همه‌اش فکر می‌کنم دیر است، دیگر دیر است. باید یک کاری کرد، باید جنبید. دیگر وقت نیست. برای خیلی کارهای بیخودی دیگر وقت نیست: برای کارهای بی‌هدف، کارهایی که در جهت چیزی نیستند، برای خودشانند فقط. باید عجله کرد و رفت و برای این‌ها وقت نیست. برای نشستن بی‌هوا شعر خواندن وقت نیست. برای کتابخانه را دنبال جواب یک سؤال بی‌ربط زیرورو کردن وقت نیست. برای این که بعد از تمام شدن کتاب، آدم برگردد جاهای خوبش را دوباره بخواند وقت نیست. برای نوشتن وقت نیست: فقط باید ثبت کرد. دیگر نمی‌شود نوشت فقط به خاطر فرم نوشته؛ برای پوسته بدون محتوا وقت نیست، برای بازی کردن با کلمه‌ها وقت نیست، برای خوشمزگی کردن وسط متن وقت نیست؛ دیگر نمی‌شود وقت گذاشت برای توصیف یک بعدازظهری که هیچ‌چیزی نداشته اما یک متن جالب می‌شود ازش درآورد؛ باید تندتند همه فهمیده‌ها و حس‌کرده‌ها را ثبت کرد و بعد دوید رفت دنبال فهمیدن چیزهای بیشتر. برای نقاشی کشیدن وقت نیست، شاید بشود رفت کلاس نقاشی و چیزی یاد گرفت، اما برای همین‌طوری، محض خوشایند دل خط‌خطی کردن وقت نیست.
کی این‌طور شد؟ کی این همه دیر شد؟ آن همه وقت‌ها که من خواب بودم. من خوابیده بودم و دیگران داشتند می‌رفتند. عمیق خوابیده بودم و خواب‌های آشفته و کابوس‌وار می‌دیدم. از آن خواب‌ها که بیدار که می‌شوی منگ و کسل و تهی هستی. چشم باز کردم دیدم همه دور شده‌اند، آنقدر رفته‌اند که کوچک شده‌اند. دیدم که باید بدوم تا برسم بهشان. و دیگر وقت نیست برای نشستن بین راه، برای تماشا کردن آن علف و آن حشره و آن سنگریزه؛ دیگر وقت نیست که آدم کفش‌هایش را دربیاورد، پاهایش را بگذارد توی آب…

اما فایده ندارد… دویدن فایده ندارد. بهشان که برسی می‌بینی همه دارند از آنچه بین راه دیده‌اند می‌گویند و من این‌طور تهی که می‌دوم، بهشان که برسم باز هم دورم. نمی‌رسم اصلا. اصلا پیش رفتن به دیدن راه است. من درجا می‌دوم. نوار زیر پایم حرکت می‌کند و من تکان نمی‌خورم. فقط خسته می‌شوم و به نفس‌نفس می‌افتم و دیگران را می‌بینم که باز هم دورتر می‌شوند. چه کنم؟ آرام، به‌دل، بروم نمی‌رسم، بدوم نمی‌رسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *