکاری است
لطفاً به سراغ شعر بعدی بروید.
سید علی میرافضلی – تمام ناتمامیها
گاهی بغلش میکنم، ابله کوچولوی بیچاره را. روی شانه خیس من خوابش میبرد، خواب دریا میبیند.
نازک آرای تن ساقه گلی…
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 17:33 شماره پست: 149
من به نظرم یکی از بدترین چیزها در زندگی این است که آدم نقشش را اشتباه بگیرد. مثلاً من یک کسی را میشناختم که ازدواج نکرده بود و هی منتظر بود عاشق شود تا ازدواج کند. در صورتی که از دید من کاملاً واضح بود که او اصلاً آدم عاشق بودن نبود، آدم معشوق بودن بود. آن هم یک معشوق خانگی خوب خواستنی. تمام اسباب و وسائلش را هم داشت: در حد معمولی که چونوچرا هم برندارد خوشگل بود، آنجور که یکی دلش بخواهد زنش خوشگل باشد، مصاحب خوبی برای بحثهای دورهمی بود، تأییدگر خوبی بود برای آنهایی که دلشان تأیید میخواهد، حتی صدای خوبی داشت، در آن حد که یک نفر که قرار باشد توی خانه برای اهل خانه بخواند، لازم داشت. جالبیاش این که خودش هم ته ته دلش همینطور میخواست به نظر من. یا مثلاً باز یکی دیگر را میشناختم که فکر میکرد برای عاشق بودن به دنیا آمده، آن هم از آن عشقها که بشود قصهاش کرد. اما آدم این بود که بنشیند توی کافه، با رفقایش قهوه بخورد و بگوید این عشق و اینها که میگویند، همهاش قضیه هورمون است. به نظرم آخرش هم هر آدمی میرود دنبال همان چیزی که آدمش است، فقط این وسط میماند کلی دوندگی و تلاش و تقلای بیهوده و زمان از دست رفته.
حالا خودم هم احساس میکنم یک همچین قضیهای برای خودم پیش آمده، در ابعاد کوچکش (ابعاد بزرگش هم هست لابد، ولی من تشخیص نمیدهم). آن هم این که من وهم برم داشته که آدم موجود زنده توی خانه نگه داشتنم. حتی بعد از قضیه جکسون هم که حاضر شد قانون بقای ماده را به طرز اسرارآمیزی نقض کند، ولی توی خانه من نماند، این وهمم به جا مانده.
چه شده که حالا اینطور با اصرار میخواهم این وصله را به خودم بچسبانم؟ علتش این است که احساس میکنم اینهایی که توی خانهشان حیوان و گل و گیاه نگه میدارند و مواظبتشان میکنند، آدمهای مهربانی هستند. به نظرم رسیده چه قشنگ و چه خوب و اینها، و دلم خواسته خودم را قاطیشان کنم. مهربانی به نظرم صفت قابل تحسینی رسیده و طمع کردهام که خودم هم داشته باشم، بیشتر هم نمودها و ظواهرش را. (در صورتی که من آدم مهربان بودن نیستم. مهربانی ساز ناهمسازی است توی وجود من. میتوانم حساس، بیآزار، مفرح، ملاحظهگر، صمیمی، شادیبخش باشم، ولی مهربانی صفت من نیست. یک چیز فانتزی است برایم که وقتی حالم خیلی خوب باشد، میروم سراغش. میتوانم به زور فرض قرار بدهمش برای خودم، ولی بعد از یک مدتی مثل کفش تنگ حوصلهام را سر میبرد و میکنم، پرتش میکنم آن طرف.)
حالا یک چند وقتی است که این گلدانهایی که توی خانهام نگه میدارم، جهد کردهاند نشانم بدهند که من آدم نفسکِش توی خانه نگه داشتن نیستم. این گلدانها را آن موقع که آمدم توی این خانه رفتم خریدم. با مشقت هر دوتایشان را از گلفروشی کشیدم آوردم تا خانه. یک مدتی که گذشت و خوب نگرفتند، رفتم دو تا گلدان سفالی برایشان خریدم، تقویتی گل و گیاه برایشان خریدم، داروی ضد آفت برایشان خریدم و آنها را هم با مشقت کشیدم آوردم تا خانه. چند وقتی گذشت، دیدم دوروبرشان همیشه پر کرمهای ریز است و داروها هم افاقه نمیکنند. یک روز بردمشان توی حیاط و با احتیاط از توی گلدان درشان آوردم، دیدم آن زیر، کرمهای بزرگ و فراوان، مثل ماکارونیهایی که دم مسیحایی بهشان خورده باشد، دارند توی هم میلولند. خاکشان را عوض کردم. خاک خوب مناسب برایشان گرفتم. کود بهشان دادم. رفتم گشتم توی اینترنت ببینم شرایط نگهداریشان چیست و سعی کردم عملیاش کنم… نمیگیرند خوب. رشد نمیکنند. برگهایشان کدر و بیطراوت است. امروز نگاهشان میکردم، دیدم آن شاخههایی هم که برگهای تازه داده بودند و من خیال کرده بودم که خب این یکی گرفت، دیگر رشد میکند و بزرگ میشود، برگهایشان دارد از پایین زرد میشود. چند شب پیش خواب دیدم یکی آمده گلدانهایم را جابهجا کرده، شاخههایشان را شکسته، برگهایشان را کنده و پخش و پلا کرده.
به خودم میگویم باید بیخیال این گلدانها شوی، نمیگیرند دیگر، میخواهم قبول کنم که آبوهوای خانه من به درد گل نگه داشتن نمیخورد؛ اما مسئله این است که من از ناامید شدن میترسم. همیشه، سر هر چیزی، آن موقعی که میخواهم رسماً پیش خودم اعلام ناامیدی کنم، از دلم میگذرد که اگر امیدی مانده باشد چه؟ و دلم برای آن امید نازک رنجوری که یک جایی آن زیرمیرها دارد نفسنفس میزند میسوزد. نمیدانم کدام افسانه و حکایت تکرار شوندهای ته خاطرم حک شده که قهرمان قصه نهصد و نود و نه تا کوه را پشت سر گذاشت و بعد ناامید شد و برگشت، در صورتی که آن چیزی که دنبالش بود، پشت کوه هزارم بود. هر بار که میخواهم ناامید شوم، میگویم نکند کوه بعدی هزارمی باشد؟

پینوشت: خب حالا البته این قضیه که هر کس همان کاری را بکند که آدمش است، یک کمی با آن چیزی که من دوست دارم باور داشته باشم در مورد این که هر کس همان میشود که میخواهد و اینها در تضاد است. ولی به هر حال عوض شدنی هم اگر بخواهد باشد نمیشود از سطح، از مناسک، از نمودها شروع شود.
همهاش منتظرم یک کسی بیاید از در پشتی فراریام بدهد.
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری هست؟
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ساعت 16:31 شماره پست: 147
شدهام مثل لاکپشت. ترسیدهام. دست و پایم را جمع کردهام، فرو رفتهام توی خودم. شدهام مثل سنگ. میشود مثل یک تکه سنگ شوتم کرد؛ خم به ابرویم نمیآید. رفتهام توی پوسته سنگیام که هر ضربهای را بتوانم تاب بیاورم. چیزی از پوستهام رد نمیشود. دستی هم بیاید پشتم را بنوازد نمیفهمم. آن بیرون خبرهایی هست، چیزکی میبینم گاهی؛ سروصدایش میآید تو، چیزهایی میشنوم. من لمیدهام توی پوستهام. پژواک صدای خودم تکرار میشود توی لاکم، دورم را میگیرد، چشم و گوشم را پر میکند. به خودم میگویم باید خودت را بکشی بیرون، باید سرت را بکنی توی دنیای بیرون. سختم است. کند و آهستهام. دنیای بیرون تند است، شتاب دارد. من نمیکشم. لاکم سنگین است، نمیگذارد تکان بخورم. همان تو بمانم خوشترم… سنگ شدهام، سخت شدهام؛ بس که تردم، بس که شکنندهام.
گاهی اینطور میشوم. توی سرم هی تکرار میشود «جاء رجلٌ من اقصی المدینة یسعی». بیمنظور و بیفکر. هیچ کس هم نمیآید.
در اندرون من خستهدل…
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ساعت 16:20 شماره پست: 145
درونم پر آدمهای جورواجور ناساز است. خودم باورم نمیشود این آدمها را بشود توی جای به این تنگی جا داد. یکیشان پیردختر ترشروی لاغر و خشکیدهای است. مینشیند چشمهایش را میچرخاند، زیر لب تندوتند حرف میزند، چشمغره میرود، لبهایش را به هم فشار میدهد. یکیشان پسرک پابرهنه ولگردی است. از درخت بالا میرود، روی علفها دراز میکشد، سیب گاز میزند، برای مردم شکلک در میآورد. آن یکیشان همپالکی جدّه محترم سهراب در شهر بخاراست. لبهایش را قرمز میکند، توی آینه خودش را نگاه میکند، توی کوچه و بازار خنده میفروشد. آن دیگریشان از دارودسته زیگیهاست. دستش را میگذارد زیر چانهاش اطراف را برانداز میکند، عینکش را جابهجا میکند، قدم میزند توی شهر، حکم میدهد، پوزخند میزند.
نمیسازند با هم. هر بار یکیشان میآید عنانم را دست میگیرد. نمیدانم کدامشانم. هر بار که میخواهم یکیشان باشم دیگر و خلاص، بغضم میگیرد، حس میکنم حبسم کردهاند، احساس خفگی میکنم. خستهام کردهاند. دائم به دعوایند. یکیشان لگد میزند و لیچار میگوید، یکیشان مست میکند و سلیطهبازی درمیآورد، یکیشان میلرزد و اشک میریزد، یکیشان سر به اسف میجنباند. من میشکنم بین دعواهایشان. گسیخته میشوم. سرم درد میگیرد از جاروجنجالشان. لحاف را میکشم روی سرم، میخوابم.
همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد
مشاهدات کسی که صمیمانه – واقعاً صمیمانه – دلش میخواهد مغزش را به اتحادیه صنف کلهپزان اهدا کند
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 ساعت 20:54 شماره پست: 143
1. نشستهام توی ایستگاه مترو. یک باره رفتهام بیرون خودم و خودم را نگاه کردهام. قیافهام آرام و بیتفاوت است. مثل قیافه کسی که دارد کارهای معمولی امروزش را مرور میکند و دارد به کارهای معمولی فردایش فکر میکند. قیافهام اصلاً شبیه کسی نیست که یک دفعه متوجه شده دوست دارد بنشیند کف ایستگاه مترو و به خاطر دیر کردن قطار بزند زیر گریه. کشف و شهود جالبی بود، راجع به مردم.
2. هنوز توی ایستگاهم. چهار تا قطار از آن طرف آمده و از این طرف هیچی. دارم فکر میکنم بعضی فکرها، بعضی احساسات هستند که یک بار که آمدند دیگر هستند، کاریشان نمیشود کرد. بیشتر یک “تیپ” فکرها و احساسات منظورم است. (توی پرانتزِ فکرهایم یادم به این میافتد که رها میگفت بعضی آدمهای وسواسی بعد از واقعهای، بعد از ضربهای وسواسی شدهاند. فکر میکنم برای کسی هم که یک بار وسواس میگیرد، قضیه همینطور است. وسواس یک بار که بیاید آدم دیگر آدم عادی نیست. ممکن است بر وسواسش غلبه کند، اما دیگر آدم عادی سابق نیست. دردم میآید از این. دلم میخواست این همه نزدیک دردم نمیآمد.) بعد آنوقت، یک بار که این فکرها آمدند و ماندگار شدند، یک عده آنقدر قوی هستند که از پسشان بربیایند و حلوفصلشان کنند و یک عده هم آنقدر ضعیف که تعادل روانیشان را به کل از دست بدهند. (باز هم توی پرانتزم، یادم میآید که مهدی هم یک وقتی یک چیزهای مرتبطی نوشته بود. چه بود؟ یادم نمیآید. یادم نمیآید. فکرها، حرفها، نوشتهها، اتفاقات یادم نمیمانند. وضوح وضعیتها کمتر میشود برایم. دیگر نمیتوانم توضیح بدهم صورت مسئلهها چیست. دنیا دارد دورتر میشود برایم. حس حضورم را بیشتر از دست میدهم. اتفاقات کوچک بیمعنایی را که سابق برایم واضح به جا میمانند، اصلاً نمیدانم که اتفاق افتادهاند. آن هم من. به چشمم مثل سرفههای دلخراش عزیز محتضری میرسد این روند.) فکر میکنم که حتی دسته دوم هم خوش به حالشان است. تن به دیوانگی سپردن، اجباری نداشتن برای سالم بودن، و حتی داشتن دلسوزی و مراعات دیگران آرامشبخش است. یک عدهای هستند این وسط که هنوز، یا تا همیشه حتی، نه اینند و نه آن. یکی توی ذهنم از روی متنی که دارد نوشته میشود، میخواند: «وای به حال آنها، وااای به حالشان». از خودم میپرسم میشود تا همیشه نه این بود و نه آن؟ قطار میآید. قطار دوم است که میآید و آنقدر شلوغ است که من نمیتوانم سوار شوم. توی شیشه پنجرهاش خودم را نگاه میکنم. قیافهام شبیه کسی است که دارد به شام امشبش فکر میکند.
3. توی قطارم. گرم است، بیش از اندازه گرم است و تنم چسبیده به کسانی که نمیشناسمشان. ناآرام و عصبیام و میدانم. دختری پشت سرم ایستاده و با تلفنش حرف میزند. طرف قطعاً مذکری است. از حرفهای دختره میشود فهمید. عصبیترم میکند حرفهایش. “عصبانیتر”م در واقع. از خودم میپرسم چرا. چرا عصبانیام میکند؟ نمیدانم. البته نمایش دلبرانه دختری برای مرد دیگر، چندان هدفش این نیست که خوشایند دختر دیگری باشد. کلاً هم چیزی که قرار است نمایشی برای یک تماشاچی باشد، به چشم تماشاچیهای ناخوانده مضحک است. ولی سؤالم همین است الآن: چرا مضحک نه و عصبانیکننده؟ به خاطر احساسات زنانه است یعنی؟ که دلبری هر زنی تجاوز به حریم معنوی مشترکی باشد؟ خیر سرم اینقدر زنم یعنی؟ یا اینقدر انحصارطلبم؟ یا صرفاً به خاطر این که آنقدر حساسم الآن که حال خندیدن به چیزهای مضحک را ندارم؟ پس چرا از کارهای دیگرانی که الآن اطرافم هستند عصبانی نمیشوم؟
4. باید برسیم الآن. قطار به ایستگاه رسیده تقریباً. قبل از آن که برسد به آنجایی که باید بایستد، متوقف میشود. صبر میکنیم. صبر میکنیم. صبر میکنیم. توی مغزم صدای موسیقی مضطربکننده بلندتر و بلندتر میشود. دوست دارم مشت بکوبم به چیزی. فکر میکنم که تخلیه در این حالت آرامکننده است یا بیشتر محرک؟ نمیدانم. چشمهایم را میبندم و با صدای پرغیظ زن بغل دستیام باز میکنم: «خبرشون!» محکم فشار میدهد روی این دکمهای که مال حرف زدن با راننده قطار است. من دلم خنک میشود کمی. دلم میخواهد چند بار مشت بکوبد روی دکمه. با خودم فکر میکنم اگر بناست خودم انرژیام تخلیه شود تا آرام شوم، چرا دیدن صحنه مشت کوبیدن او آرامم میکند؟ پس قضیه این نیست. قضیه دلخوشی از به مجازات رسیدن مقصری است؟ من که راننده را مقصر نمیدانم، دکمه مخصوص صحبت کردن با راننده را هم.
5. ایستادهام توی صف تاکسی. دارم فکر میکنم آدم که به قول این نویسنده سینوهه “ظرف وجودش” نزدیک “ممتلی شدن” باشد (هر چند که او این اصطلاح را به این معنا به کار نمیبرد که من منظور دارم)، میتواند کارهای حساسیتبرانگیز را که به طور عادی تشخیص نمیداد، بفهمد. دو تا زن ایستادهاند جلویم. همدیگر را نمیشناسند. سر حرفشان از این که زن اولی گفته که شمرده دیده نفر سیویکم صف است، باز شده و دارند در مورد این که کاش زودتر تاکسی بیاید، «آها یکی دیگه هم اومد»، «یه ون دیگه، تو رو خدا یه ون دیگه» حرف میزنند. حرفهایشان برای خودشان خوشایند است. لحظاتی را که باید منتظر بمانند، صرف صحبت در مورد موضوع مشترک بیخطری میکند؛ ولی برای من که شنوندهام اعصاب خردکن است. برایم مثل تیکتاکهای ساعتی است که خبر از کندی زمان میدهد. نمیگذارد رشته افکارم راجع به موضوع منحرفکنندهای کلفت و محکم شود و ذهنم را متمرکز میکند روی انتظاری که طولانی میشود. فکر میکنم آدم یعنی باید حواسش به این باشد که اینطور دیگران را عصبی نکند؟ تا کجا باید مراعات کرد یعنی؟ حریم خصوصی هر کس تا کجاست؟ … ون میآید. سوار میشوم. راننده با زنی دعوا میکند که چرا در را محکم بسته.
یک خالی بزرگ در درونم است. میبرمش از این طرف به آن طرف. هوای بیرون فشار میآورد، مچاله میشوم.
گاهی سقوط نویدبخشترین راه است. دست از تقلا برداشتن، رها کردن سنگ سستی که آویزان نگهت میدارد، رحم کردن به عضلات کشیده شده دردناک، و سقوط، سقوط، سقوط. تسلیم شدن به آن نیرویی که قویتر از توست. به زبان آوردن آن ورد جادویی آرامشبخش: «من نتوانستم» و مکرر زمزمهاش کردن: «من نتوانستم» و سقوط، «من نتوانستم» و رهایی و سقوط، «من نتوانستم» و لبخند و سقوط.
بدیاش این است که رها شدن توهم است. چند لحظه بیشتر نمیپاید. بدیاش این است که آن پایین که رسیدی، آنجا که قرار است یک ضربه باشد و تمام، پایان نیست. بدیاش این است که پایان هیچوقت آنجا نیست که باید باشد. آنها که قرار است موسیقی پایان را بنوازند، احمقها، خوابشان برده. بدیاش این است که باید دوباره بلند شوی و بالا بروی. این بار خستهتر و زخمی. این بار آنجا که اول بودی خودش مقصد دوردستی است. بدیاش این است که باید رفت. بدیاش این است که چارهای نیست، این عاقلانهترین راه است. خوبیاش این است که آدم این را بفهمد.
پینوشت: کپی رایتیّه.
دارم از عصبانیت میترکم. یک وقتی بود که من به دل خرمی رسیده بودم که اگر همچین چیزی میدیدم با خودم میگفتم خب طرف هیچ الزامی نداشته برای دعوت کردن من و اگر کرده لطفش بوده و خب حق هم دارد این لطف را به شیوهای که فکر میکند درست است، بکند. الآن ندارم آن آرامش را. داشتم قبلش بیآزار «هنر بودن»م را میخواندم، بعد دیدن این کارته نشستهام هی tetris بازی میکنم.
نمیفهمم عدم تقارن مسئله کجاست
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389 ساعت 17:21 شماره پست: 139
دوست داشتن هم همینطور.
بعد آنوقت یک چیزی هست. اگر کار رسید به آنجا – که یعنی بیزاری آنطور افتاد به جان رابطه – من گمان نکنم جوری بشود درستش کرد دیگر. هرچه فکر میکنم که چه چیزی ممکن است از پس این بیزاری فراگیر بربیاید، اوضاع را برگرداند به اول کار، چیزی پیدا نمیکنم (اراده خیلی قوی و خودآگاهی شاید بتواند، نمیدانم). بیزاری انگار پایدار است، وقتی جاگیر شد، نمیشود بیرونش کرد. دوست داشتن اما اینطور نیست. میشود خیلی نرم و بیخبر ناپدید شود. دوست داشتن مرض خوشخیمی است انگار.
آره من هم فکر میکنم این دو تا آدم متفاوتاند و تفاوتشان هم اتفاقاً یک جوری است که توی وبلاگهایشان معلوم میشود (هر چند که این گنگترین توصیفی است که میشود از تفاوتشان داد). البته شباهتی هم دارند – به جز شباهت رفتارهای عینیشان – جفتشان به نظرم ترتیبها را به هم ریختهاند. اکثر مردم گمانم اینطورند که روابطشان همانطور که گفتم بر حسب فاصله مرتب است، اکثراً خانوادههایشان نزدیکترینها هستند، بعد دوستان و … . اما اینجور آدمها ترتیبهایشان به هم ریخته. انگار آزادند برای این که جابهجا کنند آدمها را و بگذارندشان توی هر فاصلهای که خواستند. یک سری آدمهایی را که معمولش این است که نزدیکترینها باشند، گذاشتهاند بین کسانی که معمول نیست.
اما این دو جور آدم با هم فرق دارند و فرقشان هم هی برای من ناواضح است، همانطور مثل وقتی که آدم میخواهد خوابی را به یاد بیاورد. بدون این که خودم بدانم چه میگویم، احساس میکنم آن آدمهایی که یاسر میگوید اندازه مرزهایشان هستند. یک عالمه آدم دورشان توی یک شعاع یکسانی هستند؟ اینها هم به اندازه همان شعاعه بزرگند. خیلی خلاءای نیست بین آن دایرهای که آنها تویش میپلکند و آن مداری که آن یک عالمه آدم ایستادهاند تویش. اما آدمهایی که من میگویم خیلی کوچکند به نسبت مرزهایشان، یک نقطهاند توی آن فاصله زیاد. ایستادهاند توی مرکز آن دایره و دارند از دور مرزهایش را نگاه میکنند. من به اینها میگویم آدمهای تنها (منظورم از آدمهای تنها آنهایی است که تنهایی جزء صفات شخصیتیشان است. از آنهایی حرف نمیزنم که تنهایی یک وضعیت بیرونی است که بهشان تحمیل شده). یک فرق دیگری هم دارند اینجور آدمها با آنها که یاسر میگوید، که گمانم برای اینجور آدمها امکان – حتی شاید آرزوی ناخودآگاهِ – نزدیک شدن کسی هست. و اگر کسی نزدیک شد البته سختی و رنجی. برای آن یکی آدمها گمان نکنم.
اکثر آدمهایی که من میشناسم و مردم میگویند که فلانی آدم تنهایی است، منزوی است، گوشهگیر است و نمیدانم چه، چند نفری آدم توی این فاصله خلوت دارند. و این چند نفر – دقیقاً به همین دلیل که تعدادشان کم است – وزن زیادی پیدا میکنند، هر کدامشان اندازه یک مرکز برای آن دایرههه مهماند، رابطه باهاشان به اندازه تمام آدمهایی که میتوانستند توی این فاصله باشند و نیستند، عمیق است؛ نبودنشان اضطرابآور است.
اما آن آدمهای تنهایی که من ازشان حرف میزنم، آنها هستند که توی آن فاصله زیادشان هیچکس، هیچکس نیست. و احتمالاً هم کسی اینها را به عنوان آدمهای تنها و منزوی و ساکت نمیشناسد. باید خیلی توی بحرشان بوده باشی تا بفهمی تنهاییشان را. اینجور آدمها را میشود از دلتنگ نشدنهایشان، از نامهربانیهای بیقصد و غرضشان، از مهربانیهای سطحی خوشقلبانهشان، از خوشقلبیهای بیانتظار و بیچشمداشتشان شناخت.
و این آدمها اگر به هر دلیلی تصمیم بگیرند کسی را راه بدهند توی آن فاصله، دارند کار خیلی خطرناکی میکنند. به چند دلیل. اول آن که تنهایی اینها برای خودش کسی شده. کسی که اندازه خودشان بزرگ است، شخصیت دارد، مستقل است اصلاً. و اینها – گیرم که خودشان هم بخواهند کسی را بیاورند نزدیک – ممکن است تنهاییه این را نخواهد. هرچقدر هم که خودشان آمدن کسی را دیده باشند، قدم به قدمهایش را رصد کرده باشند، باز هم تنهاییشان شبیهخون حجم کسی را پیشبینی نمیکرده. و من ندارم از خاصیت عشق حرف میزنم. دارم از خاصیت تنهایی حرف میزنم، تنهایی دیرمانده، سخت شده، کلفت شده. (این وسط یک چیزی هم بیتأثیر نیست. آن هم این که تنهایی انگار یک جورهایی است که آدم دلش نمیآید وابگذاردش. یعنی هر کس که درمیآید میگوید من آدم تنهایی هستم، یک احساس غم متشخص قشنگی میکند، بعد دلش نمیآید دیگر آنطور نباشد. همه اینها میشود خیلی ناخودآگاه باشد، ولی هست. (سلام اون پسرهای که میگی من خرابم و وقتاییم که بده، خیلی بده؛ ولی بعد که به خودم نگاه میکنم خیلیم خوشحالم که خرابم.))
بعدش هم به خاطر این که از دور دیدن آدمها فرق دارد با از نزدیک دیدنشان. کسی که عادت کرده باشد آدمها را از دور تماشا کند، ممکن است تاب نیاورد از نزدیک دیدنشان را.
و بعدترش هم به آن خاطر که آدمی که چنین تصمیمی بگیرد، در واقع دارد خودش را تبدیل میکند به آن تنهاهای خفیف که بالاتر گفتمشان، همانها که چند تا مرکز ثقل محدود توی دایرهشان دارند. من نمیدانم این کار خوب است یا بد، اما میدانم کاری است که این آدمها بلدش نیستند. عادت ندارند به آن. تحملش را ممکن است نداشته باشند. به آن آرامش قبلیشان خو کردهاند و ممکن است نتوانند از پس اضطراب این بربیایند. و بعد هم این که آنجور بودن، یک سری بلدیهایی را میطلبد، یک سری آدمداریها، که اینها تمرینش نکردهاند. اهلیاش نیستند.
اصلاً کلاً اهلی نیستند اینجور آدمها. و اهلی شدن کار سختی است. کار دردآوری است.
پینوشت: خیر سرم اینجا تعطیل است.
خاله او گفت: «زیگی مشکل تو این است که اصلاً مردم را درک نمیکنی.»
نظریههای شخصیت، دوان و سیدنی الن شولتز، ترجمه یحیی سیدمحمدی، فصل دوم: زیگموند فروید، ص 54
بعد من آنقدر این جمله را دوست داشتم، آنقدر این جمله را دوست داشتم! هی بعدش پانصد بار برای خودم تکرار کردم «زیگی! مشکل تو این است که …» اصلاً کلاً لذت بردم از این که مردم به فکرشان را رسیده که این جمله را که وسط یک شام پرانده شده باید یک جایی ثبت کنند. جدی از کجا فهمیدهاند؟
فکر کن آدم برود به فروید بگوید زیگی! بعد هم ادامه بدهد که مشکل تو این است که اصلاً مردم را درک نمیکنی! عاااااااالی! و حتماً هم یک زن باید این را گفته باشد، نمیتوانم تصور کنم که از دهن مردی – غیر از آنهاشان که از خودمانند – این جمله بیرون آمده باشد. و زنه هم حتماً باید یکی مثل خاله یا عمه باشد. زن آدم اینجوری نیست که با تأسف و مهربانی سربجنباند که زیگی مشکل تو این است که…
من به نظرم بدیهی است که یک نفر باید درمیآمده به فروید میگفته زیگی مشکل تو این است که اصلاً مردم را درک نمیکنی. نه که به خود فروید یا نظریهاش کاری داشته باشم و راجع به خوبی یا بدیاش حرف بزنم ها، نه؛ به هر کسی شبیه فروید یک نفر باید بگوید این را. اصلاً خیلیها هستند که یک زیگی درون دارند که آدمها را درک نمیکند. و من دارم از همه کسانی حرف میزنم که مشاهده میکنند و مشاهداتشان را دستهبندی میکنند و نظریه کلی میدهند، نظام درست میکنند، میخواهند کلیت چیزی را تفسیر کنند. و بیشتر هم آن قسمت نظریه دادن و منظم کردن منظورم است، نه حتی مشاهده کردن. و به عنوان نمونه اینها، چه کسی بهتر از فروید؟ من فکر کنم اگر به جز مهمترین بیمارش که خودش باشد کس دیگری را هم ندیده بود، باز نظریهاش را میداد.
بعد من این را خوب میفهمم چون خودم از این جور آدمها هستم. و اینطورم که آرام و قرار ندارم اگر که کلاً ندانم چی به چیست. هی آتش به جانم که یک قفسه پیدا کنم که بتوانم چیزها را مرتب بچینم تویش، هر کدام سر جای خودشان. و خوب میدانم که اینجور وقتها – اینجور وقتها که آدم این همه از بالا، از دور، بدون چشم و قلب نگاه میکند – میشود به آدم گفت زیگی مشکل تو این است که اصلاً آدمها را درک نمیکنی. آدم اینجور وقتها آنقدر متعصب و پرشور و غیرانسان میشود که خیلی چیزها را درک نمیکند. یک نفری آمده که با آدم حرف بزند، آدم کنارش قدم میزند و با شور و اشتیاق شروع میکند برایش خطابه کردن و جایش را در قفسه نشانش دادن… بعد یک دفعه نگاه میکند میبیند طرف خیلی وقت است دیگر همراهش نمیآید، نشسته یک جایی میان راه روی یک سنگی، سرش را گذاشته روی دستهایش. بعد آدم میماند گیج و معذب، که چه شده، چرا طرف نمیفهمد چه میگویم.
و یک وقتهایی هم هست برای اینجور آدمها، نه نمیدانم برای همه اینجور آدمها هست یا نه، برای خودم، که همه چیز به هم میریزد. یک دفعه یک چیزهایی میآیند نظمها را به هم میریزند، قفسهها را پخش زمین میکنند، شیشهها را میشکنند. من خودم فکرش را که میکنم یاد آن وقتهایی میافتم که ملخها حمله میکنند به شهرها و مزارع. مثل آن وقتهاست. دوران وحشتناکی بوده است برای من همیشه، آن چند باری که اتفاق افتاده؛ ولی تجربه کردهام که توی این دوران انسان میشوم. که آن یک عالمه چیزی را که آنوقتها نمیفهمیدم، میفهمم. که مینشینم خرتوپرتهایی را که از توی قفسهها ریخته کف زمین نگاه میکنم دوباره، یک جوری که انگار تا به حال ندیده بودمشان هیچوقت. میفهمم آن آدمی که دیگر نتوانست همراهم قدم بزند و رفته بود نشسته بود روی یک سنگی سرش را گذاشته بود روی دستهایش، چرا آنطور بود.
خب البته دوباره ملخها همانطور که ناگهانی آمده بودند، ناگهانی میروند؛ دوباره آدم مثل هامون که از آب گرفتندش شروع میکند دوباره نفس کشیدن، و دوباره مرتب کردن و جا دادن توی قفسه. ولی من الآن اینجورم که موقع خطابه کردنهای دوباره، میزنم سر شانه خودم که هی زیگی! مشکل تو این است که …
سرسختی آن دخترکی که موقع بالا رفتن از کوه به زور میخندید و در دلش تکرار میکرد «میتونم، میتونم»… فقط همان برایم مانده.
چیز کوچکی است که میخواهم بنویسم. اتفاقی هم نیست حتی. رفتهام توی یک اتاقی، یک کار اداری انجام دادهام آمدهام بیرون. همین. بدون هیچ حرف نامعمولی. بدون هیچ حرکت و رفتار خاصی. چه میشود که اسم یک چیز میشود اتفاق؟ خاطره؟ توی خاطرم مانده. او چه؟ نه حتماً نه. توی خیابان ببیندم، حتی نمیشناسد. من ولی میشناسمش. یادش افتادهام الآن، بعد از این همه وقت.
آدمها نمیفهمند با هم چه کار میکنند. نگاه میکنند به هم، حرف میزنند، میروند و فراموش میکنند. هیچ کس نمیفهمد چقدر تکثیر شده، کجاها جا مانده، توی کدام خاطرهها حبس شده. آدمها میآیند، بعضی لحظهها را کشدار میکنند، میشوند یک «آن» که آدم بگوید «بعد از آن»، «قبل از آن» و بعد توی خیابان از کنار هم رد میشوند و همدیگر را نمیشناسند. کسی مگر میتواند بفهمد اثر انگشتش روی کسی مانده یا نه؟ خودش هم نفهمید، ولی برای من یک «بعد از آن» ساخت. مرا گرفت جلوی چشم خودم، بهم گفت «تو اینی». من آنجا این روشنم شد.
من اینم؟ من کی بودم؟ راهبه کوچکی بودم، بدون ردا. قهقهههایم سختی و خشکیام را میپوشاند. با پوست رنگپریدهای که نمیداند آفتاب و باد یعنی چه. او؟ دوردستها بود. آنقدر دوردست بود که بتوانم ببینمش، که بتوانم نگاهش کنم، خوب. به اندازه کافی دور بود، برای من که آدمِ آدمهای دورم.
آنجا بوهای غریبهای میداد. بوی «سلام، صبح بخیر»های تکراری هر روز ساعت هشت. بوی روزنامه صبح. بوی لبخندهای از سر ملال به اربابرجوع. بوی نگاه کردن توی آینه و سر جنباندن که «یکی دیگر هم سفید شد». بوی سنگینی. بوی رخوت. من بویم بوی آنجا نبود. بوی بچگی میدادم. بوی تازگی. بوی نگاه دزدکی که بلغزد روی سر و شانه کسی. بوی دخترکی که زیر سنگینی نگاه کسی گیج شود… من بوهای آنجا را فرو دادم و دیدم چه دوست دارم!
… و من ناگهان … یک عالمه زندانی را دیدم که سر میکوبند به دیوارهای ضخیم دلم. و من بیدار شدن چیزی را دیدم، سر بلند کردن چیزی. اژدهای قشنگی را دیدم که دور آدم چنبره بزند و برقصد. خرگوشهایی را دیدم که افسون مارها میشوند و لرزان و آرام پیش میروند. خودم را دیدم – خود عاقل با منطقم را – که در یک حال بیمعنی بیفکر رها میکند خودش را، بیخیال آینده و گذشته، که دیوانگی میکند… راهبه را دیدم. دیدمش که لبخند خزیده به لبهای داغ شدهاش را میگزد… دستی از پشت پیراهنم را درید، عریانم کرد، گفت «تو اینی».
اینها را همه دیدم. دیدم؟ نه ندیدم. الآن دارم میبینمشان. آن موقع نفهمیدم چه دیدم. آن موقع فقط ضربه و تکانش را حس کردم. دریچهای باز شد و به تندی بسته شد، پیش از آن که ببینم. مرتعش و گیج ماندم که «چه شد؟». نفهمیدم. چند روز بعدش هم. هی ناآرام و بیقرار از یک جا نشستم جای دیگر و بعد برگشتم خودم را نگاه کردم و پرسیدم «چه شده؟» نمیدانستم. رفتم حمام تنم را محکم شستم، تا پاک شود. از چه؟ نمیدانستم. نشستم زیر آب، مچاله شدم، کوچک شدم، بیدلیل. نشستم جابهجای خانه، خیره شدم به روبرویم، لبخندی نشست روی لبهایم، بعد به خودم آمدم و صورتم را پوشاندم، بیمعنی.
چند وقت بعدش دوباره رفتم. لرزان و مراقب… جادو از بین رفته بود. نفس راحتی کشیدم. آمدم بیرون.
دستهایم را…
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389 ساعت 18:42 شماره پست: 134
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیههای تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین، و آن کشیدهترین شعله خوب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانههای باغهای تخیل
به داسهای واژگون شده بیکار
و دانههای زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد
و سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقههای سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانهترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…
یک وقتی بود که من مینوشتم و انگیزهام از نوشتن زیبایی بود. یک جملهای از ذهنم میگذشت که قشنگ بود و من مغزم را با شور و شوق در اختیارش میگذاشتم تا بزرگ شود و بشود یک متن کامل. گاهی هم اینطور بود که فکری، ایدهای از ذهنم میگذشت و به نظرم جالب بود و دوست داشتم دربارهاش بنویسم و دیگران هم ببینندش. یک وقتی هم بود که سردرگم بودم و مینوشتم که ذهنم منظمتر شود، مینوشتم که خودم بفهمم که چه فکر میکنم، که دیگران هم بخوانند و گیجیام را کم کنند…
اینها تمامِ انگیزههای خوبی است که من برای وبلاگنویسی سراغ دارم. الآن چرا مینویسم؟ به خاطر هیچکدام اینها نیست. گمانم مینویسم چون معتاد نوشتن شدهام. چون دائم فکر میکنم باید بیایم فکرهایم را، لحظههای حس کردنهایم را، بودنهایم را ثبت کنم، ابراز کنم، عرضه کنم. و این خوب نیست به نظرم. نه که خیلی کار شنیعی به نظرم برسد و حالم به هم بخورد از خودم و اینها… نه، (کلاً رقاصها عادتشان است اینطور بودن) اما فهمیدهام که خوب نیست این. فهمیدهام که چه زار و نزار شدهام از این همه رقاصی کردن، که چه لاغر و نحیف شدهام. میخواهم بگیرم بنشینم چند وقتی. میتوانستم حرف هم نمیزدم چند وقت. فقط لبخند میزدم و نگاه میکردم و میشنیدم (کاش کسی حرفی بزند…). اگر وقتی نوشتهای بود از جنس همانها که به نظرم خوبند، همانها که از سر ذوق و شوقاند، به خاطر به اشتراک گذاشتن چیز خوبی هستند، یا حتی به فکر کردن کمک میکنند، میگذارمش. گمان نکنم به این زودیها بشود. همهتان (حتی آنهاییتان که
پینوشت: امروز نشسته بودم نوشتههای وبلاگ قبلیام را میخواندم. چه خوب و سبک بودند. چه دختر خوب و دوستداشتنیای بود آن که آنها را نوشته بود (و از این بابت تعجب کردم واقعاً). من بودم؟ آره من بودم. گمانم آن موقع اول راهی بودم که میرسد به همینجا که الآن ایستادهام. دورهای بود که با شعر «وهم سبز» فروغ شروع شد برایم. و الآن مدام تکههای «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» دوباره برایم سروده میشوند. و این منم…
کاسه چه کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 ساعت 17:57 شماره پست: 132
همه اینها وقتی در مورد کس دیگری مطرح باشند، پیچیدهتر میشوند: حق داریم کسی را به احساس ناخودآگاهی در درونش آگاه کنیم یا نه؟
چطور میتوان ایستاد، روی هیچ کجا؟
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ساعت 17:10 شماره پست: 130
من با خدایان خفتهام
از هرم نفسهایشان گرم شدهام
و اکنون… من و این طفل نارس
و اکنون: من،
و دیگر عقیم…
ای وای…
بعضیهایشان بیشتر یادم مانده. آنقدر رفتهاند توی ذهنم و محکم آنجا جا خوش کردهاند که خودم تعجب میکنم. مخصوصاً که آن موقعها نمیفهمیدم که کدامشان است که برایم جالبتر است، کدامشان است که بیشتر توجهم را جلب میکند.
یاد مینوتور افتادهام الآن. من همان سالها دیده بودمش. تا همین چند روز پیش هم که یکباره آمد وسط ذهنم و رفتم سراغش چشمم نیافتاده بود بهش. درست یادم نیست چه فکری میکردم آن موقع که خوانده بودمش. منِ بچه هشت، نه ساله چه میدانستهام «همخوابگی پازیفائه با یک گاو وحشی» یعنی چه؟ ولی با شناختی که از خودم دارم میدانم اینجایش نه کنجکاویام را تحریک کرده، نه سؤالی ایجاد کرده برایم و نه حتی توجهم را جلب کرده (کلاً کنجها هیچ میل کاویدنی در من برنمیانگیزند). یادم هست که بیشتر ناراحت بودم که مینوس چرا بیچاره بیگناه را زندانی کرده. (الآن به نظرم طبیعی میرسد. من هم اگر زن داشته باشم و زنم یک موجودی بزاید با سر گاو، یک جایی گموگورش میکنم که چشمم بهش نیافتد.) و بعد هم این که تزهئوس چرا زبانبسته را کشت. نمیفهمیدم چرا این همه خصومت با این بیچاره وحشی بیتقصیر. و یادم هست که تصویر مینوتور میآمد پیش چشمم توی آن زندان وحشتناکی که تویش بوده. به چشمم یک جورهایی مثل غار میآمد زندانه: باریک، تاریک، پرپیچوخم، یک کمی هم مرطوب، جابهجا هم مشعلهایی به دیوار. و مینوتور را میدیدم که توی این راهها میرود و به هیچجایی نمیرسد و هر دفعه سر از جای قبلیاش درمیآورد؛ گاهی مینشیند خیره میشود به روبهرویش با یک نگاه بیمعنی حیوانی و گاهی با عصبانیت و جنون سر میکوبد به دیوارهای زندان، با یک جور خشم گنگ حیوانی مستأصل، با یک جور زوزه بیمعنی دردناک.
چه شده یاد مینوتور افتادهام؟ حس کردهام مینوتورم. حس کردهام توی پیچ و خمهای تاریک درون خودم گم شدهام. یک باره درونم جای تاریک و نافهمیدنی به چشمم آمده که بیگناه افتادهام تویش… نه فقط خودم. که همهمان.

پینوشت: وسوسه میشوم که تمثیل را فراختر کنم و به گاو و آدم هم بکشانمش. به این که یک والدمان که یک گاو وحشی است و آن یکی که ملکه، اینطور گیج و سرگردانمان کرده. حتی میتوانم گاوه و ملکههه را به اید و سوپراگو هم برسانم و یک متن فرویدی خوشگل تحویل بدهم. حوصله مسخرهبازی ندارم واقعاً.
پینوشت: استعداد نابی دارم برای قلمبهدستِمزدور بودن. یک تئوری را نصفهنیمه بدهید دستم، بگویید برو بخوانش، سعی کن در راستایش یک سری مطلب بنویسی از نظر ارزش و محتوا در حد «اِ! چه جالب!». ناخلف باشم اگر هفته بعدش با سیصد صفحه کامل تایپ شده برنگردم.
یکی آنها که با زخمهایشان بازی میکنند، به دندان لقشان زبان میزنند و یکی آنها که این کار را نمیکنند.
یکی آنها که موقع آمپول زدن خودشان را سفت سفت میگیرند و لبهایشان را به هم فشار میدهند، یکی آنها که نه.
یکی آنها که وقتی وسط مشقشان یک جایی خطخوردگی پیدا میشود، دوست دارند پارهاش کنند از اول بنویسند، یکی آنها که نه.
من دوست دارم بروم بچههای دسته اول را بغل کنم. بزرگ که بشوند دیگر کسی نمیکند.
و الآن است که من به نظرم میرسد این چیزی که دین وعدهاش را میدهد: عذاب دائمی بدون پایان، چه چیز وحشتناکی است. وقتی حتی امیدی هم به پایان نباشد، چطور میشود حتی یک لحظهاش را هم تحمل کرد؟ ماندهام کدام خطای بشری است که آنقدر بزرگ، آنقدر غیرقابل توجیه است که مستحق چنین مجازات وحشتناکی باشد.
احساس میکنم ساختمان نیمهویرانی هستم. بنایی که پی محکمی ندارد. روی گِل ساخته شده. ظاهرش؟ یک وقتی به ظاهرش رسیدهاند و آن را هم مدتهاست که رها کردهاند. آن هم قدیمی شده و دارد ذره ذره میریزد.
دارم میریزم. باید بلند شوم. نمیخواهم کمک بگیرم؛ نمیتوانم. اعتقاد شاید میتوانست کمکم کند الآن. میدانم که از سر نیاز به کمک است که میخواهم به آن پناه ببرم. و همین مانعم میشود. باعث میشود آن خرده اعتقادی را هم که شاید در شرایط عادی میبود، الآن نادیده بگیرم…
اینطورم.
میل زیادی – بیشتر از هر وقت – در خودم احساس میکنم که خانهدار باشم؛ یعنی شغلم خانهداری باشد. روزهایم صرف خودم و تنم شود. بنشینم به واکاویدن خودم، هم درونم، هم بدنم. آرام بگیرم توی بدن خودم. خودم را نذر مزهها و رنگها و بوها کنم. تا دلم خواست کتاب بخوانم. هی همینطور بخوانم و بخوانم. وقتم را صرف نوشتن کنم، نوشتههای بیاجبار و بیهدف و آزاد. بگذارم یک حجم سفید و نرم و خنکی بیاید محیط شود دورم و کمکم حل کندم…
میدانم – باز هم بیشتر از هر وقت – که چه خطرناک است این کار برایم. میدانم که تهش به جنون میرسم اگر این راه را انتخاب کنم. که توی هزارتوی خودم ناپدید میشوم اینطور. که سیاهی غلیظ و نیمهجامد از توی خودم – از توی این موجودی که اسمش آدم است، از توی هر چیزی که دوروبرم هست، از توی هر مفهومی که از مغزم میگذرد – کمکم میخزد بیرون و همه جای زندگیام را میگیرد اینطور. میدانم توی زمانهای دایرهواری که اینطور تکرارمیشوند، گم میشوم. آن چیزهایی که آن بیرون هست: کار، شغل، پیشرفت، علم، انگار که یک مسیر خطی داشته باشند، راهی برای جلو رفتن پیش پای آدم میگذارند؛ نمیگذارند پوچی زندگی به چشم آدم بیاید. اقلاً سرگیجه آدم را وسط این تکرارها کمتر میکنند. یک سری چیزهای روی اعصاب دمدستی هم هست آن موقع. مثل موقعیت پایینتر اجتماعی (که این چیزی است که من به هیچ کجایم حساب نمیکنم و نکردهام هیچوقت)، یا رنج و تحقیر سربار دیگران شدن (چیزی که من الآن هم دارم تحمل میکنم و گمانم کمکم آدم بیتفاوت میشود نسبت بهش).
میدانم همه اینها را. ولی آن وسوسه هست هنوز هم. حداقل در کوتاهمدت که آسانتر است و پر از وعدههای لذت، پر از تصاویر روشن و شفاف. برای انتخابش هم نباید کار خاصی کرد، باید نشست همینطور. آسانطلبی هم گمانم جزو فطرت آدم باشد. به هر حال امکانی است که جامعه به ناحق در اختیارم گذاشته. شخصیتم هم به عنوان یک دختر تنبل تنپرور که همه چیز همیشه برایش مهیا بوده، تسلیم شدن را دلپذیرتر میکند. این که هیچوقت آدم جاهطلبی نبودهام هم مزید بر علت است و این که چیزهای آن بیرون – همه جریانهای آن بیرون – برایم جذابیتی ندارد. به علاوهی این که راهی که برای شغل و آیندهام انتخاب کردهام راه آسانی نیست، رشتهای انتخاب کردهام که غیر از آن چیزی است که تویش قریحه دارم و در حال حاضر هم رشته همه چیزش از دستم در رفته و برای به سامان کردن اوضاعم باید خیلی جان بکنم، آن هم میان سردرگمی و ندانستن و بلاتکلیفی. و در ضمن خیلی وقت هم هست که به رخوت عادت کردهام.
اکثر دخترها گمانم اینطور باشد که به یک سمت متمایلترند. برای خیلیهایشان، که دوروبریهای من باشند، کار کردن و توی اجتماع بودن یک چیز بدیهی است، نشستن توی خانه احتمال دور از ذهنی است برایشان. برای خیلیهای دیگر هم وظیفه اصلی زن توی خانه تعریف میشود. من – نمیدانم به خاطر طرز تربیتم است یا به خاطر این جور ناجوری که هستم و ذهنم آزاد است که خیلی طرفها برود و خودم هم احساس آزادی میکنم که همراهش بروم – وسط وسط ایستادهام. وظیفه و اجباری احساس نمیکنم برای هیچ طرفش. این که از آن وسوسهها که شرح دادم بگذرم و آن سختیها را در مقابل لذت دم دست انتخاب کنم، به خاطر یک چیز انتزاعی ناواضحی مثل وضعیت روحی و شخصیتی، به نظرم تقوا میخواهد. ریاضتکشی یک وقتی اینطور بوده که جامه دیبا را بگذارند و خرقه پشمینه بپوشند، الآن اینطور است به نظرم (نیتش البته فرق میکند. من هم میتوانم یک قربةً الی الله همراهش کنم ببینم عارفی چیزی از آب در میآیم یا نه).
پینوشت: یک فالگیری یک وقتی به من گفته چه بخواهی چه نخواهی شاغل میشوی!
من دلم میخواهد، که بگویم نه نه نه نه
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ساعت 18:12 شماره پست: 123
دو تا تصویر هست – فقط هم تصویر، بدون هیچ حرف اضافهای. میتوانم شرحی، تفسیری همراهشان کنم، حتی تلاشی هم نمیکنم برایش – زندگی را از دور که نگاه کنی، از بیرون، دو تا تصویر میشود باشد. یکی این که فکر کنی توی راهی پیش میروی. حالا اصلاً راهه هم معلوم نیست چی هست ها. به کدام گوری میرود مثلاً. یک جاهاییش ممکن است توی مه باشد. ولی بالاخره یک راهی هست. یکی دیگر این که راهی نباشد. میروی، اما هیچ مسیری نیست. قدمهایت تصادفی است، چند قدم به شرق، چند قدم به غرب… که نه، اصلاً شرق و غربی نیست، جهتی نیست اصلاً.
اولی امید میدهد به آدم. امید چی؟ نمیدانم. لابد همین که یک چیزی از پیش رفتن تویش دارد. به سربالاییهای نفسگیر که میرسی، میشود یک لحظه دست بگذاری روی زانوهای لرزانت، یک مکثی بکنی، نفسی بکشی و یک قدم دیگر برداری. دومی اما، ذره ذره از درون میخوردت…
و یک روز از خواب بیدار میشوی میبینی تمام شدهای، لابد.
احساس می کنم کمتر از آن قدری که عاقلم، عاقلم.
سوییسیّه
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ساعت 20:9 شماره پست: 121
فکر کنم طبیعی باشد یک کمی. طبیعی هم که نه، منطقی یعنی. منظورم این است که موجودی که تا بتواند از خانه بیرون نمیرود و کلاً جهت و سمت و سو هم برایش معنایی ندارد خیلی و توی همان تهرانش هم هر دفعه که بیرون میرود، یک کمَکی غریب است، عجیب نیست اگر اینجا حس خیلی خاصی نداشته باشد. فقط آنجا که بودم، اگر توی خیابان سؤالی داشتم یا کارم جایی لنگ میشد، بعد از کلی جرئت به خرج دادن و خرده اعتماد به نفسها را روی هم گذاشتن و پسر شجاع شدن و اینها میشد بروم از یکی سؤال بپرسم، ولی اینجا نمیشود، چون زبان بلد نیستم. و راستش خیلی معذبم می کند این. همین که زبان بلد نیستم. یک جورهایی احساس زندانی فراری یا یک همچین چیزهایی دارم (هر چند مطمئن نیستم که زبان هم بلد بودم خیلی اوضاع بهتر بود. من یک مشکلی که دارم این است که باورم نمیشود یک سری خلایق هستند که فارسی حرف نمیزنند. به نظرم میرسد این ها هم ته دلشان فارسی حرف میزنند و دارند مسخرهبازی در می آورند که به یک زبان دیگر صحبت میکنند. بعد آن وقت خودم اگر بخواهم به زبانشان حرف بزنم احساس میکنم دارم بازی در میآورم و رویم نمیشود. اگر یک جایی باشد که همه توافق داشته باشیم که داریم بازی در میآوریم – مثل کلاس زبان مثلاً – میتوانم. ولی جدیجدی که باشد نمیتوانم. زبانم گیر می کند موقع حرف زدن. مثل وقتهایی که موقع دعوای شوخیشوخی و کلکل زبانم دوازده متر دراز است، اما موقع دعوای جدی لال میشوم و صدا گیر میکند توی گلویم).
جدای از این احساس ناراحتی دائم که همراهم هست (حتی وقتهایی که توی خانهام)، مهمترین تفاوتهایی که احساس میکنم این است که صفحات وبلاگهایی که میخوانم توی لپتاپ مهدی شکلشان فرق میکند و شبها تشکم نرم است و این کمرم را درد میآورد و غذاهای مامانم را نمیتوانم بخورم و اگر دلم مهدی را خواست هست. خب البته تفاوت هایی هم هست. مثلاً خیابانها و خانهها و ملت خب فرق میکنند. ولی خب به هر حال خیابان و خانه و ملتند دیگر، هر جایی یک جوریاند و آدمی هم که اهلی هیچ کدامشان نشده باشد جایی، خیلی فرق ندارد برایش کجا باشد.
دوستهای مهدی که دیشب دیدمشان بالغ بر هفت، هشت بار از من پرسیدند کجاها رفتهام توی این چند روز و چطور به نظرم رسیده و اینها. و من نظر خاصی نداشتم که بدهم. یعنی رویم نشد بگویم بیشتر خوش داشتهام بنشینم روی کاناپه مهدی و میان «صد سال تنهایی» ترجمه بهمن فرزانه که خودم از جمعهبازار پیدا کرده بودم و به مهدی هدیه داده بودم بچرم. بیرون هم که میرویم چیز خاصی نظرم را جلب نمیکند. یک جایی که میرویم، به خودم میگویم امین مثلاً اگر اینجا بود کلی چیز به نظرش میرسید و میدید و بعد هم میتوانست تعریف کند؛ من نه ولی. چیزهایی که از فکرم میگذرند بیشتر از جنس تخیلند و این که چه کار میشود کرد. مثلاً این که ایول اینجا جان میدهد برای این که آدم بیاید قدم بزند هر دفعه، یا این که روی بالکن این خانه میچسبد آدم بنشیند چای بخورد، یا این که از این درخت میشود رفت بالا و روی آن شاخه نشست و اطراف را تماشا کرد، یا این که اینجا برای دوچرخهسواری خوب است. حتی این قلعه Chillon را هم که رفته بودیم ببینیم (و این طور که از نصفهنیمه خواندن راهنمایش فهمیدم یک قلعه تاریخی است که مقر حکومتی بوده و بعضی اتاقهایش هم یک وقتی برای زندان یا شکنجه استفاده میشده) من به این فکر میکردم که اگر اینجا خانهام بود چه خوب بود. و این که توی این اتاق آدم میتواند بنشیند فکر کند، یا این که آدم یک سری کاغذ کاهی خوب داشته باشد و بنشیند پشت این میز چیز بنویسد، یا میشود روی هره این پنجره نشست و ویرجینیا وولف خواند.
گمانم بچه که بودهام یک لنگر قورت دادهام. که هی هم به مرور بزرگتر و سنگینتر شده و میل به گیر کردن دارد. جالب هم هست، وابستگی هم همراهش نیست، قضیه لختی و سکون است…
بس است دیگر! فکر کن آدم برود یک کشور دیگر، بخواهد بیاید در موردش بنویسد، اسم پستش را هم بگذارد آن کشوریّه و بعد شروع کند در مورد خودش خطابه کردن. شورش را درآوردهام دیگر.
پینوشت: الآن داشتم از بالکن خیابان را تماشا میکردم. داشتم یک آقای خوشتیپی را نگاه میکردم که دوروبر ماشینش میپلکید. بعدش آمد، یک تف انداخت توی خیابان و راهش را کشید و رفت. هولدن یک جای ناتور دشت میگوید احتمالاً بعد از مردنش هم یک نفر میآید یک «دهنت رو …» روی سنگ قبرش مینویسد.
پینوشت: ناتور دشت من دست کیه راستی؟ قبل از اومدن نگاه کردم تو کتابخونهم نبود.
احساس میکنم درونم پر از ناهمواریهای نوکتیز است. و باید با سر انگشت آنقدر بسابمشان تا نرم شوند.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389 ساعت 13:14 شماره پست: 119
من هر چه فکر میکنم میبینم ونگوک خیلی کار قشنگی کرده که گوشش را بریده فرستاده در خانه طرف.
فروغ گمانم یک جایی گفته بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبیهای بیحاصل است. آخ که من چقدر این حرف را میفهمم.
و آن که این مجلس نخواهد زندگی بر وی حرام
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389 ساعت 1:25 شماره پست: 117
مهدی میپرسد «خوش گذشت؟». میگویم «آره. با اینا به من خوش میگذره.». مثلاً یک جورهایی که انگار گفته باشم «من تلویزیون ببینم بهم خوش میگذره.» یا «من آدامس دوست دارم.» یا «من از شنا خوشم میآید.». به یک همچین سؤالی بلد نیستم جور دیگری جواب بدهم. همینطوری بلدم فقط. همینطور بیحس و بیتفاوت. اصلاً بلد نیستم جواب این سؤال چی هست. که این اسمش خوش گذشتن هست یا نه. که آدم خسته شود از این که هی توی دلش بگوید «آها! آره! چه خوب!». که هی همه چیز همان باشد که باید باشد. که چرتهایشان را بشنود و بگوید مگر جز این هم میشود باشد؟ که آدم یک دفعه دلش کش بیاید از خوشی و دربیاید بگوید که چه خوشحال است که اینقدر همه چلند و یادش بیاید که قبلاً هم گفته این را و یادش بیاید که دیگر چیزی نمیتواند بگوید بیشتر از این و مجبور شود خفهخون بگیرد. که آدم یک دفعه ضعف کند از یک حرفی و خوشحال شود که نشسته روی این سکوی سنگی وگرنه ممکن بود نتواند سرپا بایستد. و یا این که توی دلش بگوید «اَه! بس است دیگر!». و هی هم به خودش بگوید چیز خاصی هم نیست ها، قضیه لابد سر یک جور شباهتهای خانوادگی و اینها است. و بعد به خودش بگوید «اَه! چه کار دارم که سر چیست؟! اصلاً همه چیز سر چیست مگر؟». و این که آدم بداند که یک سری جاها، یک سری چیزها دیگر کوفتش شده چون که اینها را شناخته. که یک دفعه دلش بخواهد گریه کند وسط جمع. نمیدانم این اسمش خوش گذشتن است یا نه. من مجبورم همانجوری بگویم «با اینا به من خوش میگذره.». مثلاً یک جورهایی که انگار گفته باشم… انگار چیزی نگفته باشم.
دو زانو نشستهام. دستهایم روی زمین است، سرم روی دستهایم. پیشانیام فشرده میشود به سر زانوهایم. تصویرش میآید جلوی ذهنم که آنقدر فشار بدهم تا پیشانیام فروبرود توی زانوهایم، حل شود توی زانوهایم.
احساس میکنم بدنم پر از شکلهای هندسی است. شکلهای رنگی شفاف. پر شکلهای هندسی نوکتیز. پر مثلثها، مربعها، لوزیها…
اینطور فشرده که مینشینم، احساس میکنم شکلها فرو میروند در هم. ساییده میشوند به هم، با یک صدای خشک تیزی. نوکهای تیزشان فرو میرود در هم… در من…
بلند میشوم میروم بالا که چای بخورم.
طفلک تردم
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389 ساعت 22:35 شماره پست: 115
…
قضیه این است که تازه از بستر بیماری بلند شدهام. و کلی کار ریخته سرم. و آدمش نیستم من. آدم این که «وای کلی کار ریخته سرم» و «چقدر کار عقبمانده دارم» و اینها. آدم با علاقه و خردخرد کار کردنم. هر کاری باشد. آدم تحمل اضطراب اینجوری نیستم. آدم سخت کار کردن نیستم. باشم هم یک دورههای خاصی هستم. نه مثلاً الآن که میگویم، از بستر بیماری بلند شدهام و کل تنم درد میکند. خوشم نمیآید از این وضعیت. کسلم میکند. روحیهام را خراب میکند.
… اما من دیدم
+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389 ساعت 14:36 شماره پست: 113
گفتم، دلم میگیرد وقتی فکر میکنم به چیزهایی که هیچکس ازشان خبردار نمیشود.
چهار، پنج سال پیش یک روز توی اتوبوس نشسته بودم. بعدازظهری بود و از دانشگاه برمیگشتم. نشسته بودم صندلی عقب. توی قسمت مردانه جا برای نشستن نبود. یک مرد میانسالی ایستاده بود بغل این میلهای که زنها و مردها را از هم جدا میکند. چندتا پلاستیک میوه هم دستش بود. یک قیافه محترم خیلی معمولی هم داشت. یک جوری که آدم میگفت مثلاً توی یک ادارهای مسئول بخش پروندههای مرجوعی است. داشت زیر چشمی قسمت زنانه را نگاه میکرد. با آن نگاههایی که حال من را بد میکنند. یک جور نگاه دزدکی، ترسخورده، زبون. یک نگاه رمندهای که مثل نگاه حیوانهایی است که آدم بهشان میگوید «زبانبسته…!» مثل نگاه خرگوشها مثلاً، یا موشها، یا سنجابها… چه میدانم. من اگر مردی خیلی دریده و وقیح نگاهم کند آنقدر اذیت نمیشوم که از این جور نگاه. این جور نگاه یک مخلوطی از اشمئزاز و ترحم و رقت به دلم میآورد که حالم را بد میکند.
رویم را کرده بودم آنطرف که نگاهم به نگاهش نیفتد… و یک دفعه از ذهنم گذشت که الآن میرود خانه، به زنش سلام میکند و میوهها را میدهد دستش، و زنه هم هیچ خبردار نمیشود که مرده ایستاده بوده توی اتوبوس داشته زنها را آنطور نگاه میکرده. آنقدر دلم گرفت که همان توی اتوبوس اشکهایم راه افتاد.
یا مثلاً یکی، دو ماه پیش باز هم توی راه برگشت از دانشگاه بودم. از توی پارک روبروی خانهمان میگذشتم. داشتم از جلوی آن گروه ناسازی رد میشدم که قبلاً هم یکی دو بار گذشته بودم از جلوشان. و آن گروه ناساز که میگویم یک جمعی بود متشکل از چند تا پسر ده، دوازده ساله که داشتند با یک مرد بیستوشش، هفت ساله فوتبال بازی میکردند. مرده همقد بچهها بود تقریباً. قیافهاش بزرگ بود (و چشمهایش هم یک جوری بود که توی صورتش توجه را جلب میکرد، درشت و گزنده و وقیح)، اما قد و هیکلش کوچک بود. مثل دفعههای قبل، از کنارشان که رد میشدم شروع کرد متلک انداختن. و متلکهایش هم از آن متلکهای بیمزهای بود که حرص آدم را بیشتر درمیآورند. همین که مثلاً «عزیزم» و «خوشگله» و اینها. دفعههای قبل بچههایی که همراهش بودند، میایستادند نگاه میکردند فقط. با یک جور لبخند ترسیده و پرهیجانی که بچهها وقتی به چیزهای ممنوع نگاه میکنند، روی لبهایشان میخزد. این بار اما، یکی از بچهها هم متلک پراند.
من عصبانی شدم واقعاً. هم عصبانی شدم، هم غصهام گرفت. به نامردیهای اینجایی که تویش زندگی میکنیم فکر کردم. به کوچکیهای بزرگی که آدمی مثل آن جوانک میتواند داشته باشد فکر کردم و به این که توی آن جمع کوچکی که پیدا کرده است برای این که قهرمانشان باشد، چه کارها میتواند بکند. دلم خواست مادر آن پسرکی بودم که متلک پراند، که میرفتم دستش را میگرفتم، کشانکشان میبردمش خانه و سیر کتکش میزدم…
و یکباره از دلم گذشت که مادر پسرک هیچوقت خبردار نمیشود. که پسرش روزها منتظر میماند دختری بگذرد تا متلکهایی را که یاد گرفته تمرین کند. این بار آمدم خانه، نشستم زارزار گریه کردم. حالم هم بد بود خب آن روز.
یعنی واقعاً توی این شهر یک نفر نیست که هلیم را درست بنویسد؟!
داشتم این کارتون دره حیوانات را میدیدم. همین میشا و اینها. آن قسمتی بود که میشا و چند تا از بچههای دیگر از خانههایشان قهر کرده بودند و رفته بودند توی جنگل. و شب یک پیرزن بز مهربانی آمده بود پیدایشان کرده بود و برده بودشان خانه خودش. پدر و مادرها که فهمیده بودند که بچهها خانه پیرزنهاند، گذاشته بودند صبح بروند دنبالشان. به جز پدر و مادر میشا. همان وسط شب رفته بودند دنبالش و وقتی دیده بودند خوابیده توی خانه پیرزنه، گذاشته بودند همانجا بماند و خودش صبح برگردد. پدر و مادر باقی بچهها صبح آمدند کتکزنان بچههایشان را بردند؛ اما پدر و مادر میشا نیامدند. نمیدانم چرا پیرزنه هم نگفت به میشا که دیشب آمده بودند. یعنی آمد که بگوید، جلوی زبانش را گرفت. اینجایش برایم جالب بود، میشا که دید پدر و مادرش نیامدهاند، بغضش گرفت و گفت نکند من را فراموش کردهاند اصلاً! و پیرزنه بهش اطمینان داد که نه پدر و مادرش خیلی خوبند و خیلی دوستش دارند و اینکه میشا بدود برود خانهشان تا نگرانش نشدهاند. میشا هم سریع قبول کرد و خندید و با شادی دوید که برود خانه.
با خودم فکر کردم من اگر جای میشا بودم این کار را نمیکردم. پیرزنه که اینطور میگفت من بغضم بیشتر میشد که چرا میخواهد گولم بزند الکی. بعد هم دلم نمیخواست بروم خانه. و پیرزنه را هم چون بچه حسابم کرده بود و خواسته بود سرم شیره بمالد، دیگر دوست نداشتم و نمیخواستم خانهاش بمانم. آرامآرام راه میافتادم میرفتم توی جنگل، به این قصد که گم شوم و نروم خانه. و هر از گاهی هم مینشستم روی یک تختهسنگی و با عصبانیت هقهق میکردم. دلم میخواست بمیرم اصلاً تا مامان و بابایم جگرشان بسوزد اصلاً…
بعد با خودم فکر کردم میشا که همچین بچهای نیست. میشا بچه خوبی است. از آن بچههایی است که هر کس میبیندشان میگوید چه بچه سالم و معمولی و خوبی است. از آن بچهها که آدم دلش میخواهد بچه خودش باشند. بچهای که از یک مامان تپل پیشبنددار و یک بابای خوشصدایی که پیپش دائم گوشه لبش است، درمیآید. من اینجور بچهای نبودم. مشکل هم از تپل نبودن مامانم و پیپ نکشیدن بابایم نبود.
یکی از فامیلهایمان تازه ازدواج کرده. دخترکی است. بیستساله. یک باره هوس کردهام بروم از شوهرش – ندیدهامش تا به حال – بپرسم هیچ میداند زنش چه پاهای قشنگی دارد؟ پاهایش قشنگترین پاهایی است که من به عمرم دیدهام. توی مهمانیها اگر جوراب نپوشیده باشد، من خوشم میآید بنشینم پاهایش را نگاه کنم. یک بار از مادربزرگم پرسیدم تا به حال دیده پاهای دخترک را که چه قشنگ است؟ ندیده بود. گفت «تو به چه چیزهایی نگاه میکنی!» راست میگوید. من بعضی چیزها را نگاه میکنم. بقیه نمیکنند یعنی؟ اشتباه میکنند خب.
اصلاً یکی از خوبیهای دختر بودن همین است. میتوانی یک چیزهای کوچک کوچکی را کشف کنی، به دل راحت تماشایشان کنی و صاحبانشان را دوست داشته باشی. مثلاً یک دفعه نگاه میکنی میبینی این دوستت سفیدی چشمهایش سفید نیست، یک جور آبی، خاکستری است که باعث میشود چشمهایش یک حالی باشد. یا مثلاً یک دفعه متوجه میشوی این دختره – که تو اصلاً فکرش را هم نمیکردهای – شماره پایش سیوهفت است و تو فکرش را میکنی و میگویی چقدر ظریف، چقدر دخترانه! یا مثلاً این دختره با این صدای کلفت و این حرکات خشنش، انحناهای بدنش آنقدر قشنگ، آنقدر منحنی، آنقدر زنانه است که آدم دلش میخواهد نقاش باشد. یا مثلاً میبینی آن یکی وقتی میخندد یک چال کوچک میافتد روی یکی از گونههایش و این خیلی قشنگ است. یا مثلاً دستهای فلانی آنقدر قشنگ است که آدم دلش میخواهد کتاب مقدس باشد. یا مثلاً فلانی پشت پلکهایش به طور طبیعی یک رنگی است، به سبزی بزند شاید، که میان این همه دختری که دوروبر چشمهایشان را رنگ کردهاند، دیده نمیشود…
گاهی اینها را که میبینم با خودم میگویم چه کسی خبردار میشود از اینها؟ خودشان توی آن داوریهای سختگیرانه و محرمانه شخصیشان – که دارند همه دخترها – هیچوقت میبینند اینها را؟ گاهی میگویم آنهایی که عاشقشان میشوند میبینند لابد. و نمیدانم مردها آنقدر چشمهایشان ریزبین، آنقدر آزموده هست که اینها را ببینند؟… نمیدانم، شاید هم هیچکس خبردار نشود هیچوقت. من کلاً اشک به چشمم میآورد فکر چیزهای کوچکی که هیچکس خبردارشان نمیشود.
وای باران … باران!
به حق پنش تن
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389 ساعت 23:58 شماره پست: 108
1. مامان و بابا شاید بخواهند بروند شهرضا. شنیدم دلم خوش شد کلی. از فکر یک تنهایی بیخدشه چند روزه. با خودم فکر کردم خدای من چند روز بدون یک کلام! چند روز به روزه سکوت، و اگر دلم خواست فقط قرآن خواندن. توی این فکرها بودم که شنیدم دارند میگویند حسین بیاید شبها پیشم بخوابد. خورد توی ذوقم. گفتم «نمیشود نیاید؟» مامانم پرسید «مگر چه کارت دارد حسین؟» بابا گفت «معلوم است که نمیشود. توی خانه به این بزرگی نمیشود یک آدم تنها باشد. یک وقت یک اتفاقی برایت افتاد چه؟ آنوقت میگویند چه آدمهای بیشعوری بودند اینها که یک دختر را تنها گذاشتند توی خانه.» خندیدم، گفتم «حالا نگران همینید فقط؟». خندیدم که اشکهایم راه نیفتد. همینطورم کلاً. بخواهم اشکهایم راه نیفتد باید یک چیزی بگویم و بخندم. خوشحال باشم هم میخندم.
2. این تکه آخری عکسش هم درست است. ناراحت باشم گریه میکنم. خوشحال هم باشم گریه میکنم. کلاً هیچیم معلوم نیست.
3. چنان از تصور تنهایی ذوق میکنم که انگار دارم با دوازده تا آدم توی یک اتاق زندگی میکنم. خوب است برای خودم یک خلوت گنده محترمی دارم و اینطورم. دلم برای مامان و بابا میسوزد. دلم برای هر کسی که دوستم دارد میسوزد. دلم کلاً برای همه میسوزد. هی همینجور خودم را میگذارم جای همه و دلسوزی میکنم برایشان. هی هم این کولهبار عذابوجدان و احساس گناه را میکشم همراه خودم از این ور به آن ور. بعد هر از گاهی مینشینم به خودم فکر میکنم. میبینم برای خودم هم میشود دلم بسوزد. آنوقت یک کمی آرام میشوم.
4. آدم که ذهن نامعقول نامربوط خلوضعی داشته باشد، اینطور میشود. مثلاً بابا که میگوید یک اتفاقی برایت بیفتد، از ذهنم میگذرد «چه اتفاقی مثلاً؟». بعد یادم میافتد به کوزه آبم و مارمولکه. یک مارمولک خانگی دارم. از وقتی که مامان مهدی گفته مارمولکها را دوست دارد، دلم نیامده بکشم این مارمولکه را. همینطور برای خودش میرود و میآید توی خانهام. هم دیگر را که میبینیم، مثل این دانشجوهای کار نکردهای که با خجالت به استاد راهنمایشان سلام میکنند، خودش را قایم میکند.
فکر کردم به این که مارمولکه بیاید بیفتد توی کوزه آبم. بعد من هم بیخبر یک لیوان آب با طعم سیانور بخورم و بمیرم. مرگ خوبی باید باشد. بعد احتمالاً روی قبرم مینویسند «دختری دلسوز و همسری فداکار که به خاطر عشق به مادرشوهر و به دست یک مارمولک کشته شد». زیرش هم یکی دو بیت شعر که پدربزرگم زحمت سرودنش را میکشد احتمالاً. مثلاً:
ای نوگل خندان که فلک حق تو را خورد یک مارمولک روح تو را سوی خدا برد
بس خجلت و آزرم به دل ماند، چگونه اعلام نماییم که این دختر ما مرد؟
5. آقا تو این مملکت سایت لغتنامه دهخدا فیلتره!
پیشانیام چین افتاده، دو تا خط عمیق موازی. یعنی چین که داشت قبلاً هم، عمیقتر شدهاند. (بعید میدانم البته) اما به نظرم میآید هر کس قیافهام را ببیند، اولین چیزی که توجهش را جلب میکند همین چینهاست. میتوانم یک مدتی بیخیال اخم کردن و تعجب کردن و ابرو بالا انداختن بشوم (این آخری مخصوصاً سخت است) و بروم بوتاکس تزریق کنم تا خوب شوند؛ دلم نمیخواهد فعلاً. یک لذت مازوخیستیای میبرم از نگاه کردنشان.
شاید بعدترها بروم. اصلاً شاید بعدترها دوستشان داشته باشم و نیازی به برطرف کردنشان نباشد. مثل ترکهای سفید روی بدنم که دوستشان دارم. یادآور بلوغماند و آن همه سختی که کشیدم توی آن دوران، یا مثلاً زخم روی آرنجم که یاد دوچرخهسواریهای بچگی میاندازدم.
گمانم اینطور میشود که آدمها پیر میشوند. بدنشان پر میشود از یادگاریها.
و فکر کن که چه تنهاست، اگر که…
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389 ساعت 15:39 شماره پست: 106
از شوخیهای مردها درباره زنها، زنها درباره مردها، مردها و زنها درباره ازدواج خوشم نمیآید. حوصلهام را سرمیبرند. و فقط سررفتن حوصله هم نیست؛ بیقرار میشوم. تحمل ندارم بنشینم پایشان، مثل وقتهایی که پای سریالهای تلویزیون بیقرار میشوم. به نظرم یک کمی مازوخیسم و سادیسم خفیف بیضرر تویشان دارند. که هر دو طرف با خوشنیتی دلشان میخواهد هم یک کمی آزار بدهند، هم کمی آزار ببینند. کسی اگر توافق را قبول نکند – مثلاً اگر واقعاً جریحهدار شود یا نخواهد متقابلاً تلافی کند – بازی را به هم زده. بازی بدی هم نیست البته. ناسالم هم نیست (گمانم بیماریهای روانی وقتی به وجود میآیند که امیال و احساسات معمول افراطی شوند).
ولی من نمیدانم چرا نمیتوانم تحمل کنم. میدانم که آدم عبوس درشتی هستم که به بازیهای مفرح کوچک تن نمیدهد. مثل آنوقتها که حرکات فنجی حوصلهام را سرمیبرد و بیطاقتم میکرد. مثل خیلی بازیهای معقول و کوچک دیگر که نکردهام.
و فکر کن که آدم حسرت بازی به دلش باشد. که از بیرون بازی دیگران را نگاه کند و دوست داشته باشد و بغضش بگیرد و بگوید من هم بازی، و وقتی رفت وسط بازی ببیند دوست ندارد، که تحملش را ندارد، که حوصلهاش را سرمیبرد. و فکر کن که آدم حسرت مثل آنها سبک خندیدن به دلش باشد و برود میانشان و ببیند که خندهدار نیست بازیشان. و فکر کن که آدم اینور که باشد دلخوش نباشد و با خودش بگوید اگر آنور میبودم، لابد بودم و خودش هم بداند که اینطور نیست. و فکر کن که آدم بخواهد به زور خودش را قاطی آنها جا بزند و بعد از یک مدتی دیگر طاقتش طاق شود.
آدم لابد باید بگردد یک بازی دیگر پیدا کند… چیزی به نظرم نمیآید.
پینوشت: «پیرمرد [خوزه آرکادیو بوئندیا] به اندازهای لجباز و متکبر بود که عاقبت پدر نیکانور دست از موعظه کردن او برداشت و از آن به بعد تنها به خاطر انساندوستی، گاهی به خانه آنها سرمیزد.
خوزه آرکادیو بوئندیا تصمیم گرفت پدر روحانی را از راه راست به در کند. روی که پدر نیکانور تختهنرد خود را همراه آورده بود تا زیر درخت بلوط با پیرمرد اسیر بازی کند، خوزه آرکادیو بوئندیا پیشنهاد او را برای بازی کردن نپذیرفت و گفت دوست ندارد در آن بازی که دو طرف در اجرای قوانین و شیوه بازی کردن با هم توافق دارند، شرکت کند. پدر نیکانور که چنین چیزی را در مورد تختهنرد نشینده بود، موفق به بازی کردن با او نشد. هوش و حضور ذهن خوزه آرکادیو بوئندیا چنان او را شگفتزده کرده بود که مجبور شد از پیرمرد بپرسد که چرا او را به درخت بستهاند. در پاسخ به زبان لاتین به او گفته شد:
– خیلی ساده است. به این دلیل که من دیوانهام!
از آن روز به بعد، پدر نیکانور برای این که ایمان خود را از دست ندهد، دیگر به ملاقات پیرمرد نرفت و وقت آزاد خود را صرف ساختن کلیسا کرد.» – صدسال تنهایی، گابریل گارسیا مارکز، فصل پنجم.
در دستشویی را که باز کردم دیدم دوروبر دمپاییهایم دارد میپلکد. احساس کردم همان است که دفعه قبلی هم دیدهامش و از دستم دررفته و نتوانستهام بکشمش. و آثارش را هم میبینم توی دستشویی همیشه: یک مایع سیاهرنگ خشک شده. هر بار که میروم دستشویی به نظرم میرسد صدای خشخشش را میشنوم. به نظرم رسید بزرگتر و چاقتر شده.
این بار تا خواست دربرود کشتمش. پایم را کوبیدم رویش، لهش کردم. با غیظ. آنقدر محکم که پایم درد گرفت. همان ماده سیاه از بدنش آمد بیرون. بغضم گرفت یک دفعه. بعض هم که نه. چیست این اسمش؟ احساس کردم یک چیزی، پرفشار، از توی گلویم میجوشد و میآید بالا. دلم خواست بنشینم کف زمین، بالای سر امعاء و احشای له شدهاش گریه کنم.
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ساعت 4:45 شماره پست: 104
«پایین رفتن از یک پله متروک…»
همینطور پایینتر میروم، پله پله. و هر قدمی هم که برمیدارم احساس میکنم پله قبلی که زیر پایم بود، خراب میشود.
هی میگویم باید بنویسم. یک نوشته تروتازه. مثل آن نوشتهها که بعد از نوشتنشان خودم هی دوست دارم بخوانمشان (و خیلی وقت است که دیگر خبری ازشان نیست). دست به کیبورد که میشوم حالت تهوع میگیرم… این هم از دست رفته گویا. از کجا میخواهم سردربیاورم؟
پینوشت: دارم لرد میبندم در گودالم… نای تکان خوردن هم ندارم.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ساعت 21:40 شماره پست: 102
چارهای باید…
پینوشت: آمدم بنویسم «اندیشید»، پشیمان شدم.
گرمم است. موهایم اضافیاند و اذیتم میکنند؛ باز باشند اذیت میکنند، ببندمشان پشت سر اذیت میکنند. پایین نشستهاند و حرف میزنند. دوست دارم بروم پیششان؟ دوست ندارم. احساس میکنم سریع باید برگردم بالا. دو روز است حمام نرفتهام. تصویر یک تیغ که بتوانم بکشم روی پوست سرم هی میآید جلوی چشمم. خوابم میآید. کاش بروم بخوابم. بروم بخوابم؟ یا باقیاش را بخوانم؟ باقی این کتابه را؟
چند وقت بود کتاب نخوانده بودم. بعد از مدتها کتاب خواندم. «تصاویر زیبا» ی سیمون دوبووار. کتاب خوبی است؟ آره، گمانم کتاب خوبی است. دوستش دارم؟ نه. ربطی دارد به این که کتاب خوبی باشد؟ نه. به این که تأثیرگذار باشد؟ نه. (این لحن نوشتن از کجا آمده؟ که هی بپرسم از خودم و جواب بدهم؟ نمیدانم. تأثیر این کتابه که نیست؟ نه گمانم. اینطور که نیست. شاید هم هست، نمیدانم.) کتابی که حال آدم را بد کند، کتاب خوبی است؟ نمیدانم. یک وقتی فکر میکردم هست. الآن دیگر نمیدانم. اصلاً این کتاب حالم را بد کرده؟ نه. چند وقتی است کتابها، فیلمها آنقدرها تأثیر نمیگذارند رویم. آنقدرها حالم را بد نمیکنند. بس که این بدحالیها مدام است. فوقش بدحالیها را یاد آدم میآورند، یا خیلی استادانه، تأثیرگذارتر به چشم میکشند. نویسنده خوب، فیلمساز خوب آن است که بهتر حال آدم را بد کند. هر چه بدتر، بهتر. آنها هم که از پسش برنیایند، به نظر آدم پیش پا افتاده میرسند. به نظر میرسد سوژه ضایع کردهاند. که اینجاها جا داشت برای این که قضیه را خفنتر کند ها، که حال آدم را بدتر کند ها، چرا نکرد؟ از پسش برنیامده لابد. و آدم مینشیند فکر میکند به آنجاهایی که طرف کمکاری کرده.
مثل همین چندوقت پیش که رفتم «چهل سالگی» را دیدم. حرص میخوردم که چرا موضوع به این خوبی را اینطور ساخته؟ که حالا اگر اوضاع از این خفنتر هم بود، چه اتفاقی میافتاد؟ اصلاً تصمیم درست چه بود آن موقع؟ که مثلاً اگر زندگی زنه خیلی پرملال و کسل هم شده بود، چه؟ که مثلاً اگر شوهرش جذاب و فهیم و اینها هم نبود، خیلی معمولی و یک کم کسالتآور و به طرزی که جایی برای ایراد هم نمیگذاشت، خوب و برازنده بود، چه؟ اگر زنه تا نامزد قبلیاش را میدید، دلش یک هو هرّی میریخت پایین چه؟ اگر نامزد قبلیه آنجور که فیلمسازه شیرفهممان کرد، نامرد و بد و اینها نبود و جداییشان هم سر یک چیز دیگر اتفاق افتاده بود، مثلاً سر لجبازی خود دختره، چه؟ اگر نقش این نامزده را یکی دیگر، مثلاً حامد بهداد، یا پارسا، یا هر کس دیگر که بیشتر از یک چوب جاروی سخنگو به دل آدم بنشیند بازی میکرد، چه؟ اگر این ماجرا اینقدر برای همه رو نبود و همه ازش خبردار نبودند و زنه مثل یک راز گناهآلود مجبور بود توی خودش حملش کند، چه؟ یک عالمه از این چیزها که اتفاقاً ممنون فیلمسازه هم بودم که سراغشان نرفته بود. واقعاً از ته دل ممنونش بودم. یک جورهایی حوصله نداشتم که اذیتم کند. آدم باید ممنون همه اینها باشد که فیلم خوب نمیسازند، که کتاب خوب نمینویسند. آدم حوصلهاش را ندارد دیگر.
حالا یعنی این «تصاویر زیبا» کتاب خوبی است؟ نمیدانم، گمانم هست. (این را نوشته بودم قبلاً؟ حال ندارم ببینم. رسماً دارم چرت و پرت مینویسم.) یک عالمه چیز سرم آوار کرده. یعنی این که نکرده، چیزهایی را که دائم دارند دور سرم تاب میخورند به چشمم آورده. حالا باید خوشحال باشم که یکی دیگر هم همینطور است؟ «یکی دیگر» یعنی این زنه که توی کتاب است، لورانس. مثل من است؟ همه سردرگمیهایش را من هم دارم. فقط او دیگر نگران «فضائل قدیم» نیست. «فضائل قدیم»! این چیست دیگر؟ درجا اختراعش کردهام. منظورم این است که حالا با غرور و صداقت و خشم و قناعت کشتی نمیگیرد. دو تا چیز ذاتاً متباین مثل تعهد و پایبندی به احساسات را هم با هم انتخاب نکرده که بخواهد نگران ناسازگاریهای احتمالیشان باشد؛ یعنی بین این دو تا مطمئن است کدام را انتخاب میکند (ذاتاً متباین! یعنی چه؟ اینها چیست که من دارم مینویسم؟! متباین! اصلاً همچین کلمهای داریم؟). اصلاً کلاً مثل من زیر بار هجمه احساسات خودش هم نیست. عوضش نگران بدبختیهای جهانی هست، احساساتی میشود سرشان. من نمیشوم. تا در فاصله نیممتری خودم اتفاق نیفتند، هیچ حسی پیدا نمیکنم، نسبت به هیچ چیز. ولی عذاب وجدان این را که اینطوریام دارم. عوضش او دلنگرانی بچههایش را دارد. من این یکی را ندارم. به جایش سردرگمی این را دارم که آدم حق دارد موجودی را به این دنیا بیاورد یا نه… همینجور هی سردرگمی، سردرگمی، تلاش، تقلا، مبارزه، سردرگمی. چه دنیای نامربوطی است. حتی درست و حسابی نمیدانم سوالهایم چه هستند…
بخوانم باقی کتابه را یا نه؟ تا آنجا رسیدهام که با پدرش میخواهند بروند مسافرت. و حدس میزنم که بخواهد اوضاع را خرابتر کند این دوبووار. فکر کنم میخواهد همین باریکه نور را هم درز بگیرد. میشناسمش دیگر. الآن بخوانمش یا بگذارم برای فردا؟ خوابم میآید. بخوابم؟ بخوابم.
حَمیزاولیالله درون
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ساعت 13:43 شماره پست: 100
خداوکیلی آدم اگر بخواهد دقیق باشد، باید لام تا کام حرف نزند. جیکش هم در نباید بیاید.
ولی حالا کی به منصف بودن و همهجانبهنگر بودن و دقت اهمیت میدهد؟ من که نمیدهم. بدهم هم، این شهوت کلامی که دامنم را گرفته خیلی قویتر، خیلی کاریتر، اصلاً خیلی اغفالکننده است؛ این لذتی که میبرم از منظم کردن و حکم صادر کردن و لحظهای – و همان یک لحظه هم فقط – دلخوش بودن به این که چیزی را فهمیدهام. بگذار این همه حرفهای متناقض و ناهمسازم، مثل یک مشت ولد زنا، قد و نیمقد، رنگووارنگ، هر کدام شبیه یک پدر، راه بیفتند دنبالم و اسباب رسواییام شوند. کی به کی است؟
داشتم اپیلاسیون میکردم و به پیغمبرها فکر. داشتم به جوانیشان فکر میکردم، قبل از آن که وحی شود بهشان. زیر لب گفتم «یک روز یک آدمی بود، اسمش نوح…» و یک باره تکان خوردم. هیچ نمیدانستم اینقدر بیاعتقادم به این قضیه پیغمبران. چیزی که همیشه در نظرم بود، این بود که بچه که بودم اعتقاد داشتم بهشان و بزرگتر که شدم، هیچوقت نمیدانستهام. و متمایل بودهام به سمت اعتقاد. هیچ متوجه نشده بودم اگر بخواهم به اینها به چشم آدم واقعی نگاه کنم، اینقدر تکان میخورم. نمیدانستم این همه به چشم قصه پریان نگاهشان میکنم.
یک چیزی فهمیدهام؛ هر روشی که موها را از ریشه بکند و یک لایه از پوست را هم همراهش برندارد، موها را زیرپوستی میکند.
امروز رفته بودم سفارت سوییس، برای ویزا. برخوردشان اذیتم کرد. همهشان هم که نه البته، یکیشان؛ که بشود پنجاه درصد کسانی که من باهاشان برخورد داشتم. یک موجودی که گمانم سمت رسمیاش دقیقاً دربان بود و اگر برخوردش را ندیده بودم ازش خوشم میآمد، چون شبیه رضا کیانیان بود. کلید در فلزی ساختمان دستش بود و هر دفعه در را باز میکرد و میآمد یکی از ملتی را که توی کوچه معطل نگه داشته بود انتخاب میکرد و میبرد تو. بعد هم فرم ویزای آدم را میگرفت و دو قطعه عکسش را میچسباند رویش و اگر میتوانست از مدارک آدم یک ایرادی میگرفت و اگر نمیتوانست میگفت بنشینیم و منتظر باشیم. (یعنی ایرادهایی میگرفت که من که همیشه اینجور موقعها میگویم «بله، بله! صد البته! حق با شماست!» به نظرم ایرادهای مزخرفی بودند.) بعد هم که کارمان تمام میشد، باید صبر میکردیم بیاید قفل در را باز کند که برویم بیرون و تا خودش هم دلش نمیخواست، نمیآمد. سلطنتی میکرد با «تو بیا تو» و «تو بنشین آنجا» و «آنجا نه و آن طرفتر» و «تو فلان چیزت کو؟» و «تو برو آنجا» و «تو منتظر باش» و «تو پشتک بزن» و «تو صدای سوسک دربیاور» و اینها.
من حرصم گرفته بود. یاد این افتاده بودم. میخواستم بگویم اگر ما توی این زندان گیر افتادهایم، تو که اتفاقاً زندانبان شدهای هم از خودمانی. دیگر پاچه گرفتنت چیست؟ نگفتم. کارم که تمام شد مؤدبانه تشکر کردم و رفتم. حرصم میگیرد از خودم گاهی. یعنی خیلی وقتها.
گاهی فکر میکنم بروم این دختر را پیدا کنم. بعدش میگویم که چه بگویم؟ که من خیلی هر چه تو مینویسی به نظرم میآید خودم نوشتهام؟ که چه بشود حالا؟
چند وقتی است حواسم به یک سری چیزها جلب شده. یک سری چیزهای خیلی کوچک نامرئی. چند وقتی؟ دقیقاً از وقتی که میرفتم کلاس فرانسه. پسری توی کلاسمان بود، مثل اکثر پسرهای کلاس کماستعداد توی یادگیری فرانسه. حرف که میزد، جابهجا معلممان تصحیحش میکرد. یادم هست که یک بار توجهم جلب شد به حرکت دست و صورتش وقتی که داشت تصحیحات معلم را تکرار میکرد. مثلاً اشتباهاً گفته بود J’aime و معلم تصحیحش کرده بود که Je و او داشت تکرار میکرد Je. حرکت دستش جالب بود. یک جورهایی بود که «خب حالا! Je!» جالب بود برایم. من چند لحظهای خیره مانده بودم به آن دست و داشتم فکر میکردم به این که یک تکان کوچکش چقدر معنی میتواند داشته باشد. به این که چطور یک چیز کاملاً فیزیکی میتواند یک گزاره کاملاً مشخص را القا کند که مثلاً «درست است که من یک چیزی را اشتباه گفتهام، ولی این اشتباه من اصلاً مهم نیست و شما یک جورهایی دارید گیر بیخود میدهید!» و داشتم فکر میکردم این حرکت دست، چطور معلم را در موقعیت بدی قرار میدهد؛ معلم عملاً مخاطب این جمله بوده، ولی چنین جملهای صریحاً ابراز نشده که او بتواند در برابرش موضع بگیرد. او هم احتمالاً ترغیب خواهد شد که به همین روش مقابله کند، که یعنی با حرکت صورت و دستش یک جورهایی تحقیر را به طرفش القا کند یا عصبانیتش را خالی کند.
و جالب هم هست این چیزهای کوچک نامرئی تا حدود زیادی حالت ناخودآگاه دارند. چه ابرازشان، چه عکسالعملی که برمیانگیزند. مثلاً اگر از پسره بپرسید، احتمالاً اصلاً حاضر نیست چنان جملهای را به زبان بیاورد؛ اصلاً ممکن است موافق چنان جملهای هم نباشد. از معلم هم که بپرسید که شاید اصلاً احساس نکند مخاطب چنان گزارهای قرار گرفته است؛ فقط ممکن است خیلی کلی متوجه یک احساس ناخوشایندی موقع حرف زدن پسره شده باشد. یک جورهایی جالب است، انگار یک دعوایی زیر پوست حرفهای معمولی جریان دارد. به نظرم وقتی یک رابطه طولانی شود، این جور دعواهای پنهان میتواند به دعوای واقعی کشیده شود. و دعواهای واقعی هم معمولاً بر سر چیزهایی هستند که صرفاً بهانهاند.
از آن روز توجهم به این جور چیزها جلب شده. به نظایر این حرکت کوچک دست. به بیاخلاقیهای کوچکی که آدم حین حرف زدن با یک نفر دیگر میتواند از خودش نشان دهد. که مثلاً یک عبارت را از طرفش نقل قول کند و موقع تکرار آن عبارت صدایش را یک جوری «بولد» کند و بدون هیچ کلام مستقیم یا لحن آشکارا تمسخرآمیزی طرفش را مسخره کند. و آنوقت طرف بماند با یک عصبانیتی که نمیداند چطور برانگیخته شده و این که به کجای آن جمله مؤدبانه میتواند اعتراض کند. در صورتی که اعتراض در حقیقت نه به محتوای آن جمله که به گزاره حاشیهای سادهای است که با یک لرزش اضافی تارهای صوتی به آن جمله اصلی سنجاق شده، که مثلاً «دیدگاه شما مسخره است.» یا مثلاً جملات معصومانه فروتنانهای که منظور اصلیشان این است که غرور و خودبرتربینی طرف مقابل را بیشتر به چشم بکشند یا صرفاً برتریاش را زیر سؤال ببرند.
برای کسی که استعداد ذاتی در نمایش و بازی، و نتیجتاً این جور پستفطرتیها (البته نه نتیجه همیشه مستقیم و الزامی) داشته باشد، مقاومت در برابر این جور کارها موقع بحث سخت است. مقاومت در برابر این وسوسه که تمام تواناییهایت را در مقابله با طرفت به کار بگیری مشکل است. و موقع جدل کردن، موقعی که چیزی هست که خودت را هم عصبانی کرده، سختتر هم میشود. اجتناب ازشان یک جور پرهیزکاری و ریاضت به نظر میرسد؛ ریاضتی که گاهی طاقتفرسا میشود.
و الآن به نظرم میآید که این جور چیزهای کوچک کوچک ناخودآگاه است که باعث میشود یک نفر در نظر دیگران به طرز غیرقابل توضیح – و معمولاً درستی – دوستداشتنی برسد یا نرسد. قبلترها همیشه برایم سؤال بود که مردم از کجا غرور و خودپسندی حقیرانه من را متوجه میشوند؛ من که چیزی ابراز نمیکنم هیچوقت. الآن به نظرم میرسد شاید به خاطر همین چیزها باشد. همین چیزهای کوچک نامرئی هستند که مثل اثر انگشت که جا مانده آدم را لو میدهند…
حالا آگاه شدن به این چیزها، توجه کردن به این چیزها، کمکم من را موجود بهتری میکند یا فقط تزویرم را چندلایه و پیچیده میکند؟ نمیدانم. واقعاً نمیدانم.
حالم گرفته باز. شبهایی که خواب بد میبینم فردایش حالم گرفته است. اگر از آن خوابهای شفاف و روشن اعصابخردکن باشد، صبحش اصلاً دلم نمیخواهد از رختخواب بیایم بیرون. اگر نه، از آن خوابهایی باشد که یک کمی بدند، یک خرده حالگیری دارند، بلند میشوم از رختخواب میآیم بیرون، هی ول میگردم، هی میبینم دست و دلم به هیچ کاری نمیرود، آنوقت مجبور میشوم بنشینم فکر کنم ببینم چه شده که احوالم ناخوش است، بعد یادم میآید که خواب دیدهام و بعد باید بنشینم فکر کنم ببینم کجایش بود که خوب نبود… بعد همینجور میگذرد ساعتهایم.
خواب یک عمارت سفید دیدم. عمارت هم که نبود. یک حیاط، یک محوطه خیلی خیلی بزرگ. کف و پلهها و دیوارهای دورش و ساختمانهای پشتش همه سفید. فقط یک جا رنگ دیگری هم بود: یک سر در بزرگ سنگی که با مربعهای طلایی تزئین شده بود.
محوطه پر از مرد سفیدپوش بود. جوان بودند اکثراً. یک گروه صوفی یا یک همچین چیزهایی بودند. منظم ایستاده بودند توی حیاط، نیایش میکردند. یک جور مراسم آیینی بود انگار. من و همراهم از پشت سرشان قدم میزدیم و نگاهشان میکردیم. ریش داشتند همهشان. میدانستم که اجازه ندارند ریشهایشان را بزنند. یکیشان را دیدم که خوشقیافه بود. مثل یک منظره دوردست نگاهش میکردم و فکر کردم چه حیف است که اینها حق ندارند زن به خودشان ببینند.
نیایششان که تمام شد، چند نفرشان آرام آمدند یکی از مربعهای طلایی روی سردر را برداشتند. نمیدانم از کجا میدانستم که هر بار یکیاش را برمیدارند؛ جزو مراسم بود این هم.
بعد بزرگشان را دیدیم. نشسته بود توی حیاط کوچکتری پشت این محوطه بزرگ. نه پیر بود، نه جوان، با ریشهای بلند مشکی مشکی. ما را نمیشناخت. اما چیزهایی از درونمان بهمان گفت. به هر دویمان که نه. به همراهم. و چیزهایی گفت که وقتی که بیدار شدم دیدم در مورد خودم صادق است. درست یادم نیست، ولی در مورد لجبازیهای درونی من بود.
بعد یک دفعه دقت کردم، دیدم لباس همهشان سفید نیست. بعضی لباسهایشان رنگ داشت. یک نفر برایم توضیح داد که همهشان حق ندارند سفید بپوشند. گفت که «زیرک»ها نمیتوانند لباس بیرنگ بپوشند. نگاه کردم دیدم آن جوان خوشقیافه هم از آنها بود که لباسش رنگی بود. لباسرنگیهایشان را تک تک دیدم. جوانهای خوبی بودند. از آنها که من هر زمانی، هر جایی ببینمشان از دلم میگذرد که «آدم شریفی است». میدیدم که ته حرکاتشان و حجب و حیایشان یک غروری دارند. رنگ لباسهایشان فرق میکرد. یک جورهایی انگار بر حسب درجهشان. بعضیهایشان پر رنگتر، بعضیهایشان کمرنگتر – آنقدر که نظر اول نمیفهمیدی سفید نیست، مثل لباس همان جوانک قشنگ. همهشان را دوست داشتم، مگر یکیشان. که بدخلق و دعوایی و حسود بود. داشت داد و بیداد میکرد که چرا بزرگشان راهش نداده که وارد حیاط پشتی شود (تمام لباسرنگیها را از نظر گذرانده بود و به هیچ کدامشان اجازه نداده بود). یک لباسهایی پوشیده بود با رنگهای تند. لباسهای چیندار آبی و قرمز – مثل دلقکها…
اگر اینجا پدر مهدی زنگ زده بود و بیدار شده بودم خوب بود. زنگ نزد. صبر کرد من ببینم که بزرگشان به گریه افتاد و بعد زنگ زد. که ببینم که بزرگشان دست و پایش را گم کرد، مضطرب شد و گفت او هم از چیزی مطمئن نیست. که گاهی بصیرتهایی دست میدهد و چیزهایی میفهمد، گاهی هم نه. نمیدانم چه شد که اینها را گفت. شاید من چیزی پرسیدم و نتوانست جواب دهد، یادم نیست. من حس کردم تمام آن عمارت سفید فرو میریزد…
تقوا
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 ساعت 11:25 شماره پست: 93
دیدم خانومه تسبیح دستش بود توی اتوبوس. دلم یک حالی شد یک دفعه. باز هوس کردم همه چیزم را ول کنم و بروم دنبال زندگیای که کل دار و ندارم یک تسبیح باشد.
تسبیح و انگشتر عقیق اثر مخربی دارد رویم. این کمربندهایی که مخصوص رقص عربی است هم همینطور.
مقالات شمس، ویرایش جعفر مدرس صادقی، صفحه 81.
صبح روز بعد
+ نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389 ساعت 22:39 شماره پست: 91
شدهام مثل زمان امتحانهای دبیرستانم. هیچوقت خدا که درست و حسابی درس نمیخواندم. سر امتحان، تازه باید چیزهایی را که معلم گفته بود و بچهها بلد بودند، کشف میکردم. تا راه حل درست را پیدا کنم – اگر میکردم – چند دوری باید گیج میزدم. آن موقعها هم، مثل الآن، قبل از این که یک راهی را شروع کنم نمینشستم درست عین آدم فکر کنم که این راهی که دارم میروم تهش چیست و یعنی چه. همین جور عین اسب عصاری سرم را میانداختم پایین و یک راهی را پیش میگرفتم تا بزند و به جوابی برسد. خیلی وقتها خوب که یک راه حل را پیش میرفتم، معادلات را مینوشتم، ایده میزدم، روابط را ساده میکردم، تهش میرسیدم به یک چیز بدیهی؛ مثلاً این که یک مساوی یک. اگر هم همان موقع ازم میپرسیدند خب این راهی را که رفتهای توضیح بده، چه شد که به این جواب رسیدی، چیزی نمیتوانستم بگویم.
شدهام مثل آن موقعها. خوب مینشینم برای خودم صغرا کبرا میکنم، معلوم مجهول میکنم، که بفهمم چرا اینجور است؛ تهش میرسم به یک چیز بدیهی. که مثلاً حرص بد است؛ که مثلاً دروغ بد است.
گاهی هم اینطور بود که سر امتحان شک میکردم به چیزهایی که به نظرم بدیهی میرسیدند، چیزهایی که درستیشان قبلاً برایم محل سؤال نبود. یک دفعه سؤال برایم ایجاد میشد که واقعاً اینطور است؟ فلان چیز را میدانیم؟ از کجا؟ واقعاً ضلع روبرو به زاویه بزرگتر، بزرگتر است؟ حتی یک بار یادم هست شک کرده بودم که 2×3 همان 2+2+2 هست یا نه.
الآن هم همانطورم. یک چیزهایی را که به نظرم درست میرسیدند، یک دفعه برمیگردم با بهت از خودم میپرسم کی گفته؟ که مثلاً انسان موجود تکزوجی است؛ که مثلاً باید در زندگی کارهای خوب کرد؟
زمان دارد تند تند میگذرد. من منتظرم معادلهها که حل شد، برگهام را بدهم، بروم پیش بقیه. به خنده و استراحت…
صدباره بخوانم این را: گویی که کودکی، در اولین تبسم خود…
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 ساعت 2:14 شماره پست: 89
یا این که تازگیها اینطور شده؟ یا برای دیگران اینطور نبوده و من که آمدهام سمتش به چشمم اینطور میآید؟ یا من تمام این مدت که دراز کشیده بودم دورتر، با دستهایم زیر سر به تماشا، ماهیچههایم ضعیف شدهاند؛ و حالا دیگر… نمیتوانم؟
گاهی پرهیزکاریهای کوچکی میکنم.
خدایا
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389 ساعت 14:24 شماره پست: 87
تمرینها که همه حل شد، پروژه که جواب داد، برنامهها که همه run شد، کران بالا و پایین همه i و jها که درست شد، سرعتها که همه damp شد، جوابها که همه همگرا شد، paperها که همه فهمیده شد، پروپوزال که نوشته شد… آنوقت…
من و این همه فکر نیمهکاره، من و این همه مسئله بیجواب، من و این همه عقده ناگشوده، من و این همه کار نکرده.
پینوشت: مهربان باشید. بگذارید غر بزنم، به روی خودتان نیاورید.
امروز بعد از دو هفته همت کردم سوسکی را که افتاده بود گوشه اتاقم جمع کنم.
زوزنی
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389 ساعت 21:37 شماره پست: 85
چند شب پیش (هفته پیش شاید… آره؟ یادم نیست، حساب زمان را ندارم دیگر. از بس گذشتش ناهمگون شده) خواب دیدم. خواب یک کسی را که ازش لجم میگیرد. نه از آن لج گرفتنها که آدم آتش به جانش میافتد که برود طرف را بچزاند و اینها؛ از آن جورها که «ها فلانی؟ آره، گمونم لجم میگیره ازش». یک کسی است که من در کمال بزرگواری و بزرگمنشی و فروتنی و سایر خصائل نیکو، عصبانی میشوم وقتی اظهار نظر میکند، یا ابراز عقیده میکند یا فکر میکند. یعنی از ذهنم میگذرد که «چه غلطها!». اگر بنشینم فکر کنم احتمالاً میفهمم چرا اینطورم. حالش را ندارم. لابد با والد یا کودک درونم یک کاری میکند یا با خواهر و مادرشان یا چه میدانم هر کس دیگر .
خوابش را دیدم که یادم نیست چه اتفاقی افتاده بود که داشت میگفت که به نظرش منافی صداقت است که آدم احساسی را که دارد بروز ندهد و بهتر از آنچه که از دلش میگذرد رفتار کند. با یک جور آرامشی که رویه عصبیت بود، پرسیدم مگر او هیچوقت دلش نمیخواهد بد باشد. شروع کرد سخنرانی کردن که بله احساسهای بد طبیعی است و برای او هم پیش میآید و آدم باید… وسط افاضاتش با همان آرامشه برایش توضیح دادم که منظورم «احساسهای بد» نیست، دقیقاً منظورم میل به خباثت است.
همیشه میدانستم زعارتی در طبعم مؤکد شده، نمیدانستم آنقدر نگرانش شدهام که شبها دنبال راه چارهاش میگردم. آنش به کنار، نمیدانستم آنقدر از خودم لجم میگیرد که توی خواب خودم را میگذارم جای او و به خودم میتوپم.
طفلک
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ساعت 12:44 شماره پست: 84
داشتم از میان شمشادهای نمخورده رد میشدم. یک نفر درونم گفت: «هی! دارد باران میآید ها!» یک بچهای توی دلم پیشانیاش چین افتاد. یک نفر دیگر توی دلم، که مهربان است، دست کشید روی سر بچههه. گفت: «مجبور نیستی لذت ببری.» بچههه صدایش گستاخ شد: «که بعد که حس کردم مجبور نیستم، بعد یک دفعه ببینم لذت میبرم، ها؟». مهربانه یک کمی جا خورد، یک سکوتی کرد، گفت: «نه. مجبور نیستی. باور کن!» بچهک بغضش گرفت، گفت «باور کردن بلد نیستم.»
یک جورهایی احساس میکنم با وجود آن که همه چیزهای اطرافم قشنگ و جالبند، ولی من توان تلاش کردن برایشان را ندارم. یک جورهایی با وجود آن که خوشحالم و حالم بد نیست، دلم میخواهد آرام و آسوده بخوابم… که بخوابم.
آخ که اگر بشود…
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389 ساعت 10:40 شماره پست: 82
غرق شده بودم میان فکرهایم. ترسیده بودم. ناتوانیام پهن شده بود جلوی رویم… استیصال…
و یک دفعه از ذهنم گذشت که میشود به خدا امیدوار بود. چه هجوم آرامشی بود یکباره…
میشود حالا؟
صحنه مردن یک پشه را دیدم (بله! صحنه را دیدم!). مرگ طبیعی. نشسته بود روی زمین و یک دفعه پیچید به خودش و بعد افتاد و بعد دستوپا زد و بعد بیحرکت شد. جالب بود برایم. کلاً مرگ خیلی برایم چیز ناراحتکنندهای نیست (و عذاب وجدان هم دارم از این بابت). آن یکی دو دفعهای هم که تا یک قدمی مرگ ناشی از خفگی رفتم، چیزی که توی ذهنم میگذشت فقط این بود که «اِ! همین؟!». اصلاً کلاً… ولش کن… حالا خودم را نریزم روی دایره، سر یک پشه…
محض ریا
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389 ساعت 17:55 شماره پست: 80
از خانوادهشان فقط یک نفر خبر دارد که وبلاگ دارم، وگرنه یک پست میگذاشتم درباره این که چقدر مامانش را دوست دارم و چرایش و اینها… حالا شاید یک وقتی هم گذاشتم. یک وقتی که بعداً باشد.
قبول دارم، قبول دارم. حق با توست!
برو و با حقهایی که همراهت هستند شادی کن… بدون من.
We were just too greedy baby*
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 ساعت 14:5 شماره پست: 78
* توی این فیلم نکبتِ Bitter Moon میگفت.
در مورد فضائل اخلاقی یک چیز خطرناکی که وجود دارد این است که بشوند وجه مشخصه شخصیت آدم. یعنی طرف نه به خاطر خوبی خود آنها دنبالشان باشد (کسی به این تکه گیر ندهد که حالش را ندارم)، و نه حتی به خاطر این که آنقدر مغرور است که دلش میخواهد آدم خوبی هم باشد؛ به این خاطر روی انجامشان پافشاری کند که شدهاند جزو تعریف شخصیتش، وجه بارز شخصیتش. به این خاطر که احساس کند هر کس باید یک ویژگی خاص داشته باشد که توی آن برتر باشد و به آن شناخته شود، و چه بهتر هم که این وجه بارز، یک شایستگی اخلاقی باشد.
آنوقت اینطور میشود که مثلاً وقتی طرف یک مهربانیای به تو میکند، بعدش میبینی چشمهایش برقی میزند از رضایت و یک دفعه صدای جرینگی میشنوی که صدای سکهای است که توی قلک مهربانیاش انداخته. یا مثلاً به یکی نزدیک که میشوی بوی گند غرور میزند توی صورتت، چون طرف به خودش میبالد که خیلی آدم اخلاقیای است.
یکی از موقعیتهای جالبی که برای اینجور آدمها ممکن است پیش بیاید آن وقتی است که کسی را ببینند که توی آن ویژگی از خودشان بهتر و شاخصتر باشد. مثلاً آدم مهربانه وقتی کسی را میبیند که از خودش مهربانتر است، آدم فهیمه وقتی فهیمتر از خودش میبیند، آدم منصفه وقتی منصفتر از خودش. اگر به عکسالعملشان دقت کنی، میبینی همان واکنش دختر خوشگله است وقتی خوشگلتر از خودش میبیند. و فکرش را که بکنی خیلی مضحک است این.
کسانی که ویژگیهای تابلویی دارند که تحسین دمدستی اکثر مردم را برمیانگیزند – خوشگلند، خوشظاهرند، باهوشند، خوشزبان و خوشصحبتند… – حداقل از این جهت خوششانسترند که کمتر مستعدند برای این که چیزهای قشنگ را به ابتذال بکشند.
حلوا… آی حلوا!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389 ساعت 14:10 شماره پست: 76
1. داشتیم میرفتیم که برویم خانه که یکی از پسرهایمان صدایمان کرد. میخواست برای دختری که دیده بودیم آن روز همراهش آمده بود سر کلاس – و اینطور که میگفت میخواست انتخاب رشته کند – در مورد محیطزیست توضیح بدهیم. همیشه که از من میخواهند این کار را بکنم معذب میشوم. همه تعجب میکنند که با این رتبه آمدهام این رشته و فکر میکنند لابد خیلی عاشق این رشته بودهام و خیلی هم جامع و کامل اطلاعات در موردش دارم و میتوانم کنفرانس مفصلی هم بدهم برایشان. نمیدانند که وقتی همه چیز برای آدم علیالسویهٔ علیالسویه باشد، کافی است یک سر سوزن یک طرف مطلوبتر باشد که آدم انتخابش کند (البته این را که میدانند لابد، چیز واضحی است!). حقیقتش هم این است که رویم هم نمیشود راحت و ساده بگویم که چه جور انتخاب کردهام. شروع هم میکنم چیزهایی را که از رشتهام میدانم و اینها، ردیف میکنم. وقتی که ازم میپرسند «خیلی دوس داشتی که اومدی محیطزیست؟»، یک سری تکان میدهم و میگویم ترجیحش میدادم به باقی رشتهها. لجم میگیرد از خودم که در نمیآیم صاف و پوست کنده بگویم نه؛ که همانطوری که هستم خودم را نشان نمیدهم.
و یک خرده هم باز شک میآید سراغم؛ که لابد آدم افسردهای هستم که از هیچی خوشم نمیآید و هیچ انگیزه خاصی ندارم توی زندگی و اینها. خب چه کار کنم؟ ندارم! هیچ چیزی جذابیت خاصی ندارد برایم! این یعنی آدم افسردهای هستم؟ خب از یک چیزهایی هم هست که خوشم میآید. مثلاً همین پسره، دیروز، داشت تعریف میکرد همان دختره ازش خواسته که ببردش سر کلاسِ «این استاد جوونه که میگن». و این استاد جوونه، یک استادی است که قیافهاش از سن کمش هم جوانتر میزند و تصادفاً خوشتیپ و خوشبرخورد هم هست. و بعدش این پسره آنقدر قشنگ گفت که دختره بعد از آمدن سر کلاس این استاده از محیطزیست خوشش آمده که من چند لحظه فقط داشتم قهقهه میزدم. یک جور باحالی گفت. یک جوری که من عمراً بتوانم اینقدر ظریف و قشنگ متلک بگویم؛ یک جوری که اگر طرف فهمید، فهمیده وگرنه چیز خاصی به نظرش نیاید. میتوانم متلک بگویم ها، متلکهایم هم تند و تیزند، اما مثل آمپول گاوی میمانند، عمراً بتوانم خودم را راضی کنم که اینطور ظریف و خونسرد بگویمشان. بعد من دیروز کلی حالم خوب بود از این که یک کسی یک کاری را یک جوری انجام داده که در حد یک اثر هنری است. یا مثلاً توی تاکسی که نشسته بودم رادیو روشن بود و شهرام ناظری داشت میخواند و – اگر درست یادم مانده باشد – میگفت «من که چو باد میروم در پی یک نشان تو» و اینجایش را خیلی خوب میگفت و من خوشم میآمد. تازه هندوانه هم دوست دارم.
2. ولی پسرها هم چه حسودند! یکیشان را که نیست، لابد باید گذاشت روی سر و حلوا حلوا کرد؟
3. با بچهها که حرف میزدیم به این نتیجه رسیدیم که توی محیطزیست بچهها دقیقاً دو دسته شدهاند: یک عده دارند میکُشند خودشان را با درس و یک عده هیچچچچچچچچچی. آدم متوسط هم نداریم این وسط. به هرحال تصمیم گرفتیم با هم چند نفری ائتلاف «کف» را تشکیل بدهیم. متأسفانه ائتلاف از کمبود عناصر ذکور رنج میبرد. کلاً هم متعجب بودیم که چرا کارهای دنیا برعکس شده و به اینها هم میگویند پسر؟!
4. دیگر وقتهایی که حالم خوب است نمیترسم از این که چیزهای ناراحتکنندهای هم هست و اگر یادشان بیفتم حالم بد میشود. نه که چون نیست، چون من دیگر ازشان نمیترسم. مثل قبلاًها مضطرب نمیشوم ازشان. مینشینم خیلی آرام و خونسرد – با یک قیافهای که شبیه شکلک 😐 یاهو است – بهشان فکر میکنم. اذیت نمیشوم؟ میشوم. ولی آرام و بیاضطراب اذیت میشوم. فکر کنم این همان چیزی است که بهش میگویند رنج کشیدن. و من تازه فهمیدهام – و وای چقدر چیز هست که آدم نمیداند – که رنج کشیدن با ترس از رنج کشیدن فرق دارد. صحنههایی که آزارندهاند برایم، دیگر با اضطراب رو برنمیگردانم ازشان و سعی نمیکنم دورشان کنم از ذهنم؛ مینشینم با چشمهای خیره زل میزنم بهشان. این معنایش پوست کلفت شدن است؟ نمیدانم. عادت کردن؟ بزرگ شدن؟ طراوت و تازگی از دست دادن؟ یا اصلاً اینها همهشان یک چیزند؟ نمیدانم. به هر حال آرامش همراهش دارد. آرامم؟ آرامم. میترسم هنوز؟ میترسم هنوز. از طبع سرکش خودم میترسم. میدانم که در برابر خودم تنهایم و کمکی از کسی بر نمیآید، و از این میترسم. از راهی که انتخاب کردهام، میترسم. از پیچیدگیهای این دنیا میترسم. شبها لحاف را میکشم رویم و میگویم خدایا به فریادم برس، آرام؛ مثلاً انگار که دارم میگویم خدایا شکرت یا خدایا به امید تو… تا شب چه خوابی ببینم.
5. برگه میانترمم را که دادند بهم (خودم نبودم سرکلاس، بچهها برایم گرفته بودند) دیدم استاد یادش رفته 5/1 نمره کم کند ازم. وقتی رفتم بهش گفتم، یک 5/1 نمره کم کرد و بعد هم یک 5/1 نمره اضافه کرد بهم به خاطر این که رفتهام خودم گفتهام… خیلی باحال و کلیشهای و اینها. یاد کلاس پنجمم افتادم. اگر شرایط عادی بود، باید الآن ته دلم یک احساس ناخوشایندی میداشتم از این که بیشتر از آن که حقم بوده نمره گرفتهام؛ ولی آنقدر اوضاعم بد است و آنقدر محتاج دهم دهم نمره هستم که خوشحال شدم. یعنی در این حد که حتی شک هم داشتم که بروم بگویم یا نه.
6. «به طرز احمقانهای ریلکس». رضو گفت. دلم تنگ شده برایش دختره را، که حتی الآن هم شرح حالش میتواند شرح حالم باشد.
در عمل اما، هر چه که بعدها تلاش کرد، نتوانست از زیر بار سنگین آن نگاه دادخواه و صدایی که ته دل خودش تکرار میکرد «مرا ببخش! مرا ببخش!» رها شود. سالها بعد لحظهای رسید که فهمید تا زنده است آن نگاه مثل یوغی سنگین همراهش خواهد بود؛ همان لحظهای که ایستاده بود لبه پرتگاه و آن چشمها را که ناپدید میشد، دنبال میکرد. باد با خودش این نجوا را پایین میبرد: «مرا ببخش! مرا ببخش!» …
یک چیزی، یک جایی، آن زیرمیرها… درست نیست
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389 ساعت 14:8 شماره پست: 74
از بچگیام عاشق آب بودم. چه خوردنش، چه بازی کردن باهاش، چه بودن میانش. الآنها دیگر به روزی نیم ساعت رضایت دادهام، اما بچه که بودم حمامهایم چهار ساعت طول میکشید. یادم نمیآید دقیقاً چه کار میکردم. بازی میکردم برای خودم، خوش بودم. یک چیز فقط، بود که اوقات خیسم را مکدر میکرد؛ از این که سرم زیر آب باشد میترسیدم. نه که بترسم، بدم میآمد. آن لحظاتی که سرم زیر آب بود، با آن صداهای غریبی که آن زیر میآمد، و نفس که نمیشد بکشم، و آن حالت خلائی که انگار دور سرم را میگرفت… مضطربم میکرد. لحظات ناراحتکننده حمام رفتنم آن وقتهایی بود که خودم را مجبور میکردم سرم را بکنم زیر آب. و نگه دارم آن زیر. و یک بارش که تمام شد، یک بار دیگر…
الآنها که دیگر حمام خانهام وان ندارد که بخواهم آن کار را بکنم، و اگر هم داشته باشد، دیگر آنقدرها بدم نمیآید از این که سرم زیر آب باشد، باز یاد آن لحظات افتادهام. فکر میکنم من مشکلم این است که اگر بترسم از این که سرم زیر آب باشد، نمیتوانم فراموشش کنم. تمام مدت میدانم که یک چیزی هست که درست نیست و من باید خودم را مجبور کنم که درستش کنم… و این جور میشود که از پا میافتم آخر سر – بیهیچ فرصت آرام شدنی. حتی وقتی که توی خشکی هستم، دارم به این فکر میکنم که من از این که سرم زیر آب باشد میترسم و آنوقت نمیتوانم از نفس کشیدن عادی لذت ببرم…
درست نیست اینطور. همیشه چیزی هست که درست نباشد. و نمیشود اینطور. باید درست شوم. باید یاد بگیرم تا میشود نفس بکشم.
یک شب امتحان طولانی در پیش دارم. خیلی طولانی، به اندازه یک ماه حداقل. با همه آن چیزهایی که شبهای امتحان دارند: با همه «وای چقدر اوضاعم خراب است»ها، «خستهام و شیطان میگوید بیخیالش شوم»ها، «احمق چرا تا الآن عین آدم درس نخواندی که اینطور نشود؟»ها، «کاش الآن فردا شب بود»ها و «اگر فقط این یک شب بگذرد…»ها.
مؤمن و ملحد و لاادری دعایم کنید همه! عجیب محتاجم!
Finally…
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ساعت 12:13 شماره پست: 72
من فهمیدهام این اکسیر جوانی که این همه حرفش را میزنند و دنبالش میگردند، چیست. یک مایعی است که بعد از خوردنش، مغز آدم به یک جور پنیر نرم تبدیل میشود و دیگر هیچی نمیفهمد.
یکی از اتفاقات خوب صبحها میتواند این باشد که ببینم ایمیلی از او هست. (و این او مهدی نیست. و قرار هم نیست که وقتی آدم یکی را دوست دارد، همه او هایش بشوند او های توی گیومه، و تمام شادیها و غمهایش هم مربوط باشد به آن حضور توی گیومه. و آدم میتواند از ایمیل یک نفر دیگر هم خوشحال بشود. این، البته واضح به نظر میرسد ولی آدم گاهی وقتها به نظرش میرسد باید تأکید کند. مخصوصاً وقتهایی که ملت همه احساسات آدم را به پشت صحنه مربوط میکنند و حرفها و نوشتههای آدم را عشقولانه برداشت میکنند و وقتی تو میگویی نیستند، با یک حالت ناقلا یا «ارواح شکمت» یا «آره جان خودت» یا یک همچین چیزهایی نگاهت میکنند و دیگر چیزی نمیگویند و تو میمانی که حالا چه کارشان کنی؛ و نمیدانند یک آدمی مثل من یک جوری است که عشقولانههایش را میبرد توی هفت تا پستو قایم میکند از بس که آن ته ته وجودش را که نگاه کنی سنتی است و جهانسومی است و شرقی است و امّل است و منِ درونش هم یک چارقد گلگلی پاکیزه سرش است و با یک سنجاق طلا هم زیر زنخدانش محکمش کرده…) خلاصه این که یکی از اتفاقات خوب صبحها میتواند دیدن این ایمیلهایی باشد که به نوشتههای توی وبلاگم مربوطند و من که از گوگلریدر خوشم نمیآید کلاً، ممنون شوم ازش که باعث میشود او کامنتهایش یا نظرش یا هر چه را ایمیل کند و برایم بفرستد. و من هم بخوانم و جواب بدهم. و خوشحال شوم از بودن شباهتی یا فهم مشترکی و کلاً حرفی و فکری.
دنیاهایمان البته از هم جداست، پاک جداست. او در نظرم شبیه این نجیبزادهها مجسم میشود که میخواهند مبارزه کنند و بجگند، برای حقیقت یا عدالت یا به زیر کشیدن یک ظالم یا نمیدانم چه؛ و من تهش دلم زندگی میخواهد و به هر گرفتوگیری هم که برمیخورم سر راه همین زندگی کردن است و اگر هم بفهمم که چطور میشود بدون این بالبال زدنها و در و دیوار خراشیدنها زندگی کرد، با بیشرفی کامل نبوسیده میگذارمشان کنار… ولی به هر حال میشود «آره میفهمم»ی گفت و «من هم همینطور»ی گفت و یا «قبول ندارم»ی و «نمیفهمم»ی و دلخوش بود…
نمیدانم، گفتم شاید نداند که چه سبک میکند صبحهایم را. گفتم بگویم که بداند.
دعاهای از سر عجز واقعاً مستحق اجابتند. سنگدلی میخواهد برآورده نکردنشان.
فکر نمیکنم هیچ دعایی را اینطور ملتمسانه ضجه زده باشم که «خدایا باش…»
خانه عزیز و گلدانهای سبز و پنجره باز و هوای ابری و بوی باران و دود عود و هندوانه…
گیرم یک کمی هم بغض همراهش و عادت میکنیم و باید بزرگ شد و اینها…
خوشبختی است دیگر.
یکی از کارهای مورد علاقهام این است که به مردهایی که یک لیست خرید در دستشان است، در خریدن شامپوی مناسب همسرشان کمک کنم.
همینجوری، مامان و بابا داشتند میرفتند خرید، یادش افتادم گفتم بیایم اعلام کنم.
زندگییی بهتر از این نمیشه، زندگییییییی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 ساعت 15:55 شماره پست: 67
زندگی، خواهران و برادران عزیز من، – علیرغم آن که من عدم علاقه خالصانه و تامم را بارها ابراز کردهام – اصرار داشته که به من درسهای مختلفی بدهد. بدون شک میتوانم بگویم که مهمترین و تأثیرگذارترینشان در بیستوپنج سالگی بوده است.
و آن هم این که دست از افاضه کردن بردارم.
پینوشت: جای یاد گرفتنش درد میکند هنوز.
امروز داشتم با زهرا حرف میزدم. نمیدانم چطور شد که حرفمان کشید به تنهایی. از تنهایی حرف زدیم. یادم نیست دقیقاً چه چیزهایی گفتم؛ ولی لابد حرفهایی بوده همخوان با آن چیزهایی که این روزها فکر میکنم و حس میکنم.
فکر میکنم که آدم توی این دنیا تنهاست. از بیخ و بن تنها ست. و این تنهایی هم از آن تنهاییهای قشنگ آرامشبخش نیست. یک جور تنهایی است که فکرش را که بکنی وحشت خالص چگال میریزد توی دلت. آدم میتواند با دیگران باشد، میتواند حرف بزند، میتواند دوست بدارد، میتواند همراه شود، ولی این تنهایی باز هم هست. نمیشود انکارش کرد. اصلاً همین انکار کردن خودش سرآغاز ناآرامی است. اگر بنا داشته باشی که آن کارها را بکنی به خاطر این که از تنهایی خلاص شوی، اگر بخواهی وجود دیگران را منضم کنی به خودت که تنها نباشی، آنوقت است که چنان اضطراب عظیمی به جانت میافتد که تنهاییات را انگار ریز ریز میکند و هر تکهاش را صد برابر بزرگ میکند و نشانت میدهد.
گفت میفهمد حرفهایم را. تعجب کردم که میفهمید. خودم پیش از اینها نمیفهمیدم. قبلترها تنهاییام چندان به چشمم نمیآمد – بس که تنها بودم! بس که تنهاییام خالص و کامل بود. آن تنهایی آنقدر دستنخورده، آنقدر بیخدشه بود که امکان بالقوه تنها نبودن مثل یک جور امید ناخودآگاه آرامشبخش بود. (جمله قبلی باید یک ویرگول داشته باشد، قبل یا بعد از «ناخودآگاه». نگذاشتمش چون هر دویش را مراد دارم. روی ناخودآگاه بودنش تأکید دارم، چه ناخودآگاه بودن امید، چه آرامش حاصل از آن.) مگر یک وقتهایی… وقتهای حمله تنهایی. آنوقتها بود که من بیچاره میشدم. اکثراً هم شبها اتفاق میافتادند. و من تنهایی را با تمام هیبتش درک میکردم. و من از ترس حتی جرئت خوابیدن نداشتم. آنوقت بود که به هر چیزی پناه میبردم. به هر چیزی که زنده باشد. اگر پدر و مادرم خواب بودند، رادیو روشن میکردم تا حمله بگذرد. یادم هست که موسیقی جواب نمیداد، رادیو خوب بود چون صدای یک موجود زندهای بود که یک جایی – هر جا – داشت حرف میزد…
با این حال الآن دارم تنهایی را درک میکنم. الآن فهمیدهام که چیزی نیست که بشود – گیرم با لجبازی و کلهشقیای که من به خرج میدادم – نادیدهاش گرفت. باید قبولش کرد. و آنوقت، آنوقت که قبولش کردی، آنوقت که از ترسش فرار نکردی، ایستادی، سکوت کردی و گذاشتی ترسش تا ته دلت رسوب کند، میتوانی از شر حضور دائمش خلاص شوی. میشود که هر وقت خواستی بیخیالش شوی. میشود که نجوای دائمش مثل پچپچ خفهای توی یک شب تاریک، ته دلت تکرار نشود…
باید تنهاییمان را بپذیریم، قسمت ماست، صلیب ازلی و ابدی ماست… آنوقت شاید باشد که بشود کنار هم دراز بکشیم، دستهایمان را زیر سرمان بگذاریم و به یک آسمان نگاه کنیم.
پیگیری یک پینوشت
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 19:46 شماره پست: 65
پینوشت پست قبل را که مینوشتم چیزی به نظرم جالب رسید. دخترک شش ساله تصمیم دارد «کاری» کند: میخواهد برود، پسر را بکشد. در فاصله نه ساله شدنش اتفاقی افتاده. دختر نه ساله به این نتیجه رسیده که لازم نیست خودش کاری بکند. بهتر است یا راحتتر است (یا حتی شایستهتر است) که فاعلیت را به دیگری واگذار کند. نقش او این است که کاری کند که دیگری کاری بکند: باید کاری کند که پسر به خواستگاریش بیاید. برای این منظور دختر کافی است خودش را به بهترین نحو شیء کند. باید خودش را از دریچه چشم پسر ببیند. در واقع باید برای خودش «دیگری» شود. این شیوه کمهزینهتری است، نیازی هم به جسارت و جرئت خاصی ندارد.
دختر شش ساله میخواهد، نقشه میریزد که عمل کند. دختر نه ساله کناره گرفته است؛ اگر هم بخواهد، خواستهاش را از طریق خواست کس دیگری و از طریق فاعلیت او پی میگیرد؛ اگر هم نقشهای بریزد بر این مبنا است. برای این کار او باید خودش را بگذارد جای آن کسی که هدف، طالب شدن او است و ببیند از چشم او چطور نگریسته میشود… باید برای خودش بیگانه شود. هر چقدر هم که دخترک بخواهد، تا کس دیگر نخواسته و عمل نکرده، هیچ نکرده. خواستن و عمل کردن او پیچیدهتر شده، در مسیرش گرهی افتاده، دوری ایجاد شده.
این البته نمونه کوچک بیاهمیتی است و من هم لابد دارم اغراقش میکنم. ولی به نظرم راحت میشود نمونههای بزرگ و جدی و واقعنمایانهاش را هم پیدا کرد. و به نظر من نتیجه این اتفاق، بیاخلاق و حقیر شدن است. و البته کسب مهارتهای خاص، شناختهای خاص و پیچیدگیهای خاص. اغلب میبینم که با تعجب از پیچیدگیهای زنان حرف میزنند. کسی که آن پیچیدگی که در بالا گفتم، آن دوری که گفتم، در مسیر تصمیماتش به وجود آمده، که خودش دوپاره شده، عجیب است اگر پیچیده باشد؟
پینوشت: یک جورهایی خودم حوصلهام سررفته از این حرفها. هر چند که هر دفعه به بهانهای میبینم که راستند.
استاد میگوید:
«دمای لایه بالایی آب، یا همون اپیلیمنیون، بسیار از دمای لایه پایینی، هایپولیمنیون، بیشتره. بین این دو لایه یک گرادیان بسیار شدید درجه حرارت رو در فاصله بسیار کمی داریم که این فاصله رو بهش میگیم ترموکلاین. در واقع این فاصله اونقدر کمه که ما ازش به عنوان لایه یاد نمیکنیم و میگیم صفحه ترموکلاین. بنابراین شما تا یه عمقی دمای بالایی دارین و از یک عمقی به بعد یک دفعه آب سردتر میشه.
در نتیجه در مخزن یک سد، در یک زمان واحد، ما دو تا اکوسیستم کاملاً متفاوت رو داریم و اگر به نوع ماهیها هم نگاه کنیم، متوجه میشیم که ماهیهای لایه اپیلیمنیون کاملاً متفاوت هستند با ماهیهایی که در لایه پایینی زندگی میکنند…»
با خودم فکر میکنم آن وقت ممکن است یک وقتی یکی از ماهیهای لایه اپیلیمنیون به سرش بزند که برود لایه پایین؟… و خیلی هم پایین نرود ها، همان یک خرده از صفحه ترموکلاین پایینتر. و توی آن خلوتی آن اطراف که ماهی دیگری نیست، دلش از یک چیز نامعلومی که نمیداند چیست، بلرزد و مورمور شود. و حول و حوش مرز دو لایه که ایستاده، یک جوری که خودش هم نمیداند چرا، احساس کند لبه دنیا ایستاده، احساس کند تمام فضای اطرافش را تنهایی – تنهایی آنقدر مشخص و متمایز که انگار قابل لمس، انگار قابل تنفس – پر کرده. و خیلی هم آنجا نماند ها، سریع برگردد لایه بالا پیش باقی ماهیها. و خیلی هم دوباره به آنجا سر نزند ها، ولی تمام مدت بداند که آنجا هست، همانجور که قبلاً بوده، همانجور که توی ذهن او مانده، همانجور خلوت، همانجور خنک، همانجور بکر…
مثل آنوقتها که من بچه بودم و موقع دوچرخهسواری تا «ته کوچه» میرفتم. کوچهمان آنوقتها به چشم من دراز میرسید و الآن میبینم که اصلاً نیست. آنوقتها تهش هم نمیخورد به زیرگذر و بنبست نبود؛ میخورد به خیابان اصلی. یک کوچه فرعی عمود میشد به وسط کوچه ما. خانهها همه تا قبل از آن کوچه فرعی بودند. در فاصله کوچه فرعی و خیابان اصلی خانهای نبود، فقط زمین خالی بود.
عصرهای تابستان کوچه پر بود از بچههایی که بازی میکردند و دوچرخههایشان (و نمیدانم که چرا الآن نیست دیگر). همه هم در همین محدوده جلوی خانهها بازی میکردند – لابد به خاطر توصیههای ایمنی پدر و مادرهای نگران. اگر یک دور چرخسواریات را کش میدادی تا ته کوچه، تا تهِ تهِ کوچه، یک دفعه میتوانستی نگاه کنی و ببینی هیچ کس دور و برت نیست…
ته کوچه ساکت بود. یک جور تنهایی خنک ساکت و کر کننده دور و برت بود. لبه کوچه که میخورد به خیابان، لبه دنیا بود.
من هم کم میرفتم تا ته کوچه (درست یادم نیست، ولی گمانم اگر مامان و بابایم میدیدند تذکر میشنیدم). وقتهایی هم که میرفتم، نمیایستادم آنجا. همین میرفتم و برمیگشتم. و هر بار هم خوش داشتم چرخ دوچرخه را بیندازم توی دستاندازی که آن ته کوچه بود. دستاندازه نیست لابد دیگر. باید یک وقتی بروم ببینم…
استاد بحث چرخه سالانه مخازن را شروع کرده، من خیلی وقت است دیگر گوش نمیکنم.
پینوشت: من در فاصله پنج-شش سالگیام – که مامانم با اولین حقوقش برایم یک دوچرخه خرید – تا چهار-پنج سال بعد، تصمیم اکید و کاملاً جدی داشتم که وقتی بزرگ شدم یک روز بروم پسر همسایهمان را بکشم. آنوقتها که من تازه چرخسواری یاد گرفته بودم و هنوز بلد نبودم درست دور بزنم و پایم را میگذاشتم زمین موقع دور زدن، یک بار مسخرهام کرده بود که: «چه جوری دور میزنه!».
نه-ده ساله که شدم دلم میخواست کاری کنم که عاشقم شود و بیاید خواستگاریم و آنوقت من به بدترین شکل تحقیر و طردش کنم و آخر سر هم بپرسم «یادت هست آن روز را؟!»
*از آفرینش بعضیها هدف خاصی مد نظر نبوده است.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 16:38 شماره پست: 61
انگار که سنگی بیفتد توی مردابی و طوفانی به پا شود…
تاب نمیآورم خودم را…
این قرار نبوده پست وبلاگ باشد، یکی از یادداشتهای روزانهام است. امروز که با محسن و رها حرف میزدیم یادش افتادم و گفتم همینجوری بگذارمش – محض این که حنان را خوشتر آید!
برداشت سنتی از رابطه زن و مرد که مبتنی بر فاعلیت مرد و حالت انفعالی زن است، هر زنی را بدل به دشمن بالقوه زن دیگر میکند. چون تنها کافی است آن زن توجه مرد را به خود جلب کند و آن وقت، رابطه برقرار شده. هر زن بالقوه توانایی جلب توجه را دارد و بنابراین رقیب بالقوه، دشمن بالقوه است. زنهایی که واقعاً جلب توجه میکنند، احساس خصومت واقعی و بالفعل را در زنان دیگر برمیانگیزند. این جلب توجه دلایل مختلف هم میتواند داشته باشد، فرق نمیکند. از بین این دلایل دو تا به نظرم پررنگتر و تحریککنندهتر میرسند: ویژگیهای ظاهری و یا مورد ظلم واقع شدن. جالب است که زنی که مورد ظلم واقع میشود – مخصوصاً اگر از جانب مردی باشد – طرف خصومت زنهای دیگر است. در این وضعیت، این حالت انفعالی، در بارزترین و روشنترین شکل خود است: آماده جلب توجه مردی، آماده حضور مردی که نجاتبخش باشد. و اینطور میشود که چنین زنی یک دشمن است. و کافی است مردی برای این زن دل بسوزاند… زنش دیوانه خواهد شد.
یادم به یکی از داستانهای زویا پیرزاد میافتد. (باید بروم اسمش را ببینم.) همان که زن سرایدار مدرسه خوشگل بود و مظلوم و شوهرش کتکش میزد. و دشمنی باقی زنها با او.
در مورد ویژگیهای ظاهری هم… زنها عموماً در مقابل توجه مردهایشان نسبت به زنهای دیگر کمتحملند (حتی اگر این توجه در حد نگاه کردن باشد). و اگر به آنها گفته شود که خودشان هم مردهای دیگر را نگاه میکنند، تنها توضیحی که میتوانند بدهند یک «این فرق میکند» است. واقعاً هم همینطور است، فرق میکند. به خاطر همین ویژگی فاعلیت یا انفعالی بودن است به نظرم. مرد کافی است توجه کند تا متمتع شود، اما برای زنها لذت وقتی حاصل میشود که مورد توجه قرار بگیرند. توجه کردن، نگاه کردن صرف، برای زنها معمولاً لذت – حداقل لذتی آمیخته با جنسیت – همراهش ندارد.
یک چیزی که حین نوشتن به ذهنم آمد این که ویژگیهایی مثل هوش، باعرضگی، مدیریت و یا نظایر اینها در یک زن، اینطور نمیتوانند این حس حسادت و دشمنی را در باقی زنها تحریک کنند – حتی اگر از جانب مردی هم مورد توجه یا تحسین قرار بگیرند. شاید به خاطر این که این ویژگیها مردانه شمرده میشوند، این که زنی آنها را داشته باشد او را برای برقراری آن رابطه، برای رقیب شدن، برای دشمن شدن مستعدتر نمیکند.
حضورت خارج از گیومهها (جملات، کلمات، حرفها…)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 19:46 شماره پست: 59
با رها و محسن نشسته بودیم به حرف (و کاش ثانیهها میایستادند وقتهایی که ما ماییم). بحث در یکی از غیرمبتذلترین و فاخرترین قسمتها در باب خوشگلی بود. محسن چیزی گفت که تا به حال دقت نکرده بودم. این که برای مردها خوشگلی یکی از صفاتی است که جنسیت قاطیاش دارد، در صورتی که برای دخترها انگار قشنگی آدمها مفهومی کاملاً مستقل از جنسیت است. گفتم پس با این حساب میخواهی بگویی من کار خیلی خطرناکی میکنم که توی خیابان دخترها را نشان مهدی میدهم و میگویم: «اَ… این چه خوشگله!» (کارهای خطرناکتری هم کردهام).
جالب است برایم یک چند وقتی پسر باشم و ببینم دنیا از دریچه چشمشان چطور است. واقعاً چی میگذرد توی مغزشان. دوست دارم هر 52 ثانیه یک بار به سکس فکر کنم و ببینم آن وقت چه کارهایی میکنم، رفتارم چه جوری است؟ چه جور گذشتهای تا الآنم دارم (داشتهام؟ خواهم داشت؟ فعلش باید چه زمانی باشد؟)؟
این قضیه توی کفش دیگران بودن، شاید واقعاً چیز مفیدی باشد.
کلاس استاد راهنمایم را نرفتهام. خواب دیدم سر کلاسش خوابم برده بود، روی میز. آمد بیدارم کرد گفت: «خانم شما چهتونه؟» گفتم: «همون مشکلم بود که اون روز گفتم بِهِتون…» گفت: «آها!» که یعنی فهمیده و لازم نیست ادامه بدهم. با این حال دادم: «extend شد!» گفت: «باشه، حالا یه کاریش میکنیم.» خوابم برد و نرفتم سر کلاسش. آمده بود و امتحان این آخر هفته را کنسل کرده بود.
ماندهام خانه. دارم آلبوم «نهان مکن» عصار را گوش میکنم:
«وای از غرور تازه به دوران رسیدهای/ وقتی میان طایفهای پست میرود»
به خودم میگویم: «با توست ها!» میروم لباسهایم را پهن کنم روی بند. چند روز است ماندهاند توی حمام. پهنشان میکنم. آسمان را نگاه میکنم، ابری است. میگویم خدا کند باران نیاید بعد از چند روز که همت کردهام بیایم لباسها را پهن کنم. برمیگردم.
«هر چند مضحک است و پر از خندههای تلخ/ بر ما هر آنچه لایقمان هست میرود»
با خودم فکر میکنم خدای شوخطبعی است…
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 15:40 شماره پست: 57
احساس میکنم از اولش یک نفس رقصیدهام، بیوقفه، بی این که یک لحظه بایستم؛ دلنگران این که خوب میرقصم یا نه، تندتر و تندتر. آنقدر که نتوانستهام ببینم، بشناسم، دوست بدارم. آنقدر بدنم را لرزاندهام، که نشده که دلم بلرزد. اینطور که حالا پخش زمین شدهام از خستگی. چه دنیای تنهایی است، دنیای ما رقاصها…
من اگر بخواهم بنشینم و تماشا کنم، اگر بخواهم ببینم، تو چیزی داری که نشانم دهی؟
من رفتهام برای خودم یک تاپ و شلوارک مشکی خریدهام با خالهای نارنجی. گفتم که از این دنیا نروید، نادانسته این که من رفتهام برای خودم یک تاپ و شلوارک مشکی خریدهام با خالهای نارنجی.
یک جفت کفش اسپرت سفید رنگ هم خریدهام که برای پیادهروی از خانه تا مترو خوب باشد. این را بدانید و بمیرید بهتر است یا ندانید؟
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 0:22 شماره پست: 55
باز از آن شبهایی که بگویم فقط کاش صبح میشد…
فرض کنید شما یک کتاب روی میزتان جا مانده باشد که دیدنش حالتان را خراب کند. بعد یک مدت همینجور روی میزتان بماند و آخر سر شما تصمیم بگیرید که برش دارید بگذارید توی کتابخانهتان که حالتان خراب نشود. بعد آنوقت هر دفعه نگاهتان افتاد به میز و دیدید که کتابه نیست، یادتان بیفتد که آن کتابه اینجا بود و شما که اختیاردار حالتان نبودید و نیستید، وقتی میدیدیدش حالتان خراب میشد. و حالتان خراب شود.
آنوقت شما چه کار میکنید با خودتان؟ با یک همچین خود لجباز چموشی؟
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389 ساعت 9:30 شماره پست: 53
دیشب موهایم را چیدم. خیلیاش را که نه، شش- هفت سانتش را. از آنجایی هم که کج و کوله چیدهام امین بعداً باید بیاید برایم مرتبشان کند و بنابراین کوتاهتر هم میشوند. حوصلهام سر رفته بود از بس موخوره دارند. دلم میخواست تا جایی که تویشان آثار موخوره دیده میشود کوتاه کنم؛ که بشود تا سه – چهار سانتی پوست سرم. که دوباره از نو دربیایند، سالم و خوب. اصلاً دیشب که کوتاهشان کردم و کلی حال داد، یک دفعه هوس کردم که دوباره بتراشمشان، از ته، مثل پنج – شش سال پیش. چقدر حالم را جا میآورد اگر میشد. نمیشود. کافی است بروم به پدر و مادرم بگویم که میخواهم این کار را بکنم، یا اینکه خودم سر خود بروم بکنم و بعد بروم جلویشان تا… تا… تا چه شود؟ چه میشود؟ نمیدانم. به هر حال نمیشود. خیلی مسخره است که آدم اختیار موهایش را هم نداشته باشد! آدم اختیار تصمیمگیری برای زندگیاش را دارد ها، ولی برای موهایش نه!
تیم برتون را من از Corpse Bride میشناسم. خیلی هم اتفاقی شد که CDاش را خریدم. اسمش را نشنیده بودم. با مامان و بابا رفته بودیم بیرون شام بخوریم، و من حوصلهام سر رفته بود و رفته بودم گشتی بزنم. رسیدم به آنجا که یکی بساط فیلم و CD پهن کرده بود. اسم عجیب و غریبش توجهم را جلب کرد: عروس مرده! و سر و وضع عروسه و آن جوری که داشت پسره را نگاه میکرد – روی جلد CD .
یادم هست که آن موقع که داشتم میدیدمش – مثل همه وقتهایی که با یک چیز ناآشنا طرفم – خیلی قصد نداشتم خوشم بیاید. یک جورهایی که انگار منتظر باشم یک نشانههایی از درپیت بودن تویش ببینم و راحت شوم (این دو جمله را حداقل به اندازه دو سه صفحه میتوانم بسط بدهم و خودم را واکاوی کنم… حال و حوصلهاش را ندارم… دیگر! حالم دارد به هم میخورد… دیگر!) و باز یادم هست که از اواسطش دهانم باز مانده بود با تعجب و لذت: باورم نمیشد یکی آنقدر دیوانه باشد!
من به جز آن از تیم برتون چیز دیگری ندیدم و نخواندم. ولی همان هم کافی بود که تا توی کتابفروشی اسمش را میبینم هیجانزده شوم و انگار که رفیق قدیمی دیدهام، بگویم: «اِ! تیم برتون!» و کتابش را بخرم.
دارم «مرگ غمانگیز پسر صدفی» را میخوانم. اگر بتوانم جلوی خودم را بگیرم، قرار گذاشتهام که روزی یک داستانش را بخوانم که حرام نشود. پسرک دیوانه… چقدر دوستداشتنی است بغض و دیوانگیاش توی این تنهایی…
روزی در پارک
کلی تعجب کردم.
دختری را دیدم
که یک عالم چشم داشت.
دختر خیلی خوشگل بود
(و خیلی شگفتانگیز!)
دیدم دهان هم دارد،
همین بود که حرف زدیم.
درباره گلها
و کلاسهای شعرش،
و این که اگر میخواست عینک بزند
چه مشکلاتی داشت.
خیلی باحال است
که دختری را بشناسی که یک عالم چشم داشته باشد،
ولی اگر بزند زیر گریه
بدجوری خیس میشوی.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 ساعت 19:0 شماره پست: 51
من اگر یک دختر داشته باشم که سرش به تنش بزرگی کند، که عین «آن شرلی» دائم مشغول ورّاجیهای شاعرانه و رومانتیک مزخرف باشد، که با همه چیز حرف بزند از علفها و جانورهای توی باغچه گرفته تا عروسکهایش تا آدمک خیالی روی دیوار، که تا یک شعر شنید بخواهد خودش هم ادایش را دربیاورد و شعر بگوید، که وقتی ازش میپرسند چرا آنقدر توی حمام میماند، جواب بدهد دوست دارد زیر دوش آب بنشیند و اسب خیالاتش را ول کند تا برای خودش بچرد… کار میکشم ازش. میگیرمش به کارهای سخت. وادارش میکنم از دستهایش کار بکشد. مجبورش میکنم با پاهایش راه برود و بارهای سنگین جابهجا کند؛ قبل از جابهجا کردنشان میگویم تخمین بزند که چقدر میتواند بلند کند، اگر درست تخمین زد جریمه ندارد… باید توی خانه مرغ هم نگه داریم؛ میخواهم مجبورش کنم فضله مرغها را با دست خالی تمیز کند… بچه را باید تربیت کرد.
زور میزنم که یادم بیاید آن لحظهای که داشتم کفشهایم را میگذاشتم اینجا؛ مغزم خالی است…
شرح بیهدف و کسالتآور یک هیچ بیمعنا
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 18:56 شماره پست: 49
آلارم ساعت بیدارم میکند. خوشم نمیآید که به همین زودی یک ساعت و ده دقیقهام تمام شده. منگم هنوز. باید بروم سر کلاس. کلاس دومم را دودر کردهام و گرفتهام خوابیدهام که بتوانم بروم سر کلاس سوم. اصلش این بود که باید در فاصله کلاس اول و دوم میخوابیدم، نشد. داشتیم تمرین کپ میزدیم. یعنی من میزدم. بقیه تقریباً داشتند با هم همفکری میکردند و مینوشتند. بالاخره کپ زدم. بعد از چند سال، که قدغن کردهبودم برای خودم… بالاخره… و احساس میکنم یک جایم کوفته شده از تحمل لحظه عذابآوری که بپرسم «این صفحه رو نوشتی؟ من میتونم برش دارم بنویسم؟» خستهام، کاش میشد بیشتر بخوابم. نمیشود. باید بروم. بلند میشوم، مینشینم. بغل دستم دختری نشسته روی پتو، دارد چیز مینویسد. یک دختر دیگر نشسته پشت یکی از این میزهای مطالعهای که گذاشتهاند توی استراحتگاه و دارد نوشتنش را نگاه میکند. یک دفعه درمیآید و صدایش میکند. میپرسد که چرا با خودکار قرمز مینویسد. میگوید خوب نیست، چشم را خسته میکند، اعصاب را هم خرد میکند. دختر فضولی است. من اگر بودم یک شانه میانداختم بالا که دلم میخواهد، این دختره یک جوابهایی میدهد که گوش نمیکنم چیست. به هر حال انگار دارد توجیهی پس میدهد. بعد هم یک خودکار آبی درمیآورد و ادامهاش را با خودکار آبی مینویسد. نگاه میاندازم به نوشتههایش. یک جملهاش – قرمز – از چشمم میگذرد: «دلم میخواد باهاش حرف بزنم.» با خودم میگویم کاش دلش میخواست با من حرف بزند که گوش کنم.
باید بروم. بلند میشوم پتو را تا میکنم. با خودم میگویم اگر دلش خواسته باشد با من حرف بزند چی؟ او دلش خواسته با من حرف بزند و من هم دلم خواسته با من حرف بزند و هیچ وقت هم هیچ کداممان خبردار نمیشویم. پتوها را میگذارم روی هم. دختر فضوله دقیق شده توی یک ماجرای دیگر که آن طرف اتفاق افتاده، سر گم شدن چیزی. بیخود و بیجهت لجم میگیرد ازش. راه میافتم که بروم، با یک جور منگی کشدار.
از استراحتگاه میآیم بیرون. جاکفشی سمت چپ را نگاه میکنم. همیشه کفشهایم را اینجا میگذارم. نیستند. مطمئنم همین جا گذاشته بودمشان. سمت راستی را نگاه میکنم. هستند. زور میزنم که یادم بیاید آن لحظهای که داشتم کفشهایم را میگذاشتم اینجا؛ مغزم خالی است. میروم روی پله بنشینم که کفشهایم را بپوشم. تمام که شد، سر بلند میکنم و آن بالای پلهها رها را میبینم. میپرسد میدانم برای چه پایین را نگاه کرده. میپرسم برای این که ببیند من هستم یا نه و میگوید آره.
خوشحال نیستم از دیدنش. خوشحال نیستم از دیدنشان، هیچ کدامشان. دوست ندارم ببینندم با این ناخوشاحوالی دیرمانده، توی این وقتهایی که هی «باید بروم»، که نمیتوانم بایستم به ساکت و بیحرف بودن کنارشان، نگاه کردنشان. خجالت میکشم.
میگوید «محسن گفت دیدهتت داشتی میومدی، بهار خسته رو» یک نگاهی به مانتویم میاندازد، «گفت بنفشم بود». جفتمان لبخند میزنیم:
– بهار بنفش خسته.
– بهار خسته بنفش.
میگوید «چرا نیستی؟ به قول محسن نه حضور مجازی داری، نه غیر مجازی». غیرمجازی را که میگوید برمیگردم نگاهش میکنم با لبخند، که بگویم «حقیقی؟». خودش میگوید. با همان لحن «رهایی» خودش. که من هیچوقت نتوانستهام توضیح بدهم که کجایش است که جالب است و آدم دلش میخواهد بخندد. آنقدر قشنگ میگوید که میبوسمش.
میگوید «چرا خستهای؟» میگویم «هستم دیگه. خستهم… خسته هم شدم دیگه از خسته بودن». از هم که جدا میشویم (قبلش همدیگر را بغل کردهایم و تأسف هم خوردهایم که صالح نیست که ببیند) میگوید ناراحت نباش… میگویم چشم.
اینجانب با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص شده، و به سوی خانه بخت سفر کردهام. و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم.
برای خوشبختیم دعا کنید…
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389 ساعت 7:44 شماره پست: 47
نصیحت شنیدن بیش از اندازه اذیتم میکند. از بعضیها هم، انگار که رویشان حساس باشم – هر چند که معمولاً خودم سر در نمیآورم از چه بابت – بیشتر. به نظرم یکی از بیفایدهترین کارهای ممکن نصیحت کردن است. هر چقدر هم که یک حرف راست باشد، هر چقدر هم که تجربهای که منجر به فهم حقیقتی شده غنی باشد، تا زمانی که کسی خودش آن را کشف نکرده باشد، تأثیر نمیگذارد. یعنی حتی وقتی هم که آدم درستی یک چیز را قبول داشته باشد، تا وقتی «کشف»ش نکرده باشد، نفهمیده استش (حتی – و من این حتی را تازه فهمیدهام – اگر با فکرها و تأملات خودش هم به درستی آن چیز پی برده باشد).
برای من که وسواس دارم روی نو بودن چیزها، که تر و تازگی چیزها برایم بالذات مطلوب است، این کار بیفایده، این نصیحت شنیدن، بیش از اندازه دردآور است. این که کسی بخواهد فرصتهای تجربه کردنم را دستمالی کند آزارم میدهد. این لذت معقول باشد یا نباشد، احساس میکنم لذت بردن از نویی و بکارت لحظات کشف حقم است، مال خودم است و این که کسی بخواهد این عیش را منغص کند عصبانیام میکند – آنقدر که گاهی اشک به چشمهایم میآورد. احساس میکنم به حریمم تجاوز شده، لجم میگیرد، از کوره به در میروم و بیتاب میشوم تا زودتر حرفهایش را تمام کند.
گاهی هم هست که طرف که دارد نصیحت میکند چیزهایی را میگوید که آدم خودش قبلاً به آنها رسیده، خودش قبلاً تجربهشان کرده، آن کشفه که گفتم را از سر گذرانده. و آنوقت من لجم میگیرد که کسی آن چیزی را که خودم قبلاً فهمیدهام، تویش زندگی کردهام، با گوشت و خونم تجربهاش کردهام، درد فهمیدنش را تحمل کردهام، فرو کند توی یک جمله بیحس و حال، با یک حالت والدی و فهیم و بزرگوارانه – انگار که خودش روی زمین سفت محکم ایستاده و باید دست مرا بگیرد – تحویلم بدهد. میدانم که نشان از ضعف شخصیت است و اعتماد به نفس نداشتن، اما احساس میکنم دارد تجربههایم را بیقدر میکند.
پینوشت: چند وقتی است احوالاتم مثل هوای بهار متغیر شده. دیروز بعدازظهر حالم خوب بود، از آن خوبهایی که پر از نشاط است و وعده شروعهای دوباره. بعدش کم کم شروع کردم به عصبی شدن و شب هم یک تلفن پر از نصیحت یک دفعه حالم را خراب کرد.
لجم میگیرد از خودم که این همه بیثبات شدهام. که دیگران اینقدر راحت میتوانند حالم را عوض کنند. که دلم اینقدر در دسترس آمده که راحت میشود خراشش داد. که حرفهای دیگران راحت میتواند آتش زیر خاکستر خشمم را شعلهور کند. به خودم میگویم باید بنشینم فکر کنم و خودم را درست کنم، آنقدر کار نکرده سرم ریخته، آنقدر شتاب وقایع زیاد است که نمیتوانم.
باز هم عید و مهمانیهای پشت سر هم. چند باره دیدن آدمهای مختلف. تعارفات معمول. هر از گاهی محض این که آدم حوصلهاش سر نرود، شیرینی و میوهای خوردن و بعد هم بازی کردن با پوست میوهها. دنبال حرفی برای گفتن گشتن… امسال البته طور دیگری هستم. خیلی منقبض نمینشینم بلکه چیزی به ذهنم برسد و بگویم. اصلاً دلم نمیخواهد حرف بزنم. مغزم خیلی وقتها خالی است و میگذارم زبانم هم باشد. جواب تعارفها را میدهم و همینطور ساکت مینشینم باقی را نگاه میکنم، یا بشقابم را یا نقش و نگارهای قالی را یا تزئینات خانهها را. البته به دلیل قرار گرفتن در مقام افتخاری عروس یک سری حرفها هست که پیش میآید. یعنی میپرسند و من مثل همه وقتهایی که قرار است از مهدی با کسی حرف بزنم، یک کمی ته دلم احساس ناراحتی میکنم و لجم میگیرد. به هر حال جوابشان را با خوشرویی میدهم و دلم میخواهد زودتر موضوع را عوض کنند. آخرش هم از این که آرزو میکنند خوشبخت شوم، از ته دل خوشحال و ممنون میشوم.
امسال بر عکس سالهای دیگر توی مهمانی فامیل بابا راحتم. یعنی آنقدرها حوصلهام سر نمیرود. حتی شاید از مهمانی فامیلهای مامان بهتر هم باشد. یک دلیلش به خاطر دیدن این دخترک مورد علاقهام است. نوه عمهام؛ که از یک صحنه چند ماهگیاش توجهم را جلب کرده و تا الآن که چهار ساله است حواسم هست که زیر نظرش داشته باشم، احوالاتش را تماشا کنم، بزرگ شدنش را ببینم.
یک دلیل دیگرش هجوم یکباره آدمهای تازه توی فامیل است. یک عالمه پسرعمه و پسرعمو دارم که تقریباً توی یک محدوده سنی هستند. یک دفعه همهشان زن گرفتند و یک عالم عروس جدید آمد توی فامیل. تازگیها هم اکثرشان بچهدار شدهاند. بچههای شیرخواره، بچههای نوپا، بچههای زبان بازکرده. مینشینم و بچهها را نگاه میکنم. شیر خوردنشان را. نگاه کردن و خندیدنشان را. گریه کردنشان و مادرانشان را که آرامشان میکنند. به این دخترهای تازه آمده توی فامیل نگاه میکنم که تا چند سال پیش نمیشناختمشان و الآن با هم فامیلیم. نگاهشان میکنم که چقدر طبیعی به نظر میرسد که زن شوهرهایشان هستند. با خودم میگویم اینها هم مثل منند؟ اینها هم تجربه میکنند آن احوالاتی را که من تجربه میکنم؟ اینها هم از زور خواستن جانشان به لبشان رسیده؟ سردرگمی من را تجربه کردهاند؟ جانشان لرزیده مثل من؟ به خودشان نگاه کردهاند و از خودشان سردرنیاورند؟ احساس کردهاند که تکههای وجودشان مثل اسبهای وحشی بیلگام هر کدام به سویی میبردندشان؟ فرسودهاند، کاستهاند مثل من؟ عذاب دادهاند خودشان را؟ خسته شدهاند؟ شده که بیچاره شوند از دست خودشان و از خستگی دلشان بخواهد سر بکوبند به دیوار؟ چیست آن کیفیت اصیل متینی که همهشان دارند و من فاقدش هستم؟ من هم از بیرون اینقدر موجه به نظر میرسم؟ اگر یک بچه توی بغلم باشد همینقدر طبیعی و سزاوار است؟…
نگاهشان میکنم و توی دلم میپرسم همینطور. اگر نگاهمان با هم گره خورد لبخندی میزنم و سریع سرم را میاندازم پایین. خیره میشوم به پوست پرتقالهای تکهتکه شده توی بشقاب یا گلهای قالی.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 17:28 شماره پست: 45
نیست. پیدایش نمیکنم. خردهریزهای توی کشو را زیرورو میکنم: یک جعبه عطر باز نشده، یک بسته دستمال کاغذی تا نیمه مصرف شده، یک جعبه جواهر خالی، برگههای جزوه ریاضی مهندسی، تکههای فنجانم، کاغذهای کنده شده از دفتر و شعر نیمه کاره رویشان، نوشتههای رنگرنگی … نیست. اینها را نمیخواهم ببینم. دنبال ذرهبینم میگردم. میخواهم کف دستم را خوب وارسی کنم. باید خاری باشد کف دستم. وگرنه چرا دستم را که میخواهند بگیرند، فریادم بلند میشود از درد؟
پینوشت: این را تازه دیدهام. از اینجا. قشنگ است.
بخشی از یک نظریه بلند: در باب تنهایی
حافظه آدم های غمگین قوی است
مثلا می دانند
کجای کدام خیابان
آن روز
مُردند
یا کدام حرف یکی
آتش به پایشان کرد
یا کی مثلا
از خوشبختی نوشتند
آدم های غمدار
آدم های توی تنهایی زنده
با همه مهربانند
جز با خودشان
خشم. خشم میزایدم خشم.
نمیدانم از چه، از کجا، از چه کسی، چرا. اما چند وقتی است شدهام ظرف متحرک این خشم. خودش را میکوبد به در و دیوار دلم. و من آرام و بیخیال میروم از این طرف به آن طرف. انگار نه انگار. خسته که میشوم، فرق نمیکند از چه – از حجم درسهای نخوانده و کارهای نکرده، از فکرهای خودم، از ایستادن توی مترو – اولین نمودش این است که آرام بودن سختم میشود.
و بدیاش این است که یک قابلیت مهم را از دست دادهام (مثل کسی که عضوی از دست بدهد): توانایی مورد همدردی قرار گرفتن.
دوگانگی، یگانگی، آنگاه دوگانگی
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 ساعت 13:25 شماره پست: 43
«… آیا توما واقعاً نمیتوانست به دوستیهای عاشقانهاش با زنان دیگر خاتمه دهد؟ پاسخ منفی بود. این کار توما را از بین میبرد، زیرا او توانایی آن را نداشت که اشتهایش را نسبت به زنان دیگر مهار کند. به علاوه چنین کاری به نظرش بیهوده میرسید. هیچ کس به خوبی او نمیدانست که ماجراهای عاشقانهاش هیچ خطری برای ترزا ندارد. پس چرا باید خود را از این ماجراهای مورد علاقهاش محروم سازد؟ این کار در نظر او به اندازه صرفنظر کردن از یک مسابقه فوتبال، ابلهانه بود…»
«… توما دائماً میکوشید تا او بپذیرد که میان عشق و عمل عشقورزی یک دنیا فاصله وجود دارد. اما ترزا هرگز این نظر را نمیپذیرد…»
بار هستی، میلان کوندرا
در واقع توما میتواند تمایز کاملی میان وجه روحانی و جسمانی عشق قائل شود، میتواند این دو را کاملاً از هم تفکیک کند؛ در حالی که ترزا توانایی چنین تفکیکی را ندارد. چنین تمایز آشکار و مشخصی برایش مفهوم نیست. انگار که عشق یک ملغمه به هم آمیخته از جسم و روح باشد، این دو برایش بیشتر از آن در هم فرو رفتهاند که بشود بینشان خط کشید.
چنین رویکردی – که به نظرم به سادگی میتوان اسمهای خاص را از آن حذف کرد – در وهله اول عجیب به نظر میرسد. چون به نظرم این مردها هستند که با جسمشان یکیترند. با جسمشان راحتترند و در نتیجه آسانتر میتوانند حضور آن را فراموش کنند – همانطور که میتوانیم حضور دائمی «من» خودمان، وجود اجزاء مختلف خودمان را فراموش کنیم، آنها را از خودآگاهمان حذف کنیم و بر چیزهای بیرونی، بر بیگانهها، متمرکز شویم. جسم زنها بیشتر برایشان به مثابه بیگانهای مطرح میشود. بیشتر موضوعی میشود که باید به آن فکر کرد. بیشتر خودش را تا خودآگاه بالا میکشد (و من فکر میکنم چیزی که در خودآگاه باشد، جدای از «من» است. وقتی به طور خودآگاه صحبت یا فکر میکنیم و میگوییم «چشم من»، «دست من»، «پای من» در واقع داریم این اجزاء را از «من» جدا میکنیم، برای این «من» یک هویت منفک در نظر میگیریم که رابطهاش با این اجزاء از جنس تملّک است. حتی در مورد فکر کردن به ویژگیهای شخصیتی، خلق و خو و به طور کلیتر خودمان، هم اوضاع همینطور است. انگار دوپاره میشویم: یکی آن «من» که فکر میکند، دقت میکند و دیگری آن «من» که مورد تدقیق قرار گرفته. موجودی میشویم خارج از – بیگانه با – آن «من» دومی). جسم زنانه با محدودیتهایش، با نمودهای گاهبهگاه و متناوبش (که اکثراً هم کاملاً بیگانه از روحیات و درونیاتند)، بیشتر اصل وجودش را به رخ میکشد و در نتیجه از «من» جدا میشود. و فقط هم محدودیتها و موانع نیست؛ در مواقع خوشحالی و رضایت هم این جسم موضوع تفکر و توجه است. باید تناسبش را رعایت کرد، باید آن را زیبا کرد، باید آن را پیرایش کرد و آراست (و این با توجهی که مردها هم گاهی به جسمشان نشان میدهند، به عنوان مثال، وقتی به قوای جسمانیشان توجه میکنند – که در راستای فاعلیت است، در خدمت یگانگی هر چه بیشتر آن جسم و انگیزهها و خواستههاست – متفاوت است). دقت کردهام که هر دو زنی که روابطی حتی اندکی بیشتر از روابط رسمی و اداری داشته باشند، اندک صمیمیتی داشته باشند، حداقل یک بار در صحبتهایشان چیزی که در مورد جسمشان باشد مطرح میشود.
اینطور است که به نظر میرسد توانایی مردها و زنها در تفکیک قائل شدن بین دو وجه عاطفی و جسمانی یک رابطه با میزان یگانگی که بین جسم و روح خود احساس میکنند، همخوانی ندارد. اما به نظرم بیشتر که دقت کنیم، این مسئله – همین قضیه تفکیک قائل شدن یا نشدن میان دو وجه رابطه – با توجه به همان چیزهایی که در بالا گفتم قابل توجیه است. برای مردها جسم موجه است. به خودی خود معتبر است. نیازها و امیالش پذیرفته شده است. اما برای زنها جسم اعتبار ذاتی ندارد. بیگانهای است که حضور دائمش تحمیل شده. یک غیرخودی است که همراه «من» درونی شده. آنوقت… برای زنها عشق میتواند فرصتی باشد برای اعتبار بخشیدن به این تن، برای یگانه شدن با این تن. نیازهای عاطفی و روحانی توجیهی میشوند برای پذیرش نیازهای جسم. و اینطور میشود که برای زنها وجه جسمانی و عاطفی عشق آنقدر در هم تنیده میشوند که جدا کردنشان ممکن نیست. البته درستترش این است که بگویم وجه جسمانی بر پایه وجه عاطفی بنا میشود، نشانه آشکاری میشود برای اوج پیوند عاطفی و آنوقت تصور تمایل جسمانی طرف مقابل به کس دیگر یا نشانه خللناپذیر خیانت است (چون نشأت گرفته از نیاز عاطفی برداشت میشود) یا چیزی کثیف، موهن و چندشآور (چون به معنای تأیید مستقل نیازهای جسمی است که وجودش اعتبار ذاتی ندارد).
صرفنظر از این که کدام رویکرد باشکوهتر و شاعرانهتر است، و صرفنظر از این که از لحاظ اجرایی کدام بیشتر به تقویت خانواده کمک میکنند، من فکر میکنم رویکرد مردانه، به آن خاطر که برای جسم اعتبار بالذات قائل است، موجهتر است. اگر موجود انسانی محترم است، تمامی وجوه او، که یکی از آنها هم جسم است، محترم است. پوست، گوشت، رگ، خون، نَفَس محترماند – فارغ از اندیشههای مبتنی بر جاودانگی، یگانگی و یکی شدن.
پینوشت: «بار هستی» را که میخواندم کلاس اول دبیرستان بودم. نمیدانم چرا هیچکس به عقلش نرسید بیاید این کتاب را از دست من بگیرد و سؤال کند آخر بچه تو چه میفهمی از این کتاب. الآن که بعد از ده سال رفتم سراغش، فهمیدم که چه نفهمیده بودمش. باید بخوانمش دوباره – اگر این درسها (که کارهای دیگرم را به خاطرشان دودر میکنم و آنها را هم نمیخوانم) بگذارند.
پینوشت: وقتی داشتم «بار هستی» را ورق میزدم که این تکهای را که یادم مانده بود پیدا کنم، به نظرم رسید حرف میلان کوندرا با این فکرهایی که توی ذهن من بود و میخواستم بنویسمشان همخوانی دارد. جالب بود برایم. مسلماً آن موقع که این کتاب را میخواندم هیچچیزی نفهمیده بودم. پس دلیل این تشابه چیست؟ میشود یک کتاب، یک حرف، یک نگاه، بدون آن که فهم شود، ناخودآگاه روی آدم تأثیر بگذارد؟
پینوشت: من یک پیراهن حریر صورتی تنم است و رویش یک کاپشن سربازی خاکیرنگ.
پینوشت: توی دفتر مطالعات برنامه گذاشتهاند که هر هفته یک نفر برود در مورد یک موضوعی برای بچهها ارائه بدهد. این جماعت به نظرشان بسیار مفرح رسیده که من را در حالی که دارم در مورد «عـــــــشـــــق» صحبت میکنم، سیاحت کنند. دارم فکر میکنم به جای حرف زدن بگویم بروند کتابهای میلان کوندرا را بخوانند.
پینوشت: کسی میداند این کلمه ملغمه که من استفاده کردهام، یعنی چه؟!
پینوشت: آن چیزهایی که توی متن نوشتهام نظر شخصی خودم است. خیلی کلی و مبهم از نمیدانم چه چیزهایی استنباط شدهاند. طبیعتاً با شواهد و مدارک زیادی هم بررسی نکردهامشان. و از بعضی جهات که خودم هم بهشان آگاهی دارم (و لابد آنها که ندارم) سادهانگارانهاند. شاید عاقلانهتر باشد آدم وقتی روی موضوعی مطالعه زیادی ندارد، نیاید همه اضغاث افکارش را شرح و بسط بدهد؛ اما خوانندگان فهیم این وبلاگ مستحضرند که نگارنده از زمره عقلا نیست.
دست خودم نیست خب، مغزم میرود. به کوچکترین بهانهای. میرود دنبال خیالهایش و من را میگذارد تک و تنها، نشسته توی تاکسی، قدمزنان توی خیابان، دراز کشیده روی تخت. مثلاً وقتی دارم از مترو میآیم بیرون و این مرده را میبینم که گیتار دستش است و دارد آواز میخواند، فکرم یک دفعه دست این منی را که دارد میرود سوار تاکسی شود ول میکند و میرود دنبال آن منی که او هم گیتار به دست توی خیابان مشغول آواز خواندن است. میایستد و خوب براندازش میکند؛ که لباسهایش هم چندان موافق شئون اخلاقی جامعه نیست، و حرکاتش هم. همان منی که میخواند و میچرخد و چشم میاندازد توی جماعت تا برق نگاهی را ببیند که خوشش بیاید و همراهش برود. و باز دوباره فردایش از نو، دوباره ساز و آواز و رقص و برق نگاهی دیگر.
گاهی هم میرود – فکرم را میگویم – دنبال یک من دیگر. آن که یک جایی که نمیدانم کجاست راهبه است. از دار دنیا یک تسبیح چوبی دارد که وقتهایی که دستش به کار نیست (مخصوصاً وقتی میبینمش که دارد از یک چشمهای آب میآورد و از یک راه کوهستانی میبرد بالا)، توی دستهایش میچرخد. ماه به ماه آدم نمیبیند و اگر هم دید یک دعای خیر بدرقه راهش میکند و همین.
و جالب است، یک جورهایی هم این دو تا به نظرم مثل هم میرسند. یعنی به نظرم جفتشان یک چیزند، یک میلند… و این وسط … معمولی زندگی کردن چقدر سخت است. چقدر سخت است. چقدر پیچیده است. من توانش را ندارم. گاهی میگویم کاش تمام میشد و من یک کمی میخوابیدم.
من، یک سبکمغز
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 ساعت 21:15 شماره پست: 41
1. چند روزی است که هی نیک از جای میشوم، بس که به خودم میگویم در همه کارها ناتمامی. کاش واقعاً یک وقتی نیک از جای میشدم.
2. چقدر آدم گاهی کارهای ابلهانه میکند که خودش خوشش میآید. امروز از بعدازظهر که سر کلاس تلاش نافرجام کردم که بیدار بمانم، سردرد گرفته بودم. شب که رفتم حمام، یک دفعه متوجه شدم دارم سرم را محکم میشویم که سردردم پاک شود.
3. جلوی آینه میایستم. خودم را نگاه میکنم. پیچ و تاب میخورم. با «دریای بیپایان» سالار عقیلی میرقصم (هر چه من خلق را نصیحت میکنم که با آهنگهای سنتی بهتر میشود رقصید، فسوس میکننندی). تا میشود تعجب میکنم؛ از این که این تن به اختیار من حرکت میکند، از این که حرف گوش میکند. باورم نمیشود.
4. دیشب با یک نفر حرف میزدم. صحبت افسردگی این روزهای جوانها بود و این که چقدر جمعهای دوستانه باارزشند. گفتم از همه بهتر این که توی این جمعها گاهی کسی حرفی میزند، چیزی را میگوید که به ذهن خودم آدم نرسیده و این جرقه فکرهای آدم میشود و این خیلی خوب است. امروز یک مصداق حرفم اتفاق افتاد. من به کل یادم رفته بود که توی قطار ابدی، توی آن قسمت «نرون»ش، یک اوس مارکوس بود که فقط صدایش میآمد و خودش هیچوقت معلوم نبود. امروز که توی یک جمع دوستانه یادم آمد، کلی ذوق کردم.
به نظرم آدمیزاد موجودی است که نیازهایش را به هنر تبدیل میکند.
I’m coming back home
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388 ساعت 1:16 شماره پست: 39
مامان و بابا بعد از دو ماه که به خاطر بازسازی خانه آمده بودند طبقه پایین پیش من، برگشتهاند بالا. از خوشی سرجایم بند نیستم. آنقدر ذوق داشتم که زودتر تنها شوم، که امروز کلی به کمر و زانویم فشار آوردم که باقیمانده اسبابهایشان را ببرم بالا. و دلم همراه ویولن آن آهنگهای جینگولی که گذاشته بودم توی ضبط میلغزید.
دوست داشتم تختم را از این اتاقی که این دو ماهه تویش بود، ببرم سر جای اولش. توی هال روبروی پنجره. اما گمانم نشود به این زودی. به هر حال امشب میروم توی هال روی زمین میخوابم. دیگر حاضر نیستم توی این اتاق بخوابم. توی این اتاقی که این دو ماه حبس بودم تویش. اتاقی که هر کس واردش میشد میگفت چه سرد است. اتاقی که فنجانم تویش شکست. فنجانم و فرشته رویش هم. یک دختر بچه کوچک بود با پیراهن قرمز و لپهای سرخ و پاهای پوشیده در جورابهای راهراه که دو تا بال آبی کوچک داشت.
یک شب هم دیگر توی این اتاق نمیخوابم. امشب تا صبح عود میسوزانم. پنجره را باز میگذارم… که این بخارات مسموم بروند بیرون…
نگرانم که اذیت شوید. یکی دو ماه پیش بود گمانم، از دلم گذشت که «رنج خواهند برد…» و از آن روز مترصدم که ببینم کی شروع میشود. نگرانیم هم البته مثل خودم است. نگرانی نگرانی که نیست. همینجور با بیخیالی و بیحالی منتظرم. و حتی – گفتنش بیشرمی مضاعف میخواهد – با خودم میگویم اگر اینطور شد، کاش من هیچوقت خبر نشوم. چون واقعاً حالش را ندارم، بدتر از آن هیچ نمیدانم چه باید کرد، هیچ. اما گاهی که مینشینم و فکر میکنم واقعاً ناراحتتان میشوم. (خودم میدانم همدردیهای نصفهنیمهام که نمودشان تنها لب گزیدنی است یا گره کوچکی است بر ابروها، به درد کسی نمیخورند، نمیشود کادوپیچشان کرد و به نشانه دوستی فرستاد در خانه کسی؛ ولی اینطورم من. بیشترش را بخواهم وانمود کنم، بازی است.)
حالا چرا اینجا مینویسم اینها را؟ نمیدانم. شاید چنگ زدن به آن خرافهای باشد که اگر خوابت را برای کسی تعریف کنی، اتفاق نمیافتد.
اما، کلمه به کلمه، مکث به مکث: دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388 ساعت 18:52 شماره پست: 37

لحظههای منجمد
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388 ساعت 14:46 شماره پست: 35
من از عکس گرفتن بدم میآید. توی آن لحظاتی که بیحرکت ایستادهام که عکسم را بگیرند، اذیت میشوم. نمیفهمم – واقعاً نمیفهمم – آدم توی این لحظات باید به چه لبخند بزند. به دوربین؟ (مگر آدم میتواند به یک جعبه بیجان چشمدار لبخند بزند؟) یا به یک مفهوم مجازی مبهمی که یک جایی توی فضا و زمان پرسه میزند؟ یا به آن کسی که پشت دوربین ایستاده است؟ که اگر اینطور است، خب آنوقت کسانی هم که بعدتر عکس آدم را میبینند، بعداً نگاه میدوزند توی چشمهای تصویر آدم، مخاطب لبخند آدم میشوند که، لبخند آدم مال آنها هم میشود – لبخندی که مال آدمی است که پشت دوربین بوده. یا ممکن است تو بعداً تصویر لبخند یک نفر دیگر را ببینی و معذب شوی از این که در جای کسی قرار گرفتهای که آن لبخند مال اوست.
من از این دنیایی که با این تکنولوژی آشناست متنفرم؛ از این دنیایی که تویش آدم میتواند به یک هیچی لبخند بزند؛ از این دنیایی که لبخندهای اختصاصی آدم را تکثیر میکند، بین همه پخششان میکند؛ انگار که میتوانند هر مخاطبی داشته باشند، انگار که فرق نمیکند آدم پشت دوربین چه کسی باشد. من از این دنیا میترسم. غریبی میکنم. صبحها که توی این دنیا از خواب بیدار میشوم، با بهت به اطرافم نگاه میکنم و میگویم خدایا من اینجا چه کار میکنم؟ بغضم میگیرد و فقط دلم میخواهد فرار کنم.
به مردم میگویم، باورشان نمیشود. فکر میکنند یک حرفی زدهام که یک چیزی گفته باشم همینطور.
«بالاخره تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم برم. تصمیم گرفتم نه برگردم خونه، نه برم مدرسه. تصمیم گرفتم فقط فیبی رو ببینم و باهاش خداحافظی کنم و پولشو بهش پس بدم، بعدش اتواستاپ بزنم برم طرف غرب. فکر کردم برم تونل هلند و یکی رو پیدا کنم ک مجانی سوارم کنه، بعد یکی دیگه و یکی دیگه و چنروزه برم یه جایی تو غرب که خیلی قشنگ و آفتابیه و هیشکی نمیشناسدم و کار پیدا کنم. گفتم میشه تو یه پمپ بنزین کار پیدا کنم و تو ماشین مردم بنزین بریزم. ولی برام فرق نمیکرد چه کاری پیدا کنم. همینقدر که من کسی رو نمیشناختم و کسی منو نمیشناخت خوب بود. گفتم وانمود میکنم کر و لالم. اونطوری مجبور نمیشدم با کسی حرفای احمقانه بیخودی بزنم. اگه کسی میخواست باهام حرف بزنه باید حرفشو رو یه تیکه کاغذ مینوشت میداد دستم. بعد یه مدتم از این کار خسته میشدن و من باقی عمرم از شرّ حرف زدن خلاص بودم. همه فکر میکردن من یه حرومزاده کر و لالم، و کاری به کارم نداشتن. بابت بنزینی که میریختم تو ماشین مردم یه پولَکی دستمو میگرفت که باهاش یه گوشه کلبهای درست میکردم و باقی عمرمو اونجا سر میکردم. کلبه رو کنار جنگل میساختم، نه توی جنگل، چون دوس دارم همیشه آفتابی باشه…»
ناتور دشت، جی دی سلینجر.
تا حالا چند بار دلم خواسته یک همچین چیزی بنویسم (حداقل سه بارش را یادم هست)، بعد یادم افتاده سلینجر قبلاً نوشته استش.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ساعت 19:39 شماره پست: 33
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
امروز که میرفتم دانشگاه، توی اتوبوس پیرزنی را دیدم که سه سال پیش یک بار دیده بودمش. آن موقع توی اتوبوسِ برگشت از دانشگاه بود. دو تا پلاستیک میوه دستش بود. میخواست توی ایستگاهی پیاده شود که خلوت است و خیلی وقتها اتوبوسها آن را رد میکنند. گفت که نگه دارد و راننده هم نگه نداشت. مجبور شد دو سه ایستگاه بعدتر – همان ایستگاهی که من پیاده میشدم – پیاده شود و از راهی که دورتر بود برود خانهاش. توی پیاده شدن کمکش کردم و میوههایش را تا دم خانه برایش بردم. به خانهاش که رسیدیم، تعارف کرد – وای نه! لعنت بر من! تقریباً التماس کرد – که بروم تو. تنها بود و میخواست کسی پیشش باشد. کارت نمیدانم چهاش را هم نشانم داد که بدانم فرهنگی است و اعتماد کنم و بروم. من نرفتم. من احمق. مشکلم هم اطمینان و ترس و اینها نبود. معذب شده بودم. احساس میکردم نزدیکتر از آن آمده که باید. دوباره میخواستم فرار کنم. گورخر لعنتیام دوباره رم کرده بود. این که مادرم برای ناهار منتظر است را بهانه کردم و نرفتم. و واقعاً ناراحت شد. توی راه خانه، هر چه بد و بیراه بلد بودم، بار خودم کردم. بعدترش هم رفتم نشستم کلی گریه کردم.
امروز دیدن دوبارهاش بهانهام شد که تا دانشگاه اشک بریزم. پیرتر و شکستهتر شده بود. به جای میوهها یک پلاستیک کوچک دستش بود با دو سه تا پیاز و یک عصا. یک لحظه، اتوبوس که به آن ایستگاهی رسید که آن سال میخواست پیاده شود و راننده نگه نداشت، آرزو کردم که پیاده شود و من هم همراهش بروم. بروم توی خانهاش، چای بخورم، معذرت بخواهم، توی آغوش بیدغدغهاش گم شوم و به دلِ سیر گریه کنم.
یک جورهای نامربوطی شادم. نمیدانم این باران که گرفته شادم کرده، یا شادی دل من است که آسمان را بارانده…
شادی دل من میبارد!
فعالیت سیاسی ما -2
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388 ساعت 0:14 شماره پست: 28
اگر نگاه کردن به مرد نامحرم گناه باشد، من دیروز یک خانه ویلایی دونبش گنده با سونا و جکوزی مخصوص برای خودم توی جهنم خریدهام. آنقدر که دیروز به چشمهای مردهای نامحرم نگاه کردم، در تمام عمرم، سرجمع، نکرده بودم. من مشکلم این است که فکر میکنم اگر به تخم چشم مردم نگاه کنم، همه چیز درست میشود. مثلاً فکر میکنم اگر موقع رد شدن، خیره شوم توی چشمهای این سربازهایی که گوشه خیابان ایستادهاند، لبخند میزنند. یا اگر بروم از یکیشان بپرسم خسته نشده از بس سعی کرده زیر نگاههای مردم رفتارش عادی باشد، میگوید «آخ! چرا!» یا مثلاً اگر بروم آستین آن یکیشان را بکشم و سرش را که برگرداند، بپرسم تفنگش چطور کار میکند و آن گلولههای رنگرنگی که روی دوشش است و مثل آدامسهایی میماند که قدیمها میخریدیم، به چه کار میآید، سر صبر برایم توضیح میدهد.
دیروز روز خوبی بود. بعد از ده ساعت خواب، ساعت ده بیدار شدم و هیچ چیز از خوابهای درهمی که دیده بودم یادم نمیآمد. تا صبحانه بخورم و از خانه بزنم بیرون یازده شده بود، شاید هم یازده و نیم. میخواستم بروم توی شهر ببینم چه خبر است. میخواستم تظاهرات را ببینم، ببینم چه کسانی آمدهاند، چه کار میکنند و اگر سبزها را دیدم، همراهیشان کنم. با خودم گفتم قاعدتاً میدان آزادی که نباید بروم. راه افتادم سمت ولیعصر. بغل پارک ملت از تاکسی پیاده شدم. هیچ خبری نبود. خلوت خلوت بود. یک خلوتی خوبی. مثل آن وقتهایی که با اتوبوس از شهرضا میآییم و اتوبوس صبح خیلی زود میرسد تهران و هوای هنوز درست و حسابی روشن نشده خنک است و شهر خالی است؛ انگار که همه سکنهاش رفتهاند. این بار هم همینطور بود. مغازهها بسته بودند و خیابان بیماشین و پیادهرو فراخ. و آسمان ابری. راه افتادم و رفتم پایین. و به تدریج یادم رفت که دنبال سبزها بگردم. راه رفتم و راه رفتم، بیفکر، شاید هم بافکر… نمیدانم. فکرها، درهم، بیترتیب، نصفهنیمه، بینتیجه – و بیقصد نتیجه داشتن – آمدند توی مغزم. گذاشتم هر فکری که خواست، هر جور که دلش خواست بیاید و تا هر وقت خواست بماند. نه هی به خودم گفتم باید فکر کنی، باید یک فکر خاص را پی بگیری که بفهمی باید چه کار کنی، نه خواستم جلوی مغزم را بگیرم که راه نیفتد دنبال فکرها. نه جلوی احساسات بد را گرفتم، نه خودم را مجبور کردم که به احساسات بد به زور فکر کنم تا کوچک شوند و لبه تیزشان کندتر شود. نه حتی مثل همیشه سرگردان ماندم که از این دو راه کدامشان بهتر است.
تا میدان ولیعصر رفتم. و تا برسم به میدان، نمنم باران گرفت. و کمکم مردم پیدایشان شد. و کمکم پلیسها پیدایشان شد. و پیادهروها خیس بودند و مردم خوب بودند (یک دختر کوچک دیدم با دو تا زن. دخترک اخم کرده بود و به زنها که بهش میخندیدند و مهربانی میکردند محل نمیگذاشت. یکی از زنها ایستاد، دخترک را نگه داشت و خندان گفت: بذار من تکلیفمو روشن کنم با تو! دخترک با همان قهر وفادارش ایستاد، دستهایش را روی سینهاش قلاب کرد و رویش را کرد آنطرف. من میخواستم بروم ببوسمش.) و آسمان ابر و آفتاب بود و گربهها هنوز ول میچرخیدند و کلاغها هنوز سیستمشان تکزوجی بود و زندگی خوب بود و اینها.
آمدم خانه، رفتم حمام، پاهای تاول زدهام را گذاشتم به دیوار روبرو که پیش چشمم باشند و یک لیوان آب خنک خوردم.
پینوشت: و چقدر خوب بود که به بهانه تظاهرات آمده بودم. یعنی منظورم این است که آدم نمیتواند یک دفعه از جایش بلند شود و بگوید «مامان، بابا خداحافظ. من میخواهم بروم از پارک ملت تا میدان ولیعصر پیاده راه بروم.» آدم حتی به خودش هم نمیتواند بگوید. نمیدانم چرا اینجوری است که فقط اگر آدم به انگیزه تظاهرات آمده باشد، میشود.
دانستن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 4:0 شماره پست: 26
بعضی چیزها هست که نمیدانی، ولی وقتی بعداً فهمیدیشان، میفهمی که تمام مدت میدانستهایشان. این را خیلی وقت است که میدانم؛ اما شق دیگرش را تازه فهمیدهام:
بعضی چیزها هست که میدانیشان. یعنی مثلاً یک گزاره است، یک جمله است که میدانی صادق است. ولی وقتی بعداً فهمیدیاش، میفهمی که قبلاً نمیدانستهای.
میکاهم…
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ساعت 16:14 شماره پست: 24
دارم روسریام را اتو میکنم. مامان میگوید: «چرا این روسری؟ این که مشکیه. یه روسری شاد بپوش.» میگویم: «چرا؟ این که خیلی قشنگه. من خیلی دوسش دارم. حالا روسری شادم سر میکنم.»
میخواهم همه لباسهایم را بپوشم. که همهشان بو بگیرند. که بیچاره شوم من بعداً…
دارم به نوشتههایم فکر میکنم. که روز به روز گنگتر و غیر قابل فهمتر میشوند. به این جملههایی که روز به روز کمتر نگرانشانم که منظورم را برسانند یا نه. به این مخاطبهای نامرئی که روز به روز دورتر میشوند. و دارم فکر میکنم چقدر بزرگوارند کسانی مثل سیمون دوبووار و تولستوی و ویرجینیاوولف و میلان کوندرا و بقیه؛ که میفهمند – و اینقدر هم خوب میفهمند – و مینویسند. و میخواهند که برای دیگران هم بگویند. به اینها که معلم هستند… و حتی میشود عبدشان شد.
پینوشت: و سلینجر…
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ساعت 16:22 شماره پست: 22
یک چیز، بهار جانم، باید همه چیزش به همه چیزش بیاید. و خودت میدانی که الآن اینطور نیست. نمیشود آدم پیراهن مهمانی ژولیت تنش باشد و شلوار جینش هم از زیرش آمده باشد بیرون. نمیشود آدم یک کاپشن سربازی خاکی رنگ پوشیده باشد و زیرش پیراهن حریر صورتی. کاری که تو کردهای. هر دوتایش را هم کردهای. خودت میدانی که یک چیزی، یک جایی در تعادل نیست. باید درستش کرد. باید یک اهرمی را جا انداخت. شاید باید بعضی چیزها را بزرگتر کرد. شاید باید بعضی جاها را سوهان زد. بعضی گوشهها را باید گرد کرد. لباسهایت را دربیاور. لباس کار بپوش.
پینوشت: چقدر سخت، و من چقدر خسته… چرا این دو تا کلمه اینقدر شبیه همند؟!
پینوشت: کاش عریانی معنایی داشت.
شما که تکنولوژیْبلد هستید، شما که از تمدن بشر بویی بردهاید، شما که حبل متین iphone و ipod و internet و باقی I ها ضمیرها و قلبهایتان را مثل دانه تسبیح به رشته کشیده است، شما که ته جملههایتان سمیکالن دارد، شماها، میدانید آدم چطور میتواند وبلاگش را یک کاری بکند که پنجرهاش که باز شد، همه پستهای قدیم و جدیدش با هم، بدون ترتیب، کنار هم بیایند روی صفحه؟ همهشان یک دفعه با هم بیایند جلوی چشمش که اینطور نشود که آدم نیاز پیدا کند یک نوشتهای را بنویسد و بعد یادش بیاید که قبلاً نوشته استش. و حسرت بماند توی دلش که پس فهمیدن به چه درد میخورد؟
دروازه
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 17:38 شماره پست: 20
حطّه
چهار پنج سال پیش فنج داشتم. داییام برای تولدم هدیه آورده بود. این تجربه فنجداری بیشتر از آن که قاعدتاً باید، روی من تأثیر گذاشت. (مثلاً محکمترین بنیان فکری من در مورد ازدواج به همین تجربه برمیگردد. یعنی یک وقتی شد که به این نتیجه رسیدم که کاری که هر فنجی انجام میدهد لابد آدمیزاد هم باید بکند.)
اول دو تا بودند. بلقیس و منیرالدین. نره سفید بود و مادهه خاکستری. (مخصوصاً دو رنگ گرفته بود که معلوم نشود بچههایشان چه رنگی از آب درمیآیند.) توی پاسیوی خانهمان ول بودند. و یک عید که ما رفتیم شهرضا و برگشتیم، دیدیم شش تا تخم کوچک گذاشتهاند، هر کدام اندازه یک دانه لوبیا – یک کمی بزرگتر. پنج تا از تخمهایشان جوجه شد. سه تا نر و دو تا ماده. صدرالدین و فریدالدین و شهابالدین و ریما و رانیا.
رانیا فنج شکیلی از آب درآمد. کرمرنگ بود و دم قشنگ سفیدی داشت. توی همان زمانها که رانیا داشت بزرگ میشد و نوکش داشت رنگ میگرفت و من از این که نوکش نارنجی کمرنگ بود، میفهمیدم که ماده است – همان زمانها که حکماً باید یک وقتی بلقیس یک دفعه سرش را آورده باشد بالا و نگاهش به رانیا افتاده باشد و خشکش زده باشد، بعد سرش را انداخته باشد پایین، چند ثانیهای به زمین خیره شده باشد، هر چه زور زده باشد که یک لبخندی بزند نشده باشد، یک آهی کشیده باشد و برگشته باشد به منیرالدین گفته باشد «دخترمان قشنگ شده…» و منیرالدین لابد یک اوهوم بیمعنی گفته باشد و هیچی حالیش نشده باشد – بابای من با یک فنج جدید آمد خانه. از دم یک پرندهفروشی توی کن رد شده بود و چشمش افتاده بود بهش و چون تا به حال خط و خال قشنگ فنجهای نر خاکستری را ندیده بود، خوشش آمده بود و خریده بودش (اگر یک کمی صبر میکرد صدریٰ هم به همان قشنگی میشد). فنجه شد «کَنیه». ولش که کردیم توی پاسیو اول یک چرخی زد تا محله خوب دستش بیاید؛ بعد یک مدتی که گذشت شروع کرد با هیکل میزان و موزونش گشتن این ور و آن ور و زور گفتن به این و آن و قشقرق راه انداختن سر غذا. یک مدتی هم افتاد دنبال بلقیس و بعد که دید بلقیس مدام در میرود بیخیالش شد.
یک بار داشتم از پنجره هال نگاهشان میکردم. دیدم رانیا نشسته است ته یک شاخه، خیره شده به روبرویش. کنیه پر زد و آمد نشست سر شاخه. نوکِ نوک شاخه، تا جایی که امکان داشت دور از رانیا. بعد ذره ذره، بپر بپر، حرکت کرد و رفت به سمت رانیا. آنقدر رفت تا رسید نزدیک رانیا و خوب که نزدیک شد، تقریباً که به او رسید، رانیا پر زد و رفت روی یک شاخه دیگر. کنیه یک چند لحظهای همانجا نشست و بعد او هم پر زد و رفت؛ لابد باز به تکرار همان کار. دیگر دنبالشان نکردم…
من محو شده بودم. خیلی جالب بود برایم. مخصوصاً جالب بود که جفتشان داشتند روبرویشان را نگاه میکردند. تمام مدت نگاهشان به روبرویشان بود. کنیه که معلوم بود که حواسش کجاست و رانیا هم اگر حواسش جای دیگری بود تکانهای شاخه باید باعث میشد که پر بزند برود. ولی جفتشان نگاهشان به روبرو بود.
توقع داشتم خوشم بیاید از دیدن این صحنه. اما نیامد. نمیدانم چرا. دلم غمگین شد یکباره. (هنوز هم نمیفهمم چرا.) ولی حداقل یک خوبی داشت؛ بالاخره برایش یک اسم پیدا کرده بودم: حرکات فنجی.
همیشه حواسم به حرکات فنجی آدمها بوده بود. به این که ذره ذره، بپر بپر، بروند سمت همدیگر، تمام مدت روبرو را نگاه کنند (از کتاب حرف بزنند، از هنر حرف بزنند، از سری مکلورن حرف بزنند، از اجرام کیهانی حرف بزنند، روبرویشان را نگاه کنند) و حواسشان به آن سر شاخه باشد.
گاهی وقتها خوشم میآمد. به نظرم قشنگ میرسید. تقریباً تمام وقتها. وقتهایی که خوشحال و راضی بودم. رضایت داده بودم که بایستم بیرون دنیا و آدمها را نگاه کنم. به این که دنیا را – مثل آن شیشههای تزئینی کوچک که تویش آب بود و یک دانههای ریز سفیدی، که وقتی تکانش میدادی و بعد میگذاشتیاش زمین مثل این میشد که دارد برف میآید روی سر خانهای که آن تو بود یا آدمهایی که آن تو ایستاده بودند (چرا از آنها نیست دیگر؟) – بگیرم دستم و خیره شوم به تویش.
گاهی هم – کم پیش میآمد – بدم میآمد. حتی شاید چندشم میشد. وقتهایی که خسته بودم، دیگر کلافه شده بودم. آنقدر حوصلهام از خودم سر رفته بود که از چیزهای دیگر هم بدم میآمد.
ولی به هر حال، همیشه این حرکات فنجی، اگر یک سر شاخه خودم نشسته بودم، تنگحوصله و کلافهام میکرد. تا حد جنون عصبانیام میکرد. خیلی انرژی صرف میکردم که تحمل کنم و نروم بزنم سر شانه طرف که داداش! دردت چیه؟! به جز گورخرم، یکی از دلایل فرار کردنهای همیشگیام هم همین کلافگی بود…
…حالا اینها را نوشتم که چه بشود؟ … نمیدانم! از صبح تا حالا – منهای وقتهایی که رئیس اداره کل بازیافت منطقه 9 داشته برایم سر صبر اقداماتشان در راستای تفکیک و پردازش زباله را توضیح میداده – این جملهها توی کلهام بوده و گمانم تهش هم میخواستم یک چیزی بگویم، ولی حالا که نوشتهامشان نمیدانم چی بود.


