اصل کلی پدرم در زندگی نسخهای است از قانونی که من اسمش را گذاشتهام «اصل رانندگی در تهران». طبق اصل رانندگی در تهران، تو برای آن که راننده خوبی باشی کافی نیست که خودت خوب و درست رانندگی کنی و همه مقررات را رعایت کنی، بلکه باید در ضمن مواظب هم باشی که کسی به تو نزند. اگر این اصل با این قاعده که ماشین تو هیچ خشی نباید داشته باشد ترکیب شود و از محدوده مشخص رانندگی هم فراتر رود اصل کلی زندگی بابا به دست میآید. مطابق این اصل اگر در جایی زیانی از جانب کسی به تو رسید، مقصر اصلی درواقع خودت بودهای که این فرصت را برایش فراهم کردهای (و خب نباید این کار را میکردهای). مثلاً اگر رئیست با تو چپ افتاد و خواست اذیتت کند، یک بخش تقصیر هم متوجه توست که چرا کاری کردی که رئیس با تو چپ بیفتد. به همین ترتیب اگر کسی در کارت اخلالی کرد، اگر کسی باهات دعوا راه انداخت، اگر کسی پشت سرت حرف زد، اگر کسی تهمتی به تو زد، اگر کسی به حریمت تجاوز کرد، بالاخره خودت هم بیتقصیر نیستی، چون کاری کردهای که او این کار را بکند. پیشفرضِ -حتماً ناخودآگاه این نظریه- این است که همه در کارهایی که میکنند به نوعی محقاند و کارهایشان را با دلایل موجهی میکنند و حقوق تو به صورت ثانوی و بر اساس حقوق آنها تعریف میشود. و نتیجه عملی این نظریه هم این است که تو باید تمام اتفاقات غیرمترقبه و همینطور تمام خطاهای مردم و تمام ذهنیات نادرست و تمام انحرافاتشان از مسیر درست را پیشبینی کنی و پیشاپیش جلویشان را بگیری؛ که خب البته این کار ممکن نیست. ولی پدرم بعد از این که به مشکلی برخوردی، مسیر علّی را پی میگیرد و اگر، به مدد همان وقوف بعد از وقوع، به همچو قصوراتی از تو رسید ملامتت میکند -و خب حساب تقصیرات مستقیم خودت هم که جداست.
اگر کسی بخواهد این اصل را در زندگیاش پیاده کند، لاجرم زندگی بسیار محدودی خواهد داشت؛ چون تمام اعمالش باید در محدوده اشتراک صلاحدید همه -اگر اصلاً چنین اشتراکی وجود داشته باشد- واقع شوند. من نمیدانم پدرم خودش تا چه حد به این اصل التزام عملی کامل دارد (هرچند عدم استقبالش از هر تجربه جدید با التزام به این اصل میخواند)، اما اقلاً برای ملامت کردن که خوب ازش استفاده میکند (یکباری هم باید بنشینم فکر کنم که این اشتیاق شدید ملامت کردن که در من و پدرم مشترک است از کجاست). و نتیجه این کارش هم این است که من -که از هرطور تقابل و معارضهای با او پرهیز میکنم- ترجیح میدهم اگر مشکلی داشتم به هر قیمت که میتوانم حلش کنم ولی با او در میانش نگذارم. به نظر میآید در نتیجه این مسئله من باید موجود مستقلی بار آمده باشم که بتوانم به هر ترتیب خودم گلیم خودم را از آب بکشم بیرون، اما آنچه در عمل اتفاق افتاده این بوده که من مشکلات را از خیلی بیخ حل کردهام: زندگیام را محدود کردهام که مشکلی پیش نیاید، و در نتیجهاش هم، به خاطر فقدان تجربه و ضمناً تنبلیای که بر اثر خو کردن به این زندگی عادت شده، موجود بیکفایت نالایقی از آب درآمدهام. تمرین و به دست آوردن مهارتهای عملی معمولاً یک اضطراب -حتی شاید خوشایند-ی همراهش دارد؛ برای من این اضطراب همیشه با دو ناراحتی دیگر همراه بوده است: اضطراب این که دارم خطر ملامت شدن آینده را به جان میخرم و ناراحتی ناشی از خلاف روند عادی زندگیام کاری را کردن. و این باعث شده خیلی وقتها از زیر بار این اضطرابها فرار کنم.
یادم هست بچهتر که بودم از آن اضطراب اصلی و اولیه مواجهه با چیز جدید استقبال میکردم -چون فکر میکردم باید شجاعتم را ثابت کنم. یادم هست که چطور گاهی جرئتم را جمع میکردم که کاری را که ازش میترسم انجام دهم، مینشستم به راهحلش فکر میکردم و تمرین میکردم که باید چه کنم و خودم را میانداختم وسطش. و یادم هست که وقتی انجامش میدادم چقدر خوشحال میشدم از خودم. هنوز هم تصور این که طبق معیارهای خودم عمل کنم و راهحلی را که خودم برای انجام کاری درست تشخیص دادهام پیاده کنم برایم خوشایند است. اما مسئله این است که همیشه احساس میکنم زنجیری به دستوپایم هست که محدودم میکند. موقع انجام دادن کارها میدانم که معیارهای خودم کفایت نمیکند، هر لحظه دارم به این فکر میکنم که دارم با معیاری سنجیده میشوم که نمیدانم چیست. هرکار میکنم به نظرم میرسد دارم یکجایش را به طرز احمقانهای غلط انجام میدهم و این بعداً معلوم میشود (این تا حدی هم به خاطر این است که بعد از انجام دادن هر کاری معمولاً با یک رشته سؤال مواجه میشدم: «این کار را هم کردی؟» «آن کار را هم کردی؟». و «این کار» و «آن کار»ها معمولاً احتیاطهای خیلی نالازم دوردستی بودند که به ذهن من نرسیده بودند). این فکرها باعث میشود که فلج شوم، که موقع انجام دادن آن کار بیشتر حواسم به این فکرها و چشمهای نامرئیای باشد که مرا تحتنظر دارند. به همین خاطر تجربههای جدید برایم لحظات ناخوشایندی میشوند که فارغ از نتیجهشان فقط دوست دارم تمام شوند و خاطره ناخوشایندی هم که ازشان توی ذهنم میماند باعث میشود برای انجام دادن دوبارهشان بیرغبتتر شوم.
اینها که میگویم البته دفاعی نیست برای وضعیت الآنم؛ من حداقل آنجا که به خاطر آن تنبلیه خودم را محدود میکنم و یا به خاطر آن که از مقابله با پدرم به طور افراطی پرهیز میکنم مقصرم. ولی الآن فقط دارم برداشتم از سیر علّی رخدادها تا رسیدن به اینجایی که الآن هستم را مینویسم. واقعیت این است که یاد گرفتن، مخصوصاً از نوع عملیاش، همیشه با سعی و خطا همراه است و اگر خطا غیرقابل بخشش باشد و مخصوصاً اگر خطا، نه با معیارهای درونی، که با معیارهای بیرونی تعریف شود، کمکم سعی هم متوقف میشود. سعی نکردن هم وقتی عادت شد، کمکم رخوت خودش به مانعی تبدیل میشود.

